من کزین فاصله غارت شد چشم توام چون به دیدار تو افتد سروکارم چه کنم؟ یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم ؟
آخر اي دوست نخواهي پرسيد که دل از دوري رويت چه کشيد سوخت در آتش و خاکستر شد وعده هاي تو به دادش نرسيد
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن گاه میلغزد زبانم، بشنو و باور مکن! گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟ گفتم آری میتوانم... بشنو و باور مکن! عشق اگر افسانه میسازد که در زندان دل چند روزی میهمانم، بشنو و باور مکن! در جواب نامه فرهاد اگر شیرین نوشت: "با همه نامهربانم" بشنو و باور مکن! گاه اگر در پاسخ احوال پرسی های تو گفته بودم شادمانم، بشنو و باور مکن!
بازوانم اسیر میخواهند مثل یک شاه عاشق بدوی ریشه در تار و پود هم داریم اصفهان است و دوره ی صفوی #کیانوش_سفری
و آسمان که همیشه به داستان زندگیم آشناست همچون دل آشوب زده ام می گرید... و سپس بس میکند ابرهایش را در هم فرو میبرد می اندیشد: "ای کاش همیشه در خواب بودم"