1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان جالب....

شروع موضوع توسط minaaa ‏29/5/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.​
    ​
    ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.​
    مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند​
    ​
    دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.​
    و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.​
    ​
    دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...​
    ​
    همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛​
    ​
    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛​
    ​
    خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛​
    ​
    اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛​
    ​
    هوس به مرکز زمین رفت؛​
    ​
    دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛​
    ​
    طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.​
    ​
    و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...​
    ​
    همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.​
    ​
    در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.​
    نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.​
    ​
    دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.​
    ​
    اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.​
    ​
    دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.​
    ​
    او از یافتن عشق ناامید شده بود.​
    ​
    حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.​
    ​
    دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .​
    ​
    عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.​
    شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.​
    او کور شده بود.​
    ​
    دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»​
    ​
    عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»​
    ​
    و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست. ​