تحلیلی بر فیلم بوي خوش زن اثر مارتين برست محصول سال: 1992 ژانر: درام برنده 4 جایزه از جمله اسكار بهترین بازیگر مرد كارگردان: Martin Brest نویسنده: Giovanni Arpino ، Bo Goldman بازیگران: Al Pacino، Chris O'Donnell،James Rebhorn این فیلم علاوه بر دريافت جايزهي اسكار بهترين بازيگر نقش اول مرد توسط ال پاچینو، كانديداي جوايز اسكاربهترين كارگرداني، بهترين عكس و بهترين فيلمنامه در سال 1993 شد. « بوي خوش زن » داستان چارلی (کریساودانل) جوانی است باهوش و با استعداد ولی فقیر که در کالج معروفی درس می خواند. او برای خریدبلیط هواپیما و بازگشت به منزل در ایام تعطیلات کریسمس دنبال کار موقتمیگردد. خانواده ای وی را برای نگهداری از یك سرهنگ بازنشسته نابینا (آل پاچینو) استخدام میكند. در ادامه چارلی متوجه می شود كه با یك آدم معمولی سر و كار ندارد و این سرهنگ نابینا انسان فوق العاده عجیب و پیچیده ای است... سرهنگ اسلید یک مرد بداخلاق،عنق،خودخواه و غیر قابل تحمل است که ظاهرا تنها کسی که قادر به تحمل اوست چارلی اسمیز می باشد! آل پاچینو (فرانک) در نقش این نظامی بازنشسته است. او بسیار بد عنق و عصبانی ست. خانواده اش که به سفر می روند محصلی از کالج را استخدام می کنند تا موقتآ از او نگهداری کند. این جوان (چارلی) برخلاف او اتفاقآ بسیار اصول گراست. او حاضر نیست دوستان خود را که مدیر مدرسه را تمسخر کرده اند، لو دهد. اگر چه در مقابل این کار به او پیشنهاد بورسیه ی دانشگاه هاروارد شده است. فرانک قصد دارد برای خود توری ازلذت ها یعنی ماندن در یک هتل درجه یک ،خوردن غذاها ومشروبات عالی، دیدن برادربزرگتر و عشقبازی با یک زن را ترتیب دهد و سپس در نهایت خودش را بکشد! فرانک می خواهد چند روزی را با استفاده از پس انداز خود در نهایت لذت و شکوه مادی سپری کند و بعد به زندگی خود خاتمه دهد. او چنانکه می گوید دیگر خسته شده است، او سعی می کند چارلی را قانع کند که اصول گرایی اش کاملآ بلاتوجیه و احمقانه ست.چنانچه در قسمتی از فیلم می بینیم که به چارلی می گوید: « به دوستت دروغ بگو، به همسرت خیانت کن، سالی یک بار به مادرت زنگ بزن، چارلی! زندگی همین مزخرفاته! ». اما چارلی هنوز به چیزی به نام وجدان معتقد است. در نهایت فرانک موفق به خودکشی نمی شود زیرا چارلی مانع از خودكشي او مي شود . ... به نظرم تنها توصیف چند صحنه ی بیادماندنی فیلم اکتفا کند که اگر تا به حال فیلم را ندیدید،حتما آن را ببینید.من از خیلی ها شنیدم قشنگ ترین صحنه ی فیلم صحنه ی رقص تانگو آل پاچینو همراه دختری است که او و چارلی به صورت نه چندان اتفاقی با او رو به رو می شوند!اما به نظر من قشنگ ترین صحنه همانا صحنه ی خودکشی سرهنگ است که هر دو هنر پیشه ی فیلم در آن به شدت زیبا بازی می کنند و به نظرم چارلی در آن صحنه آنقدر دوست داشتنی هست که به سرهنگ یادآور می شود هنوز چیزهایی برای ماندن و دوست داشتنشان وجود دارد! شاید دیالوگ های این فیلم علاوه بر موضوع زیبا و بازی قشنگ بازیگران برترین نقطه ی قوت فیلم باشد. نگاه من به این فیلم همان نگاهی است که به فیلم دریای درون و نیز فیلم محبوب میلیون دلاری داشته ام.به عبارتی آن را داستان انسانی می دانم که می خواهد خودرا بکشد زیرا دلیلی برای زیستن ندارد و مطابق آنچه در تحلیل فیلم دریای درون آورده ام این انسان اگر کور یا معلول نبود نیز همچنان خواهان مرگ بود.البته این فیلم دیدگاهی کاملا متضاد با دیدگاه فیلم دریای درون دارد چنانچه در نهایت نه تنها فرانک خود را نمی کشد بلکه زندگی جدیدی را آغاز میکندکه در پرتو اخلاق گرایی بسیار معنا یافته است. در هر سه ی این فیلم ها با انسان هایی مواجه می شویم که از زندگی خسته اند ،قادر به درک معنای آن نیستند و شاید بهتر بگویم اینکه دیگر نمی خواهند بازیچه شوند! اگر سلینجر در داستان هایش زندگی را با نماد بازی معرفی می کند این بار مارتین برست آن را با مفهوم رقص به بیننده ی خود معرفی می کند. در سکانس خودکشی سرهنگ، وقتی سرهنگ از چارلی می خواهد او را ترک کند و چارلی می گوید :مرا بکش! چارلی استدلال می کند که تو تنها کور شدی و چیزی بیشتر از آن از دست نداده ای پس باید زندگی کنی.اینجاست که سرهنگ می گوید:کدام زندگی؟من زندگی ای ندارم. ..من توی تاریکی هستم... چارلی می گوید :پس کم بیار... سپس به چارلی می گوید توکه نمی خواهی بمیری ؟ و چارلی پاسخ می دهد:تو هم همینطور! این جا می بینم صراحتا بی معنایی زندگی از زبان فرانک با این جمله که من زندگی ندارم (چیزی که به خاطر آن زندگی کنم.)بیان می شود.اینجاست که این مسئله از زبان چارلی مطرح می گردد که چه چیزقرار است به زندگی معنا دهد؟فرانک چه چیز داشته که حالا که نابیناست آن را ندارد.آیا بینایی او را از لذت زندگی سیراب می کرد؟شاید نابینایی فرانک تمثیلی از نادانی او در درک زندگی باشد ولی در اصل این نابینایی چیزی را از او کم نکرده چنان چه در پایان فیلم با وجود این نقص زندگی پر شور تری حتی از زمان زنندگی با بینایی را داراست! در ادامه سرهنگ می گوید" یک دلیل بیار که نخوام خودموبکشم و به زندگی ادامه دهم!"و چارلی برای او دلیل می آورد:تانگو خوب میرقصی و فوق العاده عالی فراری رو میرونی! و سپس جان کلام فیلم رااز زبان سرهنگ می شنویم:"بعد از اینجا کجا باید بروم چارلی ؟"اگر خودش را نکشد باید چه کند چگونه زندگی را ادامه بدهد؟وچارلی پاسخ میدهد: "اگردست و پات به هم گره نخوردن به رقصیدن ادامه بده."در فیلم بوی خوش زن رقص به معنای زندگیست.سرهنگ عالی تانگو می رقصد هر چند که کور است .پس کوری مانع زندگی نمی شود .آنچه سرهنگ رابه خودمی آورد کوریست!برای زندگی چه باید کرد؟از سوی دیگر اگر چه سرهنگ عالی تانگو می رقصد اما او هرگز رقص تانگوخود و دیگران را نمی بیند و این کوری ما را به یادمفهوم کوری در داستان کوری ژوزه سارا ماگو می اندازد! "تا به حال این حس رو داشتی که هم می خوای بری و هم میخوای بمونی؟" در لحظه ی خودکشی تنها چیزی که سرهنگ از زندگی خود دارد لباس نظامی پر زرق و برقی است که همه می دانند علی رغم زیبایی هیچ چیز را در بر ندارد و این همان زندگی سرهنگ است! چارلی یک انسان اخلاقی است.پسری که مشروب نمی نوشد .به قول خودش چشم چران نیست.واز همه مهم تر این که برای آینده اش دیگران را نمی فروشد!در جایی به سرهنگ طعنه می زند:تو تمام فکر و ذهنت یک چیزه.و سرهنگ می گوید چیز دیگه ای هم هست؟ چارلی پاسخ می دهد برای تو نه. او نمی گوید چیز دیگری هست یا نه ولی معتقد است هر کس هر چقدر برای زندگی ارزش قائل شودزندگی برای او ارزشمند خواهد بود.درکل فیلم یک فیلم اخلاق گراست! چارلی(دانشجو)همانطور که در لابلای فیلم می گوید انسانی است که"وجدان دارد" و فرانک(سرهنگ)یک انسان تنهاست که از این تنهایی خسته است و می خواهد با پولی که پس انداز کرده چند روز به یادماندنی را در نیویورک و در نهایت لذت از بهترین چیزهایی که دوست دارد بگذراند و سپس به زندگی خود خاتمه دهد.فرانک بیش از هر چیز زنان را دوست دارد و حالا که از بینایی محروم است ،زن ها را از طریق عطرها و صابون هایشان حس می کند و می شناسد.چارلی در دو راهی لو دادن یا ندادن دوستانش قرار دارد که اولی دانشگاه هاروارد را نصیبش می کند و دومی اخراج از کالج معروفی که توسط بورسیه وارد آن شده است. در این فیلم فرانک واقعیت آدمها و زندگی را به چارلی نشان می دهد و چارلی هم او را از تنهایی نجات می دهد. فرانک چندین بار به چارلی می گوید:"تو چطور بدون من زندگی خواهی کرد؟" این که آدم ها به بهترین شکل ظاهر می شوند و جلوه می کنند اما در نهان و در نیات شان چیزهای کثیفی است که زندگی ی واقعی شان را همین چیزهای تشکیل می دهد. به تصویر کشیدن ِ تنهایی ی سرهنگ پیر و نابینا و عریان شدن زندگی ی آدم ها در گفتار او در این فیلم بسیار قابل توجه بود. ... می توانیم از وضعیت رقت انگیز و ترحم برانگیز زندگی فرانک حرف بزنیم، اگرچه او سعی می کند خود را انسانی کاملآ پیروز و کامروا وانمود کند که به هر چه بخواهد می تواند برسد، ولی در حقیقت رفتار ترحم برانگیزی دارد. همین تظاهر است که سرانجام طاقت برادرزاده اش را طاق می کند و باعث می شود مدام به نابینایی او و افتضاحی که به نابینا شدنش منجر شده است اشاره کند تا اینکه کار به زد و خورد بکشد! فرانک حتی برای آخرین دیدار از خانواده اش هم موفق نمی شود. وقتی از خانه بیرون می آید دوباره طبق روال معمولش هوار می کشد تا وانمود کند همه چیز مطابق میل است، اما معلوم است که این طور نیست. فرانک نهایتآ تحت تآثیر تقید و تعهد چارلی نسبت به آینده ی همکلاسی هایش، و نسبت به زندگی ناشناسی که خودش باشد، قرار می گیرد و نه تنها از تشویق او برای خیانت پیشگی دست برمی دارد، بلکه تصمیم می گیرد به جای پدرش در مراسم محاکمه ی او حاضر شود و از او دفاع کند. او دفاع فوق العاده ای از اصول گرایی چارلی می کند به طوری که در پایان مراسم چارلی و خودش را به قهرمان بچه های کالج مبدل می کند. صحنه ی آخر فیلم خوش اخلاقی فرانک را با نوه هایش نشان می دهد. صحنه ای که به طور نمادین نشان می دهد فرانک در پایان این سفر که با سیر درونی همراه بوده است، به مرد دیگری مبدل شده است. از این به بعد، زندگی فرانک، در سایه ی اخلاق گرایی ای که در پیش خواهد گرفت، سامان می گیرد و معنا می یابد. در حرکات او اکنون سنگینی مشاهده می شود، دیگر از آن سبکی و تزلزلی که از فقدان معنا ناشی می شد !