راز گیسهای بافته تو مرجان مجیدی وقتی من از پله ها پایین افتادم و مردم تو هفت ساله بودی و زیبا. همانروز گیسهای بافتهات را قیچی کردی و دیگر هیچوقت کسی تو را با موهای بلند ندید. حتی موقع عروسیات. من بچه هایت را دوست داشتم. هر سه تایشان را و اصلا نمیخواستم موهایشان را بکشم. مخصوصا موقعی که دو ساله میشدند. یعنی همسن من وقتی که مردم و تازه زبان باز کرده بودم. تو هیچوقت موهایشان را بلند نکردی. حتی با اینکه شوهرت دعوایت میکرد. حتی با اینکه کتکت میزد موهای بچه ها را کوتاه کوتاه میکردی. به بچه هایت هم وصیت کردی که حتما این رسم را ادامه بدهند. در نسلی که از آن دخترک هفت ساله زیبا با گیسوان بافته به جا ماند هیچ زنی هیچ گاه با موهای بلند و بافته دیده نشد. بی آنکه هیچکس علتش را بداند . هیچکس جز من و تو که میدانستیم روزی که مادر مرا برای یک ساعت به تو سپرده بود چرا از پله ها افتادم و درجا مردم. باور کن من همیشه در طول این سالها آرزو کردم کاش این رسم دردآور را متوقف میکردی و فراموش میکردی خاطره تلخ و زجرآور هل دادن مرا از پله ها به خاطر کشیدن موهای قشنگ و بافته ات.