1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

شروع موضوع توسط ساحره ‏23/5/11 در انجمن داستان

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    نثر كهن ​
    تاریخ بلعمی​
    ابوعلی محمد بن ابوالفضل بلعمی​

    تاریخ بلعمی مشهوربه ترجمـﮥ تاریخ طبری تألیف ابوعلی محمد بن ابوالفضل بلعمی وزیر منصور بن نوح بن نصر است. این كتاب ترجمه ای است از �� تاریخ الرسل و الملوك�� محمدجریر طبری (- 310 ق) كه به سال 352 ق انجام گرفته است. تاریخ بلعمی از نمونه های بسیار قدیم فارسی و شیوﮤ انشای آن ساده و دور از صنایع لفظی است.




    صفت پیغمبر علیه السّلام و هیئت او

    علیّّ بن ابی طالب را رَضِیَ الله عَنهٌ پرسیدند كه ما را از صفتِ پیغمبر آگاه كن. علی گفتا: پیغمبر علیه السّلام مردی بود بالا میانه نه سخت دراز و نه سخت كوتاه. و رویش سپید بود سپیدی كه با سرخی زدی، و چشم هایش سیاه بود مویش جعد و روشن و نیكو بود و گِرد ریش و كشن موی. و مویِ سرش دراز بود تا كتف و سیاه. و گردن سپید. و زبِر او تا ناف خطی بود سیاه از موی باریك تر چنانكه به قلم بكشند، و به زیِر شكمش هیچ جای جز آن موی نبود. و سرش گرد بود نه كوچك و نه بزرگ. و كفِ دست و كفِ پایش معتدل بود نه پهن و نه تنگ. و پشتش پهن بود و بزرگ، و به میانِ دو كتف، چندانكه درمی بزرگ بر تهی، موی بر رُسته بود گرد و كشن نه پراكنده، و روشنایی از آنجا بتافتی، چون برفتی چنان به نیرو رفتی كه گفتی پای از سنگ همی برگیرد، و چنان برفتی كه گفتی از فرازی همی به نشیب آید. و چنان گرازان برفتی به كش و گندآوری و ررویش به شیرینی چنان بودی كه هر كه پیش او بنشستی و به رویِ او اندر همی نگریستی سیر شدی و از خوردن یادش نیامدی. و هر كه غمناك بودی چون پیِش او اندر نشستی و به رویِ او اندر همی نگریستی آن غم از دل او بشدی از شیرینی رویِ او و از خوشیِ سخن گفتن. هر كه او را دیدی هرگز از پیش او و از پس او از او شیرین زبان تر ندیده بودی. و بینی راست كشیده و دندان ها گشاده، و به میان هر دندانی گشادگی بود. و موی سر گاهی فرو هشته داشتی و گاهی نداشتی، و گاهی باز كردی و گاهی بافتی چون جعدِ كشن. و به شصت و سه سال اندر موی بر تن او سپید نشد مگر بر پس سرش تایی چند سپید بود قدِر ده تاره موی. و پیش ریشش به جای زنخ، مایه ده تار یا بیست تار موی سپید بود و كس از او خوشخوی تر كس ندیده بود و دست فراختر و دلیرتر از او كس ندید، چنانكه یك روز به مدینه اندر بانگ خاست. مردمان بدویدند و نداستند كه چیست. و تا مردمان بیرون شدند او بر اسبِ بوطلحه نشسته بود، كه اسبِ خویش نیافته بود، و از شتاب بر اسبِ برهنه نشسته بود و شمشیر به گردن اندر افگنده، و پیش از مردمان بدانجا كه بانگ خاسته بود رسیده؛ و چنان بود كه مردمان بیرون آمدند، او همی باز آمد و مردمان را همی گفت: مترسید.
    و روزِ حُنین و اُحُد كه سپاه مسلمانان به هزیمت بشدند و مردمان از او بازگشتند، او تنها بماند و از آنجا كه ایستاده بود یك گام پس نیامد و هم آنجا بیستاده بود و مردمان را به حرب همی خواند.




    ​
     
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    ترجمه تفسیر طبری​
    محمدبن حریری طبری ​
    درباره نویسنده
    از كهن ترین متون پارسی كه خوشبختانه به طور كامل به جای مانده است ترجمه تفسیر محمدبن حریری طبری است كه این اثر بزرگ طبری نیز به فرمان منصوربن‌نوح سامانی به وسیله جمعی از علمای ماوراءالنهر و خراسان به پارسی ترجمه شد. در این ترجمه كه حاوی بسیاری واژه های كهن پارسی است مترجمان كوشیده اند كه در ترجمه آیات از واژه های برابر پارسی بهره جویند و این تفسیر منبعی بزرگ برای شناختن واژه های فارسی است. این تفسیر در هفت مجلد به تصحیح شادروان حبیب یغمایی در سال 1339. شمسی جزو انتشارات دانشگاه تهران به طبع رسیده است.





    قصه ابراهیم(ع) با مرغان
    اما این آیت كه خدای ـ عزوجل ـ گفت: "واذقال ابراهیم رب ارنی كیف تحی الموتی. قال اولم تؤمن؟ قال: بلی، ولكن لیطمئن قلبی، قال: فخذ اربعه من الطیر فصر هن الیك ثم اجعل علی كل جبل منهن جزاً........1 "
    این قصه چنان بود كه بدان وقت كه ابراهیم ـ علیه السلام ـ از مكه بازگشت و خواست كه باز شام شود و پیش از آن كه از مكه برفت میان كوه مكه اندیشه همی كرد و به دل خویش گفت: بایستی كه بدانمی كه خدای ـ عزوجل ـ روز قیامت مرده را چگونه زنده كند. پس از خدای ـ عزوجل ـ اندر خواست، گفت: "ربی ارنی كیف تحی الموتی".
    گفت: یا رب مرا بنمای كه روز قیامت مرده را چگونه زنده كنی؟ خدای ـ عزوجل ـ گفت: مؤمن نیستی كه من مرده را چگونه زنده كنم؟
    گفت: "مؤمنم، ولكن می خواهم كه بدانم كه چگونه كنی و چشم من ببیند تا مرده چگونه زنده شود؟
    پس، خدای ـ عزوجل ـ گفت چهار مرغ را بگیر و بكش تا من تو را بنمایم. ابراهیم چهار مرغ را بگرفت و از مهتران مرغان.
    گویند یكی كلنگ3 بود و دیگر كركس و سدیگر طاووس، و چهارم عقاب.
    پس این چهار مرغ را بگرفت و بكشت و اندامهای ایشان همه از یك دیگر جدا كرد و پرهای ایشان، همه باز كرد، و به یكدیگر بر كرد4 و آلتهای شكم ایشان همه بیرون آورد، و همه به یك دیگر برآمیخت و آن چنان بهم برآمیخته به چهار قسمت كرد، و هر قسمتی بر سر كوهی برد و بنهاد. و ابراهیم ـ علیه السلام ـ به میان آن چهار كوه بیستاد، و مرغان را یك به یك بخواند و از هر گوشه ای باد برآمد و آن پاره های آن مرغان برداشت و هم آنجا اندر میان هواگرد آورد و اندر میان هوا، حق ـ تعالی ـ به قدرت خویش هر چهار را زنده گردانید و می پریدند، و هر یكی بر سر كوهی پرید و بنشست.
    و ابراهیم را آواز آمد كه: این مرغان را بخوان. ابراهیم آن مرغان را بخواند و هر چهار برخاستند و پیش ابراهیم آمدند.
    پس آنگاه، ابراهیم را یقین گشت كه حق ـ تعالی ـ مرده را چگونه زنده می گرداند. ولكن ابراهیم چنان خواست كه به چشم سر بیند كه چگونه زنده می شود. مرده روز قیامت و دلش یقین گشت و آگاه شد از فعل خداوند ـ عزوجل ـ
    و این آخر عمر ابراهیم بود ـ علیه السلام ـ و از پس این، به یك سال ابراهیم ـ علیه السلام ـ از این جهان بیرون شد.
    گروهی گویند ازین چهار مرغ كه حق ـ تعالی ـ مر ابراهیم را گفت كه بكش. یكی: كركس بود و دوم طاوس بود،و سدیگر كلاغ بود و چهارم كبوتر بود و این چهار مرغ را بگرفت و بكشت و پاره كرد و بهم برآمیخت، و از هر مرغی پاره ای برداشت بهم آمیخته و بر سر كوهی برد و بنهاد بر سر چهار كوه و سرهای مرغان به دست خود گرفته بود و می داشت و ایشان را نخواند، و از خواندن او برخاستند و بهم برآمدند و هر یك پاره های خود با هم شدند و بیامدند پیش ابراهیم، و هر یكی با سر خویش پیوستند و زنده شدند و برخاستند و برفتند چنانكه كه گفت عزوجل:
    "ثم ادعهن یا تینك سعیا و اعلم ان الله عزیز حكیم"
    و گویند حكمت درین چه بود كه این چهار مرغ را بگرفت : كركس، و طاووس، و كلاغ، و كبوتر.
    گویند كه حكمت اندر آن؛ تهدید ابراهیم بود. آن كه گفت: طاووس رابگیر بهر آن كه طاووس مرغی آراسته . با زینت است. یعنی كه نگر، كه به زینت این جهان غره نشوی كه هر چند همی آرایی، آخر فانی گردی.
    اما آنچه گفت: كركس را بگیر از بهر آن كه كركس، دراز عمر باشد، یعنی كه اگر اندرین جهان، بسیار بمانی عاقبت هم بباید رفت كه این سرا، فانی است و اندرین جا، كس جاوید نماند.
    اما آنچه گفت: كبوتر را بگیر، از بهر آن كه كبوتر نهمت6 بسیا ردارد، گفت: نگركه درین جهان به نهمت و كار زنان مشغول نباشی كه به آخر پشیمانی خوری و سود ندارد.
    این چهار مرغ از بهر این بود كه حق ـ تعالی ـ فرمود كه: بكش تا این چهار چیز را اندر خود بكشی.

    قصه وفات ابراهیم(ع)
    و سبب بیرون شدن ابراهیم(ع) از این جهان، آن بود كه خدای ـ عزوجل ـ عزائیل را ـ علیه السلام ـ گفته بود كه: چون قبض روح ابراهیم كنی، جان او به فرمان او بردار، تا او نفرماید و دستوری7 ندهد جان او را برمدار.
    پس، خدای ـ تعالی ـ همه كار او را بدین جهان در8، تمام كرد و او را عمری دراز داد، و دویست سال كم چیزی، از عمر او گذشته بود و خواستهای9 او و فرزندان بسیار گشتند.
    آنگه خدای ـ عزوجل ـ بفرمود كه جان او را بردار به فرمان او. و ملك الموت تدبیر آن همی كرد تا چه حیله10 كند و چه تدبیر سازد كه جان او به فرمان او بردارد.11
    پس ملك الموت، یك روز خویشتن را بر سان پیری ضعیف بساخت، و با یكی عكازه12 لرزان، همی آمد به سوی ابراهیم . ابراهیم ـ علیه السلام ـ چون چنان شخصی را دیدی او را به خانه بردی و مهمان داری كردی و مراعات كردی.
    و چون ابراهیم او را بدید چنان دانست13 كه او به مهمان آمده است14 یا به طمعی15 آمده است و هم آن ساعت بفرمود تا خوانی و طعام آوردند سوی او.
    عزرائیل دست از زیر بیرون كرد، لرزان و لقمه ای از آن برداشت، و دستش بلرزید و از دستش بیفتاد و یكی دیگر برداشت و چون در دهان خواست نهاد همچنان از دستش بیفتاد و ابراهیم بدو اندر همی نگرست16 و عجب همی داشت آن لرزیدن او. و او را پرسید كه: تو را چه بوده است كه چنین می لرزی و از لرزیدن طعامی نمی توانی خوردن؟
    عزرائیل گفت: از پیری و ضعیفی چنین همی لرزم و هیچ قوتی ندارم و طعام
    نمی توانم خورد گفت: زاد17 تو را چند باشد گفت: دویست و پنج سال از عمر من گذشت.
    چون ابراهیم آن سخن بشنید گفت: یا رب اگر من نیز تا پنج سال دیگر چنین ضعیف خواهم شد مرا نیز18 زندگانی مده و چون این سخن بگفت: حالی19 ملك الموت جان او بستد. و السلام.
    ترجمه و تفسیر طبری، به تصحیح و اهتمام حبیب یغمایی، مجلد اول، ص 167- 171)



     
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    مقدمه شاهنامه ابومنصوری ​
    ابومنصور العمری​

    معرفی كتاب
    �مقدمه شاهنامه ابومنصوری� یكی از قدیمترین نمونه‌های نثر پارسی است. در سال 346 هجری قمری بفرمان ابومنصور عبدالرزاق ـ كه از طرف سامانیان سپهسالار كل خراسان بوده است ـ بقلم ابومنصور العمری نوشته شده است. شاهنامه منثور مزبور كه علی‌الظاهر مایه شاهنامه منظوم فردوسی قرار گرفته از میان رفته است. فقط مقدمه آ ن را كه اینجا آورده‌ایم در آغاز نسخه‌های قدیم شاهنامه قرار داده‌اند.(برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر رجوع شود به بیست مقاله شادروان علامه محمد قزوینی).بگفته مرحوم قزوینی ابهامی در بعضی جملات موجوداست كه شاید بعدها، بر اثر پیدا شدن نسخه‌های صحیح ـ ترمقدمه ـ رفع شود.







    متن مقدمه شاهنامه ابومنصوری
    سپاس و آفرین خدای را كه این جهان و آن جهان را آفرید و ما بندگان را اندر جهان پدیدار كرد و نیك‌اندیشان را و بدكرداران را پاداش و بادافراه برابر داشت و درود بر برگزیدگان و پاكان و دین‌داران باد خاصه بر بهترین خلق خدا محمد مصطفی صلی‌الله علیه و سلم و بر اهل بیت و فرزندان او باد، آغاز كارنامه شاهنامه از گردآوریده ابومنصور المعمری دستور ابومنصور عبدالرزاق عبدالله فرخ، اول ایدون گوید درین نامه كه تا جهان بود مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته و نیكوترین یادگاری سخن دانسته‌اند چه اندرین جهان مردم بدانش بزرگوارتر و مایه‌دارتر. و چون مردم بدانست كروی چیزی نماند پایدار، بدان كوشد تا نام او بماند و نشان او گسسته نشود، چو آبادانی كردن و جایها استوار كردن ودلیری و شوخی و جان سپردن و دانائی بیرون آوردن مردمانرا بساختن كارهای نوآئین چون شاه هندوان كه كلیله و دمنه و شاناق ورام ورامین بیرون آورد، و مأمون پسر هارون‌الرشید منش پادشاهان وهمت مهتران داشت. یكروز با مهتران نشسته بود گفت مردم باید كه تا اندرین جهان باشند و توانائی دارند بكوشند تا ازو یادگار بود تا پس از مرگ او نامش زنده بود. عبدالله پسر مقفع كه دبیر او بود گفتش كه ازكسری انوشیروان چیزی مانده است كه از هیچ پادشاه نمانده است. مأمون گفت چه ماند گفت نامه از هندوستان بیاورد، آنكه برزویه طبیب از هندوی بپهلوی گردانیده بود، تا نام او زنده شد میان جهانیان. و پانصد خروار درم هزینه كرد. مأمون آن نامه بخواست و آن نامه بدید، فرمود دبیر خویش را تا از زبان پهلوی بزبان تازی گردانید. نصر بناحمد این سخن بشنید خوش آمدش دستور خویش را خواجه بلعمی بر آن داشت تا از زبان تازی بزبان پارسی گردانید تا این نامه بدست مردمان اندر افتاد و هر كسی دست بدو اندر زدند و رودكی را فرمود تا بنظم آورد و كلیله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او بدین زنده گشت و این نامه ازو یادگاری بماند پس چینیان بتصاویر اندر افزودند تا هر كسی را خوش آید دیدن و خواندن آن. پس امیر ابومنصور عبدالرزاق مردی بود با فر و خویش كام بود و با هنر وبزرگ منش بود اندر كامروایی و با دستگاهی تمام از پادشاهی. وساز مهتران و اندیشه بلند داشت و نژادی بزرگ داشت بگوهر و ازتخم اسپهبدان ایران بود و كار كلیله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنید. خوش آمدش. از روزگار آرزو كرد تا او را نیز یادگاری بود اندرین جهان. پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان كتب را از دهقانان و فرزانگان و جهاندیدگان از شهرها بیاوردند و چاكر او ابومنصور المعمری بفرمان او نامه كرد و كس فرستاد بشهرهای خراسان و هشیاران ازآنجا بیاورد و از هرجای،‌ چون شاج پسر خراسانی ازهری و چون یزدانداد پسر شاپور از سیستان و چون ماهوی خورشید پسر بهرام از نشابور و چون شاذان پسر برزین از طوس. و از هر شارستان گرد كرد و بنشاند بفر از آوردن این نامه‌های شاهان و كارنامه‌هاشان و زندگانی هر یكی از داد و بیداد و آشوب و جنگ و آیین، از كی نخستین كه اندر جهان او بود كه آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پدید آورد تا یزدگرد شهریار كه آخر ملوك عجم بود. اندر ماه محرم و سال بر سیصد و چهل و شش از هجرت بهترین عالم محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم. و این را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرین نگاه كنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و كارو ساز پادشاهی و نهاد و رفتارایشان و آیین‌های نیكو و داد و داوری ورای وراندن كار و سپاه آراستن و رزم كردن و شهر گشادن و كین خواستن و شبیخون كردن و آزرم داشتن و خواستاری كردن این همه را بدین نامه اندر بیابند. پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش كردند و اندرین چیزهاست كه بگفتار مر خواننده را بزرگ آید و بهر كسی دادند تا ازو فایده گیرد و چیزها اندرین نامه بیابند كه سهمگین نماید و این نیكوست چون مغز او بدانی و ترا درست گردد و دلپذیر آید چون كیومرث و طهمورث و دیوان و جمشید و چون قصه فریدون و ولادت او و برادرش و چون همان سنك كجا آفریدون بپای بازداشت و چون ماران كه از دوش ضحاك برآمدند این همه درست آید بنزدیك دانایان و بخردان بمعنی. و آنكه دشمن دانش بود این را زشت گرداند. و اندر جهان شگفتی فراوانست. چنانچون پیغامبر ما صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود حدثوا عن بنی اسرائیل ولا حرج گفت هر چه از بنی‌اسرائیل گویند همه بشنوید كه بوده است. و دروغ نیست پس دانایان كه نامه خواهند ساختن ایدون سزد كه هفت چیز بجای آورند مرنامه را: یكی بنیاد نامه یكی فر نامه سدیگر هنر نامه چهارم نام خداوند نامه پنجم مایه و اندازه سخن پیوستن ششم نشاندادن از دانش آنكس كه نامه از بهر اوست هفتم درهای هر سخنی نگاهداشتن. و خواندن این نامه دانستن كارهای شاهانست و بخش كردن گروهی از ورزیدن كار این جهان. و سود این نامه هر كسی را هست و رامش جهانست و انده گسار انده گنانست و چاره درماندگانست و این نامه و كار شاهان از بهر دو چیز خوانند یكی از بهر كار كرد و رفتار و آیین شاهان تا بدانند و در كدخدایی با هر كس بتوانند ساختن و دیگر كه اندرو داستانهاست كه هم بگوش و هم بدیدن خوش آید كه اندرو چیزهای نیكو و با دانش هست همچون پاداش نیكی و بادافراه بذی و تندی و نرمی و درشتی و آهستگی و شوخی و پرهیز و اندر شدن و بیرون شدن و پند و اندرز و خشم و خشنودی و شگفتی كار جهان. و مردم اندرین نامه این همه كه یاد كردیم بدانند و بیابند. اكنون یاد كنیم از كار شاهان و داستان ایشان از آغاز كار، آغاز داستان، هر كجا آرامگاه مردمان بود بچهار سوی جهان از كران تا كران این زمین را ببخشیدند و بهفت بهر كردند و هر بهری را یكی كشور خواندند نخستین را ارزه خواندنددوم را شبه خواندند سوم را فرددفش خواندند چهارم را ویدرفش خواندند پنجم را ووربرست خواندند ششم را وورجرست خواندند هفتم را كه میان جهانست خنرس‌با می‌خواندند و خنرس بامی اینست كه ما بدو اندریم و شاهان او را ایرانشهر خواندندی و گوشه را امست خوانند و آن چین و ماچین است و هندوستان و بربر روم و خزر وروس و سقلاب و سمندر و برطاس و آنكه بیرون ازوست سكه خواندند و آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاورخواندند و شام و یمن را مازندران خواندند و عراق و كوهستان را شورستان خواندند و ایران شهر از رود آمویست تا رود مصر و این كشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت كشور ایران شهر بزرگوارتر است بهر هنری و آنكه از سوی باخترست چینیان دارند و آنكه از سوی راست اوست هندوان دارند و آنكه از سوی چپ اوست تركان دارند و دیگر خزریان دارند و آنكه از راستر بربریان دارند و از چپ روم خاوریان و مازندرانیان دارند و مصر گویند از مازندرانست و این دیگر همه ایران زمین است از بهرآنكه ایران بیشتر اینست كه یاد كردیم و بدانكه اندر آغاز این كتاب مردم فراوان سخن گویند و ما یاد كردیم و بدانكه اندر آغاز این كتاب مردم فراوان سخن گویند و ما یاد كنیم گفتار هر گروهی تا دانسته شود آنرا كه خواهد برسد و آن راهی كه خوشتر آیدش بر آن برود و اندر نامه پسر مقفع و حمزه اصفهانی و مانندگان ایدون شنیدیم كه از گاه آدم صفی صلوات الله و سلامه علیه فراز تا بدین گاه كه آغاز این نامه كردند پنج هزار و هفتصد سالست و نخستین مردی كه اندر زمین بدید آمد آدم بود و همچنین از محمد جهم برمكی مرا خبر آمد و از زادوی ابن شاهوی و از نامه بهرام اصفهانی همچنین آمد و از راه ساسانیان موسی عیسی خسروی و از هشام قاسم اصفهانی و از نامه پادشاهان پارس و از گنج خانه مأمون و از بهرامشاه مردانشان كرمانی و از فرخان موبدان موبد یزدگرد شهریار و از رامین كه بنده یزدگرد شهریار بود آگاهی همچنین آمد و از فرود ایشان بدین گفتار گرد آمدند كه ما یاد خواهیم كردن. و این نامه را هر چه گزارش كنیم از گفتار دهقانان باید آورد كه این پادشاهی بدست ایشان بود و از كار و رفتار و از نیك و بد و از كم و بیش ایشان دانند پس ما را بگفتار ایشان باید رفت پس آنچه از ایشان یافتیم از نامهای ایشان گرد كردیم و این دشوار از آن شد كه هر پادشاهی كه دراز گردد یا دین پیغامبری شدی و روزگار برآمدی بزرگان آن كارفرامش كنند و از نهاد بگردانند و بر فرودی افتد چنانك جهودان را افتاد میان آدم و نوح و از نوح تا موسی همچنین و از موسی تا عیسی همچنین و از عیسی تا محمد ما صلی‌الله علیه و سلم. و این از بهر آن گفتند كه این زمین بسیار تهی بوده است از مردمان و چون مردم نبود پادشاهی بكار نیاید چه مهتر بكهتران بود و هر جا كه مردم بود از مهتر چاره نبود و مهتر بر كهتر از گوهر مردم باید. چنانك پیامبر مردم هم از مردم بایست و هم گویند كه از پس مرگ كیومرث صد و هفتاد و اند سال پادشاهی نبود و جهانیان یله بودند چون گوسپندان بی‌شبان در شبانگاهی. تا هوشنگ پیش‌داد بیامد و چهار بار پادشاهی از ایران بشد و ندانند كه چند گذشت از روزگار. و جهودان همی گویند از توریه موسی علیه السلام كه از گاه آدم تا آن روز كه محمد عربی صلی‌الله علیه و سلم از مكه برفت چهار هزار سال بود. و ترسایان از انجیل عیسی همیگویند هزار و پانصد و نود و سه سال بود،‌ و بعضی آدم را كیومرث خوانند. اینست شمار روزگار گذشته كه یاد كردیم از روزگار ایشان. و ایزد تعالی به داند كه چون بود، و ‎آغاز پدید آمدن مردم از كیومرث بود، و ایشان كه او را آدم گویند ایدون گویند كه نخست پادشاهی كه بنشست هوشنگ بود و او را پیش‌داد خواندند كه پیشتر كسی كه آیین داد در میان مردمان پدید آورد او بود، و دیگر گروه كیان بودند و سدیگر اشكانیان بودند و چهارم گروه ساسانیان بودند و اندر میان گاه پیكارها و داوریها رفت از آشوب كردن با یكدیگر و تاختنها و پیشی كردن و برتری جستن، كز پادشاهی ایشان این كشور بسیار تهی ماندی و بیگانگان اندر آمدندی و بگرفتندی این پادشاهی چنانك بگاه جمشید بود و بگاه نوذر بود و بگاه اسكندر بود و مانند این، پس پیش از آنكه سخن شاهان و كارنامه ایشان یاد كنیم نژاد ابومنصور عبدالرزاق كه این نامه را بنثر فرمود تا جمع كنند چاكر خویش را ابومنصور المعمری و نژاد او نیز بگوییم كه چون بود و ایشان چه بودند تا آنجا رسیدند [و پس از آنكه بنثر آورده بودند سلطان محمود سبكتكین حكیم ابوالقاسم منصور الفردوسی را بفرمود تا بزبان دری بشعر گردانید و چگونگی آن بجای خود گفته شود]1 اولانسب ابومنصور عبدالرزاق محمد بن عبدالرزاق بن عبدالله بن فرخ بن ماسا بن مازیار بن كشمهان بن كنارنگ بن خسرو بن بهرام بن آذر گشسب بن گودرز بن داد آفرید بن فرخ زاد بن بهرام كه بگاه خسرو پرویز اسپهبد بود، پسر فرخ بوزرجمهر كه دستور نوشیروان بود پسر آذر كلباد كه بگاه پرویز اسپهسالار بود پسر برزین كه بگاه اردشیر بابكان سالار بود پسر بیژن پسر گیو پسر گودرز پسر كشواد و او را كشوادازآن خواندندی كه از سالاران ایران هیچكس آن آیین نیاورد كه او آورد و پهلوانی كشورها و مرزبانی و بخشش هفت كشور او كرده بود و كژ مردم بود و این از سه گونه گویند و گودرز بگاه كیخسرو سالار بود پیران را او كشت كه اسپهبد افراسیاب بود، پسر حشوان پسر آرس پسر بنه‌وی تبره منوچهر از نبیره ایرج و ایرج پسر افریدون و افریدون پسر آبتین از فرزندان جمشید، و پیران پسر ویسه بود و ویسه پسر زادشم بود پسر كهین بود و زادشم پسر تور و تور پسر افریدون نیز پس آبتین و آبتین از فرزندان جمشید، و نژاد ابومنصور المعمری : ابومنصور بن محمد بن عبدالله بن جعفر بن فرخ زاد كسل كرانحوار و كنارنگ پسر سرهنگ پرویز بود و بكارهای بزرگ او رفتی و آنگه كه خسرو پرویز بدر روم شد كنارنگ پیش رو بود لشكر پرویز را و چون حصار روم بستد و نخستین كسی كه بدیوار بر رفت و با قیصر درآویخت و او را بگرفت و پیش شاه آورد او بود، و در هنگام ساوه شاه ترك كه بر درهری آمد كنارنگ پیش او شد بجنگ و ساوه شاه را بنیزه بیفگند و لشكر شكسته شد و چون رزم هری بكرد نشابور او را داد و طوس را با خود بدو داده بود، و خسرو او را گفت: گفته كه ادر (ایدر) با هزار مرد بزنم. گفت آری گفته‌ام. خسرو از زندانیان و گنه‌كاران هزار مرد نیك بگزید و سلیح پوشانید دیگر روز آن هزارمرد با كنارنگ بهامونی فرستاد و خسرو از دور همی نگریست، با مهتران سپاه. كنارنگ با ایشان بر آویخت گاه بشمشیر و گاه بتیر. بهری را بكشت و بهری را بخست و هر باری كه اسب افگندی بسیار كس تبه كردی تا سرانجام ستوهی پذیرفتند و بگریختند و كنارنگ پیش شاه شد و نماز برد و آفرین كرد، خسرو طوس بدو داد و از گردان مردی همتای او بود نام او رقیه او را نیز از خسرو بخواست و با خویشتن بطوس برد. رقیه آن بود كه كنارنگ هزار مرد از خسروپرویز بخواست رزم تركانرا، خسرو گفت خواهی هزار مرد ببر خواهی رقیه را كه كم رنج‌تر بود، مر ترا پس هر دوان بطوس شدند با هزار مرد ایرانی و رقیه را نیكو همی داشت و با تركان جنگ كردند و پیروز آمدند و بطوس بنشستند و كنارنگ پادشاهی بگرفت و رقیه را نیكو همی داشت. تیراندازی بود كه همتاش نبودی. پس روزی كنارنگ و رقیه هر دو بشكار رفتند با پسران و سرهنگان. كنارنگ گفت امروز هرشكاری كه كنیم تیر بر سر زنیم تا باریك اندازی بدید آید هر چه كنارنگ زده بود بر سر تیر زده بود، رقیه بر كنارنگ آفرین كرد. روز دیگر كنارنگ بفرمود تا غراره پر كاه بیاوردند. كنارنگ اسب برانگیخت و نیزه بزد و آن غراره را بر سر نیزه برآورد و بینداخت، و بگاه یزدگرد شهریار او را بكشتند. و چون عمر بن الخطاب عبدالله عامر را بفرستاد تا مردم را بدین محمد خواند صلی‌الله علیه و سلم، كنارنگ پسر را پذیره او فرستاد بنشابور. و مردم در كهن‌دز بودند، فرمان نبردند. از وی یاری خواست. یاری كرك تا كار نیكو شد. بعد از آن هزار درم وام خواست، گروگان طلبید، گفت گروگان ندارم. گفت نشابور مرا ده. نشابور بدو داد. چون درم بستد باز داد. عبدالله عامر آن حرب او را داد و كنارنگ برزم كردن او شد و این داستان ماند كه گویند �طوس از آن فلان است و نشابور بگروگان دارد�، و حسن بن علی مروزی از فرزندان او بود، و كنارنگ از سوی مادر از نسل طوس بود و صد و بیست سال بزیست و همیشه طوس كنارنگیان را بود تا بهنگام عمید طائی كه از دست ایشان بستد و آن مهتری بدیگری دوده افتاد. پس بهنگام ابومنصور عبدالرزاق طوس را بستدند و سزا بسزا رسید، و نسبت این هر دو كس كه این كتاب كردند چنین بود كه یاد كردیم.
    -------------------------------------------
     
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    سیاست نامه​
    خواجه نظام الملک طوسی​
    ​
    اندر شناختنِ قدرِ نعمتِ ایزد،تعالی، ملوك را

    شناختن قدر نعمت ایزد تعالی نگاه داشتِ رضای اوست،عَزَّ اسْمُهُ، و رضای حق، تعالی، اندر احسانی باشد كه با خَلق كرده شود و عدلی كه میان ایشان گسترده آید. چون دعای خلق به نیكویی پیوسته گردد، آن مُلك پایدار بوَد و هر روز زیادت باشد، و آن مَلِك از دولت و روزگار خویش برخوردار بوَد و بدین جهان نیكو نام بوَد و بدان جهان رستگاری یابد و حسابش آسان تر باشد كه گفته اند بزرگان دین كه:"المُلكُ بیقی مَعَ الكُفِر و لا بیَقی مَعَ الظُلمِ "، معنی آن است كه ملك با كفر بپاید و با ستم نپاید.








    حكایت اندر این معنی
    چنین آمده است اندر اخبار كه یوسف پیغامبر، صلوات الله علیه، چون از دنیا بیرون رفت،می آوردند او را تا اندر حَظیرة ابراهیم، صلوات الله علیه،نزدیك پدران او دفن كنند. جبرئیل، علیه السّلام، بیامد،گفت: "هم اینجا بدارید، كه آن جایِ او نیست؛ چه، او را جوابِ مُلك كه رانده است ، به قیامت می باید دادن!" پس چون حال یوسف پیغمبر چنین باشد، بنگر تا كار دیگران چگونه بوَد.
    و در خبر از پیغمبر، صلّی الله علیه، چنان است كه: "هر كه را روز قیامت حاضر كنند از كسانی كه ایشان را بر خَلق دستی و فرمانی بوده باشد، دست های او بسته بوَد. اگر عادل بوده باشد، عدلش دست او گشاده كند و به بهشت رساند، و اگر ظالم بوَد جورش همچنان بسته با غُل ها او را به دوزخ افكند".
    و هم در خبر است كه: " روز قیامت هر كه او را بر كسی فرمانی بوده باشد در این جهان بر خَلق یا بر مقیمانِ سرای و بر زیردستانِ خویش، او را بدان سؤال كنند شبانی كه گوسفندان نگاه داشته باشد، جواب آن از او بخواهند!".


    امان نامه
    چنین گویند كه در روزگار عمر بن عبدالعزیز قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومی از عرب نزد وی آمدند و بنالیدند و گفتند یا امیرالمؤمنین ما گوشت ها و خون های خویش بخوردیم اندر قحط یعنی لاغر شدیم و گونه ها زرد شد از نیافتن طعام و واجبِ ما اندر بیت المال تو است. این مال آنِ تو است یا آنِ خدای عزّ و جلّ یا آنِ بندگان خدای است. اگر از آنِ بندگان خدای است از آنِ ماست و اگر از آنِ خدای است خدای را بدان حاجت نیست و اگر از آنِ توست وَ تَصدّق عَلَینَا اِنَّ اللهَ یَجزی آلمُتَصَدِّقَین، تفسیر چنان است كه بر ما صدقه كن كه خدای تعالی مكافات كنندﮤ نیكوكاران است. و اگر از آنِ ماست به ما ارزانی دار تا از این ننگی برهیم كه پوست بر تن های ما خشك شد عمر بن عبدالعزیز را دل بر ایشان بسوخت و آب به چشم اندر آورد، گفت همچنین كنم كه شما گفتید، هم در ساعت بفرمود تا كار ایشان بساختند و مقصود حاصل كردند و چون خواستند كه برخیزند و بروند عمربن عبدالعزیز گفت ای مردمان كجا می روید چنانكه سخن بندگان خدای با من گفتید سخن من با خدای تعالی بگویید یعنی مرا دعا كنید. پس اَعرابیان روی سوی آسمان كردند و گفتند یا ربّ به عزّت تو كه با عمربن عبدالعزیز آن كنی كه با بندگان تو كرد، و چون دعا تمام كردند هم در وقت ابری برآمد و بارانی سخت اندر گرفت و از ژاله یكی خشت پخته بر سرای عمر آمد و شكست و از میانِ وی كاغذی بیرون آمد، نگاه كردند به روی نبشته بود: هَذَا بَرائَه مِن الله العزیزِ اِلَی عُمَربن عَبدِالعزیز مِنَ النّار و به پارسی چنان است كه امانی است از خدای عزیز به عمر عبدالعزیز از آتش دوزخ. و در این معنی حكایات بسیار است این قدر یاد كرده آمد و كفایت است.
     
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    قابوس نامه​
    قابوس بن وشمگیر​
    درباره نویسنده
    یكی از مشهورترین متون فارسی قرن پنجم هجری قابوسنامه است كه امیر عنصرالمعالی كیكاووس بن قابوس بن وشمگیر از امرای آل زیار آن را به نام فرزندش گیلان شاه نوشته است این كتاب یكی از روان ترین متون فارسی است كه حاوی نكته های اخلاقی و اجتماعی و حكایات شنیدنی است تاریخ آغاز تألیف كتاب را 475 هجری نوشته اند.
    سبك شناسی
    1- قابوسنامه از كتب نثر ساده قرن پنجم هجری است كه سادگی نثر آن هم موجبش روانی جمله بندی فارسی آن و كمی لغات عربی آنست و به سبب سادگی بیان به قول مرحوم بهار، تصرف و دخالت كاتبان در آن فراوان بوده است. و در این كتاب شمار لغات عربی آن در حدود 15 درصد است و در نظر اجمالی، كمتر از این مقدار به نظر می رسد چون لغات عربی قابوسنامه از ساده ترین و مستعمل ترین لغات عربی در فارسی مانند: عقل، فضل، عز، صحبت، صواب، غرض، صلاح و مانند آنست و از لغات مغلق و پیچیده و طولانی عربی اجتناب ورزیده است.
    2- جمله های قابوسنامه به سبب آنكه موضوع كتاب پند و اندرز است غالباً با فعل امری ساخته شده است.
    3- تكرار فعل در چند جمله پیاپی دیده می شود و جمله ها را با تقلیل فعل عطف نكرده است مانند: هیچ گنجی بهتر از هنر نیست...خوی بد نیست......دانش نیست....شرم نیست.
    4- جمله های معترضه به كار نمی برد.
    5- با آنكه لغات عربی كم به كار می برد اما در وقت ضرورت جملات و ضرب المثل های عربی را به صورت اصل نقل می كند مانند: "الحیاء من الایمان"، مكل طایر یطیر مع شكله"
    6- مصدرهای عربی را نویسندگان پیش به صورت فارسی (یعنی با افزودن (ی) مصدری به آخر اسم فاعل) به كار می برند مانند: عاقلی، عادلی، كریمی، عزیزی، به صورت مصدر عربی به كار برده است مانند: عقل، عدل، كرم، عزت.

    فرهنگ و هنر و دانایی
    تن خویش را بعث كن به فرهنگ و هنر آموختن، و این تو را به دو چیز حاصل شود: یا به كار بستن چیزی كه دانی، یا به آموختن [آن چیز] كه ندانی.
    حكمت: و سقراط گوید: هیچ گنجی بهتر از هنر نیست و هیچ دشمن بتر از خوی بد نیست و هیچ عزی بزرگوارتر از دانش نیست، و هیچ پیرایه، بهتر از شرم نیست. پس آموختن را وقتی پیدا مكن 1 چه درهر وقت و در هر حال كه باشی، چنان باش كه یك ساعت از تو در نگذرد تا دانشی نیاموزی و اگر در آن وقت، دانایی حاضر نباشد از نادانی بیاموز كه دانش از نادان نیز آموخت. از آنكه هر هنگام كه به چشم دل در نادان نگری و بصارت2 عقل بر وی گماری آنچه تو را از وی ناپسند آید دانی كه نباید كرد چنانكه اسكندر گفت:
    حكمت: من منفعت نه همه از دوستان یابم، بلكه از دشمنان نیز یابم از آنچه اگر [در] من فعلی زشت بود، دوستان به موجب شفقت بپوشانند تا من ندانم، و دشمن بر موجب دشمنی بگوید تا مرا معلوم شود؛ این فعل بد را از خویشتن دور كنم، پس آن منفعت از دشمن یافته باشم نه از دوست. تو نیز دانش آموخته باشی كه از دانایان.
    و بر مردم واجب است چه بر بزرگان و چه بر فروتران هنر و فرهنگ آموختن كه فزونی بر همسران خویش به فضل و هنر توان یافت؛ چون در خویشتن هنری نبینی كه در امثال خویش نبینی همیشه خود را فزون تر از ایشان دانی و مردمان نیز تو را افزون تر دانند از همسران تو به قدر فضل و هنر تو.
    و چون مرد عاقل بیند كه وی فزونی نهادند بر همسران وی به فضلی و هنری، جهد كند تا فاضلتر و بهره مندتر شود و هر آنگاه كه مردم چنین كند بس دیر برنیابد تا بزرگوارتر هر كسی شود.
    و دانش جستن، برتری جستن باشد بر همسران و مانند خویش و دست باز داشتن از فضل و هنر، نشان خرسندی بود بر فرومایگان و آموختن هنر و تن را مالیده داشتن از كاهلی سخت سودمندست كه گفته اند:
    كاهلی فساد تن بود و اگر تن تو را فرمان برداری نكند نگر تا ستوه نشوی، ازیرا كه تنت از كاهلی و دوستی آسایش، تو را فرمانبردار از آنكه تن ما را تحریك طبیعی نیست و هر حركتی كه تن كند به فرمان كند نه به مراد؛ كه هرگز تا نخواهی و نفرمایی تن تو را آرزوی كار كردن نباشد پس تو به ستم، تن خویش را فرمان بردار گردان و به قهر او را به اطاعت آور كه هر كه تن خویش را مطیع خویش نتواند گردانید، وی را از هنر بهره نباشد و چون تن خویش [ار فرمان بردار خویش] كردی به آموختن هنر سلامت دو جهانی اندر هنرش بیابی و سرمایه همه نیكی ها اندر دانش و ادب نفس و تواضع و پارسایی و راستگویی و پاك دینی و پاك شلواری وبی آزاری و بردباری و شرمگنی شناس. اما به حدیث شرمگنی، اگر چه گفته اند "الحیاء من الایمان" بسیار جای بود كه حیا بر مرد و بال بود. و چنان شرمگن مباش كه از شرمگنی در مهمات خویش تقصیر كنی و خلل در كار تو آید كه بسیار جای بود كه بی شرمی باید كرد تا غرض حاصل شود. شرم از فحش و ناجوانمردی و نا حفاظی و دروغزنی دار. از گفتار و كردار با صلاح شرم مدار كه بسیار مردم بود كه از شرمگنی از غرضهای خویش بازماند.
    همچنانكه شرمگینی نتیجه ایمان است، بی نوایی نتیجه شرمگینی است. جای شرم و جای بی شرمی بباید دانست3 و آنچه به صواب نزدیك تر است همی باید كرد كه گفته اند مقدمه نیكی شرم است و مقدمه بدی بی شرمی است. اما نادان را مردم مدان و دانای بی هنر را دانا مشمر و پرهیزگار بی دانش را زاهد مدان. و با مردم نادان صحبت4 مكن خاصه با نادانی كه پندارد داناست.
    و بر جهل خرسند مشو و صحبت جز با مردم نیكنام مكن كه از صحبت نیكان مردم نیكنام شود چنانكه روغن كنجید از آمیزش با گل و بنفشه كه به گل و بنفشه اش باز می خوانند از اثر صحبت ایشان.
    و كردار نیك را ناسپاس مباش و فراموش مكن و نیازمند خود را به سر باز مزن كه وی را رنج نیازمندی بس است خوشخویی و مردمی پیشه كن و ز خوی های ناستوده دور باش و بی سپاس و زبان كار مباش كه ثمره زیان كاری رنج مندی بود و ثمره رنج نیازمندی بود و ثمره نیازمندی فرومایگی و جهد كن تا ستوده خلقان باشی و نگر تا ستوده جاهلان نباشی كه ستوده عام، نكوهیده خاص بود چنانكه در حكایتی شنودم.
    حكایت: گویند روزی "فلاطُن" نشسته بود از جمله خاص آن شهر، مردی به سلام او اندر آمد و بنشست و از هر نوع سخنی همی گفت در میانه سخن گفت: ای حكیم امروز فلان مرد را دیدم كه سخن تو می گفت و تو را دعا و ثنا همی گفت و می گفت افلاطن بزرگوار مردی است كه هرگز كس چنو نبوده است و نباشد.
    خواستم كه شكر او را به تو رسانم افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت دل تنگ شد. این مرد گفت: ای حكیم، از من چه رنج آمد تو را كه چنین تنگ دل گشتی؟ افلاطون گفت: از تو مرا رنجی نرسید ولكن مرا مصیبتی ازین بتر چه بُود كه جاهلی مرا بستاید و كار من او را پسندیده آید؟ ندانم كه كدام كار جاهلانه كردم كه به طبع او نزدیك بود كه او را آن خوش آمد و مرا بدان بستود؟ تا توبه كنم از آن كار و این غم مرا آنست كه مگر من هنوز جاهلم، كه ستوده جاهلان، جاهلان باشند. و هم درین معنی حكایت دیگر یاد آمد.
    حكایت چنین شنیدم كه محمدبن زكریارازی رحمةالله می آمد با قومی از شاگردان خویش، دیوانه ای پیش ایشان اوفتاد، در هیچ كس ننگریست مگر در محمدبن زكریا و نیك درو نگاه كرد و در روی او بخندید. محمدبن زكریا باز خانه آمد و مطبوخ افتیمون5 بفرمود پختن و بخورد. شاگردان گفتند كه: چرا مطبوخ خوردی؟ گفت: از بهر آن خنده دیوانه كه تا وی از جمله سودای، جزوی با من ندید، با من نخندید، چه گفته اند: "كل طایر بطیر مع شكله"6
    دیگر، تندی و تیزی عادت مكن و زحلم خالی مباش ولكن یكباره چنان مباش نرم كه از خوشی و نرمی بخوردندت و نیز چنان درشت مباش كه هرگز به دست نسپاوندت7. و با همه گروه موافق باش كه به موافقت از دوست و دشمن مراد حاصل توان كرد. و هیچ كس را بدی میاموز كه بد آموختن دوم بدی كردن است. و اگر چه بی گناه، كسی تو را بیازارد تو جهد كن تا تو او را نیازاری كه خانه كم آزاری در كوی مردمی است. واصل مردمی گفته اند كه كم آزاری است. پس اگر مردمی كم آزار باش.
    دیگر: كردار با مردمان نیكو دار از آنچه مردم باید كه در آینه نگرد اگر دیدارش8 خوب بود باید كردارش چو دیدارش بود كه از نیكوی زشتی نزیبد. نشاید كه از گندم جو روید و از جو گندم. و اندرین معنی مرا دو بیت است:
    شعر:
    ما را صنم همی بدی پیش آری
    از ما تو چرا امید نیكــی داری؟
    رو جـانا رو همی غــلط پنداری
    گندم نتوان درود چوت جو كاری
    پس اگر در آینه نگرد، روی خویش زشت بیند هم باید كه نیكی كند كه اگر زشتی كند بر زشتی فزدوه باشد و بس ناخوش و زشت بود دو زشتی به یكجا. و از یاران مشفق و آزموده نصیحت پذیرنده باش و با ناصحان خویش هر وقت به خلوت باش، ازیرا كه فایده تو ازیشان به وقت خلوت باشد. و چنین سخنها كه من یاد كردم بخوانی و بدانی و بر فضل خویش چیره گردی، آنگاه به فضل و هنر خویش غره مباش. و مپندار كه تو همه چیز بدانستی، خویشتن را از جمله نادانان شمر كه دانا آنگه باشی كه بر دانش خویش واقف گردی.
    (قابوسنامه، به اهتمام دكتر غلامحسین یوسفی، ص 23- 38)​
     
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید​
    محمد منور​
    پس، شیخ ما پیوسته از خلق می گریختی و در آن مواضع تنها به عبادت و مجاهدت و ریاضت مشغول می بودی، و پدر شیخ ما پیوسته او را می جستی تا بعد از یک ماه یا بیشتر او را بازیافتی، و به لطف، او را به میهنهغمحل تولدشیخف بازآوردی و در میهنه پیوسته مراقبت او می کردی و چشم بر وی می داشتی تا ناگاه بنگریزد.

    و پدر شیخ ما حکایت کرد که: هر شب، چون از نماز فارغ شدیمی و به سرای آمدیمی، من در سرای، زنجیر کردمی و گوش می داشتمی تا بوسعید بخسبد. چون او سر باز نهادی، گمان بردمی که او در خواب شد؛ من بخفتمی. شبی، در نیمه شب، از خواب درآمدم. نگاه کردم؛ بوسعید را غدرفجامه خواب ندیدم. برخاستم و در سرای طلب کردم؛ نیافتم. به در سرای شدم. زنجیر نبود. باز آمدم و بخفتم و گوش می داشتم. به وقت بانگ نماز، از در سرای آهسته درآمد و در سرای زنجیر کرد و به جامه خواب شد و بخفت. همچنین، شبی چند گوش داشتم؛ هر شب همچنین می کرد و من آن حدیث بر وی پدید نکردم و خویشتن را از آن غافل می نمودم؛ اما هر شب او را گوش می داشتم. چون هر شب همچنان بیرون می شد، مرا- چنان که شفقت پدران باشد- دل به اندیشه های مختلف سفر می کرد... . با خود می گفتم که او جوان است. نباید که غمبادا کهف به حکم "الشباب شعبه من الجنون"غجوانی، شعبه ای از دیوانگی استف از شیاطین انس و جن، یکی راه او بزند.

    خاطر من بر آن قرار گرفت که یک شب او را گوش دارم غگوشم به آمد و شد او باشدف تا کجا می رود و در چه کار است. یک شب، چون برخاست و بیرون شد، من برخاستم و بر اثر او غبه دنبال اوف بیرون شدم؛ و چندان که او می رفت، من از دور براثر او می رفتم و چشم بر وی می داشتم غچشمم به او بودف چنان که او را از من خبر نبود. بوسعید می رفت تا به رباطغکاروانسرا، سراف کهن رسید و در رباط شد و در از پس ببست. من بر بام رباط شدم و او در مسجد خانه ای شد که در آن رباط بود و در فراز کرد و چوبی در پس آن در نهاد و من به روزن آن خانه مراقبت احوال او می کردم.

    او فراز شد و -در گوشه آن مسجد چوبی نهاده بود و رسنی غطنابیف در وی بسته- آن چوب برگرفت و - در گوشه آن مسجد چاهی بود- به سر آن چاه شد و آن رسن برپای خود ببست و آن چوب که رسن بر وی بسته بود بر سر چاه فراز نهاد و خویشتن را در آن چاه بیاویخت سرزیر و قرار گرفت و قرآن ابتدا کرد غقرآن خواندن را آغاز کردف و من گوش می داشتم. سحرگاه را قرآن ختم کرده بود غسحرگاه قرآن را به پایان رسانده بودف.چون قرآن را به آخر رسانید خویشتن از چاه برکشید و چوب را هم بر آن قرار بنهاد و در خانه باز کرد و بیرون آمد و در میان رباط به وضو مشغول گشت.

    من از بام فرود آمدم و به تعجیل به خانه بازآمدم و برقرار بخفتم تا او درآمد و ، چنان که هر شب بود، سر باز نهاد. وقت آن بود که هر شب برخاستمی. من برخاستم و خویشتن از آن دور داشتم و، چنان که پیوسته معهود بود، او را بیدار کردم و به جماعت رفتیم غنماز جماعت خواندیمف. بعد از آن، چند شب او را نگاه داشتم غمراقب او بودمف؛ هر شب همچنین می کرد: مدتی بر این ریاضت مواظبت می نمود...
     
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    كلیله و دمنه​
    نصرالله منشی​
    ​
    : زاغ و كبك نخجیر​
    زاغ گفت كبك نخجیری 1 با من همسایگی داشت و در میان به حكم مجاورت 2 قواعد مصادقت مؤكّد گشته بود.3 در این میان او را رغبتی افتاد و دراز كشید.4 گمان بردم كه هلاك شد. و پس از مدت دراز، خرگوشی بیامد و در مسكن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپیوستم. 5 یك چندی بگذشت، كبك نخجیر باز رسید. چون خرگوشی را در خانه ی خود دید، رنجور شد و گفت: "جای بپرداز كه از آن من است".6 خرگوش جواب داد كه "من صاحب قبضم؛7 اگر حقی داری ثابت كن." گفت: "جای از آن من است و حجت ها دارم" گفت: "لابد حكمی 8 عدل باید كه سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضای انصاف، كار دعوی به آخر رساند." كبك نخجیر گفت كه: "در این نزدیكی، بر لب آب گربه ای متعبد 9 روزه دارد و شب نماز كند؛ هرگز خونی نریزد و ایذای 10 حیوانی جایز نشمرد؛ و افطار او بر آب و گیاه، مقصور می باشد؛11 قاضی از او عادل تر نخواهیم یافت؛ نزدیك او رویم تا كار ما فصل كند." هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثر 12 ایشان رفتم. تا گربه ی روزه دار را ببینم و انصاف او در این حكم مشاهده كنم .
    چندان كه صایم الدهر 13 چشم بر ایشان افكند، بر دو پای راست بایستاد و روی به محراب آورد، خرگوش نیك از آن شگفت نمودو و توقف كردند تا از نماز فارغ شد. تحیت 14 به تواضع بگفتند و در خواستند كه میان ایشان حكم باشد و خصومت خانه بر قضیت معدلیت به پایان رساند 15 فرمود كه: "صورت حال بازگویید." چون بشنود، گفت: "پیری در من اثر كرده است و حواس خلل پذیرفته و گردش چرخ و حوادث دهر را این پیشه است، جوان را پیر می گرداند و پیر را ناچیز می كند، نزدیك تر آیید و سخن بلندتر گویید." پیش تر رفتند و ذكر دعوی تازه گردانیدند. 16
    گفت:"واقف شدم و پیش از آن كه روی به حكم آرم شما را نصیحتی خواهم كرد، اگر به گوش دل شنوید، ثمرات آن در این دنیا نصیب شما گردد و اگر بر وجه دیگر حمل افتد، من باری به نزدیك دیانت و مروت خویش معذور باشم. صواب آن است كه هر دو تن حق طلبید كه صاحب حق را مظفر باید شمرد، اگر چه حكم به خلاف هوای او نفاذ یابد. 17 و طالب باطل را مخذول 18 پنداشت، اگر چه حكم بر وفق مراد او رود. و عاقل باید كه همت بر طلب خیر باقی مقصور دارد و عمر و جاه گیتی را به محل ابر تابستان و نزهت 19 گلستان بی ثبات و دوام شمرد.
    و خاص و عام و دور و نزدیك عالمیان را چون نفس خود، عزیز شناسد و هر چه در باب خویش نپسندد، در حق دیگران نپسندد. از این نمط 20 دمدمه و افسون21 بر ایشان
    می دمید تا با او الف گرفتند 22 و امن و فارغ بی تحرز23 و تصون 24 پیشتر رفتند به یك حمله هر دو را بگرفت و بكشت.
     
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    تاریخ بیهقی​
    ابوالفضل بیهقی​
    درباره نویسنده​
    ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی(385-470ق) نویسنده و مورخ در قریه حارث آباد بیهق بدنیا آمد . بعد از كسب فضایل در نیشابور به دیوان رسایل محمودی راه جست و در خدمت خواجه بونصر مشكان به كار
    پرداخت .همچنان در خدمت سلاطین غزنوی بود تا در زمان عزالدوله عبدالرشید که در سال 440 ق سلطنت یافت چندی صاحب دیوان انشا گردید ، اما به تهمت حاسدان معزول شد و در سال 443 ق که طغرل بر عبدالرشید خروج کرد و او را کشت ، بیهقی با جمعی دیگر از درباریان زندانی شد و یک سال در زندان بود.ابولفضل در اواخر سلطنت فرخزاد از کارهای دیوانی کناره گرفت تا اینکه در سال 470 وفات یافت .مهمترین اثر بیهقی تاریخ اوست که از امهات کتب تاریخ و ادب فارسی است در شرح سلطنت آل سبکتکین در سی مجلد که در آن از تشکیل دولت غزنوی تا اوایل سلطان ابراهیم ابن مسعود سخن رفته است ، اما اکنون فقط قسمتی از آن که مربوط به سلطنت مسعود بن محمود غزنوی و تاریخ خوارزم از زوال دولت آل مامون و افتادن آن به دست سلطان محمود و حکومت آلتون تاش حاجب ، در آن سامان تا غلبه سلاجقه ، موجود است.درباره سبک وشیوه نگارش این کتاب و مولف آن سخن بسیار گفته و نوشته اند و از میان همه آنها به قول استاد فیاض بیهقی شناس مشهور بسنده می کنیم که می گفت بیهقی گزارشگر حقیقت بود.علاوه بر این کتاب، ابن فندق، کتاب دیگری به نام زینته الکتاب در آداب کتابت بدو نسبت داده است.
    معرفی كتاب
    تاریخ نگارش در حدود 450 ـ 460 هـ ."ابوالفضل محمد بن حسین كاتب بیهقیِ نوزده سال منشی دیوان رسائل غزنویان بود و تاریخ عمومی جامعی در بازه دنیای معلوم عصر خود نوشته بود كه بگفته بعضی سی مجلد بوده است و اكنون فقط آنچه راجع بعهد سلطان مسعود غزنوی می‌باشد در دست است ـ كه بتاریخ مسعودی و یا "تاریخ بیهقی" معروف است. بدون گزافگوئی میتوان گفت كه تاریخ بیهقی از رهگذر سادگی بیان وصداقت و نثر روان و بیغرضی نسبی مؤلف در ذكر وقایع و روشنی زبان یكی از بهترین نمونه‌های نثر فارسی است ـ زیرا اگر بگویم بهترین نمونه و شاهكار نثر فارسیست میترسم به تهور فوق‌العاده متهم كنند. ابوالفضل بیهقی نوشتن این تاریخ را در سال 451 هـ . ق. آغاز كرد. وی در سال 470 وفات یافت.در این كتاب مؤلف اسناد و مداركی آورده كه ترجمه از عربی است و غالباً تأثیر نحو عربی در آنها محسوس میباشد.
    --------------------------------------------------
    ذكر بر دار كردن حسنك وزیر رحمه الله علیه
    ...فصلی خواهم نبشت، در ابتدای این حال بر دار كردن این مرد و پس بشرح قصه تمام پردازم. امروز كه من این قصه آغاز می‌كنم، در ذی‌الحجه سنه خمسین وار بعمائه در فرخ روزگار سلطان معظم ابو شجاع فرخزاد بن ناصردین الله، اطال‌الله بقاؤه و ازین قوم كه من سخن خواهم راند، یك دو تن زنده‌اند، در گوشه‌ای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی چند سالست تا گذشته شده است و بپاسخ آنانكه از وی رفت گرفتار و ما را بآن كار نیست، هر چند مرا از وی برآید، بهیچ حال. چه عمر من بشست و پنج آمده و بر اثر وی می‌بباید رفت و در تاریخی كه می‌كنم سخن نرانم كه آن بتعصبی و تر بدی كشد و خوانندگان این تصنیف گویند: شرم باد این پیر را. بلكه آن گویم، كه تا خوانندگان با من اندرین موافقت كنند و طعنی نزنند. این بوسهل مردی امامزاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی درطبع وی مؤكد شد و بآن شرارت دلسوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی، تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاكری خشم گرفتی و آن چاكر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از كرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب كردی و المی بزرگ بدین چاكر رسانیدی و آنگاه لاف زدی كه: فلان را من فرو گرفتم. و اگر چنین كارها كرد كیفر دید و چشید و خردمندان دانستندی كه نه چنانست و سری می‌جنبانیدندی و پوشیده خنده می‌زدندی كه نه چنانست، جز استادم كه او را فرو نتوانست برد، با این همه حیلت، كه در باب وی ساخت و از آن در باب وی بكام نتوانست رسید، كه قضای ایزد، عزوجل، با تضریب‌های وی موافقت و مساعدت نكرد و دیگر كه بونصر مردی بود عاقبت نگر، در روزگار امیر محمود، رضی‌الله عنه، بی‌آنكه مخدوم خود را خیانتی كرد، دل این سلطان مسعود را رحمه الله علیه، نگاه داشت، به همه چیزها كه دانست، كه تخت ملك پس از پدر او را خواهد بود و حال حسنك دیگر بود، كه بر هوای امیر محمد و نگاه داشت دل و فرمان محمود این خداوندزاده را بیازرد و چیزها بكرد و گفت، كه اكفا آنرا احتمال نكنند، تا بپادشاه چه رسد، هم چنانكه جعفر برمكی و این طبقه وزیری كردند، بروزگار هارون الرشید و عاقبت كار ایشان همان بود، كه از آن این وزیر آمد و چاكران و بندگان را با زبان نگاه باید داشت، با خداوندان، كه محالست روباهان را با شیران چخیدن و بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی، از روی فضل جای دیگر داشت اما چون تعدیها رفت از وی كسی نماند، كه پیش ازین درین تاریخ بیآوردم. یكی آن بود كه عبدوس را گفت كه: "امیرت را بگوی كه من آنچه كنم بفرمان خداوند خود میكنم، اگر وقتی تخت ملك بتو رسد، حسنك را بردار باید كرد". لاجرم چون سلطان پادشاه شد این مرد بر مركب چوبین نشست و بوسهل و غیر بوسهل درین كیستند، كه حسنك عاقبت تهور و تعدی خود كشید و بهیچ حال بر سه چیز اغضا نكنند: الخلل فی الملك و افشاء السر و التعرض و نعوذ بالله من الخذلان.
    چون حسنك را از بست بهرات آوردند، بوسهل زوزنی او را بعلی رایض، چاكر خویش، سپرد و رسید بدو، از انواع استخفاف، آنچه رسید، كه چون باز جستی نبودی و كار و حال او را انتقامها و تشفی‌ها رفت و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز كردند، كه زده و افتاده را نتوان زد و انداخت. مرد آن مردست كه گفته‌اند: العفو عند القدره بكار تواند آورد و قال الله عز ذكره قوله الحق: "الكاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین".
    و چون امیر مسعود، رضی الله عنه، از هرات قصد بلخ كرد و علی رایض حسنك را ببند می‌برد و استخفاف می‌كرد و تشفی و تعصب و انتقام می‌برد، هر چند می‌شنودم، از علی، پوشیده، وقتی مرا گفت كه: "از هر چه بوسهل مثال داد از كردار زشت، در باب این مرد، از ده یكی كرده آمدی و بسیار محابا رفتی." و ببلخ در ایستاد و در امیر می‌دمید كه: ناچار حسنك را بردار باید كرد و امیر بس حلیم و كریم بود، جواب نگفتی و معتمد عبدوس را گفت، روزی پس از مرگ حسنك، از استادم شنودم كه: "امیر بوسهل را گفت: حجتی و عذری باید،‌ بكشتن این مرد را". بوسهل گفت: "حجت بزرگتر از این كه مرد قرمطی است و خلعت از مصریان استد، تا امیرالمؤمنین القادر بالله بیآزرد و نامه از امیر محمود باز گرفت؟ و اكنون پیوسته ازین می‌گوید و خداوند یاد دارد كه بنشابور رسول خلیفه آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پیغام درین باب بر چه جمله بود. فرمان خلیفه درین باب نگاه باید داشت". امیر گفت: "تا درین باب بیندیشم".
    پس ازین،‌ هم استادم حكایت كرد كه: "عبدوس با بوسهل سخت بد بود، كه چون بوسهل درین باب بسیار بگفت، یك روز خواجه احمد حسن را، چون از بار باز می‌گشت امیر گفت كه : "خواجه تنها بطارم بنشیند، كه سوی او پیغامیست، بر زبان عبدوس." خواجه بطارم رفت و امیر، رضی‌الله عنه، مرا بخواند و گفت: "خواجه احمد را بگوی كه حال حسنك بر تو پوشیده نیست، كه بروزگار پدرم چند دردی در دل ما آورده است و چون پدرم گذشته شد چه قصدها كرد، بزرگ، در روزگار برادرم ولیكن بنرفتش و چون خدای عزوجل بدان آسانی تخت و ملك بما داد اختیار آنست كه عذر گناهكاران بپذیرم و بگذشته مشغول نشوم، اما دراعتقا این مرد سخن میگویند، بدان كه خلعت مصریان بستد، برغم خلیفه، و امیرالمؤمنین بیآزرد و مكاتبت از پدرم بگسست و می‌گویند كه: رسول را كه بنشابور آمده بود و عهد و لوا و خلعت آورده، پیغام داده بود كه: حسنك قرمطیست، وی را بر دار باید كرد و ما این بنشابور شنیده بودیم و نیكو یاد نیست. خواجه اندرین چه بیند و چه گوید؟" چون پیغام بگزاردم خواجه دیری اندیشید، پس مرا گفت: "بوسهل زوزنی را با حسنك چه افتاده است، كه چنین مبالغتها در خون ریختن او كرده است؟". گفتم: "نیكو نتوانم دانست، این مقدار شنوده‌ام كه: یك روز بر سرای حسنك شده بود، بروزگار وزارتش، پیاده و بدراعه، پرده‌داری بروی استخفاف كرده بود و وی را بینداخته". گفت، "ای سبحان‌الله، این مقدار شغر را از چه دردل باید داشت؟" پس گفت: "خداوند را بگوی كه: در آن وقت، كه من بقلعه كالنجر بودم، بازداشته و قصد جان من میكردند وخدای عزوجل نگاه داشت، نذرها كردم و سوگندان خوردم كه در خون كس، حق و ناحق، سخن نگویم و بدان وقت كه حسنك از حج ببلخ آمد و ما قصد ماوراءالنهر كردیم و با قدرخان دیدار كردیم، پس از بازگشتن بغزنین، ما را بنشاندند و معلوم نه كه در باب حسنك چه رفت و امیر ماضی بر خلیفه سخن بر چه روی گفت و بونصر مشكان خبرهای حقیقت دارد از وی باز باید رسید و امیرخداوند پادشاهیست، آنچه فرمود نیست بفرماید، [كه اگر بروی قرمطی درست گردد، در خون وی سخن نگویم. بدان كه وی را درین مالش كه امروز منم مرادی بوده است] و پوست باز كرده. بدان گفتم كه وی را در باب من سخن گفته نیاید، كه من از خون همه جهانیان بیزارم و هر چند چنینست نصیحت از سلطان بازنگیرم كه خیانت كرده باشم، تا خون وی و هیچ كس بنریزد، البته كه خون ریختن كاری بازی نیست". چون این جواب باز بردم، سخت دیر اندیشید. پس گفت: "خواجه را بگوی: آنچه واجب باشد فرموده آید". خواجه برخاست و سوی دیوان رفت و در راه مرا گفت كه: "عبدوس، تا بتوانی خداوند را بر آن دار كه خون حسنك ریخته نیاید، كه زشت نامی تولد گردد". گفتم: "فرمانبردارم" و بازگشتم و با سلطان بگفتم. قضا در كمین بود، كار خویش میكرد و پس ازین مجلسی كرد. با استادم، او حكایت كرد كه در آن خلوت چه رفت. گفت كه: "امیر پرسید مرا، از حدیث حسنك و پس از آن حدیث خلیفه و آنچه گوئی در دین و اعتقاد این مرد و خلعت ستدن از مصریان؟ من در ایستادم و حال حسنك و رفتن بحج، تا آنگاه كه از مدینه بوادی القری باز گشت، بر سر راه شام و خلعت مصری بگرفت و ضرورت را ستدن و از موصل راه گردانیدن و ببغداد باز نشدن و خلیفه را بدل آمدن كه مگر امیرمحمود فرموده است. همه بتمامی شرح كردم. امیر گفت: "پس از حسنك درین باب چه گناه بوده است؟ كه اگر راه بادیه آمدی در خون آنهمه خلق شدی"، گفتم: "چنین بود ولیكن خلیفه را قرمطی خواند و درین معنی مكاتبات و آمد و شد بوده است و امیرماضی، چنانكه لجوجی و ضجرت وی بود، یك روز گفت: "بدین خلیفه خرف شده بباید نبشت كه: من از بهر قدر عباسیان انگشت در كرده‌ام، در همه جهان و قرمطی میجویم و آنچه یافته آمد و درست گردد بر دار میكشند و اگر مرا درست شدی كه حسنك قرمطیست، خبر بامیرالمؤمنین رسیدی كه در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی قرمطیست من هم قرمطی باشم". هر چند آن سخن پادشاهانه نبود، بدیوان آمدم و چنان نبشتم، نبشته‌ای كه بندگان بخداوندان نویسند و آخر پس از آمد و شد بر آن قرار گرفت كه آن خلعت، كه حسنك استده بود و آن طرایف، كه نزدیك امیر محمود فرستاده بودند، آن مصریان، با رسول ببغداد فرستد، تا بسوزند و چون رسول باز آمد، امیر پرسید كه: آن خلعت و طرایف بكدام موضع سوختند؟ كه امیر را نیك درد آمده بود كه حسنك را قرمطی خوانده بود، خلیفه، و با آن وحشت وتعصب خلیفه زیادت میگشت، اندر نهان نه آشكارا، تا امیر محمود فرمان یافت. بنده آنچه رفته است بتمامی باز نمود". گفت: "بدانستم".
    پس ازین مجلس نیز بوسهل البته فرو نایستاد از كار، روز سه شنبه بیست و هفتم صفر، چون بار بگسست، امیر خواجه را گفت: "بطارم باید نشست، كه حسنك را آنجا خواهند آورد، با قضاه و مزكیان، تا آنچه خریده آمده است، جمله بنام ما قباله نوشته شود و گواه گیرد، بر خویشتن". خواجه گفت: "چنین كنم" و بطارم رفت و جمله خواجه شماران و اعیان و صاحب دیوان رسالت و خواجه ابوالقاسم كثیر، هر چند معزول بود، اما جاهی و جلالی عظیم داشت و بوسهل زوزنی و بوسهل حمدوی، همه آنجای آمدند و امیردانشمند بنیه و حاكم لشكر راو نصر چلف را آنجای فرستاد و قضاه بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزكیان و كسانی كه نامدار و فراروی بودند، همه آنجای حاضر بودند و نوشتند و چون این كوكبه راست شد من، كه بوالفضلم و قومی بیرون طارم، بدكانها بودیم، نشسته در انتظار حسنك. یك ساعت بود كه حسنك پیدا آمد بی‌بند جبه‌ای داشت، حبری، رنگ با سیاه میزد، خلق‌گونه و دراعه و ردائی سخت پاكیزه و دستاری نشابوری مالیده و موزه میكائیلی نو در پای و موی سر مالیده، زیر دستار پوشیده كرده، اندك مایه پیدا میبود و والی حرس با وی و علی رایض و بسیار پیاده، از هر دستی و وی را بطارم بردند و تا نزدیك نماز پیشین بماندند. پس بیرون آوردند و بحرس باز بردند و بر اثر وی قضاه و فقها بیرون آمدند. این مقدار شنودم كه دو تن با یك دیگر میگفتند كه: "خواجه بوسهل را، برین كه آورد كه آب خویش ببرد" و بر اثر خواجه احمد، بیرون آمد، با اعیان و بخانه خویش باز شد و نصر خلف دوست من بود، از وی پرسیدم كه : "چه رفت؟". گفت كه: "چون حسنك بیامد، خواجه بر پای خاستند و بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست، نه تمام و بر خویشتن میژ كید. خواجه احمد او را گفت كه: "در همه كارها ناتمامی". وی نیك از جای بشد و خواجه امیر حسنك را هر چند خواست كه پیش وی بنشیند نگذاشت و بر دست راست من و دست راست خواجه ابوالقاسم كثیر و بونصر مشكان بنشاند، هر چند ابوالقاسم كثیر معزول بود، اما حرمتش سخت بزرگ بود و بوسهل بر دست چپ خواجه، از این نیز سخت‌تر بتابید خواجه بزرگ روی بحسنك كرد و گفت: "خواجه چون میباشد و روزگار چگونه میگذراند؟" گفت: "جای شكرست". خواجه گفت: "دل شكسته نباید داشت، كه چنین حالها مردان را پیش آید، فرمان‌برداری باید نمود، بهر چه خداوند فرماید، كه تا جان در تنست امید صد هزار راحتست و فرحست". بوسهل را طاقت برسید، گفت كه: "خداوند را كرا كند كه با چنین سگ قرمطی، كه بر دار خواهند كرد بفرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟" خواجه بخشم در بوسهل نگریست. حسنك گفت: "سگ ندانم كه بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است، از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و كارها را ندم و عاقبت كار آدمی مرگست. اگر امروز اجل رسیده است، كس باز نتواند داشت، كه بر دار كشند یا جز دار كه بزرگ‌تر از حسین علی نیم. این خواجه، كه مرا این میگوید، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است، اما حدیث قرمطی، به ازین باید، كه او را باز داشتند بدین تهمت، نه مرا و این معروفست. من چنین چیزها ندانم". بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد، خواجه بانگ برو زد و گفت: "این مجلس سلطان را، كه اینجا نشسته‌ایم، هیچ حرمت نیست؟ ما كاری را اینجا گرد شده‌ایم. چون ازین فارغ شویم، این مرد پنج شش ماهست تا در دست شماست، هر چه خواهی بكن". بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت و دو قباله نبشته بودند، همه اسباب و ضیاع حسنك را، بجمله ازجهت سلطان و یك یك ضیاع را نام بروی خواندند و وی اقرار كرد، بفروختن آن بطوع و رغبت و آن سیم كه معین كرده بودند بستد و آن كسان گواهی نبشتند و حاكم سجل كرد، در مجلس ودیگر قضاه نیز،‌ علی‌الرسم فی امثالها. چون ازین فارغ شدند حسنك را گفتند: "باز باید گشت" و وی روی بخواجه كرد و گفت: "زندگانی خواجه بزرگ دراز باد! بروزگار سلطان محمود، بفرمان وی،‌ در باب خواجه ژاژ میخوائیدم، كه همه خطا بود، از فرمانبرداری چه چاره داشتم؟ وزارت مرا دادند و نه جای من بود و بباب خواجه هیچ قصدی نكردم و كسان خواجه را نواخته داشتم". پس گفت: "من خطا كرده‌ام و مستوجب هر عقوبت هستم، كه خداوند فرماید ولیكن خداوند كریم است،‌ مرا فرو نگذارد و دل از جان برداشته‌ام، از عیال و فرزندان اندیشه باید داشت و خواجه مرا بحل كند". و بگریست و حاضران را بر وی رحمت آمد و خواجه آب در چشم آورد و گفت: "از من بحلی و چنین نومید نباید بود، كه بهبود ممكن باشد و من اندیشیدم و پذیرفتم و از خدای عز و جل، اگر قضائیست بر سر وی، قوام او را تیمار دارم". پس حسنك برخاست و خواجه و قوم برخاستند و چون همه بازگشتند و برفتند خواجه بوسهل را بسیار ملامت كرد و وی خواجه را بسیار عذر خواست و گفت: "بر صفرای خویش برنیامدم" و این مجلس را حاكم لشكر و فقیه بنیه بامیر رسانیدند و امیر بوسهل را بخواند و نیك بمالید كه: "گرفتم كه بر خون این مرد تشنه‌ای. مجلس وزیر ما را حرمت و حشمت بایستی داشت". بوسهل گفت: "از آن ناخویشتن‌شناسی، كه وی با خداوند در هرات كرد، در روزگار امیر محمود، یاد كردم، خویشتن را نگاه نتوانستم داشت و بیش چنین سهوی نیفتد".
    و از خواجه عمید عبدالرزاق شنودم كه: "این شب، كه دیگر روز حسنك را بردار كردند بوسهل نزدیك پدرم آمد، نماز خفتن. پدرم گفت: "چرا آمده‌ای؟". گفت: "نخواهم رفت، تا آنگاه كه خداوند نخسپد، كه نباید رقعه‌ای نویسد، در باب حسنك، بشفاعت" پدرم گفت: "بنوشتمی، اما شما تباه كرده‌اید و سخت ناخوبست ـ و بجایگاه رفت"
    و آن روز و آن شب تدبیر بر دار كردن حسنك پیش گرفتند و دو مرد پیك راست كردند، با جامه پیكان، كه از بغداد آمده‌اند و نامه خلیفه آورده، كه حسنك قرمطی را بر دار باید كرد و بسنگ بباید كشت، تا بار دیگر بر رغم خلفا هیچ كس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد و چون كارها بساخته آمد دیگر روز چهارشنبه دو روز مانده از صفر، امیر مسعود بر نشست و قصد شكار كرد و نشاط سه روزه، با ندیمان و خاصگان و مطربان و در شهر خلیفه شهر را فرمود، داری زدن بر كنار مصلای بلخ، فرود شارستان و خلق روی آنجا نهاده بود و بوسهل زوزنی بر نشست و آمد تا نزدیك دار و بر بالائی ایستاد و سواران رفته بودند، با پیادگان، تا حسنك را بیارند. چون از كران بازار عاشقان درآوردند و بمیان شارستان رسید و میكائیل بدانجای اسب بداشته بود، پذیره وی آمده و وی را مواجر خواند و دشنامهای زشت داد، حسنك در وی ننگریست و هیچ جواب نداد. عامه مردم او را لعنت كردند، بدین حركت ناشیرین كه كرد و از آن زشتها كه بر زبان راند و خواص مردم خود نتوان گفت كه این میكائیل را چه گویند و پس از حسنك این میكائیل، كه خواهر ایاز را بزنی كرده بود، بسیار بلاها دید و محنت‌ها كشید و امروز بر جایست و بعبادت و قرآن خواندن مشغول شده است. چون دوستی زشت كند چه چاره از باز گفتن. و حسنك را بپای دار آوردند. نعوذ بالله من قضاء السوء و دو پیك را ایستادانیده بودند، كه از بغداد آمده‌اند و قرآن خوانان قرآن میخواندند. حسنك را فرمودند كه: "جامه بیرون كش". وی دست اندر زیر كرد و از اربند استوار كرد و پایچهای از ار ببست و جبه و پیراهن بكشید و دوربیرون انداخت، با دستار و برهنه با ازار بایستاد و دستها در هم زده؛ تنی چون سیم سپید و روئی چون صد هزار نگار و همه خلق بدرد میگریستند. خودی روی پوش آهنی بیآوردند، عمداً تنگ، چنانكه روی و سرش را نپوشیدی و آواز دادند كه: "سر و رویش را بپوشند، تا از سنگ تباه نشود، كه سرش را ببغداد خواهیم فرستاد، نزدیك خلیفه" و حسنك را هم چنان میداشتند و او لب میجنبانید و چیزی میخواند، تا خودی فراخ‌تر آورند و درین میان احمد جامه‌دار بیامد، سوار و روی بحسنك كرد و پیغامی گفت كه: "خداوند سلطان میگوید: این آرزوی تست، كه خواسته بودی، كه چون پادشاه شوی ما را بر دار كنی،‌ ما بر تو رحمت میخواستیم كرد، اما امیرالمؤمنین نبشته است كه تو قرمطی شدهای و بفرمان او بردار میكنند." حسنك البته هیچ پاسخ نداد. پس از آن خود فراخ‌تر كه آورده بودند سر و روی او را بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند او را كه: "بدو". دم نزد و از ایشان نیندیشید و هركس گفتند كه: "شرم ندارید، مردی را كه می‌كشید و بدار چنین میبرید؟" و خواست كه شوری بزرگ بپای شود. سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند. بر مركبی كه هرگزننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد و آواز دادند كه: "سنگ زنید". هیچ كس دست بسنگ نمی‌كرد و همه زار میگریستند، خاصه نشاپوریان. پس مشتی رند را زر دادند كه سنگ زنند و مرد خود مرده بود، كه جلادش رسن بگلو افكنده بود و خبه كرده.
    اینست حسنك و روزگارش و گفتارش، رحمه الله علیه، این بود كه خود بزندگی گاه گفتی كه: "مرا دعای نشاپوریان بسازد" و نساخت و اگر زمین و آب مسلمانان بغصب بستدند،‌ نه زمین ماند بدو و نه آب و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت، هیچ سودش نداشت. او رفت و آن قوم كه این مكر ساخته بودند، نیز برفتند. رحمه الله علیهم و این افسانه‌ایست با بسیار عبرت و این همه اسباب منازعت و مكاوحت از بهر حطام دنیا بیك سوی نهادند. احمق مردی كه دل درین جهان بندد، كه نعمتی بدهد و زشت باز ستاند...
    چون ازین فارغ شدند بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنك تنها ماند، چنانكه تنها آمده بود، از شكم مادر و پس از آن شنیدم، از ابوالحسن خربلی كه دوست من بود و از مختصان بوسهل كه: "یك روز شراب می‌خورد و با وی بودم؛ مجلسی نیكو آراسته و غلامان و ماهرویان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش آواز، در آن میان فرموده بود تا سر حسنك، پنهان از ما، آورده بودند و بداشته، در طبقی، بامكبه، پس گفت: "نوباوه‌ای آورده‌اند، از آن بخوریم". همگان گفتند: "بخوریم". گفت: "بیارید". آن طبق بیآوردند و از دور مكبه برداشتند؛ چون سر حسنك را بدیدیم همگان متحیر شدیم و من از حال بشدم و بوسهل زوزنی بخندید و باتفاق شراب در دست داشت، ببوستان ریخت و سر باز بردند و من در خلوت دیگر روز او را بسیار ملامت كردم. گفت: "ای ابوالحسن، تو مردی مرغ دلی، سر دشمنان چنین باید" و این حدیث فاش شد و همگان او را بسیار ملامت كردند، بدین حیث و لعنت كردند و آن روز كه حسنك را بر دار كردند، استادم بونصر روزه بنگشاد و سخت غمناك و اندیشمند بود، چنانكه بهیچ وقت او را چنان ندیده بودم و می‌گفت: "چه امید ماند؟" و خواجه احمد حسن هم برین حال بود و بدیوان ننشست و حسنك قریب هفت سال بر دار بماند، چنانكه پایهایش همه فرو تراشیده و خشك شد، چنانكه اثری نماند تا بدستوری فرود گرفتند و دفن كردند، چنانكه كس ندانست كه سرش كجاست و تن كجاست و مادرحسنك زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم كه دو سه ماه ازو این حدیث پنهان داشتند و چون بشنید جزعی نكرد، چنانكه زنان كنند، بلكه بگریست بدرد، چنانكه حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت: "بزرگا، مردا، كه این پسرم بود، كه پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان" و ماتم پسر سخت نیكو بداشت و هر خردمند، كه این بشنید، بپسندید و جای آن بود و یكی از شعرای خراسان نشاپوری این مرثیه بگفت اندر ماتم وی، و بدین جای یاد كرده شد:
    رباعی : ببرید سرش را كه سران را سربود // آرایــش ملك و دهر را افسر بود
    گر قــــــرمطی و جهود یا كافر بود // از تخت بـــدار بر شدن منكر بود​
     
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    كیمیای سعادت​
    ابوحامد غزالی​
    درباره نویسنده
    این كتاب از متون قرن پنجم هجری و نوشته ابوحامد محمد غزالی طوسی، دانشمند نامدار آن دوران است كه استادی و ریاست بزرگترین مركز علمی آن روزگار یعنی نظامیه بغداد را عهده دار بود. غزالی كتاب بزرگ احیاءالعلوم را در اعتقادات و اعمال به عربی نگاشت و سپس خلاصه آن را در دو جلد به نام كیمیای سعادت به تحریر درآورد. احیاءالعلوم او در سال 620 هجری توسط مؤیدالدین محمد خوارزمی به فارسی برگردانده شده است كه از سال 1351 شمسی به كوشش مرحوم خدیو جم جزو انتشارات بنیاد فرهنگ ایران در هشت جلد به چاپ رسیده است. كیمیای سعادت نیز در دو جلد در زمره انتشارات مؤسسه علمی و فرهنگی و به كوشش خدیو جم از سال 1354 به طبع رسید.
    سبك شناسی
    كیمیای سعادت از آثار قرن پنجم و خلاصه ای از احیاء العلوم است و طبعاً كتابهایی كه از عربی به فارسی ترجمه شده است و مخصوصاً كتبی كه موضوع آن دین و اخلاق و عرفان است ضرورة لغات عربی اعم از اصطلاحات دینی و عرفانی و یا ایات و احادیث و حكم در آ" بیشتر است و در نتیجه لغات غیر فارسی درآن از سی درصد افزون است. مرحوم بهار در مورد سبك كیمیای سعادت می نویسد "سبك كیمیای سعادت بر بنیاد و اصل سبك نثر عرفا مانند كشف المحجوب و دیگ رنثرها و روایات متصوفه قدیم نهاده شده است از ایجاز و عدم ایراد لغات و جمله های مترادف و آوردن استدلالات قرانیه و نیاوردن شعر عربی و فارسی برای شاهد و تمثیل و غیره...ـ‌(سبك شناسی بهار، جلد دوم، ص 163).

    انواع سفر
    بدان كه سفر پنج قسم است:
    سفراول: در طلب علم است، و این سفر فریضه بودن چون تعلم علم فریضه بُوَد و سنت بود چون تعلم سنت بُود چو سفر برای طلب علم بر سه وجه بود:
    یكی آنكه علم شرح بیاموزد. و در خبر است كه : "هر كه از در خانه خویش بیرون آید در طلب علم، وی را در راه خدای است تا باز آید" و در خبر است كه "فریشتگان پرهای خویش گسترده دارند برای طالب علم." و كس بوده است از سلف كه برای یك حدیث سفر دراز كرده است. و شعبی گوید كه "اگر كسی از شام به یمن سفر كند تا كلمه ای بشنود كه وی را در راه دین از آن فایده ای باشد سفر وی ضایع نباشد" لیكن باید كه سفر برای علمی كند كه زاد آخرت را شاید و هر علمی كه وی را از دنیا به آخرت نخواند و از حرص به قناعت نخواند و از ریا به اخلاص نخواند و از پرستیدن خلق به پرستیدن حق نخواند آن علم سبب نقصان وی بُود
    وجه دوم: آنكه سفر كند تا خویشتن و اخلاق خویشتن را بشناسد تا به علاج صفاتی كه در وی مذموم است مشغول شود. و این نیز مهم است كه مردم1 تا در خانه خویش بود و كار به نراد وی می رود به خویشتن گمان نیكو برد و پندارد كه نیك خلق است و در سفر پرده از اخلاق باطن برخیزد و اح.الی پیش آید كه ضعف و بدخویی و عجزی خویش بشناسد و چون علت باز دارند به علاج مشغول تواند شد و هر كه سفر نكرده باشد در كارهای مردانه نباشد بشر حافی(ره) گفتی: "ای قرایان سفر كنید تا پاك شوید، كه هر اب كه بر جای بماند بگندد"
    وجه سوم: آنكه سفر كند تا عجائب صنع خدای تعالی در بّر و بحر و كوه و بیابان و اقالیم مختلف ببیند و انواع آفرریده های مختلف از حیوان و نبات و غیر آن در نواحی عالم بشناسد و ببیند كه همه آفریدگار خویش را تسبیح می كنند و به یگانگی گواهی می دهند. و آن كس را كه این چشم گشاده شد كه سخن جمادات كه بی حرف و صوت است. بتواند شنید و خطی الهی كه بر چهره همه موجودات نبشته است كه نه حرف است و نه رقوم برتواند خواند و اسرار مملكت از آن بتواند شناخت، خود وی را بدان حاجت نباشد كه گرد زمین طواف كند بلكه در ملكوت آسمان نگرد كه هر شبانه روزی گرد وی طواف می كنند و عجایب اسرار خود با وی می گویند و منادی می كنند.
    و كاین من آیه فی السموات و الارض یمرون علیها و هم عنها معرضون2 بلكه اگر كسی در عجایب آفرینش خود نگرد و اعضاء و صفات خود بیند همه عمر خود را نظاره گاه ببیند بلكه عجایب خود آنگاه ببیند كه از چشم ظاهر درگذرد و چشم دل باز كند
    یكی از بزرگان می گوید كه :"مردمان می گویند چشم باز كنید تا عجایب ببینید و من می گویم چشم فراز كنید3 تا عجایب ببینید" و هر دو حق است، كه منزل اول آن است كه چشم ظاهر باز كند و عجایب بیند، آنگاه به دیگر منزل شود.
    و عجایب ظاهر را نهایت است كه تعلق آن به اجسام عالم است و آن متناهی است؛ و عجایب باطن را نهایت نیست كه تعلق آن به ارواح و حقایق است و حقایق را نهایت نیست و با هر صورتی روحی و حقیقتی است صورت نصیب چشم ظاهر است و حقیقت چشم باطن و صورت سخت مختصر4 است و مثال وی چنان بود كه كسی زبانی بیند و پندارد كه پاره ای گوشت است و دلی بیند پندار كه خون سیاه است نگاه باید كرد تا قدر این، كه نصیب چشم ظاهر است، در جنب آن، كه حقیقت زبان و دل است چیست؟ و همه اجزاء و ذرات عالم همچنین است. هر كه بیش از چشم ظاهر ندادند درجه وی به درجه ستور نزدیك است. اما در بعضی خبرها هست كه: "چشم ظاهر،‌كالبد چشم باطن است" بدین سبب سفر برای نظر در عجایب آفرینش از فایده ای خالی نیست.
    سفر دوم: برای عبادت است، چون حج و عزو و زیارت گور انبیا و صحابه و تابعین بلكه زیارت علما و بزرگان دین كه نظر در روی ایشان عبادت بود و بركت دعای ایشان بزرگ باشد و یكی از بركات مشاهدات ایشان، آن بُود كه رغبت اقتدا كردن بدیشان پدیدار آید. پس دیدار ایشان هم عبادت بُود و هم تخم عبادتهای بسیار بُود و چون فواید انفاس و سخنهای ایشان با آن یار شود فواید آن مضاعف است.
    و به زیارت گور بزرگان شدن به قصد روا بود و این كه رسول (ص) گفت: لا تشهد الرحال الا الی ثلاثه مساجد5 یعنی مسجد مكه و مدینه و بیت المقدس دلیل آن است كه به بقاع و مساجد تبرك نكنند كه همه برابر است مگر سه بقعه اما چنانكه زیارت علما كه زنده نباشند در این نیاید آنها مرده باشند هم در این نیاید پس به زیارت گور انبیا و اولیا و علما شدن به قصد سفر كردن بدین سبب روا بود.
    سفر سوم: گریختن بود از چیزی كه مشوش دین باشد چون جاه و مال و ولایت و شغل دنیا. و این سفر فریضه بود در حق كسی كه رفتن راه، دین بر وی میسر نباشد یا مشغله دنیا كه راه دین به فراغت توان یافت و هر چند كه آدمی هرگز فارغ نتواند بود از ضرورت حاجات خویش ولیكن سبكبار تواند بود و قدنجاالمخففون سبكباران رسته اند اگر چه بی بار نه اند. و هر كه را حشمت و معرفت پدید آید غالب آن بود كه وی را از حق مشغول كند6.
    سفیان ثور می گوید كه "این روزگار بد است، خامل7 و مجهول8 را بیم است تا به معروف چه رسد روزگار آن است كه هر كجا تو را بشناختند از آنجا بگریزی و به جایی دیگر شوی كه تو را نشناسند"
    و هم وی را دیدند كه انبانی در پشت داشت و می شد گفتند: "كجا می شوی ؟" گفت "به فلان دیه كه طعام ارزانتر می دهند، آنجا شوم" گفتند: "چنین روا می داری؟" گفت: "هر جای كه معیشت فراختر بود آنجا روید كه آنجا دین بسلامت تر بود و دل، فارغ تر باشد" و ابراهیم خواص (ره) به هیچ شهر بیش از چهل روز مقام نكردی.
    سفر چهارم: تجارت بود در طلب دنیا. و این سفر مباح است و اگر نیت آن باشد تا خود را و عیال خود را از روی خلق بی نیاز دارد، این سفر طاعت باشد.
    و اگر زادت دنیا طلب می كند برای تفاخر و تجمل این سفر در راه شیطان است و غالب آن بود كه این كس همه عمر در رنج سفر باشد كه زیادت كفایت را نهایت پدید نیست و آنگاه به آخر راه بر وی ببرند یا مال ببرند یا جایی غریب بمیرد و سلطان مال برگیرد و نیكوترین آن بود كه وارث برگیرد و در هوای و شهوت خویش خرج كند و از وی یاد نیارد و تا تواند وصیت وی به جای نیارد و وام او را نگزارد وبال آخرت با وی بماند و هیچ غبن بیش از این نباشد كه رنج همه وی كشد و وبال همه وی برد و راحت همه دیگری ببیند.
    سفر پنجم: سفرتماشا و تفریح باشد و این روا نباشد چون اندكی باشد و گاه گاه اما اگر كسی در شهرها گردیدن عادت گیرد و وی را هیچ غرضی نباشد مگر آنكه شهرهای نو . مردمان نو می بیند علما را در چنین سفر خلاف9 است.
    گروهی گفته اند: "كه این رنجانیدن خود باشد بی فایده و این نشاید"
    و درست نزدیك ما آن است كه این، حرام نباشد كه تماشا نیز غرض است، اگر چه خسیس10 است و مباح هر كسی در خور وی باشد و چنین مردم خسیس طبع باشند و این غرض نیز در خور وی بُود.
    اما گروه یهستند از مرقع داران12 كه خویگرفتهاند كه از شهری به شهری و از جایی به جایی می روند بی آنكه مقصود، دیدن پیرری باشد كه خدكت وی را ملازم گیرند ولیكن مقصود ایشان تماشا بود كه طاعقت مواظبت بر عبادت ندارند و از باطن راه بر ایشان گشاده نشده باشد در مقامات تصوف و به حكم كاهلی و بطالت، طاقت آن ندارند كه در یك جای در حكم كسی از پیران بنشیند در شهرها می گردند و هر جای كه سفره آبادان تر بود زیادت مقام می كنند و چون بر مراد ایشان نبود زبان بر خادم دراز می كنند و وی را می رنجانند و جای دیگر كه سفره ای بهتر نشان دهند آنجا
    می شوند و باشد كه زیارت گوری به بهانه گیرند كه "مقصود ما این است" و نه آن باشد.
    این سفر اگر چه حرام نیست باری مكروه است و این قوم مذموم اند اگر چه عاصی و فاسق نیستند و هرگاه كه نان صوفیان می خورند و سؤال كنند و خویشتن بر صورت صوفیان فرا نمایند فاسق و عاصی باشند و آنچه فرا ستانند حرام باشد كه نه هر كه مرقع در پوشد پنج نماز كند صوفی بود بلكه صوفی آن بود كه وی طلبی باشد و روی بدان آورده بود یا بدان رسیده بود یا در كوشش آن باشد كه جز به ضرورتی در آن تصرف نكند یا كسی بود كه به خدمت این قوم مشغول باشد. نان صوفیان این سه قوم را بیش حلال نبود.
    اما آنكه مردی مغرور باشد و باطن وی از طلب و مجاهدت در آن طلب خالی بود و به خدمت مشغول نباشد بدانكه وی مرقع پوشد صوفی باشد، خویشتن بی ضرورت بر صورت صوفی نمودن بی آنكه به صفت ایشان باشی محض نفاق و طراری باشد.
    و بنزین این قوم آن باشد كه سخنكی چند به عبادت صوفیان یاد گرفته باشد و بیهوده می گوید و می پندارد كه علم اولین و آخرین بر ایشان گشاده شد كه آن سخن می توانند گفت.
    و باشد كه شومی آن سخن ایشان به جایی كشد كه به چشم حقارت در علم و علما نگرند، و بشاد كه شرع نیز در چشم ایشان مختصر گردد و گویند كه: "این برای ضعفا است و كسانی كه در آن راه قوی شوند ایشان را هیچ چیز زیان ندارد و دین ایشان دو قله شد كه به هیچ چیز نجاست نپذیرد" چون در این درجه رسیدند كشتن یكی از ایشان فاضلتر از كشتن هزار كافر در بلاد هند و روم، كه مردمان خود را نگاه دارند از كفار، اما این ملعونان مسلمانی را هم به زبان اصلی مسلمانی باطل كنند و شیطان در این روزگار هیچ دام فرو ننهاده است مثل این دام. و بسیار كس در این دام افتاد و هلاك شد.
    (كیمیای سعادت، به كوشش خدیو جو، ص 462- 457)
     
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده نثرهای دلنشین كهن:

    نثر كهن ​
    تذكرة الاولیاء​
    فریدالدین عطار نیشابوری​
    درباره نویسنده
    تذكرة الاولیا از آثار منثور فریدالدین عطار نیشابوری در بیان مقامات و عارفان است كه مؤلف سرگذشت نود و شش تن از اولیا و مشایخ صوفیه را ذكر كرده است. در خلال كتاب حكایت های داستانی از مكارم اخلاق و حال ها و مجاهدت های صوفیه با نثری شیرین و روان نقل كرده است.
    بایزید بسطامی و مادر
    نقل است كه چون بایزید بسطامی را مادرش به دبیرستان(1) فرستاد چون به سوره ی لقمان رسید و به این آیت رسید: "ان اشكر لی ولو الدیك" خدا می گوید مرا خدمت كن و شكری گوی، و مادر و پدر را خدمت كن و شكر گوی، استاد معنی این آیت می گفت. بایزید كه آن را بشنید بر دل او كار كرد، لوح بنهاد و گفت: "استاد مرا دستوری (2) ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگویم."
    استاد دستوری داد، بایزید به خانه آمد، مادر گفت: "یا طیفور (3) به چه آمدی؟ مگر هدیه یی آورده اند و یا عذری افتاده است." گفت "نه، كه به آیتی رسیدم كه حق می فرماید ما رابه خدمت خویش و خدمت تو، من در دو خانه كد خدایی (4) نتوانم كرد، یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم و یا در كار خدایم كن، تا همه با وی باشم." مادر گفت: "ای پسر تو را در كار خدای كردم و حق خویشتن به تو بخشیدم، برو و خدای را باش."
    شیخ بایزید گفت، آن كار كه بازپسین كارها می دانستم پیشین همه بود و آن رضای والده بود و گفت: آن چه در جمله ی ریاضت(5) و مجاهدت و غربت و خدمت می جستم در آن یافتم كه شب والده از من آب خواست، برفتم تا آب آورم. در كوزه آب نبود و بر سبو رفتم، نبود، به جوی رفتم آب آوردم. چون باز آمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود، كوزه بر دست می داشتم، چون از خواب درآمد آگاه شد. آب خورد و مرا دعا كرد كه دید كوزه در دست من فسرده(6) بود گفت: "چرا از دست ننهادی."(7) گفتم: "ترسیدم كه بیدار شوی و من حاضر نباشم."