1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ايران و آيين بودا

شروع موضوع توسط *NaSrIn* ‏18/4/11 در انجمن ادیان الهی

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/12/10
    ارسال ها:
    2,142
    تشکر شده:
    992
    امتیاز دستاورد:
    0
    شايد درنظر نخست پيوند ميان ايران و آئين بودا امري شگفت انگيز به نظر آيد. بيشتر ايرانيان؛ بودائيان را مردمي در آن‌سوي عالم و به دور از سرزمين‌هاي اسلامي به شمار مي آورند که در معابد خود به پرستش پيکره‌هاي طلايي بودا مشغولند.
    به‌راستي آيا ما با بودائيان بيگانه‌ايم؟ آيا در گذشته هيچگونه تماسي با آن‌ها نداشته‌ايم؟ در مآخذ قديم فارسي بودا را چگونه وصف کرده‌اند؟
    شايد بسياري ندانند که سرزمين ايران؛ روزگاري از مراکز مهم بودايي جهان به شمار مي‌رفته و کنکاشي دقيق نشان مي‌دهد که بودائيان، "دين" بزرگي برگردن فرهنگ و تاريخ ايران دارند. هرچند در اين زمينه موشکافي چنداني نشده است.
    در اين نوشتار فهرست‌وار مواردي اين چنين را شرح مي دهيم و خواهيم ديد که در متون فارسي چه يادي از آئين بودا شده است:
    اوستا
    هرچند «بودا» و «زرتشت» را برآمده در سده 6 پيش از ميلاد مسيح و کمابيش هم عصر يکديگر مي‌دانند اما در متون کنوني اوستا اشاراتي به بودا هست. البته مقايسه زرتشت با بودا خود نيازمند جستاري جداگانه است. همين قدر بايد دانست که اين دو شخصيت تاريخي يکي در هند و ديگري در ايران، هردو در برابر عقايد خرافي و رسوم جاهلي در درون جوامع هند و اروپايي آن روز به‌پاخاستند. «بودا» اسطوره قداست برهمنان را درهم شکست و زرتشت، ايرانيان را به يکتاپرستي خواند.
    اگر مباحث کلامي را کنار بگذاريم، آموزه‌هاي اخلاقي و رفتاري اين دو آئين با يکديگر همساني کامل دارند که چکيده آن همان «کردار نيک، پندار نيک و گفتار نيک» است.
    در «اوستا» در بند 16 از «فروردين يشت» به کلمه «گئومته» يا «گاتما» (نام خاندان بودا) اشاره شده و در همان متن او را از رقباي زرتشت به شمار آورده‌اند، که ظاهراً در مناظره‌اي (ميان يکي از موبدان زرتشتي با يکي از پيروان بودا) مغلوب شده است.(1)
    باتوجه به اينکه هيچ نشاني از رخنه آئين بودا به ايران در عصر زرتشت در دست نداريم گفته مي‌شود که اين بخش از اوستا احتمالاً در دوره اشکاني يعني پس از انتشار دين بودا در مشرق ايران بايد به اوستا افزوده شده باشد.
    شايد مقصود از اين عبارت آن باشد که يکي از مبلغان بودايي که در زمان آشوکا يا بعد از او براي تبليغ آن دين در ايران به خراسان آمده با يکي از موبدان بزرگ زرتشتي درباره حقانيت دين خود مذاکره کرده و [موبد زرتشتي] برمبلغ بودايي چيره گرديده باشد.
    نام ديگري که شباهت به لقب گئومته بودا دارد و چندين بار در «ونديداد» از اسفار پنج گانه اوستاي موجود تکرار شده است، کلمه بوئيتي Buiti است که «دار مستتر» معتقد است که اين کلمه همان بودا است.
    کلمه بوئيتي در فارسي «بت» يا صنم شده است و چون تدوين و تحرير ونديداد به اغلب احتمالات در عصر اشکاني روي داده است و در آن روزگار دين بودايي در مشرق ايران رواج فراوان داشته، شايد که حدس دارمستتر در تطبيق بوئيتي با بودا بيراه نباشد»(2)
    بودائيان در بلخ
    جدا از اين امر بايد به شهر «بلخ» (در شمال افغانستان کنوني) و «معبد نوبهار» آن اشاره کرد. «معبدنوبهار» که بناي اصلي آن را در اسطوره‌هاي ايراني به منوچهر نسبت مي‌دهند(3)، در اصل صومعه اي بودايي به شمار مي‌رفته که توليت آن با «برمک» جد بزرگ برمکيان وزراي ايراني دربار عباسي بوده است و اعتکاف و انزواي «لهراسب» را نيز در اين معبد ناشي از گرويدن او به آيين بودايي نسبت مي دادند(4).
    همه اين‌ها بازتاب رواج آئين بودا و افکار بودايي در ايران اشکاني و در نواحي شرقي ايران آن روز و افغانستان کنوني به شمار مي‌رود.
    شهر بلخ که بناي آن‌را نيز به شاهان اسطوره اي ايران نسبت مي‌دهند. در دوره اشکاني يکي از مراکز مهم دين بودايي با يک‌صد معبد و صدها راهب بوده است و بودائيان براي طشت، دندان و جاروب بودا که در معبد نوبهار بلخ نگهداري مي‌شده، تقدس ويژه اي قايل بوده‌اند.
    اين دير بودايي در شهر بلخ قرار داشت و به زبان سانسکريت آنرا «نُوه ويهار» به معني دير و معبد نو مي گفتند.
    ساليان دراز پيش از ساسانيان مبلغان بودايي از هند به باختر يعني ايالت بلخ رفت و آمد مي‌کردند» (5) و بلخ از مراکز مهم بودايي در شرق ايران به شمار مي رفت.
    کوشانيان
    رواج آئين بودا در پشت مرزهاي شرقي ايران اشکاني را بايد نخست مديون کوشش‌هاي پي‌گير «آشوکا» امپراطور سلسله مورياي هند در نيمه سده سوم پيش از ميلاد دانست.
    تبليغات او بود که آئين بودا را در هند شمالي تا افغانستان کنوني رواج داد. به‌همين سبب کوشانيان که از سده 1پيش از ميلاد تا سده 4ميلادي پادشاهي بزرگي را در اين منطقه برپا کرده بودند از سده 2 ميلادي از مبلغين جدي اين آئين بودند.
    به‌ويژه دوران «کانيشکا» نخستين پادشاه بودايي کوشان که در پيشاور فرمان مي‌راند از اين نظر مهم است که گستره فرمانروايي خود را تا کابل و کشمير امروزي گسترش داد و با ترويج آئين بودا معابد بودايي پرشکوه و با رونقي در بلخ، قندوز، باميان، کاپيسا، لغمان و قندهار برپا کرد که با پيروزي بعدي مسلمانان در سده هفتم بيشتر آن‌ها به ويراني کشيده شدند. شرح نخستين برخورد اعراب مسلمان با بودائيان نوشتار جداگانه‌اي را مي‌طلبد.
    در همين دوره بود که افکار و آموزه‌هاي بودايي رفته رفته وارد نواحي شرقي ايران اشکاني شد و با گذشت ايام و با توجه به سياست مدارا و بي‌تعصبي اشکانيان، پيروان بسياري در اين ناحيه به دست آورد، تا آنجا که در تواريخ اين دوره از تبليغ آئين بودا در چين توسط شاهزادگان اشکاني ازجمله «آنشي کائو» و ترجمه متون بودايي از سانسکريت به زبان چيني توسط ايرانيان بودايي ياد شده است.(6)
    ترديدي نيست که بسياري از آثار بودايي و صحف ديني اين آئين در همان زمان به زبان پهلوي درآمده است.
    در اين زمان، غرب ايران نيز شاهد نفوذ افکار مسيحي و رشد سريع اين مذهب در ايران بود. بدين ترتيب مذهب زرتشت مي‌رفت که در زير فشار بودائيان شرقي و مسيحيان غربي به خفگي دچار شوند.
    در اين لحظه بود که اردشير بابکان قيام کرد تا روحانيت زرتشتي را بار ديگر بر سرير فرمانروايي بنشاند، و چنين بود که شاپور اول ساساني نيز سلسله بودايي کوشان را در اوايل سده سوم ميلادي از ميان برداشت ولي حکومت‌هاي محلي بودايي در برخي از نقاط اين سرزمين ازجمله در كابل تا چند سده ديگر و حتي تا سال‌ها پس از ظهور اسلام ادامه يافت.
    ماني
    مي‌دانيم که ماني، حکيمي که در دوران شاپور اول ظهور کرد، پيش و پس از اعلام پيامبري خود چندين بار به هند، آسياي مرکزي و چين سفر کرده بود و بي‌ترديد در اين سفرها با آموزه‌هاي بودايي آشنايي يافته است.
    او در کتاب مقدس خود بنام «شاپورگان» که به زبان پهلوي نگاشته است از بودا در کنار پيامبران ديگر نام برده و بسياري از آموزه‌هاي او رنگ بودايي داشته است. در واقع تعاليم ماني را که سرانجام در 277م به فرمان بهرام اول کشته شد، مي توان تلفيقي از آموزه‌هاي زرتشي و تعاليم بودايي دانست.
    براي نمونه عقيده به تناسخ و سامسارا(چرخه متوالي حيات) و نيز تأکيد برگياه‌خواري، منع ميخوارگي و زناشويي و جلوگيري از جمع کردن مال و طعام را مي‌توان عناصري دانست که از تعاليم بودايي وارد آموزه‌هاي مانوي شده است.(7)
    «تقي زاده معتقد است که بسياري از تعاليم صوفيه شباهت به آداب مانويان دارد و بعيد نيست که يکي از ريشه‌هاي تصوف، طريقه هاي «گنوستيک» و از آن جمله مانوي بوده است....تصوفي که به وسيله ايرانيان در اسلام پديد آ مده، اساس آن برافکار و انديشه هاي ماني استوار است»(8)
    کليله و دمنه
    کتاب کليله و دمنه که در زمان خسرو انوشيروان يعني در سده 6 ميلادي توسط برزويه طبيب از هند به ايران آورده شده و از سانسکريت به پهلوي ترجمه شده است.
    يکي از مأخذ مهم، آموزه‌هاي بودايي است. بهويژه باب «برزويه طبيب» که در واقع سفرنامه برزويه به هند و از افزوده هاي ايرانيان است؛ آکنده از تعاليم بودايي است ونيز ساير با بهاي آن به رسم تعاليم بودايي و از طريق گفتگو يا ديالوگ نوشته شده است، آنچه که برزويه طبيب از اعمال خود مي نويسد دقيقاً با آموزه هاي بودايي برابر است:
    «.....پس، از رنجانيدن جانوران و کشتن مردمان و کِبر و خَشم وخيانت و دزدي احتراز نمودم و زبان را از دروغ و فحش و بهتان و غيبت بسته گردانيدم واز ايذاء مردمان و دوستي دنيا و جادويي وديگر منکرات، پرهيز واجب ديدم و تمناي غير از دل دور انداختم ودر معني بعث و قيامت و ثواب و عقاب، برسبيل افترا، هيچ چيز نگفتم واز بدان ببريدم و به نيکان پيوستم و رفيق خويش صلاح و عفاف را ساختم که هيچ يار و قرين چون صلاح نيست.... هرگاه که متقي در کار اين جهان گذرنده تاملي کند.... قضا به رضا دهد تا غم کم خورد و دنيا را طلاق دهد تا از تبعات آن برهد و پاکيزگي ذات حاصل آيد و به ترک حسد بگويد تا در دلها محبوب گردد و سخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارفت، متاع غرور مسلم ماند و کارها برقضيت عقل پردازد تا از پشيماني فارغ آيد.....»
    مي‌دانيم که 10باب کليه و دمنه ساخته هندوان بوده و 6باب ديگر آن را ايراني‌ها افزوده‌اند. از اين گذشته براساس روايت ديگري از استاد سعيد نفيسي، حاکم بودايي کابل پس از فتح آن شهر در جنگ انوشيروان با «هياطله» كتاب كليله و دمنه را كه در اصل هندي« بيذپاي» ناميده مي‌شده به همراه کشکول بودا و غنايمي ديگر به وي هديه داده و آن کتاب به دستور او به پهلوي ترجمه شده است.
    به هر رو اين کتاب را ابن‌مقفع از پهلوي به عربي ترجمه کرد و سپس در دوره غزنوي عبدالله بن عبدالحميد منشي آن را به فارسي درآورد. گفته شده است که ابن مقنع کتاب ديگري را نيز با عنوان «البود» (يا بودا) از پهلوي به عربي ترجمه کرده است.(9)
    گفته مي‌شود كه قباد، پادشاه ساساني در سال 530 ميلادي سفيري به چين فرستاد و اين سفير يكي از دندان‌هاي بودا را - که شايد از معابد بودايي شرق ايران به غنيمت گرفته شده بود - به عنوان هديه به دربار چين برد و اين دندان امروزه در معبد «فوچئو» واقع در پکن قرار دارد.(10) بعد از اسلام، با اينكه مسلمانان و مامورين خليفه با بودايي‌ها مدار مي‌كردند و تنها مايل به گرفتن خراج از آنها بودند، اما يعقوب ليث صفار براي دستگيري مخالفين خود در نيمه قرن سوم هجري به كاب‌لشاهيان بودايي حمله برد و پس از كشتار آن‌ها، معابدشان را تاراج كرد و پيكره‌هاي زرين و سيمين بودا را كه در اين معابد قرار داشت براي خليفه عباسي به بغداد فرستاد.
    داستان ابراهيم ادهم
    داستان زندگي ابراهيم ادهم را که در مثنوي مولوي آمده است، اقتباسي از زندگي بودا دانسته‌اند. ابراهيم ادهم از مهاجران قبيله بني تميم بوده است که در بلخ پادشاهي داشته اما براثر الهاماتي تخت و تاجش را رها کرد و درويشي گزيد. او از بلخ به نيشابور آمد و 9سال را در آنجا در غار زيست و سپس به مکه و شام سفر کرد و در سال 166ه.ق در شام وفات يافت.
    گلدزيهر، مستشرق مدقق يهودي اتريشي الاصل از اولين کساني است که حدس زده است كه داستان ابراهيم ادهم را مسلمين براساس زندگي بودا ساخته و پرداخته اند.
    مرحوم دکتر قاسم غني نيز در «تاريخ تصوف» اين حدس گلدزيهر را با ارائه قرائن و امارات و بيان وجوه شبيه بين زندگي بودا و ابراهيم ادهم، قريب به صحت مي‌داند. ماسينيون فرانسوي هم روايت مانويان را در باره بودا در رواج اسطوره ابراهيم ادهم موثر مي شمارد(11)
    پاره اي نيز داستان ابراهيم ادهم را تحريفي از زندگي نامه «آنشي کائو» يک شاهزاده اشکاني ايراني در روايات چيني مي‌دانند که به چين رفت و پيرو بودا شد و از دربار اشکاني گسست.(12)
    بودا در متون قديم فارسي
    کيش بودايي را مسلمانان به نام‌هاي مختلف خوانده‌اند. اما اين آيين پيش از همه به چهار عنوان نزد مسلمانان نامبردار شده است. يکي مذهب صائبيان، ديگر مذهب شکمانيان، سه ديگر مذهب شمني يا سمنيه و چهارم مذهب حنفا(13).
    ماجراي بودا و تعاليم او در پاره‌اي از متون قديم فارسي آورده شده است. ابن نديم در «الفهرست» (سده 4 ه. ق) ذکر بودا را با عنوان «سخن در باره بُد» آورده است. ابوريحان بيروني که همراه با سلطان محمود غزنوي در سده پنجم ه.ق به هند رفته است در «آثار الباقيه» به «شمن» ها (روحانيون بودايي) اشاره کرده و داستاني نيز پيرامون دو مجسمه بودا در باميان (افغانستان امروزي) که توسط رژيم طالبان تخريب شد، نقل کرده است. همچنين در «تحقيق ماللهند» به داستان بوداسف اشاره کرده و گفته مي‌شود که کتابي با عنوان «ساکيا» (نام قبيله بودا) را از سانسکريت به عربي درآورده است. ابن حوقل جغرافيدان سده 5و6 ه.ق در «صوره الارض» از سند با نام «سرزمين بُدهه» نام برده و «معصومي» در «تاريخ سند» از پيروان بودا با عنوان «بُدگان، بُدهان و بُدهگان» ياد کرده است(14). شهرستاني، فرقه شناس مشهور سده 6 هجري در کتاب مشهور خود به نام «الملل والنحل» فصولي را با عنوان تناسخيه» و نيز «پيروان بُدده» آورده و به شرح عقايد و پندارهاي بودايي پرداخته است. (15)
    داستان بلوهر و بوداسف
    در همين دوران است که ما شاهد روايت داستان معروف «بلوهر و بوداسف» در متون مذهبي شيعه هستيم. جمله صاحب‌نظران اين داستان را مطابق زندگي بودا دانسته‌اند.
    براساس قرائن موجود، داستان «بلوهر و بوداسف» در سده 2 پيش از ميلاد به زبان سانسکريت به نگارش درآمده و در عهد خسرو انوشيروان از سانسکريت به پهلوي ترجمه شده و ظاهراً ابن‌مقفع آن را به عربي برگردانيده و گفته مي‌شود که «ابان لاحقي» نيز آن‌را به شعر عربي درآورده است (که امروزه موجود نيست).
    به هرحال نسخه عربي موجود آن همان است که شيخ صدوق محدث مشهور سده 4 ه.ق با عنوان «بلوهر و بوداسف» در کتاب «اکمال الدين و اتمام النعمه » به شيوه راويان اماميه با چند واسطه از حضرت امام سجاد نقل کرده است(16). و اين متن را علامه محمد باقر مجلسي در جلد هفدهم در «بحار الانوار» نقل کرده و در کتاب مشهور خود «عين الحيات» آنرا به زبان فارسي درآورده است. «ظاهراً اصل اين کتاب بايستي در اوايل دوران ساساني به ايران آمده و توسط مانويان به زبان پهلوي ترجمه شده باشد. ترجمه پهلوي آن که در ايران نگارش يافته مبني بر شرح زندگي بودا و سير و سلوک او براي کشف حقيقت بوده است. [و بسياري از نکات و قصه ها و حکايات موجود در اين داستان در اندرزنامه هاي پهلوي تکرار شده است]. اين ترجمه سپس به دست مولفي مسيحي تبديل شکل داده و به قالب دين مسيح ريخته شده.... و بعدها از زبان پهلوي به سرياني و عربي و از سرياني به زبان گرجي و يوناني ترجمه شد.....بايد دانست که کتاب بوذاسف و بلوهر عربي و فارسي قالب ريزي تازه اسلامي همين قصه مسيحي است . کلمه« يوذاسف» و «بوذاسف» ظاهراً تصحيف« بوداساف» است که در داستانها نام اصلي بودا پيش از بعثت اوست». ( 17)
    گفته مي شود که «عنصري» شاعر ايراني سدپنج ه.ق اين داستان را به شکل مثنوي سروده است.
    «اساس کتاب بلوهر و بوذاسف از تاريخ زندگي گوتاما سيدارتا که بودا باشد، گرفته شده و لفظ بوذاسف و يوذاسف و بوداسف تصحيف بوداراف يا بوداساتوا (به معني بوداي آينده يا آنکه روشن خواهد شد) مي‌باشد. و «بوداساتوا» از القاب معمولي بودا قبل از بوداشدن اوست و بلوهر شايد همان بلهرا است که جغرافي نويسان عرب اورا بزرگترين پادشاه هند مي‌خوانند»(18)
    نکته جالب آن‌که متن عربي شيخ صدوق که عيناً در بحارالانوار نيز نقل شده است به روايت خواجه رشيدالدين فضل الله (که بعداً به آن اشاره خواهيم کرد) بسيار نزديک است.
    عرفان خراسان
    از سده پنجم ه.ق به بعد ما شاهد ظهور مفاهيم عرفاني در ا دبيات فارسي هستيم. بايد دانست که بخش عظيمي از شعراي فارسي زبان که در اشعار خود به مضامين عرفاني پرداخته اند شعراي برخاسته از خراسان بزرگ اند که شامل خراسان امروزي ايران، افغانستان و آسياي ميانه با مرکزيت بلخ مي شود. از جمله اين شعرا و عرفا بايد از سنايي، عطار، مولوي ، جامي ، ابوسعيد ابوالخير، شيخ نجم الدين کبري، شيخ ابوالحسن خرقاني و..... نام برد. و بدون ترديد عرفان بودايي ريشه دار در اين منطقه به مرکزيت بلخ يا باکتريا اثر بزرگي برگرايشات عرفاني و مضامين عارفانه داشته است. ا ين امر که بويژه در اشعار سنايي، عطار و مولوي و حتي حافظ و سعدي نمود والايي يافت اثر شگرفي در بروز پديده اي داشت که بعدها تصوف و صوفيگري ناميده شد و بازار آن تا پايان دوران قاجار ها گرم بود.
    «در سده اول ه.ق بيشتر مردم بلخ از کيش بودايي پيروي مي کردند. تعاليم بودا احتمالاً از سده اول ميلادي و از هند بويژه در حدود شرقي ايران و سواحل سيحون و جيحون انتشار يافته و از همان ايام معابد و نوبهار هاي بودايي همه جا در اين خطه برپا شده بود. افکار بودايي نه تنها پايه و اساس آئين ماني به شمار مي رفت بلکه بعد از اسلام نيز تا چندي برجاي ماند و ظاهراً همين افکار از علل مهم پيدايي تصوف ايراني است»(19)
    سلاطين بودايي ايران:
    در دوران ايلخانان مغول بويژه از زمان هلاکو به بعد کشور ما يکي از مراکز مهم رشد و گسترش افکار بودايي در غرب آسيا بوده است واز آنجا که بسياري از ايلخانان مغول پيرو آئين بودا (از شا خه تبتي آن) بودند سعي وتلاش فراواني براي گسترش اين آيين در سرزمين ايران به کار بردند. البته بايد توجه داشت که قوم مغول هرچند به خونريزي و ويرانگري شهره است اما تسامح و مداري مذهبي آنها يکي از عجايب اين دوران است. براي نمو نه بايد افزود که آستان قدس رضوي با وجود آنکه در ايستگاه نخست هجوم مغولان قرار داشت اما يکي از نقاطي بود که هرگز مورد تعرض و ويراني واقع نشد. بسياري از ايلخانان باوجود آنکه بودايي بودند اما همسراني يا مادراني مسيحي داشتند و براي تحميل عقايد خود به ديگران نمي کوشيدند ودر واقع گونه اي آزادي مذهبي در دوران آنها در ايران برقرار بود. حتي گفته اند که هلاکو با وجود ارادات به لاماهاي تبتي در حکومت دهساله خود اصولاً تعصب مذهبي نداشت و پس از فتح بغداد به زيارت حضرت امام حسين (ع) نيز رفته است.
    ابا قاخان و ارغون جانشينان بودايي هلاکو خان که بروي هم 24 سال فرمانروايي کردند در رواج آئين بودا در ايران تلاش فراواني مبذول داشتند و اين دوره را بايد دوره اوج بوديسم در ايران و نشر فرهنگ چيني و تبتي در اين سرزمين به شمار آورد. در اين دوره بود که بسياري از هنرمندان و «لاماهاي تبتي» عازم ايران شدند و به نشر وترويج آئين بودا در ايران پرداختند. در دوره اباقاخان ساخت معابد بودايي نه تنها براي مراسم عبادي بلکه براي نشر هنر و فرهنگ چيني و تبتي بسيار رايج بوده است. « از اين بتخانه ها، بتخانه مراغه بيش از همه شهرت داشت و از عظمت و شکوه و زيبايي خيره کننده اي برخوردار بود. و تصاويري از اباقاخان برديوارهاي آن نقش شده بود. احتمالاً بتخانه مراغه مرکز آئين بودا در ايران و عبادتگاه سلطنتي به شمار مي رفته است. خاندان سلطنتي در اين بتخانه به عبادت مي پرداختند و خان نه تنها براي نياش بلکه به منظور حل و فصل مسايل سياسي مهم نيز به آنجا مي رفت......احتمالاً تبريز از پايگاههاي عمده بودايي گري در ا ين عهد به شمار مي رفت زيرا در همان زمان پايتخت از مراغه به تبريز منتقل شده بود» (20)
    «جلوس ارغون به تخت ايلخاني در حکم پيروزي جديد دين بودا و آغاز يک دوران ضداسلامي بود. ارغون به شدت تحت نفوذ روحانيون بودايي قرار داشت....نفوذ اين روحانيون در فرمانروايان مغول شايان توجه بوده است و فدرت آنان در دوره فرمانروايي ارغون به منتهاي شدت رسيد. بطوريکه ايلخان گذشته از دو تن وزيرش فقط روحانيون بودايي را به حضور مي پذيرفت»(21)
    ارغون را يکي از مومن ترين سلاطين بودايي ايران پنداشته اند و گفته اند که تنها با بخشيان بودايي حشرو نشر داشت. همو بود که فرمان قتل شمس الدين جويني وزير نامدارش را صادر کرد و سعدالدوله يهودي را به وزارت برگزيد و گفته اند که سپاهي براي فتح مکه و تخريب خانه کعبه آماده کره بود که اجل مهلتش نداد. ا ما در دوران ايلخاني 4ساله «بايدو» شاهد تخريب مساجد و بي اعتبار ساختن اسلام و نزديکي او به مسيحيان هستيم. نوشته اند که در دوران حکومت بودائيان در ايران معابد بودايي مجللي در شهرهاي خوي، مراغه، تبريز، خبوشان و بسياري ديگر از شهرهاي آذربايجان و اران برپا شد و پيکره هاي زرين و مرمرين بودا سجده گاه مومنين بودايي بوده است. باقيمانده يكي از اين معابد«معبد داش كسن » در سه كيلومتري سلطانيه است كه معبد اژدها نيز ناميده ميشود.
    غازان فرزند ارغون از کودکي تحت تعاليم بودايي قرار گرفته و آئين بودايي در تکوين شخصيت و قالب بندي تفکر وي تأثير بسيار نهاده بود....... وحتي پس از تشرف به اسلام منش بودايي خود را ادامه داد و در همه امور مداراي خاص اين آئين را به کار مي بست. غازان پس از آغاز سلطنت پدرش ارغون حکومت خراسان را به دست گرفت و به روايت خواجه رشيدالدين فضل الله «در خبوشان خراسان به جهت غلو در شيوه بخشي گري بتکده هاي عظيم برپا داشت واکثر اوقات گفت و شنيد و خوردن و آشاميدن او در آن بتخانه ها با بخشيان مي بود و رسوخ اعتقادي که بدان طريقه داشت و عبادتي که بتان را مي کرد زيادت از حد وصف بود....بدين ترتيب به نظر مي رسد که تا قبل از اسلام آوردن غازان تاچه حد کار بودائيان در ايران رونق داشته وحتي احتمال بودايي شدن اين سرزمين در کار بوده است»(22)
    ولي اسلام آوردن غازان خان و حکومت 9ساله او سبب شد که آئين بودا پس از سالياني چند که در ايران روبه رشد و گسترش نهاده بود از حرکت بازايستد. زيرا او باوجود آ نکه در جواني داراي آموزش بودايي بود پس از تشرف به دين مبين اسلام به مسلماني بسيار متعصب و سرسخت تبديل شد و فرمان ويراني تمام معابد بودايي و عبادتگاههاي اقليتهاي ديني را صادر کرد و حتي به زيارت عتبات رفت. بي ترديد تشرف غازان خان به دين اسلام ريشه سياسي داشته است واين امر گامي براي ثبات و تداوم حکومت ايلخانان شمرده مي شود. با اين همه مورخين رفتار و منش غازان را تلفيقي از بودايي گري و اسلام دانسته اند. و جلوه هاي بي شماري را در زندگي شخصي او يافته اند که زير تأثير آموزه هاي بودايي قرار داشته است. اين را هم گفته اند که غازان گرايش زيادي به تشيع داشت و سادات را احترام مي کرد و آ نها را عزيز و محترم مي شمرد.
    نکته جالب آنکه از درون همين فرهنگ بودايي است که نخستين سلطان شيعه اماميه ايران يعني «اولجايتو» يا «سلطان محمد خدابنده» (برادر غازان) ظهور مي کند. او که درکودکي غسل تعميد داده شده بود ولي مانند اجداد خود بت پرست بود، درپايان ولايتعهدي و حکومت بر خراسان به دين اسلام از فرقه حنفي درآمد و درهنگام تاجگذاري نام خود را محمد الجايتوخان گذاشت. اما پس از چندي به همت خواجه رشيدالدين، از مذهب حنفي به شافعي نقل کرد و سپس حوادثي پيش آمد که به تشيع گرويد و خطبه به نام دوازده امام خواند و بنام آنان سکه زد. اما شيعه گري او ديري نپائيد و دستور داد تا طريق اهل سنت همچنان محفوظ ماند. با اين وصف او را عاشق اهل بيت واهل کرامات والهامات يادکرده اند. و نوشته ا ند که در برابر طاق کسري زانو زده و به بايزيد بسطامي ارادات مي ورزيد».(23)
    به نظر ما نقش مغولان در تاريخ ايران و آثار حکومت 80 سا له آنان موضوعي است که نيازمند نگرشي دوباره است و فروپاشي خلافت 656 ساله اسلامي بدست مغولهاي بودايي که دوباره نام ايران را در ميان سرزمينهاي دارالاسلام زنده کرد مي تواند از زواياي گوناگون مورد بررسي و کنکاش قرار گيرد. نبايد از ياد برد که فروپاشي خلافت عباسان همواره يکي از علائم ظهور ا مام زمان در ميان شيعيان بوده است و گفته اند که «علج» که بر اساس روايات گوناگون شيعه بر دربار عباسي چيره خواهد شد همان هلاکو است.
    شايد به همين علت است که علماي شيعه در هنگام حمله هلاکو و با نزديک شدن او به بغداد نه تنها فتواي جهاد صادر نکردند بلکه حتي سديدالدين حلي پدر علامه حلي به پيشواز هلاکو مي رود و به او مي گويد که ظهور او در روايات امامان شيعه وعده داده شده است.(24)
    « جامع التواريخ » رشيدي
    در همين دوره يعني سده 8 هـ .ق است که براي نخستين بار مفصلترين زندگينامه بودا به زبان فارسي توسط خواجه رشيدالدين فضل الله وزير الجايتو و ابوسعيد آخرين سلاطين ايلخاني به تحرير در مي آيد. رشيدالدين اين زندگينامه را از زبان و يا قلم يک شخصيت روحاني بودايي که او را کمالشري مي نامد و ظاهراً از بخشيان کشميري بوده است در بخش تاريخ هند از «جامع التواريخ» رشيدي به دو زبان فارسي و عربي نقل مي کند و همه جا بودا را با عنوان «بود شاکموني» که اشاره به قبيله او است ياد مي کند و ما در اينجا بخشي از آنرا مي آوريم:
    «در ايام مقدم و زمان ماضي، پادشاهي بود در زمين هند نام وي «شدوون» که معني وي مردي پاک اندرون باشد. تختگاه ومسقط الراس او شهر ليکواس بود و خاتوني داشت نام او «ماهاما»..... معبران و حکيمان گفتند اين خواب دلالت مي کند به آن که او را پسري شود که پادشاه جهان باشد.... شامکوني [شاکموني] [بلافاصله پس از تولد] هفت گام برروي زمين برفت . هرگامي گلزاري شکفته شد و گنجي ظاهر شد واز چهار جهت نگاه کرد و گفت اين زادن من زادن بازپسين است و مرتبه آخرين ديگر نخواهيم زائيد... چون به حد بلوغ رسيد...دنيا را بي وفا و پرجفا ديد از تتبع او مأيوس شد و از او نفرتي تمام [يافت]....»(25)
    تصوف و صوفيه
    جدا از آثاري که عرفان بودايي بلخ در اشعار عرفاني فارسي برجاي گذاشته است، رواج تصوف وگسترش خانقاهها در ايران را نمادي از گسترش پديده هاي بودايي در عرفان ايراني و اسلامي دانسته اند. در واقع اين پديده بايد از مکتب بودايي تبت همراه لاماهاي بودايي به ايران کشيده شده باشد. زيرا مکتب بودايي تبت يا مهايانا بر وجود اقطابي که راهنماي سالک باشد تأکيد کرده است. همين پديده که احترام به شيوخ را در جامه ايران نشر داد و رفته رفته از الزامات زندگي شمرده شد به افزايش نيروي مادي و معنوي شيوخ و اقطاب صوفيه و خانقاهها انجاميد و گرايش به تصوف در جامعه ايران را گسترش داد.
    اين پديده را ما به صورت ارادت هلاکو به خواجه نصير طوسي و سرسپردگي غازان به شيخ زاهد گيلاني، ارادت الجايتو به بايزيد بسطامي، و پيوند ابوسعيد با شيخ صفي الدين اردبيلي مشاهده مي کنيم و از پديده هايي است که در دوران مغول بسيار رايج بوده است.
    تشابه آموزه هاي بودايي با تعاليم صوفيانه ماندگاري بيشتر اين آموزه ها را سبب شد و از روي آنها قواعدي براي رهرو شدن و مراحل سير و سلوک و پاره اي از رسوم خانقاهها بوجود آمد. بويژه در فرقه هاي قلندريه و خاکسا ران رد پاي آيين بودا و آداب و رسوم ديرهاي بودايي به خوبي مشاهده مي شود و ا صولاً لفظ قلندر و مفهوم آن برگرفته از کيش بودايي است. اين احتمال هست که درويشان دوره گرد بودايي که در ايران مانده بودند در قلندريه جذب شده باشند و صوفيه خراسان در ا ين زمينه به سبب همجواري با فرهنگ بودايي کوشان و بلخ اثر گذار بوده است.
    « ازجلمه شباهتهاي بسياري که بين کيش بودايي و مسلک تصوف هست يکي ترتيب مقامات است که سالک به ترتيب و تدريج از مقامي به مقام ديگر بالا مي رود تا به مقام «فنا» يا «نيروانا» مي رسد. در طريقه بودائيان هشت مقام وجود دارد يعني راه سلوک عبارت از هشت منزل است. همانطور که اهل سلوک مسلمين در طي طريقت از مراحل مختلفي مي گذرند. اگر چه جزئيات شروط سلوک و خصوصيات مقامات راه با يکديگر فرق دارند ولي در اصول هردو مشترکند. در هر طريقه سالکان متوسل به حصرفکر مي شوند که صوفيه «مراقبه» و بودائيان «ديانا» مي نامند و هر دو به طرف اين اصل مي روند که عارف و معرف يکي شود..... به عقيده فون کرمر «خرقه پوشيدن که رمز فقر و انزواست از رسوم بودايي و هندي است و نيز ذکر که توسط صوفيه با شکل و هيات مخصوصي ادا مي شود در اصل از عادات هندي و بودايي است و ذکر و ورد هردو هندي است و از آغاز در ايالت شرقي اسلام يعني خراسان قديم و بلخ که مرکز نفوذ دين بودايي بوده پيدا شده و بعد در ديگر بلاد اسلامي شايع شده است»(26)
    به هر رو در دويست سالي که از سقوط ايلخانان تا آغاز پادشاهي شاه اسمعيل صفوي به درازا کشيد متون فارسي قابل توجهي که در آن از آئين بودا ذکري رفته باشد در دست نيست. تنها در سفرنامه غياث الدين نقاش، ايلچي بايسنقرميرزاي تيموري (پسر شاهرخ) به چين در قرن نهم هـ .ق اشاره اي به آئين بودا شده است.
    كتاب «عين الحيات»
    در دوران صفويه ذکر زيادي از آئين بودا نشده است . تنها در «خطاي نامه» که سفرنامه يک بازرگان سني مذهب ترک به چين در سده دهم هجري است و به زبان فارسي است از بودا با عنوان «شکموني پيغمبر» و از بوديسيم با عبارت «دين شکموني» نام برده شده و شرحي نيز پيرامون چگونگي ولادت او آمده است.در کتاب «دبستان ا لمذاهب» اثري از سده يازدهم هجري که در هند تأليف شده است، در شرحي با عنوان «نظر يازدهم در عقايد بود» به توضيح آيين بودا پرداخته است. اما مهمترين اثر در اين دوره زندگينامه بودا در قالب داستان «بلوهر وبوداسف» است که علامه محمد باقرمجلسي آنرا در کتاب «عين الحيات» به فارسي ترجمه کرده ا ست و همان گونه که گفتيم متن عربي آنرا نيز به نقل از شيخ صدوق در «بحارالانوار» آورده است.(27)
    سفينه سليماني
    در اواخر سده 17 ميلادي يعني در دوره پادشاهي شاه سليمان صفوي براي نخستين بار يک هيأت سياسي ايراني عازم سيام يا تايلند کنوني شد که منشي هيأت مشاهدات خود را در آنجا در قالب سفر نامه اي با عنوان «سفينه سليماني» به رشته تحرير کشيده است.
    در اين سفرنامه شرح کوتاهي نيز از آيين بودا که مذهب مردم سيام است درج شده که به بخشي از آن اشاره مي کنيم:
    « و گويند در زمين هند در شهر «کپلوستو» پادشاهي بود نا م او سوددن يعني مرد پاک درون وزني داشت نام او را مهامايا يعني [شخص] بزرگي که چنانکه هست او را نشناسند. وآن زن شبي به خواب ديد که ماه و آفتاب را بخورد ودريا را به يکدم درکشيده و کوه قاف بالش او شد. چون بيدار شد اين خواب با سوددن بگفت و او از معبران تعبير خواست . ايشان چنان تعبير نمودند که او را پسري شود که پادشاه جهان يا بتي گردد که همه جنس موجودات او را سجده کنند....(28)
    دوران قاجـــار
    هرچند از اواخر دوره ناصري تا پايان قاجار کتابهاي متعددي در باره چين به فارسي ترجمه شد که پاره اي از آنها نيز به چاپ سنگي در آمد. اما به نظر نمي رسد که در اين نوشته ها از آئين بودا ذکري رفته باشد. شايد نخستين نوشته اي که در اين دوره به بودا ا شاره کرده است کتاب «جهان نما» اثر فلوغون رفائيل » است که در اصل يک کتاب جغرافيايي است اما به شرح مذاهب معتبر هند و سرزمينهاي شرق دور نيز پرداخته است ودر مورد آئين بودا مي نويسد:
    « دوم فرقه بوداح که بوداح نام کسي است که بناي اين مذهب منسوب به اوست و اکثر چينينان که در کيش خواند از اقسام اين ملت است....که به تعدد خالق قايل اند و سنت ايشان زيادي تناکح و کثرت تزويج(است)».(29)
    روزنامه معروف «ايران» در عصر ناصري نيز تنها ماخذي است که شايد براي اولين بار بودا را به مردم اين دوره معرفي کرده است. اين روزنامه با چاپ مقاله اي کوتاه در اين زمينه، آئين بودا را چنين شرح مي دهد:
    «بودا رب النوعي است که اهالي آسياي شرقي او را پرستش مي کنند که معني آن عقل کامل است و اين اسم را به شاکياموني که شخصي درقديم بوده است اهالي آسيا داده اند که در حقيقت او را مي پرستيدند. اين شخص در سنه 607 قبل از تولد حضرت عيسي عليه السلام به دنيا آمد و در 542 فوت شد که 65سال مدت عمر او بود. شاکياموني از اولاد يکي از سلاطين بهار [بيهار] بود. در سن 29سالگي به زيارت اماکن مشرفه که اهالي بهار در صحاري لم يزرع داشتند رفت.
    در آن زيارتگاهها کشف علوم به او شد. سفري به کشمير کرد [و] مريد زيادي دور او را گرفت....»(30)
    «سفرنامه مکه» که در سال 1321ه. ق (1903م) توسط مخبرالسلطنه هدايت به رشته تحرير درآمده است داراي شرح مبسوطي از بودائيان و آئين بودا است. هرچند اين نوشته نزديک به پنجاه بعد (1324ه. ش) به چاپ رسيده اما در واقع بايد آن را نخستين داوري صحيح ايرانيان نسبت به آئين بودا دانست که بخشي از آن را مي آوريم. او با عنوان «بودايي در چين» مي نويسد:
    «سيدهارتا پادشاه زاده اي بوده است از سلسله ساکيا. دنيا را بي ثبات ديد از تخت و تاج کناره گرفت . «بودها» گفتندش به معني بيدار وباز شهرت کرد به ساکيا موني يعني ساکياي گوشه گير. سياح هم گفته اند...بودا گفت تفاوتي در خلق نيست. به حسن خُلق هرکس به هر مقام تواند رسيد....گويد مشقت توام با زندگي دنيوي است و....مشقت از ميان مي رود به ترک تعلقات...... در هند برهمني بر بودايي غالب شد چه تعليمات آنها صوري است (رياضات) و به ذهن عامه نزديکتر.....بودا خواست طبقات در بين نباشد . همه مساوي باشند و با اصلاح درون خود به مقام رباني برسند، چه بايد کرد که مردم خودشان اسارت و بندگي را به خود مي پسندند....»(31)
    منابع جديد
    به هر رو بايد گفت که نخستين آگاهيهاي تازه از «آئين بودا» نه از شرق بلکه از غرب وارد ايران شد. به بيان ديگر آنچه که تا دوران صفويه از چين و آئين بودا مي دانستيم از شرق به دست ما رسيده بود. اما از دوره قاجارها به بعد و به خصوص از عصر ناصري به اين سو (بايکي دو استثناء) آگاهيهاي ما در اين زمينه بيشتر با ترجمه آثار غربيان و اطلاعات موجود در نوشته ها و دانشنامه هاي غربي به دست آمده است. از نخستين نوشته ها در زمينه آئين بودا به زبان فارسي شرحي است که دکتر قاسم غني با ترجمه از مقالات دانشنامه بريتانيکا به سال1355ش در کتاب «تاريخ تصوف» آورده است.(32) همچنين علي اصغر حکمت از دولتمردان دوره پهلوي گفتاري در باره آئين بودا را در کتابي با عنوان «نه گفتار» در سال 1339 گنجانيده و سپس مشروح آن را در ترجمه کتاب جان ناس بنام تاريخ جامع اديان آورده است(33) . از ديگر پژوهندگان جديد آئين بودا بايد از سيدمحمدرضا جلالي نائيني (34)، ع. پاشايي (35)، مسعود رجب زاده (36)، وداريوش شايگان (37 )نام برد.
    در اين ميان بايد به شاهكار صادق هدايت يعني داستان بوف كور اشاره كرد كه صاحبنظران آنرا ملهم از آموزه هاي بودايي مي دانند. براي نمونه تولدهاي پي در پي راوي داستان و زندگي هاي جداگانه او و نيز محوريت گل نيلوفر آبي – از نمادهاي بوديسم -در اين قصه را دليل توجه هدايت به افكار بودايي دانسته اند.
    برخي از اشعار سهراب سپهري شاعر معاصر ايران نيز نه تنها از زبان لطيف عرفان ايراني بهره مي گيرد بلكه مايه هايي از عرفان بودايي را نيز با خود دارد كه اين امر حاصل سفرهاي سپهري به كشورهاي شرق آسيا و آشنايي او با عرفان بودايي است.البته تشريح اين مباحث نيازمند گفتاري جداگانه است.

    پانوشت ها:
    1- مشکور،محمد جواد. نامه باستان، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي ، 1378 .ص 385
    2- همان جا
    3- توضيح الملل ج 2- ص 378
    4- امين، سيدحسن؛ بازتاب بودا در ايران و اسلام . تهران ، ميرکسري، 1378.ص 116
    5- مشکور، همان. ص 396
    6- همان جا.ص 390
    7- همان.ص 356
    8- کيائي نژاد،زين الدين. جلوه هايي از عرفان در ايران باستان. تهران ، عطايي، 1377. ص 51
    9- منبع در خاطرم نيست اما بي ترديد آنرا در جايي خوانده ام.
    10-مشکور. همان. ص 393
    11-امين، سيدحسن. همان، ص 83
    12-همان جا
    13-همان.ص 139
    14-همان. ص 124
    15-توضيح الملل ج.2- ص 429
    16- مشکور، همان. ص 405
    17-همان. ص 406-405
    18-بلوهر و بوذاسف به روايت شيخ صدوق و ملامحمد باقر مجلسي . تحقيق و بررسي از دکتر سيدابوطالب ميرعابديني. تهران ، اميرکبير، 1376.ص 21
    19-مشايخ فريدني، آذرميدخت. بلخ ، کهن ترين شهر ايراني آسياي مرکزي در قرون نخستين اسلامي. تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1376. ص 32-31
    20- بياني، شيرين.دين و دولت در ايران عهد مغول. ج 2، تهران، مرکز نشر دانشگاهي، 1370 ص 377
    21-اشپولر؛ برتولد.تاريخ مغول در ايران. ترجمه محمود ميرآفتاب. تهران ، علمي و فرهنگي ، 1376، ص 190-187
    22-بياني. همان .ص 442
    23- همان. ص 86-476
    24- حلي، حسن بن يوسف. کشف اليقين في معرفه اميرالمومنين ترجمه مجتبي علوي، انتشارات هجرت، قم، 1374 ص 1001
    25-امين. همان. ص 183و187
    26-مشکور. همان. ص 8-407
    27- ترجمه فارسي مجلسي در «عين الحيات» به کوشش استاد گرامي دکتر سيدابوطالب ميرعابديني جداگانه در سال 1365 (چاپ اول) به چاپ رسيده است. ن.ک به پي نوشت شماره 18. براي نسخه فارسي ديگري از اين داستان نگاه کنيد به :وسنتره جاتکه؛ داستان تولد بودا به روايت سُغدي . تحقيق و ترجمه بدرالزمان قريب. تهران، آويشن، 1371
    28-محمد ربيع بن محمد ابراهيم. سفينه سليماني. به کوشش دکتر عباس فاروقي. تهران، دانشگاه تهران، 1356 ص 171-170
    29- جهان نماي فلوغون رفائيل. تبريز. 1267 ق(کتابخانه ملي ايران. چاپ سنگي ش 6911)
    30- روزنامه ايران شماره 230 مورخ 5شعبان 1291ه.ق
    31-هدايت، مهديقلي.سفرنامه مکه از راه چين و ژاپن.......با حواشي و به کوشش سيدمحمد دبيرسياقي. تهران، تيراژه، 1368 ص 72-70
    32-غني، قاسم.تاريخ تصوف. تهران، زوار، 1355
    33- ناس، جان بوير .تاريخ جامع اديان. ترجمه علي اصغر حکمت. تهران، پيروز، 1354
    34-جلالي نائيني، محمدرضا. هند در يک نگاه. تهران ؛ شيرازه، 1375
    35-پاشايي.ع. تاريخ آئين بودا .تهران، ابتکار، 1369
    36-چنين گفت بودا: براساس متن بودايي. ترجمه هاشم رجب زاده . تهران ، اساطير، 1371
    37-شايگان، داريوش. اديان و مکتبهاي فلسفي هند. تهران، دانشگاه تهران، 1346