پاسخ : وصف حال خود با شعر من مدتی است ابر بهارم برای تو باید ولم کنند ببارم برای تو این روزها پر از هیجان تغزلم چیزی بجز ترانه ندارم برای تو جان من است و جان تو امروز حاضرم این را به پای آن بگذارم برای تو از حد دوست دارمت اعداد عاجزند اصلن نمی شود بشمارم برای تو این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت دریا نداشت دل بسپارم برای تو من ماهیم تو آب تو ماهی من آفتاب یاری برای من تو و یارم برای تو با آن صدای ناز برایم غزل بخوان تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
پاسخ : وصف حال خود با شعر בلتنگتـــ ڪـﮧ مے شوم פֿوבم را בر آینـﮧ مے بینم و בر چشمـانـم تــو را تماشا مے ڪنم ڪی مے شود از آب و آینـﮧ ها برخیز ی و پیش בست هاے خالیم بنشیــنے (؟)
پاسخ : وصف حال خود با شعر با همین دست، به دستان تو عادت كردم این گناه است ولی جان تو عادت كردم جا برای من گنجشک زیاد است، اما... به درختان خیابان تو عادت کردم گرچه گلدان من از خشك شدن میترسد به ته خالی لیوان تو عادت كردم دستم اندازهی یك لمس بهاری سبز است بسكه بیپرده به دستان تو عادت كردم ماندهام آخر این شعر چه باشد انگار به ندانستن پایان تو عادت كردم ""علیاکبر رشیدی"
پاسخ : وصف حال خود با شعر از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟ بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود این دایرۀ کبود ، اگر عشق نبود از آینه ها غبار خاموشی را عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟ در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟ بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟ دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود از دست تو در این همه سرگردانی تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود
پاسخ : وصف حال خود با شعر زندگی رودخانه ای ست از فنا تا به فنا. زندگی اصلا پدیده ای منطقی نیست. منطق ساخته و پرداخته ی ذهن ماست. زندگی،حیرت در شگفتی هاست؛ پرسه زدن در زیبایی هاست. زندگی،معامله نیست، تجارت نیست؛ شهود عاشقانه ی اشیاست. زندگی،زمانی معنا دارد كه سفری در جاده ی عشق باشد. زندگی،سفراست. كسانی كه جایی در گوشه و كنارها اطراق می كنند،زندگی را می بازند. انسان باید آواره و پرسه زن باشد، انسان باید خانه به دوش باشد؛ هر جا كه اُتراق شود، زندگی در آن جا می میرد.
پاسخ : وصف حال خود با شعر ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما اتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای
پاسخ : وصف حال خود با شعر گفت می آید (ابوالقاسم الوندی - طلوع) گفتم : چشم به راهَم و دلتنگِ یار گفت: می آید گفتم : آفتابِ رخَش از پَسِ کوهسار گفت : می آید گفتم : شمیمِ دلکَش و بویِ بهار گفت : می آید گفتم : روزِ خوشِ کاتبِ این روزگار گفت: می آید گفتم : لشگری که بَرکَنَد زِ غم ، دمار گفت: می آید گفتم : سکه هایِ زَر هزار هزار گفت : می آید گفتم : مَهی چو خورشید آشکار گفت: می آید گفتم : مرکبی تیزپای و راهوار گفت : می آید گفتم: کجاست؟ دلمرده ام و گرفتار گفت: می آید گفتم : دام نهاده ام بهرِ آن شکار گفت : می آید گفتم : بخت چرا می کند زِ ما فرار؟ گفت: می آید گفتم : شب است وگریزان زِ ما، نهار گفت: می آید گفتم : کجاست جوانمردی و ایثار گفت: می آید گفتم : ستون و خیمه گهی استوار گفت: می آید گفتم : وصلی که علاج هست وتیمار گفت : می آید گفتم : گل که بشکفد ز خنده ی دلدار گفت : می آید گفتم : صبح از پَسِ این شبِ تار گفت : می آید گفتم : اجل دهد آیا مهلت دیدار؟ گفت : می آید گفتم : آنکه بگشاید گره ز کار گفت : می آید گفتم : نیامد ومانده ام چشم انتظار گفت : می آید گفتم : دل بستم به گفته ات این بار گفت : می آید گفتم : به آمدنش امید دارم بسیار گفت : می آید " گفتم" گفتم و استغاثه شد تکرار گفت : می آید
پاسخ : وصف حال خود با شعر شهامت میخواهد دوست داشتنِ کسی که هیچ وقت هیچ زمان سهم تو نخواهد شد... __________________________________ و من این شهامت رو داشتم
پاسخ : وصف حال خود با شعر اگه این زندگی باشه...... من از مردن هراسم نیست.......... یه حسی دارم این روزا... شاید مردم حواسم نیست.....
پاسخ : وصف حال خود با شعر امروز ندارم حال خوبی اصّن! چون من دیگه از زندگی خسّم! به خدا قسّم! همه درای زدنگی به روم بَسَّس! این زندگیو به خودم بسّم! تا وقتی که تو باور کنی لا مصّب! خب دیگه بس است:top7: