1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

یکی بود یکی نبود

شروع موضوع توسط *Ammin ‏12/5/11 در انجمن داستان

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏3/12/10
    ارسال ها:
    1,733
    تشکر شده:
    77
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    لیسانس مهندسی عمران...دفتر ساختمانی.کافی نت
    یکی بود یکی نبود
    یک مرد بود که تنها بود .

    یک زن بود که او هم تنها بود .
    زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
    خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
    خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
    مرد سرش را پایین آورد .
    مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
    خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
    مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
    خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
    مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
    خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .
    مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
    یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
    اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
    مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
    خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
    فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
    خدا خندید و زمین سبز شد .
    خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
    فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
    خاک خوشبو شد .
    پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
    فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
    مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
    خدا شوق مرد را دید و خندید .
    وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
    خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
    روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
    زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .
    خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .
    زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .
    و پرنده هایی که ...
    خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .[​IMG]