1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بهای بزرگ شدن...

شروع موضوع توسط FARIBA. ‏14/5/11 در انجمن داستان

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/4/11
    ارسال ها:
    67
    تشکر شده:
    3
    امتیاز دستاورد:
    0
    دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند.
    دلم نمی آمد دورشان بیندازم. هنوز همان ها را می پوشیدم.
    اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند.
    قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد.
    سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود...

    می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم
    و می گفتم: چقدر همه چیز دردناک است.
    چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم؟!
    می نشستم و می گفتم: زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار...

    می نشستم و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.
    می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم.
    قدم از قدم بر نمیداشتم... می گفتم و می گفتم...

    پارسایی از کنارم رد شد...
    عجب! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت!
    مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست.
    اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است...
    و زیباترین خطر... از دست دادن!

    تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای...
    برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور.
    جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.

    رو به پارسا کردم، پوزخندی زدم و گفتم:
    اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟
    پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
    که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام.

    هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم.
    تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.
    حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست.
    وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست...
    ​