تنها در سكوتم ميان لالايي ساعت در خواب و بيداري برايت مينويسم، تا شايد روزي بداني كه دوستت داشتم و به خاطر تو سكوت كرده ام. تا شايد بداني در تنهايي، چه غصه هايي را شبها تا سحر براي دلم خريده ام تا تونداني، تا عشقم آزارت ندهد. شقايق در سايه روشن امروز كوچ مي كند. اين راخوب مي دانم. آيا تو مانده اي براي من تا شقايق با من بماند ؟ صداي بي صداي مرا مي شنوي؟ حرفي بزن !؟ هراس مرگ مرا مي شكند، چيزي به رفتن نمانده حرفي بزن، كوچ شقايق نزديك است و من در عطش عشقت...