1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

به عشق تختي مي نويسم تا همه يادش كنند

شروع موضوع توسط Hoosh Masnooei ‏9/5/11 در انجمن داستان

  1. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/11
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    29
    امتیاز دستاورد:
    13
    حرفه:
    کامپیوتر/ روانشناسی/ خبرنگاری/ مخابرات

    در متن غروب آفتاب......​
    با ستون فقراتی، صمیمانه، شکسته​
    شکسته‌تر از تصور تصویر یک روح به خاک نشسته​
    فرو بستم دیدگانم را ​
    در بستر تر سرشکستگی، بی‌تکلف و وارسته​
    و برای یک لحظه​
    آرزو کردم تابوت مرگ را به آغوش کشیدن​
    صمیمانه‌تر از التماس یک خواب خسته....​
    وای! چگونه می‌توانستم دیدن​
    جاودانه آرمیدن آن انسان خود ساخته​
    آن انسان پاکباخته را؟​
    سکوت....​
    به وسعت یک ابدیت، سکوت....​
    آری​
    دعوت کردم​
    فریاد تمامی خورشیدهای ناشناخته را ​
    به ابدیت یک سکوت....​
    به خاطر سکوت ابدی یک مرد​
    به خاطر آفتابی که ​
    در زمینه مشتی ابر پوچ پرور، پوچ پرورد​
    در سپیده دم یک زندگی جاودان​
    جاودانه، غروب کرد...​
    دریا دل چمنی بود​
    در کویر بی آب و علف تب شنزارها...​
    وحشیانه، سایه انداختند ​
    بر سبزی شورانگیز بهار آفرینش​
    هیچ‌ها...​
    پوچ‌ها....​

    ​

    و آشیانه کردند
    در شبستان ستون فقرات روحش​

    کرکس‌ها...​
    لاشخورها...​
    کفتارها...​

    اقیانوس بود​
    اقیانوسی به وسعت هفت آسمان خدا ​
    در اوج آسمانها....​
    اوج زمانها....​
    اما نداشت، حتی ، یک موج در اعماق سینه​
    برای پذیرائی از کینه شبه انسانها....​
    اقیانوس مفصلی بود که تحملش را نداشتند:​
    بلم‌های مختصر موسوم به سفینه....​
    نفرین بر تو، ای روح سرگردان مرگ!​
    نفرین بر تو که این چنین از پای بیانداختی...​
    طبل طپیدنهای قلب آرزومندش را....​
    و نفرین بر تو: ای کارگاه ورشکست حیات​
    که نتوانستی دیدن​
    نتوانستی فهمیدن، و فهمیده سنجیدن​
    عظمت تاختن‌های ابر آشنا سمندش را....​
    در دیار دگران​
    بارها بزیر کشید....​
    به خاک مالید پشتشان را....​
    با تار و پود خاکشان، به زنجیر کشید....​
    قهرمانان جهان را​
    از اوج آسمانها...​
    و به خدمت گرفت​
    افتخار زمین را​
    بر تارک افتخار زمانها...​
    و در نهایت افتخار بلا تردید یک انسان​
    و بر بلندی کرسی دلیران زمان​
    زنده کرد​
    زنده تر کرد​
    بی دریغ و بی امان​
    نامی را که بخاطرش زیست: ایران..

    ​
    «... همراه با سپردن پیکرم به خاک»​

    «به بابکم بسپارید مدالهایم را»​

    مدالهای طلا را...»​

    «نقره ها را نیز...»​


    باز کن سینه ات را، ای خاک همه نقره! ​
    باز کن سینه ات را، ای خاک همه طلا!​
    اینک بر سینه ات، یک مدال ابدی...​
    اینک بر سینه ات، مدالی به نام تختی ...