اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام : (( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام تو هم، اي خوب من اين نكته به تكرار بگو اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت، نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو « دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس « دوستت دارم » را با من بسيار بگو
گفتى که مىبوسم تو را، گفتم تمنا مىکنم گفتى اگر بیند کسى، گفتم که حاشا مىکنم گفتى ز بخت بد اگر ناگه رقیبت آید ز در گفتم که با افسون گرى او را ز سر وا مىکنم گفتى که تلخىهاى مى گر ناگوار افتد مرا گفتم که با نوش ِ لبم آن را گوارا مىکنم گفتى چه مىبینى بگو در چشم چون آیینهام گفتم که من خود را در او عریان تماشا مىکنم گفتى که از بىطاقتى دل قصد یغما مىکند گفتم که با یغماگران بارى مدارا مىکنم گفتى که پیوند تو را با نقد هستى مىخرم گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا مىکنم گفتى اگر از کوى خود روزى تو را گویم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا مىکنم گفتى اگر از پاى خود زنجیر عشقت وا کنم گفتم ز تو دیوانه تر دانى که پیدا مىکنم سیمین بهبهانی