سرگردان شده ام انگار نمي دانم که گمشده ام يا دلم تنگ است بدجور لا به لاي تمام روزهاي پيچ در پيچ زندگيم دنبال خودم مي گردم دنبال خودم خودم تنهاي تنها...خالي خالي نفهميدم که چطور اين همه سرگردان شدم انگار که تمام تکه پاره هاي چسب خورده ام را که بدون حضوري، کنار هم رديف کرده بودم، توي يک تصادف غريب از دست دادم نفهميدم طوفان بود آن که همه را با خودش برد يا بهت بزرگي که به سنگيني يک بغض نشست در لحظه هايم تنها زماني دانستمش که سکوتي طولاني، به درازاي يک شب خيس، به خيسي يک دل خالي و تنها،از عمرش گذشته بود و من غمگين ترين سکوت عالم را توي تنهايي خودم، روي زانوي هيچکس، گريستم ....و از همان شب بود که سرگردان شدم انگار