1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشکي و لبخندي

شروع موضوع توسط BaraN ‏29/4/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    47
    امتیاز دستاورد:
    0
    من، نه مي خواهم اندوه قلبم را با شادي اقبال ديگران عوض کنم و نه خشنود مي شدم که اشکم را اگر از اعماق وجودم سرچشمه مي گيرد، آرام سازم. آرزوي قلبي من است که همه زندگي ام در اين جهان، جز اشک و لبخند نباشد؛
    اشکي که قلبم را پاک مي کند و اسرار زندگي و رموزاتش را برايم آشکار مي سازد.
    لبخندي که مرا به دوستان و رفقيانم نزديکتر مي کند!
    اشکي که با آن، قلبهاي شکسته را به هم پيوند زنم.
    من شادمانه مردن را به بيهوده و نااميد زيستن ترجيح مي دهم.
    دوست دارم که در گرسنگي جاودانه عشق و زيبايي بمانم؛ زيرا اکنون مي دانم، آنان که قانعند بدبخت ترين مردم هستند. من، شنيده ام نواي مشتاقان و آرزومندان را که شيرين تر از نغمه هايي دلنواز است.
    چون شب فرا مي رسد، گلها، گلبرگهايشان را جمع مي کنند و مي خوابند، و شوق خود را بهآغوش مي کشند. به هنگام صبح، لبهايشان را مي گشايند تا بوسه خورشيد را بچينند.
    زندگي گل، اشتياق است و آرزو. اشکي و لبخندي.
    آبهاي دريا بخار مي شوند و بهآسمان مي روند؛ گرد مي آيند و ابر مي شوند.
    و ابر، بر فراز تپه ها و دره ها پرسه مي زند تا نسيمي پاک بوزد. سپس اشک ريزان، بر مزرعه ها فرو مي چکد و به جويبارها و رودخانه ها مي پيوندد تا به خانه اش دريا بازگرد.
    زندگي ابرها، هجران وصل است، اشکي و لبخندي.
    و اين چنين است روح، که از روح اعظم جدا مي شود تا به سوي جهان ماده سفر کند.
    چون ابر، بر فراز کوههاي اندوه و دشتهاي شادي به پرواز درمي آيد تا نسيم مرگ بر آن وزيدن گيرد و دوباره به همانجا که بوده، بازگردد؛
    به اقيانوس عشق و زيبايي که همانا خداست.