تنت خانه ای دان به باغی درون چراغش روان زندگانی ستون فروهشته زین خانه زنجیر چار چراغ اندر او بسته قندیل وار اسدی طوسی
رسیدهام به کمالی که جز اناالحق نیست کــمــال، دار بــرای مــن کــمــال پــرسـت هـنـوزم زنـدهام و زنـده بـودنـم خاریست بــه چـشـم تـنـگـی نـامـردم زوال پـرسـت شاعر : محمد علی بهمنی
تازه بهارا، وَرَقت زرد شد دیگ منه، کآتشِ ما سرد شد چند خرامیّ و تکبّر کنی؟ دولتِ پارینه تصوّر کنی گلستان
از کرم بنواخت ما را یار ما لاجرم بالا گرفته کار ما جان فروشانیم در بازار عشق تن چه باشد در سر بازار ما شاه نعمت الله
از خستگی روز همین خواب پر از راز کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو محمد علی بهمنی
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری چه زیبا میشود دنیا برای من! اگر روزی تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری محمد علی بهمنی
یک دل صد پاره آید عارفان را در نظر گرچه باشد برگ برگ لالهزار از هم جدا سر به یک جا می گذارد این دو راه مختلف مینماید گر به صورت زلف یار از هم جدا صائب
از کرم بنواخت ما را یار ما لاجرم بالا گرفته کار ما جان فروشانیم در بازار عشق تن چه باشد در سر بازار ما شاه نعمت الله