1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان آموزنده “نهایت بخشندگی” (حتما بخوانید)

شروع موضوع توسط iran ‏21/4/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/4/11
    ارسال ها:
    471
    تشکر شده:
    18
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    خوبی کردن به دشمنان
    روزی روزگاری درختی بود ….​
    و پسر کوچولویی را دوست می داشت .​
    پسرک هر روز می آمد​
    برگ هایش را جمع می کرد​
    از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
    ​
    از تنه اش بالا می رفت​
    از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد​
    و سیب می خورد​
    با هم قایم باشک بازی می کردند .​
    پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .​
    او درخت را خیلی دوست می داشت​
    خیلی زیاد​
    و در خت خوشحال بود​
    اما زمان می گذشت​
    پسرک بزرگ می شد​
    و درخت اغلب تنها بود​
    تا یک روز پسرک نزد درخت آمد​
    درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،​
    سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »​
    پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .​
    می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .​
    من به پول احتیاج دارم​
    می توانی کمی پول به من بدهی ؟​
    درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »​
    من تنها برگ و سیب دارم .​
    سیبهایم را به شهر ببر بفروش​
    آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .​
    پسرک از درخت بالا رفت​
    سیب ها را چید و برداشت و رفت .​
    درخت خوشحال شد .​
    اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …​
    و درخت غمگین بود​
    تا یک روز پسرک برگشت​
    درخت از شادی تکان خورد​
    و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »​
    پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،​
    زن و بچه می خواهم​
    و به خانه احتیاج دارم​
    می توانی به من خانه بدهی ؟​
    درخت گفت : « من خانه ای ندارم​
    خانه من جنگل است .​
    ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری​
    و برای خود خانه ای بسازی​
    و خوشحال باشی . »​
    آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد​
    و درخت خوشحال بود​
    اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت​
    و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد​
    با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :​
    « بیا پسر ، بیا و بازی کن »​
    پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .​
    قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟​
    درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز​
    آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی​
    و خوشحال باشی .​
    پسر تنه درخت را قطع کرد​
    قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .​
    و درخت خوشحال بود​
    پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین​
    درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم​
    اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو​
    پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام​
    و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟​
    درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند​
    و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …​