لحظه عاشقي قسمت اول باران ملايمي در حال باريدن بود ارميتا ماشين را بيرون از محوطه شركت پارك كرد و به طرف ساختمان رفت وارد اسانسور شد و دكمه طبقه هفتم را فشرد منشي ها با ديدن او لبخندي زدند ارميتا با خوشرويي گفت: - سلام مي تونم به ديدن پدرم برم؟ - بله خواهش مي كنم ارميتا ضربه اي به در زد و داخل شد سلام پدر جان پدر با شنيدن صداي ارميتا سرش را بلند كرد و با مهرباني گفت: - سلام دخترم خوش اومدي ارميتا بوسه اي به گونه پدر زد و گله مند گفت: - پدر جان بعد از يك هفته از مسافرت برگشتيد و اومديد اينجا - بي انصافي نكن دختر خوب تو كه مي دوني چقدر كار دارم چيزي به تعطيلات نمونده بايد كارها رو سر و سامون بدم ارميتا سرش را با ناز خم كرد - باشه قبول كردم اما پس من چي؟ راستي تحقيقم رو اماده كردين؟ پدر يك فنجان قهوه براي ارميتا ريخت - اصل كار تويي عزيزم قهوه تو بخور بعدش خودم دربست در خدمتتم بيا اينم تحقيقي كه مي خواستي ارميتا با طنازي خنديد - مرسي باباي خوبم خدمت از ماست - اي بد جنس پدر عاشقانه به چهره زيبا و دلنشين دخترش چشم دوخت خنده هاي ارميتا او را به ياد ايرين مي انداخت زني كه مادر ارميتا و يگانه عشق اقاي "راكفلر" در اتمام زندگي اش بود اما دست سرنوشت با بيماري مرموزي در بيست و سه سالگي او را به كام مرگ كشاند ارميتا سه ساله بود كه مادرش را از دست داد صداي ارميتا پدر را از خاطرات گذشته بيرون كشاند - پدر جون اگر با من كاري نداريد برم مي ترسم به امتحانم نرسم - امتحان؟! - استادمون تو ازمون دكترا قبول شده و بايد بره سفر به همين خاطر امتحان چند هفته اي زودتر برگزار مي شه قبل از اين كه پدر پاسخي بدهد صداي زنگ تلفن بلند شد اقاي راكفلر با فشردن دكمه اي گفت - بفرمائيد - جناب راكفلر اقاي فرزام تشريف اوردن خيلي هم عجله دارن - بگين بياد داخل. ارميتا به طرف در خروجي رفت و گفت - خداحافظ پدر جون ديگه مزاحمتون نمي شم - خداحافظ عزيزم موفق باشي هنوز ارميتا از اتاق خارج نشده بود كه چند ضربه به در خورد و كسي از پشت در همزمان دستگيره را چرخاند و در باز شد ارميتا كه كاملا غافلگير شده بود سرجايش خشكش زد و خيره به مرد جواني نگاه كرد كه درست روبرويش بود چند لحظه بعد ارميتا به خودش امد و از جلوي در كنار رفت جوان داخل اتاق شد ارميتا ارام سلام كرد و در حالي كه سنگيني نگاهش را حس مي كرد از برابرش گذشت و بيرون رفت. از پشت سر صداي پدرش را شنيد كه جوان را به نام مي خواند - سلام شهياد جان بفرمائيد - سلام از بنده ست جناب راكفلر مدارك رو خدمتتون اوردم - خوش اومدي بشين پسرم. - ممنون دو ساعت ديگه پرواز دارم ديرم مي شه اقاي راكفلر در حالي كه بسته را از شهياد تحويل مي گرفت گفت - پس مزاحمت نمي شم برو كه ديرت نشه - با اجازتون مرخص مي شم شياد هنوز چند قدمي از مير اقاي راكفلر فاصله نگرفته بود كه بسته اي روي صندلي به نام ارميتا راكفلر توجه اش را جلب كرد نگاه شهياد توجه اقاي راكفلر را هم جلب كرد و سرش را با ناراحتي تكان داد - اما از دست اين دختر كم حواس تحقيقش را چرا جا گذاشته و با نگاهي به شهياد ادامه داد - - بايد زودتر به دستش برسونم شهياد مودبانه سرش را خم كرد و گفت - فكر نمي كنم خيلي دور شده باشن اگه اجازه بدين براشون مي برم - واقعا لطف مي كني پس عجله كن تا از ساختمون خارج نشده شهياد بسته را برداشت و با خداحافظي از دفتر خارج شد ارميتا نفس زنان پله هاي طبقه اول را طي كرد و با نگاهي به ساعتش غرولند كنان گفت - دير مي شه مي دونم كه بازم دير مي شه اينم از شانس من هر وقت مي خوام سوار اسانسور بشم كسي توشه شهياد دكمه اسانسور را زد و داخل ان شد در دل دعا كرد كه دير نرسد چهره ارميتا در نظرش جان گرفت به ياد طرف نقاشي شده داخل قاب عكس زيباي روي ميز اتاق اقاي راكفلر افتاد و با خود زمزمه كرد هميشه فكر مي كردم اين عكس تصويري از يه چهره خياليه باورم نمي شد صاحب اون تصوير افسونگر روبروم ببينم ارميتا در حال خارج شدن از شركت نگاهي به ساعت انداخت و با عجله به طرف ماشينش رفت اما با ديدن اتومبيل سياهرنگ زيبايي كه درست جلوي ماشينش پارك شده بود قدمهايش سست شد حيران مانده بود چه كند كه ناگهان صداي مردانه اي از پشت سر او را به خود اورد - معذرت مي خوام. بسرعت برگشت و ناباورانه به مرد جوان چشم دوخت مرد جواني كه پدرش او را شهياد ناميده بود چند لحظه طول كشيد تا به خودش امد و سرش را به نشانه احترام كمي خم كرد - سلام شهياد لبخند زيبايي زد و مودبانه گفت - سلام از بنده ست خانم بنده رو به خاطر دارين ارميتا با چهره اي كه سعي مي كرد خونسرد باشد به سرعت پاسخ داد - بله كاملا همين الان شما رو در دفتر پدرم ديدم امري داشتين؟ شهياد در دل صلابت كلام دختر جوان را ستود - ظاهرا خيلي عجله دارين درسته؟ - نه اصلا راستش حق با شماست مي خواستم برم اما نمي تونم يعني اون ماشين مزاحمه شهياد ابروهايش را بالا انداخت و با لخند دلنشيني گفت - اون ماشين مزاحم رو به تلاش صاحبش واسه برگردوندن بسته فراموش شده تون ببخشيد ارميتا دستپاچه پاسخ داد - منظوري نداشتم معذرت مي خوام راستي گفتين بسته كدوم بسته؟ قبل از اين كه شهياد توضيحي بدهد اه از نهادش بر امد حاصل زحمات سه ماهه خود و پدرش را در دفتر پدر جا گذاشته بود شهياد كه دستپاچگي او را ديد لبخند شيريني زد و بسته را به طرفش گفت: - پس اينو بگيريد تا من ماشين رو بردارم و شما هم زودتر به كارتون برسيد. ارميتا نگاهي به دستهاي شهياد انداخت و به ياد تحقيقش افتاد كه بايد امروز ان را تحويل استادش مي داد و زمزمه كرد - واي خداي من شما نجاتم داديد ممنون باز هم افكراش را بلند بر زبان راند پس با نگاهي متعجب و استفهام اميز به شهايد گفت - از كجا فهميديد اينا مال منه؟ - در دفتر كار پدرتون بود در ضمن اسمتون روشه - درسته اونجا گذاشتمش باز هم متشكرم با اجازه تون من برم در ماشين را باز كرد و داخل ان نشست و دوباره متوجه ماشين مزاحم شد - اگه ممكنه ماشينتونو برداريد تا من برم - چشم خانم راكفلر ارميتا شرمنده شد شهياد ماشين را جابجا كرد اما ارميتا مجددا از ماشين پياده شد و با عجله به طرف دفتر پدر رفت - مشكلي پيش اومده خانم راكفلر - چيز ديگه اي رو جا گذاشتم - صبر كنيد چرا اينقدر عجله مي كنيد ارميتا انقدر عجله داشت كه بقيه حرفهاي شهياد را نشنيد خشمگين به نظر مي رسيد اما بدون حرف در حالي كه سعي مي كرد عصبانيتش را كنترل كند به طرف ساختمان رفت در اتاق پدرش بشدت باز شد ارميتا سراسيمه داخل شد و نفس زنان گفت - پدر جون وسايلم اونا رو اينجا جا گذاشتم - كدوم وسايلت؟ - همونايي كه روي اين صندلي بود - اونا رو مي گي ولي؟ - ولي چي پدر جون؟ - صبر كن دارم مي گم دادم به شهياد برات بياره چند دقيقه بعد از تو از دفتر بيرون اومد - شهياد كيه؟ اهان يادم اومد اما اون كه فقط بسته كاغذها مو اورد - خب جزوه ها هم روي بسته كاغذها بود ارميتا كه از عصبانيت در حال منفجر شدن بود با صدايي بلند گفت - ديوونه پدرش كه چشماش از فرط تعجب گرد شده بود گفت - ارميتا؟ - يادم اومد پدر جون فكر مي كنم صدام كرد يه چيزي بهم بگه ولي من انقدر عجله داشتم كه توجهي نكردم شايد پايين منظرم باشه با اجازه پدر قسمت اخر حرفهاي ارميتا را كه در حال دور شدن بيان كرد دست و پا شكسته شنيد و فقط توانست بگويد - يواش تر ارميتا مواظب خودت باشد اين دومين باري بود كه ارميتا با عجله محوطه شركت را ترك مي كرد نفسش به شماره افتاده بود ولي از سرعت قدم هايش نكاست و خود را سريع به اتومبيلش رساند متوجه جزوه ها شد كه روي سقف ماشين خودنمايي مي كرد كاغذ سفيد رنگي روي شيشه جلوي ماشين نظرش را جلب كرد ان را برداشت و گشود نگاهش به نوشته روي كاغذ ثابت ماند احتياجي به تشكر نيست صداتون كردم كه توضيح بدم اما عجله داشتيد و توجهي نكرديد روز خوش شهياد فرزام ارميتا نگاهي نا اميدانه به ساعتش انداخت مطمئن بود كه ديگر او را به جلسه راه نخواهند داد با خشم يادداشت را ميان دستهايش فشرد و با لحني دردمند گفت درسته جناب فرزام عجله داشتم اما مي دونم نمي رسم! (ادامه دارد.....)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت دوم آقاي راكفلر به مناسبت كريسمس جشن بزرگي ترتيب داده بود همه اعضاي خانه بزرگ و زيباي راكفلر در حركت و تكاپو بودند زمان جشن هر لحظه نزديكتر مي شد ارميتا خود را به خانه رساند تا براي جشن اماده شود دوش اب گرم حالش را جا اورد اماده شدنش حدود يك ساعت طول كشيد به پا كردن كفش هايش اخرين كاري بود كه انجام داد . همه چيز در عين سادگي متناسب و هماهنگ بود با اطمينان از مرتب بودن اوضاع از اتاق خارج شد و به نزد پدر رفت تا نگاهي تحسين اميزش را به جان بخرد كم كم مهمانها از راه رسيدند . ارميتا به هماره پدر با شكوه تمام به همه خوش امد گفت سالن مملو از مهمانهايي بود كه خود را براي جشن باشكوهي اماده كرده بودند عسل به همراه پدر و مادرش از راه رسيد ارميتا دوشادوش پدر به استقبال انها رفت خانواده فرهمند شادمانه كريسمس را به انها تبريك گفتند عسل كنار ارميتا قرار گرفت: - خب ارميتا جون نمي خواي سورپرايز امشب پدر تو بگي؟ - نه! عسل به شوخي گفت - تو كه اينقدر بدجنس نبودي! ارميتا با خنده سرش را به طرف عسل برگرداند تا جواب شوخي اش را بدهد كه نگاهش به روبرو خيره ماند شهياد كنار پدرش ايستاده و خونسرد مشغول صحبت بود در يك لحظه او هم متوجه ارميتا شد و نگاه نافذش را به او دوخت و با سر سلام كوتاهي كرد عسل مسير نگاه ارميتا را دنبال كرد و چشمش به شهياد افتاد مرد جوان در مقابل تعجب ارميتا باز يكي از همان لبخند هاي زيبايش را بر چهره نشاند ارميتا دستپاچه به قسمت ديگر سالن رفت و در همان حال زمزمه كرد - اون اينجا چه كار مي كنه؟ عسل همچنان كه او را همراهي مي كرد با تعجب گفت: - كي رو مي گي ارميتا؟! - چي گفتي؟ ببخشيد متوجه نشدم عسل با شوخ طبعي ذاتي اش لبخندي زد و گفت - نكنه منطورت شهياد فرزامه؟ ارميتا كنجاو پرسيد: - شهياد فرزام؟ تو اونو ميشناسي؟ عسل لحظه اي مكث كرد و گفت: - پارسال جشن تولد دختر كوچولوي اقاي شكوهي يادته؟ - نه عسل ادامه داد - يادم اومد تو اون زمان همراه خاله ات رفته بودي اسپانيا شهياد رو توي اون جشن ديدم اين طور كه شنيدم اون خارج از كشور زندگي مي كنه و فقط واسه انجام كارهايش به ايران مي ايد اون موقع هم تصادفا اينجا بود راستش به نظرم خيلي جذاب و زيبا اومد واسه همين يادم مونده به نظر تو اين طور نيست؟ ارميتا بي تفاوت شانه هايش را بالا انداخت عسل گفت: - راستي تو از كجا مي شناسيش؟ ارميتا هول شد - درست نمي شناسمش يه بار اتفاقي توي دفتر پدرم ديدمش چند ساعتي از شروع جشن مي گذشت ارميتا ديگر شهياد را نديد و حضورش را كاملا فراموش كرد عسل از كنار ارميتا تكان نمي خورد و يك ريز حرف مي زد اما ناگهان لبخند ظريفي روي لبهايش نقش بست و نگاهش به پشت سر ارميتا دوخته شد عطر خوشبويي بيني انها را نوازش كرد ارميتا به پشت سرش نگريست و ازديدن شهياد با لبخند و نگاه خاص حيرت كرد - خوشحالم كه امشب شما رو مي بينم عسل خوشرويانه گفت - سلام من عسل هستم شهياد نگاهش را به ارميتا كه سعي مي كرد نگاهش را از او بدزدد دوخت و عسل با ديدن سكوت ارميتا گفت - ايشون هم ارميتا يكي از دوستان صميمي منه فكر ميك نم كه اولين بار نباشه ايشون رو مي بينيد ارميتا قبل از اين كه شهياد حرفي بزند لبخندي بر لبهايش جاي داد و گفت - بله درسته خيلي خوشوقتم اقاي فرزام شهياد رو به عسل گفت: - فكر مي كنم شما رو پارسال در يك جشن تولد ديده باشم - بله حافظه خوبي داريد شهياد كه فهميده بود ارميتا چندان علاقه اي به بيان اشنائي قبليشان جلوي عسل ندارد شيطنت بار گفت - اصولا ادم فراموش كاري نيستم و گرنه چهره خانم ارميتا رو فراموش مي كردم عسل نگاه پرسشگرش را به ارميتا دوخت و ارميتا حيران به شهياد نگريست شهياد با خونسردي ادامه داد - البته منظورم ديدن عكس ارميتا خانم در دفتر كار پدرشون بود و گرنه خودشون رو چند لحظه بيشتر نديدم ارميتا مبهوت نگاهش را به شهياد دوخت از رفتار او نمي شد فهميد قصد تمسخر دارد يا جدي سخن مي گويد در مخمصه بدي افتاده بود كه صداي موزيك بلند شد و از بن بست نجاتش داد لحظه اي بعد وسط سالن جشن جاي خالي نداشت ارميتا كه از نگاه شهياد سر در نمي اورد دست عسل ار گرفت و با عجله گفت - عذر مي خوام كه تنهاتون مي ذاريم حتما در فرصتي بهتر بيشتر با هم اشنا مي شيم. ولي شهياد دستش را به طرف ارميتا گرفت و گفت - مي تونم از تون خواهش كنم چند دقيقه اي با هم صحبت كنيم ارميتا زير چشمي نگاهي به او انداخت عسل لحظه اي مردد ايستاد و با گفتن ببخشيد انها را ترك كرد ارميتا با شيطنت لبخندي زد و خود را كمي عقب كشيد و گفت - معذرت مي خوام شهياد عصبي دستش را در جيب فرو كرد و لي به سرعت ماسك بي تفاوتي به چهره اش زد و گفت - يعني دعوت منو رد مي كنيد از خانم مثل شما بعيده ارميتا لبهايش را جمع كرد و با تحكم گفت - هر جور دوست داريد فكر كنيد اقاي فرزام هر دو لحظاتي در سكوت كنار هم ايستادند ارميتا احساس مي كرد يك تشكر به او بدهكار است مي خواين چيزي بگين؟ ارميتا حيرت زده به شهياد چشم دوخت - چي بايد بگم - نمي دونم فقط حس كردم مي خواهيد چيزي به من بگيد شايد هم اشتباه كردم به هر حال شب خوش ارميتا متعجب بر جا ماند كه چطور مرد جوان افكارش را مي خواند زير لب گفت اره مي خواستم به خاطر اون روز ازت تشكر كنم هر چند روز بدي بود و يه درس سه واحدي رو از دست دادم صدايي كنار گوشش گفت - متاسفم و شهياد به سرعت دور شد لبخند از اين همه شيطنت بر لب ارميتا نشست ارميتا سرش را بلند كرد و نگاهي به شهياد انداخت كه كنار عسل ايستاده بود به رفش رفت و بي مقدمه گفت - چطور مي توني فكراي منو بشنوي؟ - تقصير خودته كه بلند بلند فكر مي كني خانم جوان ارميتا خنده اش گرفته بود درصدد تلافي بر امد - و حتما فكر كرديد دلم مي خواد دعوتتون رو بپذيرم.؟ شهياد به سرعت به طرفش برگشت و مشتاق گفت - شك ندارم كه اين طوره و البته باعث افتخار منه كه با شما همراه بشم ارميتا بدون اين كه بتواند جلوي خودش را بگيرد با صداي بلند خنديد و شهياد ماهرانه شاخه گل زيبايي از گلدان كنارش چيد و روبروي ارميتا تعظيم كرد: - به عنوان هديه كريسمس بپذيريد خانم راكفلر برگ سبزيست تحفه درويش و قبل از ان كه منتظر حرفي از جانب ارميتا باشد او را ترك كرد و به جمع دوستانش پيوست ارميتا زير چشمي دور شدن شهياد را نگريست و در يك لحظه متوجه عسل شد كه به دقت نگاهش مي كرد لبخندي به رويش زد و گل را به او نشان داد عسل سرش را تكان داد و خنديد و به طرف شهياد برگشت كه به او نزديك شده بود ارميتا در قلبش احساسي داشت كه با ان بيگانه بود احساسي كه او را غمگين مي كرد و ارميتا مي كوشيد نسبت به ان بي تفاوت باشد اقاي راكفلر همگي را براي صرف شام به سالن پذيرايي دعوت كرد ميزها مملو از غذاهاي رنگارنگ و بوقلمون هايي بود كه به مناسبت عيد به زيبايي تزئين شده بودند ارميتا زودتر از بقيه غذايش را تمام كرد و به سالن جشن بازگشت به طرف پنجره رفت و با كنار زدن پرده به بيرون سرك كشيد او هر سال هنگام عيد بي صبران منتظر برف بود به نظرش تمام زيبايي شب عيد به برفي بود كه از اسمان مي باريد زياد كنار پنجره نمان و خود را به در اصلي ساختمان رساند به حياط رفت انگار با رسيدن او برف هم خودش را به نمايش گذاشت حياط با باريدن برف و چراغهاي پايه دار نوراني و درختان سر به فلك كشيده و استخري كه چراغهاي رنگيني دور ان را فرا گرفته بود منظره اي ديدني پيدا كرده بود ارميتا سرما را با تمام وجود احساس كرد با دو دستش محكم بازوهايش را گرفت دندانهايش را به هم فشرد و نفس عميقي كشيد ناگاه احساس كرد كسي از پشت سرش چيزي روي شانه هايش گذاشت به عقب برگشت نگاهش به روبن افتاد روبن قدمي جلوتر امد در كنار ارميتا ايستاد و گفت: -تنهايي !!! هوا خيلي سرده! داشتم از اين همه قشنگي لذت مي بردم پس مزاحم خلوتت شدم روبن ادامه داد: - پرت سفارش كرد برات پالتو بيارن ازش خواهش كردم من اين كارو انجام بدم ناراحت كه نشدي - اين حرف ها چيه چرا بايد ناراحت بشم - اخه چهره ات در هم رفته - بس كن روبن حداقل امشبه رو نخواه كه دوباره حرفهاي هميشگي پيش بياد روبن با ناراحتي گفت - باشه چون مي دونم باز هم جوابهاي هميشگي رو مي شنوم. - متاسفم!!! نمي خواستم باعث ناراحتيت بشم (ادامه دارد...)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت سوم روبن لحظه اي چشم هاي غمگينش را به ارميتا دوخت و لب به دندان گزيد انگار در جدال با بغض ناخواسته اي كه بر گلويش چنگ انداخت بازنده بود روبن پسر عموي ارميتا بود و در نيويورك با اقا و خانم راكفلر بزرگ زندگي مي كرد پدر و مادرش را در يك سانحه تصادف از دست داده و در يكي از بهترين كالج هاي نيويورك پذيرفته شده بود ولي به خاطر علاقه اي كه به ارميتا داشت به ايران امد تا در تهران درس بخواند چهار سال دوري از وطن و صرف نظر از تحصيل در بهترين كالج ها را به خاطر نزديكي به ارميتا و تصاحب كردن دلش تحمل كرد با اين حال ارميتا هيچ علاقه اي به او نداشت دختر جوان ريختن اشكهاي شفاف را از چشمهاي درشت روبن به وضوح ديد روبن سر به زير انداخت و گفت: - حالا كه درسم تموم شده مي خوا م برگردم. تا اونجا ادامه تحصيل بدم. ممكنه ازت دور باشم يا نبينمت اما تو روياهام هميشه با توام اين چيزيه كه حتي تو هم نمي توني ازم بگيري ارميتا كه ديگه طاقت ديدن اشكهاي روبن را نداشت از او جدا شد اما قبل از رفتن گفت - باور كن روبن من براي تو احترام خيلي زيادي قائلم هميشه هم تو رو به اندازه برادر نداشته ام دوست داشتم روبن هم پوزخندي زد و گفت - باشه ولي يادت باشه ارميتا من هيچ وقت نتونستم تو رو به جاي خواهر نداشته ام بپذيرم برات ارزوي خوشبختي مي كنم. ارميتا به جمع دوستانش رفت تينا با شيطنت گفت - چه با احساس زير برق تو هواي سرد حرفهاي عاشقانه با اشك و اه مي چسبه!!! ارميتا بي حوصله گفت: - بس كن تينا اصلا حوصله شوخي ندارم تينا اين بار رو به بقيه گفت - راستي بچه ها مهموني پس فردا يادتون نرده منتظر همه تون هستم كم كم داخل حياط پر از جمعيت شد همراه نوشيدني هاي داغ، كيك و كلوچه هاي شب عيد هم به داخل حياط اورده شد با هيجان جشن كمتر كسي سرماي زمستاني را حس مي كرد كيك بزرگ چند طبقه را به زير برق اوردند تا مهمانها از خودشان پذيرايي كنند كم كم موقع خداحافظي مي رسيد و همه براي فردا ارزوي شادي مي كردند و قرار مي گذاشتند تا در كليسا همديگر را ببينند شهياد جزو اخرين ميهماناني بود كه خانه پر شكوه راكفلر را ترك كرد هنگام خداحافظي با ارميتا لبخندي زد و بسته كوچكي را به طرف او گرفت و گفت - ما رسممونه كه شب عيد كادو بديم و عيدي بگيريم اين هم كادوي من براي شما ارميتا با ترديد بسته را گرفت و گفت - اگر تمايل داشته باشيد مي تونيد تو جشن فردا بعد از مراسم كليسا شركت كنيد يكي از ابروهاي شهياد به طرز زيبايي بالا رفت و با لحني خاص گفت - سعي مي كنم منتظرتون نذارم خانم و با لبخندي شيطنت اميز از او خداحافظي كرد ارميتا عصبي از لحن شهياد لب به دندان گزيد و زمزمه كرد چه از خود راضي و با نگاهش شهياد را تا دم در بدرقه كرد. بعد با عجله بسته را گشود گردنبندي زيبا كه پلاك جواهر نشاني ان را زينت داده بود نام الله نظر ارميتا را جلب كرد با تحسين گردنبند را در دستش لمس كرد و ان را به گردنش بست پلاك را به لبهايش نزديك كرد و كلمه الله را بوسيد و سرش را به اسمان بلند كرد صبح روز بعد با خستگي از جا برخاست و براي رفتن به كليسا اماده شد همراه پدر به راه افتاد و بعد از دقايقي همراه بقيه به داخل كليسا رفتند و هم صدا با پدر مقدس دعا و شعر عيد را به ارامي زمزمه كردند مراسم ديدني و با شكوهي بود بعد از تمام شدن مراسم كليسا ارميتا به همراه پدر به طرف ارامگاه مادرش رفت سبد گلي را كه تهيه كرده بود روي جايگاه مادرش گذاشت و هر دو در سكوت براي ارامش روح ايرين دعا كردند ارميتا نگاهي به پدر انداخت و گفت - پدر جون بهتره مهمونا رو بيشتر از اين منتظر نذاريم و در حالي كه دستش را دور بازوي پدر حلقه مي كرد با او همراه شد ميهمانها با هيجان وارد پيست اسكي شدند و خود را به بالاي كوه رساندند اقاي راكفلر انها را به سكود دعوت كرد و گفت - براي تمامي شما وسايل پذيرايي فراهم شده حتي براي كساني هم كه مهارت اسكي كردن دارند لوازم تهيه شده خواهش مي كنم راحت باشيد و لذت ببريد صداي دست و شادي بلند شد ارميتا نگاهي به اسمان انداخت برف بند امده بود فنجانش را روي ميز گذاشت و به طرف پيست اسكي رفت بقيه دوستانش هم به طرفش امدند تينا با هيجان گفت - بچه ها با يه مسابقه چطوريد؟ همگي با خوشحالي پذيرفتند ارميتا به طرف پدر رفت و گفت - پدر جون بچه ها مي خوا نبا هم مسابقه بدن مي شه بگين وسايل اسكي رو بيارن پدر با رضايت گفت - منم با مسابقه موافقم بهتره از بقيه هم دعوت كنيد تا در مسابقه شركت كنن تينا اين بار گفت - هر كسي بخواد مي تونه شركت كنه صداي تشويق لحظه اي قطع نمي شد شادي انها سكوت كوهستان را به هم ريخته بود ارميتا به راحتي جلو مي رفت و پيچ و خم ها را طي مي كرد شهياد پشت ارميتا قرار گرفت ناگاه با حركتي غافلگيرانه جلويش پيچيد و برف زيادي به هوا بلند كرد ارميتا كه اصلا متوجه شهياد نشده بود به زحمت توانست خود را كنترل كند بسرعت تغيير مسير داد و فاصله اش را با او بيشتر كرد ولي انگار شهياد دست بردار نبود بار ديگر به طرفش رفت و ماهرانه جلويش پيچيد ارميتا زير لب گفت - عجب مهارتي سپس بي توجه به شهياد به راهش ادامه داد اما حضور ناگهاني و دوباره شهياد در شيب تندي كه جلويش بود باعث شد ارميتا كنترل خود را از دست بدهد و به شدت به زمين بخورد صداي خنده حضار به هوا برخاست عسل بسرعت خود را به او رساند ارميتا در حالي كه از عصبانيت مي لرزيد عينكش را برداشت و با بازكردن چوبها از پايش به طرف شهياد كه در چند قدمي او ايستاده بود و با نگراني نگاهش مي كرد رفت در حالي كه سعي مي كرد عصبانيتش را كنترل كند با صداي نسبتا بلند گفت - خيالت راحت شد نزديك بود پام بشكنه حالا تو بردي سپس وسايل اسكي را همانجا گذاشت و از شهياد دور شد در حالي كه هنوز صداي خنده ها گوشش را ازار مي داد به طرف استرحت گاه رفت عصل هم چوبها را از پايش جدا كرد و به دنبال ارميتا دويد -صبر كن ارميتا منم همرات مي يام ارميتا با چشم هاي اشك الود گفت - تلافي مي كنم عسل حالا مي بيني من ..من... عسل كه به نفس نفس افتاده بود دست او را در دستهايش فشرد و گفت - تو يه دفعه چت شد ارميتا اين اتفاقيه كه ممكنه براي هر كسي بيفته يه جوري حرف مي زني كه انگار تا حالا اينجا نيومدي روزي چند نفر رو مي بيني كه زمين مي خورن - چي داري مي گي عسل اون عمدا باعث شد تا من زمين بخورم عسل سعي مي كرد ارامش كند اما فايده اي نداشت ارميتا روي نزديكترين صندلي نشست چند دقيقه گذشت تا همه چيز عادي شد بي حوصله نگاهي به اطراف انداخت روبن را در ميان جمعيت نديد حتما بعد از مراسم به منزل بازگشته بود ناگاه در مسير نگاهش شهياد را ديد كه با قدم هايي مطمئن و مردانه به طرفشان مي امد به سرعت از جايش برخاست و با رسيدن او رويش را برگرداند تا برود لبخند اشتي جويانه اي روي لبهاي شهياد نشست و با مهرباني روبروي ارميتا كه هنوز عصباني بود قرار گرفت مودبانه كمي خم شد و گفت - روز خوبي داشته باشيد خانم ها و بدون حتي نيم نگاهي انها را ترك كرد عسل لحظه اي گيج و متعجب به ارميتا نگريست و گفت - فكر مي كنم شايد براي عذر خواهي اومده بود مطمئنم تو هم همين طور فكر مي كني ارميتا كه با دلخوري دور شدنش را مي نگريست گفت - اميدوارم بره به جهنم!!! عسل متعجب از رفتار ارميتا ابروهايش را بالا انداخت و به او خيره شد ارميتا همچنان خشمگين در پاسخ نگاه عسل گفت - بايد منتظر عواقب اين كارش باشه! (ادامه دارد....)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت چهارم آقاي راكفلر لبخندي زد و در حالي كه دست شهياد را به گرمي مي فشرد گفت - خوشحال مي شم دوباره ببينمت شهياد متواضعانه پاسخ داد: - حتما اگه فعلا با من كاري نداريد مرخص بشم آقاي راكفلر شانه هاي شهياد را به ارامي فشرد و گفت - متشكرم خدانگهدار شهياد خداحافظي كرد و از شركت خارج شد خود را به ماشينش رساند و متوجه گل سرخي جلوي شيشه اش شد دست پيش برد و ان را برداشت چشمهاي درشت و مشكي اش را به ان دوخت و زير لب زمزمه كرد - ارميتا؟ ارميتا بعد از رسيدن به خانه مستقيما به طرف اتاقش رفت و بعد از عوض كردن لباس به طبقه پايين برگشت صداي خدمتكار او را به خود اورد - خانم تلفن با شما كار داره ارميتا گوشي را از خدمتكار گرفت و گفت - بله؟ با شنيدن صداي عسل لبخند زد: - سلام عسل جون چطوري بي معرفت؟ - اولا سلام بعدشم من بي معرفتم يا تو كه سه روزه سر كلاس ها حاضر نمي شي؟ - من نيومدم عسل خانم ؟ شما چرا خبر ما رو نگرفتي؟ - باشه قبول من بي معرفتم ولي بهت بگم شما اگه بخواي همين جوري يه خط درميون بياي عقب مي موني خانم! ارميتا با ديدن پدر كه وارد سالن شد گفت - فعلا اوضاع روحي خوبي ندارم ببخشيد عسل من مي تونم بعدا باهات تماس بگيرم؟ عسل گفت: - البته عزيزم مثل اين كه كاري داري فعلا خداحافظ اما بهتره زودتر بياي ارميتا خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت پدر كنار ارميتا جاي گرفت و گفت - احوال دختر گلم؟ - سلام پدرجون - سلام مثل اين كه امروز هم دانشگاه نرفتي - نه فعلا حوصله ندارم پدر به شوخي گفت - من مريض شدم ارميتا خانم تو چرا دانشگاه نمي ري - اذيتم نكنيد ديگه پدرجون اصلا بلند شيد بريم ناهار بخوريم كه دارم از گرسنگي مي ميرم سر ميز غذا پدر رو به ارميتا گفت - امروز روبن اومده بود شركت ارميتا چشم به دهان پدر دوخت پدر ادامه داد - مي خواد برگرده پدر مكثي كرد و ادامه داد - ظاهرا بعد از صحبت با تو به اين نتيجه رسيده ارميتا نگاه از پدر گرفت و چيزي نگفت - راستش در مورد حرفهايي كه زد يعني باورم نشد به همين خاطر اومدم از خودت بپرسم. ارميتا دست از غذا كشيد و گفت - مي شه بعدا درباره اش صحبت كنيم؟ پدر ناراضي گفت: - چند دقيقه بيشتر طول نمي كشه - خب من چي بايد بگم؟ - راستش اون گفت تو هيچ احساسي بهش نداري در واقع به خاطر جواب منفي تو داره بر مي گرده گوش كن ارميتا فكر نكن به خاطر اين كه خواهر زادمه مجبورت مي كنم برعكس كاملا تو انتخاب ازادي روبن پسر فوق العاده ايه من هميشه رفتار و اخلاقشو تحسين مي كنم نمي فهمم تو چرا اين طوري باهاش رفتار مي كني بهتره بيشتر فكر كني بيچاره وضعيت روحي خيلي خرابي داشت ارميتا اشكهايش جاري شد و گفت - تقصير من چيه كه اون به من دل بسته؟ پدر با تعجب گفت - چقدر دل نازك شدي چرا گريه مي كني از تو تعجب مي كنم بهتره فراموش كني بعدا صحبت مي كنيم سپس صندلي را كنار كشيد و از پشت ميز بلند شد - بلند شو برو استراحت كن منم بر مي گردم شركت ولي دلم مي خواد از هفته بعد سر كلاس هات حاصر بشي نمي خوام دختر ساعي و درسخونم از بقيه عقب بمونه بعد از رفتن پدر ارميتا به اتاقش برگشت بغض گلويش را مي فشرد به حمام پناه برد زير دوش اشكهايش دوباره جاري شد فكر و خيال لحظه اي تركش نمي كرد: اگر روبن با ان وضع خراب روحي اش برگردد چه خواهد شد؟ از حمام خارج شد و بي رمق روي تختش نشست ناگاه نگاهش به گوشي تلفن ثابت ماند احساس عجيبي داشت گوشي را برداشت و شماره شهياد را گرفت تپش هاي قلبش را به وضوح حس مي كرد گوشي را نزديك گوشش برد و دستش را جلوي دهانش گرفت از هيجان نفس نفس مي زد مي ترسيد رسوا شود بعد از چند بوق ازاد صداي خوش اهنگ شهياد در گوشش پيچيد: - بله! ارميتا انگشتهاي يخ زده اش را به گوشي فشرد و در سكوت به صداي مردانه شهياد گوش سپرد كه با همان شيطنت هميشگي گفت: - اخه دختر خوب تو كه نمي خواي حرف بزني چرا اصلا زنگ دي خون به صورتش دويد گوشي را گذاشت و موجي از افكار به ذهنش هجوم اورد پيش خود انديشيد امكان نداره فهميده باشه منم! براي رها شدن از فكرو خيال لباسش را پوشيد تا به منزل عسل برود با اين كه ترم جديد تازه شروع شده بود ولي حسابي عقب مانده بود جلوي در خانه عسل از ماشين پياده شد و زنگ زد - سلام ارميتا جون بيا تو ارميتا داخل حياط شد عسل منتظر بالاي پله ها ايستاده بود با نزديك شدن ارميتا بلخندي زد و گفت: - به به ارميتا خانم چه عجب بعد از يه هفته چشم ما به ديدن شما روشن شد ارميتا به تقليد از خود عسل گفت - اولا سلام بعدشم لوس نشو بيا بريم تو يخ زدم عسل با صداي خنديد و در حالي كه سعي مي كرد حالت جدي بگيرد گفت - چشمم روشن حالا ديگه اداي منو در مي ياري دختر؟ ارميتا بلند خنديد و گفت - شوخي كردم راستي هيچكس خونتون نيست؟ - نه فقط منم - پس برادرت و خانمش كه اومده بودن كجان - اونا يه هفته اي مي شه برگشتن مادر هم كه رفته مطب اخر شب مي ياد پدر هم كه طبق معمول سرش شلوغه و روز اصلا نمي توني پيداش كني ولي دختر دردونه و شيرينشون الان در خدمت شماست ارميتا نگاهي به عسل انداخت و لبخندي زد - ببينم ارميتا مگه تو به شيرين بودن عسل شك داري؟ ارميتا به شوخي عسل خنديد و گفت: - بر منكرش لعنت عسل خانم نيم ساعتي از نيمه شب گذشته بود ارميتا غلتي روي تخت زد هر چه سعي كرد بخوابد نتوانست از جايش برخاست و از اتاق بيرون امد و به طرف اتاق پدر رفت چند ضربه كوتاه به در نواخت - بفرماييد - شب بخير پدر جون - نيمه شب تو هم به خير عزيزم خوابگرد شدي؟ ارميتا بلخندي زد و گفت: - شما چرا بيداريد پدر از روي صندلي بلند شد و عينكش را از چشم برداشت لاي كتابش علامتي گذاشت و روي تخت كنار ارميتا نشست - داشتم مطالعه مي كردم ارميتا نگاهي به پدر كرد و گفت: - پدر جون مي تونم يه چيزي بهتون بگم؟ - البته بگو - راستش مي ترسم دوباره ياد گذشته ها ناراحتتون كنه - نه دخترم بگو قول مي دم ناراحت نشم ارميتا نگاهش روي عكس زيباي مادر كه كنار تخت پدر بود ثابت ماند و گفت - اولين باري كه مادر رو ديديد يادتون هست؟ پدر لبخند شيريني زد. ارميتا دوباره گفت: - شما عاشق مادر شديد يا مادر عاشق شما زود باشيد اعتراف كنيد (ادامه دارد....)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت پنجم پدر با حسرت به صورت دخترش نگريست و گفت - مي دوني ارميتا هر وقت تو رو مي بينم انگار ايرين جلوي چشمامه خيلي شبيه اوني با همون معصوميت كه منو جذب خودش كرد اولين باري كه ديدمش هيچ وقت يادم نمي ره ما به خاطر كار پدرم يه سفر چند روزه اومديم ايران اون روز از طرف يكي از دوستاي پدرم كه در ايران زندگي مي كرد دعوت نامه اي براي جشن تولد دخترش به دستمون رسيد جشن تو يه باغ برپا شده بود پدر كه بعد از سال ها دوستش رو مي ديد حسابي ذوق زده بود بعد ما رو با خانواده دوستش اشنا كرد دوست پدر با ديدن من رو به پدرم كرد و گفت - پسر خوبي داري تبريك مي گم - دقيقا عين خودم! مادرم اخمي كرد و گفت - ديگه چي پاتريك؟ - هيچي خانم من كه از اول گفتم شبيه شماست همه به حرف پدر خنديديم اقاي ايرنز اشاره به دختر كوچكي كرد و گفت - اين دختر كوچيكمه انيس جان پدرم سرش را نوازش كرد و گفت - چطوري كوچولو؟ خانمي شده واسه خودش و ادامه داد - راستي لوئيز جان اون دختر خانمت كجاست؟ آقاي ايرنز نگاهي به همسرش انداخت و گفت - خانم ايرين كجاست؟ - نمي دونم چند دقيقه پيش همين جا بود حتما رفته پيش دوستاش صبر كن برم صداش كنم پدرم گفت: - نه خانم مزاحمش نمي شيم حالا وقت زياده اقاي ايرنز و خانمش ما رو همراهي كردن ارميتا با مكث پدر گفت - پس عمه كجا بود پدرجون؟ - اون چند سالي مي شد كه ازدواج كرده بود ارميتا با شوق گفت -خوب ادامه بدين پدرجون -آقاي ايرنز و همسرش كنار پدر و مادر موندن من هم رفتم به جمع دوستاي كه با بعضي از اونا اشنا بودم گرم صحبت بوديم كه سر و كله لورنس پيدا شد اصلا ازش خوشم نمي اومد مجبور بودم تحملش كنم همين كه منو ديد چاپلوسانه گفت - به به اقاي رابرت خوش اومدي لبخند زوركي زدم و گفتم - سلام لورنس احوال شما از سعادت منه كه هر جا مي رم بايد شما رو ببينم متوجه كنايه ام شد و گفت - خواهش مي كنم اميدوارم هميشه اين سعادت رو داشته باشي كي اومدي؟ - تقريبا چند دقيقه پيش لورنس سرش رو تكان داد و گفت - پس هنوز دختر اقاي ايرنز رو نديدي! - اتفاقا چرا يكي از دختراشو ديدم فكر مي كنم اسمش انيس بود لورنس ابروهايش را بالا انداخت و گفت - منظورم دخترش ايرين بود ديديش؟ با بي تفاوتي گفتم - نه هنوز زوده بالاخره مي بينمش چشمهايش برقي زد و گفت - درسته تا اخر جشن خيلي مونده من هم فرصت دارم بيشتر ببينمش يكي از بچه ها به شوخي گفت - اگه انقدر چشمتو گرفته چرا به پدرت نمي گي اونو برات خواستگاري كنه؟ لورنس نگاهي پر معنا به من انداخت و گفت - اين كار رو كردم بي تفاوت گفتم: - مباركتون باشه لورنس سرش را به لبخندي تكان داد و اهسته از ما دور شد بعد از رفتنش شرمين گفت: - اصلا از صحبت باهاش لذت نمي برم نا خود اگاه لبخندي زدم انگار به غير از من كساني بودند كه از لورنس چندان خوشون نمي اومد دور ميز نشستيم نمي دونم چي شد كه دوباره لورنس برگشت اصلا حوصله شنيدن حرفاشو نداشتم به بهونه دستشويي از جام بلند شدم و گفت - عذر مي خوام من عادت دارم قبل از اين كه چيزي بخورم دستامو بشورم دستشويي كجاست؟ لورنس در حاليك ه سر جاي من مي نشست گفت: - داخل ساختمون اومدي يه صندلي هم بيار كه بتوني بنشيني! از دستش عصباني بودم با عجله به داخل ساختمان رفتم و همين عجله باعث شد به شدت به كسي برخورد كنم با عصانيت قدمي به عقب برداشتم و گفتم - حواستون كجاست؟ با اخم سرم را بلند كردم و خواستم دوباره اعتراضي كنم كه با ديدن خانم جواني كه خجالت زده بود ساكت شدم و با شرمندگي زمزمه كردم - متاسفم عجله داشتم متوجه شما نشدم با نگاه من سر به زير انداخت و گفت: - معذرت مي خوام - منم متاسفم رفتارم رو حمل بر بي ادبيم نكنيد شما هم بايد منو ببخشيد - من بايد برم - اوه حتما راستي يادم رفت خودم رو معرفي كنم من رابرت هستم رابرت راكفلر مودبانه پاسخ داد - خوشوقتم منم ايرين هستم باورم نمي شد اين همان ايريني باشد كه لورنس درباره اش حرف مي زد دوباره گفتم - پس امشب بايد تولد شما باشه درسته؟ سرش را تكان داد - پس تبريك منو پذيرا باشيد تولدتون مبارك اونقدر شيفته رفتار مودب و متينش شدم كه همون شب بهش پيشنهاد ازدواج دادم وقتي اين حرف رو شنيد سرش را پايين انداخت و گفت - بهتره اول با پدرم صحبت كنيد - حتما اين كار رو مي كنم ايرين خانم ولي اول بايد نظر خودتو بدونم - پس اجازه بديد فكر كنم - تا هر وقت لازمه فكر كن من منتظر مي مونم بعد از كمي سكوت ادامه دادم - مي توني جوابشو تلفني بهم بدي؟ نمي دونم يك دفعه لورنس از كجا پيدايش شد = خوب چشم ما رو دور ديدين دل مي دين قلوه مي گيرين! - با عصبانيت گفتم - به تو مربوط نيست مزاحم نشو لورنس ابروهايش را بالا انداخت و گفت - اما ايرين نامزد منه فكر كنم اينو قبلا بهت گفتم پس همه چيزش به من مربوط مي شه نگاهي به ايرين انداختم و گفت - لورنس نامزد توئه ايرين؟ ايرين خشمگين نگاهش كرد - من نامزد هيچ كس نيستم رو به لورنس كردم و گفتم: - شنيدي كه چي گفت اون هيچ علاقه اي به تو نداره لورنس با جديت رو به ايرين گفت - دارم مي رم پيش پدرم تا به پدرت بگه همين امشب نامزدي ما دو تا رو رسما اعلام كنه هنوز چند قدمي دور نشده بود كه ايرين صدياش كرد لورنس برگشت و گفت - چي شد ايرين خانم زود پشيمون شدي؟ - نه فقط مي خوام بهت بگم من پيشنهاد ازدواج رابرت رو قبول كردم همين لورنس انگار شوكه شده بود منم شوكه شده بودم باورم نمي شد لورنس عصباني گفت: - مباركتون باشه ولي پشيمون مي شي هر دوتاتون پشيمون مي شين سپس رو به من كرد و با لحن تهديد اميزي گفت - انتقام اين شكستو ازت مي گيرم رابرت بهت قول مي دم لورنس اونقدر عصباني بود كه همون موقع مجلس رو ترك كرد اين طور كه شنيدم برگشت اروپا و همون جا موند دو هفته بعد من و ايرين با هم نامزد شديم و كريسمس همون سال هم ازدواج كرديم من خيلي خوشبخت بودم ولي انگار روزگار نمي تونست اين خوشبختي رو ببينه و ايرين رو ازم گرفت ايرين خيلي جوون بود كه اون بيماري لعنتي به جونش افتاد اگه من بعد از اون زنده موندم واسه اينه كه ايرين تو رو براي من گذاشت تو يادگار عشقمي ارميتا فقط به دلخوشي تو بود كه تونستم به زندگي ادامه بدم اون روزي رو كه به دنيا اومدي خوب يادمه وقتي ايرين به هوش اومد و تونست چشماشو باز كنه صورتشو بوسيدم و گفتم - به خاطر اين هديه كوچولو ازت متشكرم ايرين تو همسر بي نظيري هستي حالا هم يه دختر زيبا داري بي حال تبسمي كرد و دستهامو به ارامي فشار داد و چشماشو بست زير گوشش زمزمه كردم - خيلي دوستت دارم اشك هاي پدر كه پهناي صورتش را پوشانده بود دل ارميتا را سوزاند ارميتا دستي به صورت او كشيد و گفت - مي دونيد طاقت ديدن اشكاتونو ندارم گريه نكنيد پدر اهسته گفت - متاسفم نمي خواستم ناراحتت كنم ارميتا به اغوش پدر خزيد و گفت - مي دونيد پدر من خيلي خوشبختم كه شما رو دارم پدر دستي بر موهاي او كشيد و بر پيشاني اش بوسه اي نواخت ارميتا به اتاقش برگشت و براي فردا نقشه كشيد (ادامه دارد....)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت ششم با عجله به راه افتاد مطمئن بود كه امروز شهياد به شركت پدرش مي رود با رسيدن به جلوي شركت و ديدن ماشين شهياد تبسمي كرد شاخه گل را از روي صندلي برداشت و پياده شد مطابق معمول گل را روي شيشه ماشين گذاشت و برگشت انگار برايش عادت شده بود شهياد از شركت بيرون امد باز هم گل سرخي روي شيشه اتومبيلش توجه اش را جلب كرد ان را برداشت ابروهايش را بالا انداخت و گفت - من كه مي دونم همين جايي دختر عسل با سر و صدا وارد شد ارميتا او را دعوت به نشستن كرد و گفت: - چه خبرته دختر؟ چقدر شلوغ مي كني عسل با ديدن اقاي راكفلر كه به طرفشان امد با احترام بلند شد و گفت - سلام اقاي راكفلر بعد از ظهرتون بخير - سلام دخترم بفرما راحت باش ارميتا گفت - خب قضيه چيه عسل؟ - قراره جمعه همين هفته با بچه ها براي يه گردش دسته جمعي بريم كوه تو هم بايد بياي ارميتا اعتراض كرد گفت: - واي نه مي دوني كه اصلا نمي تونم صبح زود از خواب بيدار بشم تو اين سرما شما وقت گير اورديد؟ - مي بينيد اقاي راكفلر چه دختر تنبلي داريد شما يه چيزي بگين آقاي راكفلر با مهرباني گفت: - من چي بگم عسل خانم شما دو تا دوستيد زبون همديگه رو بهتر مي فهميد حالا با كي قراره برين؟ عسل گفت: - تينا و نينا آقاي راكفلر گفت: - خب ارميتا تو هم برو حتما خوش مي گذره آرميتا لحظه اي فكر كرد و گفت - حالا تا جمعه خيلي مونده خب ديگه چه خبر عسل جون؟ - خبر كه زياده تا تو كدومشو بخواي بشنوي! جلوي منزل اقاي راكفلر چند دقيقه منتظر شدند تا ارميتا از در خارج شد و به راه افتادند چراغها روشن ماشين ارميتا را خواب الوده كرد هوا هنوز تاريك بود كم كم به كوهستان نزديك مي شدند عسل به سختي توانست جاي پارك پيدا كند در همين لحظه ارميتا چشم از هم گشود و گفت: - رسيديم؟ - بله خانم رسيديم ساعت خواب ببين چقدر شلوغه كلي گشتم تا تونستم جاي پارك گير بيارم اون وقت تو هي مي گي ديرتر بريم - اينا همه بي كارن حيف نيست كله سحر از خواب بلند شدن و اومدن اينجا؟ - حق با شماست خانم عزيز حالا پاشو بريم كه دير شد ارميتا گونه عسل را صميمانه بوسيد و گفت: - عسل مي دوني تو بهترين دوست مني؟ سپس پتو را از رويش كنار زد صندلي را به جلو خم كرد و گفت - خب پياده نمي شي؟ در را گشود و نفس عميقي كشيد واي بچه ها چه هواي خوبي ادم سرحال مي شه تينا هم كنار انها نگه داشت و به همراه نينا به انها پيوست نور خورشيد روي برفها درخشندگي خاصي داشت ارميتا نفسي تازه كرد و در دل گفت: - نزديك بود روز به اين خوبي رو از دست بدم عسل گفت: - خب بچه ها موافقيت يه مقدار از مسير رو پياده روي برفها بريم؟ همه موافقت كردند صداي برف زير كفشهايشان واقعا لذت بخش بود بعد از مقداري پياده روي نينا گفت - بچه ها چطوره بريم يه فنجون چاي بخوريم هم گرم مي شيم هم استراحت مي كنيد بقيه مسير رو هم به بالاي كوه با تله كابين مي ريم من ديگه خسته شدم بعد از ريدن به بالاي كوه هر چهار نفر به شوق امده بودند و ديگر از خواب الودگي خبري نبود انگار هيجان و شلوغي مردم به انها هم سرايت كرده بود ناگاه صداي تينا كه گفت: - بچه ها اونجا رو نگاه كنيد! آنها را متوجه منظره شگفت انگيزي كرد از ميان اسكي بازان كه از بالاي دره در حال سر خوردن بودند متوجه شخصي شدند كه با مهارت و سرعت زيادي با مانورهاي مارپيچ در حال سر خوردن به سمت پايين بود ارميتا هم مانند بقيه غرق در تماشا بود كه صداي نينا را شنيد - مي بينيد مثل ورزشكاراي حرفه اي بازي مي كنه - شايد واقعا حرفه اي باشه - شايد اما من اونو مي شناسم اون شهياده شهياد فرزام مي شناسيش كه؟ ارميتا احساس كرد يكباره قلبش از حركت ايستاد نفس كشيدن برايش مشكل شد اما سعي كرد كسي متوجه تغيير حالش نشود تو از كجا فهميدي؟ نينا بي توجه به حال و روزش ادامه داد - باورتون نمي شه اگه بگم كي رو ديدم سامانتا دختر عموي لوس و خودخواه شهياد اون بهم گفت با شهياد مي آد اسكي حالا هم شك ندارم خودشه لباسشو از چند فرسخي هم مي شه تشخيص داد ارميتا به ياد گردنبند اهدايي شهياد و حرفهاي پدر افتاد اون پسر صميمي ترين دوست منه كمي به مغزش فشار اورد و رو به نينا گفت - پس شهياد پسر اقاي فرزام بزرگه درسته؟ - بله همين طوره گردنبندش را در گردنش لمس كرد بايد مي فهميد شهياد مسلمان است اقا و خانم فرزام را مي شناخت و چند باري انها را ديده بود البته ساليان پيش به خوبي انها را به ياد داشت از پدر خيلي تعريفشان را شنيده بود و حتي مي دانست انها پسر و دختري هم دارند دخترشان شبنم ازدواج كرده و در كاليفرنيا ساكن بود چطور حدس نزده بود شهياد پسر اقاي فرازم است؟ صداي اهسته و معترض عسل او را به خود اورد - اوه سامانتا داره مي ياد اينجا من كه نمي تونم حرفاشو تحمل كنم سامانتا كاملا نزديك شد و به همه سلام كرد - خانم راكفلر درست گفتم؟ ارميتا لبخندي زد و گفت - بله خوشحالم كه مي بينمت فكر مي كنم خيلي وقته همديگه رو نديديم سامانتا نگاهش را به پايين دره دوخت و گفت - همين طوره كه مي گي تو اصلا عوض نشدي ارميتا دوستانه گفت: - تو هم عوض نشدي حالت چطوره؟ سامانتا نگاهش را از پايين دره برداشت و بي مقدمه گفت - نظرتون در مورد كار پسر عموي من چيه فكر مي كنم خيلي براتون جالب باشه مي تونم تحسين رو تو نگاهتون بخونم به خصوص تو عسل جون! عسل مي خواست جوابش را بدهد كه ارميتا پيش دستي كرد - بله همين طوره ولي فكر نمي كنم به خوبيه اسكي شما برسه عسل چشمكي به ارميتا زد و به سامانتا كه از عصبانيت قرمز شده بود نگريست همه مي دانستند كه سامانتا كمترين استعدادي در اسكي روي برف ندارد سامانتا نگاه خشمناكي به ارميتا كرد - باز هم همديگه رو مي بينيم خانم راكفلر! ارميتا در جوابش طنز الود گفت: - حتما خانم فرزام اميدوارم! بعد از رفتن سامانتا عسل پوزخندي زد و گفت - حقش بود من يكي كه اميدوارم ديگه نبينمش و بعد پيشنهاد داد: - بچه ها بريم يه جايي بشينيم استراحت كنيم و چيزي بخوريم موضوع بحث عوض شد كم كم افتاب در وسط اسمان قرار مي گرفت و خبر از نزديك شدن ظهر مي داد تينا گفت - خيلي گرسنمه بهتر نيست بريم ناهار بخوريم؟ عسل اولين نفري بود كه با پيشنهاد تينا موافقت كرد نينا هم بلند شد - پاشو ديگه ارميتا مگه تو گرسنه نيستي؟ - چرا الان مي يام و پشت سر بقيه به طرف رستوران رفت هنوز در فكر شهياد بود كه با برخورد چوب اسكي به ساق پايش به عقب برگشت متوجه دختر كوچكي شد كه با ناز به او نگاه مي كرد ارميتا بي اختيار كنارش زانو زد و گفت - تو دختر كوچولوي قشنگ چند سالته؟ دخترك چشمهاي گرد و مشكي رنگش را لحظه اي بست - پنج سالمه تو چند سالته؟ ارميتا از سوال فوري و سريع دخترك خنده اش گرفت و گفت - منم نوزده سالمه صداي عسل ارميتا را متوجه انها كرد - چرا نمي ياي ارميتا - شما برين من الان مي يام - پس زود بيا منتظرتيم ارميتا صورت دخترك خيره شد چشمهاي گرد و مشكي با مژگاني بلند و صورتي سفيد كه لبهاي قرمز و كوچكش را بهتر به نمايش مي گذاشت مقداري از موهاي مشكي رنگش كه از كلاه پشمي اش بيرون امده بود چهره اش را با نمك تر كرده بود دخترك گفت: - اسم تو چيه ؟ اسم من هاناست ارميتا تبسمي كرد و گفت - اسم منم ارميتاست ببينم هانا كوچولو فكر نمي كني اين چوبهاي اسكي براي سن تو خيلي بزرگ باشه ممكنه زمين بخوري و خداي نكرده بلائي سرت بياد هانا با زبان كودكانه اش گفت - اما من مي خوام فقط با اينا بازي كنم اخه هر وقت دايي جونم سوار اينا مي شه خيلي خوب اسكي مي ره ارميتا خنديد و گفت - ببينم هاناي خوشگلم تو اصلا بلدي اسكي بازي كني؟ هانا لحظه اي فكر كرد و گفت - نه حالا چه كار كنم؟ ارميتا جواب داد - هيچي عزيزم بايد بري يك بازي ديگه كني هانا مظلومانه گفت - تو مي ياي با من بازي كني؟ من مي خواستم با اين چوبها برم پايين دره حالا كه نمي تونم بيا با هم سوال تله كابين بشيم صدايي از پشت سر ارميتا شنيده شد - هانا خانم دوست تازه پيدا كردي؟ ارميتا با شنيدن صدا حتي جرات نكرد از جايش بلند شود باز هم عطر اشناي شهياد فضاي بينشان را پر كرد هانا با اشتياق گفت - تو چطوري منو پيدا كردي دايي جون؟ - پيدا كردن تو كوچولوي شيطون چندان كار سختي نبود - نگاه كن ارميتا جون اين دايي منه همون كه گفتم خوب بلده اسكي بره ارميتا از جايش برخاست حتي نتوانست به صورت شهياد نگاه كند شهياد بر عكس با خونسردي دور از انتظاري او را نگريست و سلام كرد. ارميتا اهسته گفت: - ببخشيد انقدر هول شدم كه فراموش كردم رسم ادب رو به جا بيارم شهياد با شيطنت گفت - ديدن من باعث شده گونه هاتون رنگ عوض كنه؟ ارميتا سرش را بالا اورد تا جواب شهياد را بدهد ولي با ديدن نگاه پر حرارت او زبانش بند امد شهياد رو به هانا گفت - خب هانا خانم نمي ياي بريم همه نگرانت شدن هانا پشت ارميتا پنهان شد و گفت - نه نمي يام من و ارميتا جون مي خوايم بريم پايين دره مگه نه؟ ارميتا لبخندي زد و دست هانا را گرفت و گفت - دوستاي من نگرانم مي شن خانواده تو هم منتظرتن باشه براي يه فرصت ديگه عزيزم هانا با اصرار گفت - نه پس همراه تو مي يام پيش دوستات شهياد به طرف هانا خم شد و گفت - تو كه دختر خوبي بودي نمي خواي به حرف دايي شهياد گوش بدي؟ ارميتا نگاهش را به چهره شهياد دوخت كه مشغول راضي كردن خواهر زاده اش بود بر عكس هميشه مهربان و با حوصله مشغول كلنجار رفتن با دختر كوچولو بود وقتي سر بلند كرد و لحظه اي به او نگريست ارميتا به سرعت نگاه از او گرفت هانا كه راضي شده بود دستش را تكان داد و او را متوجه خود كرد شهياد چوبهاي اسكي را در جايش قرار داد و روي دوشش انداخت هانا را در اغوش گرفت بلند شد و رو به ارميتا گفت - خب ما ديگه بايد بريم ممنون كه با خواهر زاده من دوست شديد سكوت ارميتا باعث شد تا شهياد دوباره بگويد - نمي خواي چيزي بگي؟ وقتي باز هم سكوتش را ديد با گفتن روز خوش از او جدا شد نگاه ارميتا به مسير رفتن او و دست هاي كوچك هانا كه در هوا برايش تكان مي داد ثابت ماند اشك چشمهاي قشنگش را تار كرد و درد شديد چند ثانيه اي را در سرش حس كرد به اين سردردهاي كوتاه مدت عادت كرده بود با قدم هاي كوتاه به طرف رستوران حركت كرد عسل اخرين گلوله بزرگ برفي را به كمك ارميتا روي بدن ادم برفي گذاشت دو سنگ سياهرنگي را كه پيدا كرده بود به جاي چشم ميان گلوله برف فرو كرد و با خوشحالي كودكانه خنديد و گفت - عالي شد تينا نگاهي متفكرانه به ادم برفي انداخت و گفت - لب نداره صداي ظريف و بچه گانه اي توجه دختر ها را به خود جلب كرد - خيلي قشنگه! هانا در كنار خانم جوان و برازنده اي ايستاده بود ارميتا با ديدنش لبخندي زد و گفت - هانا جان خانم جوان جلو امد و با همه احوالپرسي كرد تينا همچنان كه دستش را مي فشرد گفت: - خانم فرزام درست گفتم نه؟ شبنم با خوشرويي گفت - بله خوشحالم كه باهاتون اشنا مي شم هانا دست مادرش را تكان داد و رو به ارميتا گفت - مامي ارميتا دوست جديد منه شبنم لبخند مليحي زد - بله دختر اقاي راكفلر همين طوره؟ ارميتا سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت - اولين باره كه شما رو مي بينم - بله پدرتون رو چند بار ديدم تعريف شما رو هم از خانواده ام خيلي شنيدم خوشحالم كه از نزديك مي بينمتون هانا دست ارميتا را گرفت و در حالي كه به مادرش مي نگريست گفت - مامي مي شه ارميتا به جشن تولد من بياد قبل از اين كه شبنم پاسخي بدهد تينا به شوخي گفت - هانا خانم فقط ارميتا رو دعوت مي كني؟ شبنم به سرعت گفت - بهمون افتخار مي دين اگه همتون به جشن ما بياين لباي كوچك هانا به خنده اي باز شد و هيجان زده گفت - مرسي مامي ! (ادامه دارد...)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت هفتم هانا با خوشحالي دست ارميتا را گرفت و به خواست او يك بار دور خود چرخيد تا بتواند لباسش را بهتر ببيند ارميتا لبخندي رضايت مندانه زد و گفت - لباست خيلي قشنگه عزيزم سپس همراه او و دوشادوش دوستانش به طرف شبنم رفت شبنم از ديدنشان اظهار خوشحالي كرد و به همگي خوشامد گفت جشن تولد هانا مهماني كوچك و دوستانه اي بود و به پيشنهاد شبنم امسال در تهران برگزار مي شد ان شب شبي فراموش نشدني براي هانا كوچولو بود بي نهايت زيبا و خواستني شده بود و بيش از همه از حضور دوستان تازه اش در ان جشن لذت مي برد ولي ان چه براي ارميتا عجيب بود غيبت شهياد در ان مهماني كوچك بود هر چند كه هديه اش در ميان ديگر بسته ها ديده مي شد اما تا اخر مهماني از او خبري نشد و اين ارميتا را كلافه مي كرد بدون ان كه بداند چرا دلش بهانه مي گرفت تا اخر شب زجر كشيد تا از شبنم شنيد كاري فوري براي او پيش امده و اين براي ارميتا نهايت تاسف را به همراه داشت از شب جشن تولد هانا مدتي مي گذشت ارميتا هيچ تماسي با شهياد نداشت بعد از صرف شام كه باز هم در تنهايي گذشت به اتاقش امد پدر چند روزي مي شد كه در سفر بود پشت ميزش نشست تا كمي مطالعه كند نمي دانست چند ساعت در ان حال بود كه به خود امد نگاهي به ساعت انداخت يازده را نشان مي داد كتابش را بست و روي تخت نشست تلفن كنارش بود گوشي را ميان دست فشرد خواست شماره شهياد را بگيرد كه صداي زنگ تلفن سكوت اتاق را شكست نگاهي به صفحه ان انداخت تينا بود - سلام تينا خانم - سلام عزيزم خوبي؟ سر و صداي اشناي دوستانش به گوشش خورد - كجايي تينا؟ - جاي خاصي نيستم فعلا تو ماشين در حال حركتيم - حركتين با كيا؟ - با نينا عسل ارميتا حرفش را قطع كرد و با خنده گفت - اين وقت شب خيابون گرد شدين؟ تينا جواب داد - خوابمون نمي برد گفتيم يه مهموني دوستانه منزل شما ترتيب بديم - پس بي خوابي زده به سرتون نگفتي مهموني به چه مناسبت؟ - حالا يه مناسبت پيدا مي كنيم ارميتا به شوخي گفت - اگه بيماريتون واگير دار نيست بياين اخه من فردا صبح كلاس دارم نمي خوام خواب بمونم - نه عزيزم اين جور بيماريها واگير نداره زياد نگران نباش ما الان مي رسيم خداحافظ ارميتا مردد به گوشي در دستش نگريست و بالا خره تصميم خود را گرفت با انگشت لرزانش شماره گرفت و نفس عميقي كشيد تا جلوي لرزش خفيف دستش را بگيرد صداي چند بوق ازاد و بعد از ان صداي گيراي شهياد گوشش را نوازش كرد - بله؟ ارميتا فقط گوش سپرده بود شهياد دوباره گفت - بفرماييد و با نشنيدن صدايي اين بار گفت - انگار هنوز قصد حرف زدن نداري باشه من بازم صبر مي كنم اين سكوتت چيز تازه اي نيست ارميتا حسابي دست وپايش را گم كرده بود در اتاق ناگهان باز شد و تينا وارد شد و با خوشحالي فرياد زد - تولدت مبارك ارميتا جعبه كادو شده زيبايي را به طرفش گرفت ارميتا مبهوت خوشكش زده بود صداي گرم شهياد كه شيطنت شيريني در ان موج مي زد گوشش را پر كرد - شما چرا انقدر دير تولدتو جشن مي گيري فكر نميك ني از وقت خوابت مي گذره خانم كوچولو در ضمن از دوستتون تشكر كنيد كه اين موقع شب براتون كادو اورده تولدت مبارك و شب بخير خانم راكفلر خوابي خوش ببينيد البته اگه خوابتون ببره تينا به طرفش رفت و گوشي را گرفت و با نگاهي به ان معترضانه گفت - اين كه قطع شده ولش كن ارميتا همان طور مبهوت پرسيد - مجبوري اينقدر سر و صدا كني بقيه كجان - بچه ها پايين منتظرن خواستم غافلگيرت كنم ارميتا با پوزخندي گفت - غافلگير كه شدم تينا گلي را كه در دستش داشت روي صورت ارميتا كشيد و گفت - ناراحت شدي؟ - نه نه اصلا خب اين گل و هديه مال كيه؟ - هوم اين گل مال بهترين دختر دنياست اين هديه ام مال بدترين دختر دنيا حالا كدوم رو مي خواي؟ ارميتا گل را گرفت و با خنده گفت - اين مال من اونم مال خودت - اي بدجنس ولي شوخي كردم اينم براي توئه ارميتا با تشكر جعبه كادو را گرفت و گفت - ولي امشب كه تولد من نيست تينا در حالي كه دستش را گرفته بود و به طرف در مي كشيد گفت - چه اشكالي داره كلي فكر كرديم تا اين مناسبت الكي رو پيدا كرديم - هنر كرديد - تو چيزي گفتي ارميتا - نه چيزي نگفتم ارميتا با فشار ملايمي كه عسل به بازويش اورده بود به خود امد صداي استاد پير كه او را مي خواند در گوشش زنگ زد با شرمندگي گفت - متاسفم استاد حواسم نبود صداي پسر جواني از عقب كلاس بلند شد كه گفت - خانم راكفلر الان چند وقته كه حواسشون نيست ارميتا به طرفش برگشت و نگاه غضب الودي به او كرد صداي هياهوي اهسته اي فضاي كلاس را پر كرد استاد همه را به سكوت دعود كرد و گفت - خواهش مي كنم اروم باشيد خانم راكفلر حواستون رو جمع كنيد ارميتا سر به زير انداخت و گفت: - بله چشم ارميتا به زحمت توانست ساعت باقي مانده كلاس را تحمل كند و بعد از اتمام درس به سرعت از كلاس خارج شد عسل به دنبالش رفت و گفت - كجا خانم ساعت بعدم كلاس داريم ارميتا بي حوصله گفت - من مي رم خونه حالم خوب نيست تو اگه مي خواي بمون - باشه بعد از كلاس زنگ مي زنم حالتو مي پرسم ارميتا تشكري كرد و از سالن دانشگاه خارج شد هنوز لحظه اي نگذشته بود كه دوباره سردردهاي هميشگي به سراغش امد چشمهايش سياهي رفت و باعث شد لحظه اي توقف كند دردها مثل تيري گذرا سريع و بي امان بودند سوار ماشين شد چشمهايش از بي خوابي دچار سوزش شده بود شب گذشته خوب نخوابيده بود فكر وخيال لحظه اي ارامش نمي گذاشت و مدام خود را سرزنش مي كرد بر سرعتش افزود تا زودتر برسد در حال پيچيدن به خيابان فرعي ماشيني با سرعت زياد روبرويش ظاهر شد يك باره روي ترمز كوبيد و به شدت به جلو پرتاب شد پيشاني اش محكم به شيشه جلوي ماشين خورد دستش را ارام روي پيشاني كشيد درد شديدي در سرش پيچيد با عصبانيت شيشه را پايين داد و با صداي بلند گفت - اهاي جناب مثل اين كه مشكل داري اين ديگه چه مدل رانندگيه؟ اما با پياده شدن راننده به زحمت اب دهانش را فرو داد شيشه هاي مشكي رنگ ماشين به او اجازه نداده بود راننده را ببيند دهانش براي گفتن جمله بعدي باز ماند نگاهي دقيقتر به اتومبيل مشكي رنگ شهياد انداخت چقدر فراموش كار شده بود شهياد ابروهايش را بالا انداخت نگاهش مثل هميشه پر از خنده وشيطنت بود - معذرت مي خوام خيلي عجله داشتم ارميتا به شدت شوكه شده بود چرا الان اونم بعد از ماجراي ديشب يعني اتفاقي هر دفعه با من روبرو مي شه؟ عطر دلنوازي بي ني اش را نوازش كرد شهياد جلوي شيشه ماشين خم شد و زير گوشش زمزمه كرد - خيلي جالبه زماني كه اصلا توقع ديدن همديگه رو نداريم سر راه هم سبز مي شيم سرتون كه طوري نشد؟ ارميتا جرات كرد و سرش را چرخاند شهياد لبخند زنان او را مي نگريست چقدر اين لبخند نمكين با ان دندانهاي سفيد و مرتب به صورتش مي امد ارميتا نفهميد چرا بي جهت لبخند زد شهياد همان طور كه خم شده بود دستش را روي شيشه ماشين ستون بدنش كرد و گفت - خوبه انگار بي خوابي ديشب تاثير چندان بدي هم روتون نذاشته ارميتا با ياد اوري ديشب لبخندش را فرو خورد و سر به زير انداخت و گفت - معذرت مي خوام من بايد برم - بله اصولا اين موجودات ظريف دوست داشتني در بدترين مواقع هميشه بهترين راه رو انتخاب مي كنن و فرار را بر قرار ترجيح مي دن پس با بي خيالي هميشگي كنار رفت و گفت - خواهش مي كنم بفرماييد (ادامه دارد....)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت هشتم كم شدن سوز و سرما نويد رسيدن سرسبزي بهار را مي داد بعد از ماجراي آن شب ارميتا ديگر با او تماسي ناشت اما تصميمي خودش را گرفته بود به راستي كار سختي بود و حتي از تصورش هم دچار اضطراب مي شد ساعت نزديك دوازده را نشان مي داد پدر هنوز نيامده بود شماره را گرفت و منتظر برقراري تماس شد - بله ارميتا احساس عجيبي داشت گونه هاي برجسته اش به سرخي گرائيده بود صداي شهياد دوباره به گوشش خورد - فكر نمي كنم بي جهت زنگ زده باشيد خانم راكفلر مسلما سكوت بيش از اندازه اش معناي جالبي نداشت نفس عميقي كشيد و گفت - سلام شهياد مودبانه و ارام گفت - سلام حالتون چطوره؟ - متشكرم صدااي نفس هايشان شنيده مي شد انگار هيچ كدام قصد شكستن سكوت را نداشتند عاقبت ارميتا سكوت را شكست - من بايد باهاتون صحبت كنم - درمورد چي؟ - نمي تونم تلفني بهتون بگم لحن شهياد در كمتر از چند ثانيه عوض شد ديگر ان حالت محترمانه و رسمي چند دقيقه قبل را نداشت و كمي امرانه شده بود - پس حتما قصد داريد يه قرار ملاقات بگذاريد! آرميتا لب به دندان گزيد و گفت: - خب...خب... سكوت طولاني ارميتا باعث شد تا شهياد دوباره ادامه دهد - حرف زدن چندان سخت نيست خانم راكفلر با اين حال مي پذيرم و چون احتمال مي دم تا بعد از ظهر كلاس داشته باشيد قرار رو مي ذارم فردا شب ساعت 8 رستوران... بايد بدونيد كجاست تقريبا خارج از شهره - احتمال مي ديد يا مطمئنيد به نظرم شما از برنامه كلاس من اگاهي داريد حالا نوبت شهياد بود كه سكوت كند رو دست خورده بود ارميتا با خنده گفت: - شب خوش! شهياد كوتاه نيامد - خب فكر نمي كني گذاشتن قرار ملاقات اونم خارج از شهر تنها با ادمي مثل من... جوابي نداشت لبخند روي لبهايش ماسيد و با دستهاي لرزان گوشي را گذاشت به اينه نگاه كرد اضطراب و ترس ناخواسته اي در چهره اش موج مي زد در بين انبوه ماشين ها اتومبيلب شهياد به چشم نمي خورد نفس عميقي كشيد و پياده شد چشمش به ميز دو نفره اي بيرون رستوران افتاد با وجود سرماي هوا همان جا نشست - چي ميل داريد خانم؟ - متشكرم منتظر كسي هستم اگر ممكنه فعلا يه فنجون قهوه خدمتكار كمي خم شد و گفت: - چشم ارميتا نگاهي به اطراف انداخت هيچ خبري از شهياد نبود در خودش فرو رفت ناگهان صداي سلام شهياد درست كنار گوشش او را از جا پراند - سلام چشمهايش مي درخشيد ارميتا شرمگين سر به زير انداخت -ب فرماييد خواهش مي كنم ببخشيد ترسوندمتون ارميتا به ارامي نشست خدمتكار با سيني قهوه رسيد - امر ديگه اي نيست؟ شهياد گفت: - چرا لطفا يه قهوه ديگه با كيك زير نگاه مستقيم و مشتاق شهياد امكان هر كاري از ارميتا سلب شده بود -بفرماييد تنها تكه اي از كيكش را خورد ولي قهوه را تماما نوشيد در ان هوا خوردن يك نوشيدني گرم واقعا لذت بخش بود شهياد اين بار با لحني جدي گفت - من منتظر شنيدن حرفاتون هستم ارميتا نگاهش را به زمين دوخت توان نگريستن به شهياد را نداشت حتي نمي دانست حرفهايش را از كجا اغاز كند نفس عميقي كشيد و گفت - اسون نيست از زير چشم نگاهي به شهياد انداخت كه سر به زير انداخته و گوش سپرده بود نفس عميقي كشيد و يكباره گفت - خب .. من...من بهت علاقه پيدا كردم سكوت سنگيني بينشان ايجاد شده بود و تحمل اين سكوت ازارش مي داد به ارامي گفت - نمي خواي چيزي بگي؟ شهياد از جايش برخاست پشت به ارميتا ايستاد و گفت - دلت مي خواد چي بشنوي؟ ارميتا احساس كرد غرورش جريحه دار شد با شنيدن جمله اخر يخ كرد - فكر مي كنم اشتباه كردي ارميتا - من كاري رو كردم كه دلم مي گفت شهياد ابروهايش را بالا انداخت و طنز الود گفت - تو پيش خودت چي فكر كردي نكنه فكر كردي بعد از شنيدن اين حرف از خوشحالي جلوي پات زانو مي زنم و بهت پيشنهاد ازدواج مي دم؟ ارميتا عصبي از لحن شهياد گفت - تو فكر مي كني اين يه بازيه؟! شهياد لحظه اي متعجب به او نگريست سپس لبخند تمسخر اميزي روي صورتش جاي گرفت و با همان لحن گفت - ببين كي داره اين حرفو مي زنه شهياد سكوت كرد و چند لحظه بعد با صدايي كه از اضطراب مي لرزيد ادامه داد - فكر مي كني براي چي الان اينجام چرا بايد دوري از خانواده ام رو تحمل كنم به خاطر يكي از جنس خودت به خاطر اين كه بتونم زخمي رو كه ازش خوردم فراموش كنم شما خوب بلديد نقش يه عاشق دلخسته رو بازي كنيد اشك از گونه هاي ارميتا ريخت نمي فهميد دلش به حال خودش مي سوخت يا غرور جريحه دار شده اش از جايش برخاست و مقابل شهياد قرار گرفت - تو هم فراموش نكن كه همه مثل هم نيستند. شهياد لحظه اي بلند و با صدا خنديد - نمي دونم چرا دائما فراموش مي كنم جنس شما نمونه فداكاري و صداقتيد و مي دوني وقتي همين حرفو به يكي مثل حالاي خودم زدم چه كار كرد؟ اونقدر خنديد كه اشك تو چشماش جمع شد يه خنده تلخ زجر آور! بعد هم گفت متاسفم كه ما مردا اينقدر احمقيم همشون عين همن از يه جنس وقتي به حرفش رسيدم قسم خوردم كه ديگه هرگز بهتون اعتماد نكنم و هيچ وقت بهتون دل نبندم نگاه ارميتا پر از شكوه و شكايت بود شهياد اين حالت را به خوبي احساس مي كردم و مي كوشيد نگاهش به چشمهاي ارميتا نيافتد - متاسفم ارميتا لحظه اي بي پروا به او خيره شد و گفت: - بهم نگاه كن شهياد اين كسي كه روبروت ايستاده به خاطرت حاضر شده از غرورش چشم پوشي كنه شهياد رويش را به طرف ديگري چرخاند و سكوت كرد ارميتا حس بدي داشت قدمي به سويش برداشت اما به سرعت پشيمان شد و ان را با قدمي بلند تر به عقب تلافي كرد ديگر هيچ چيز برايش مهم نبود حتي غرور شكسته و سكوت شهياد. و حتي صداي ارام خرد شدن و شكستن دلش زير لب زمزمه كرد: - نمي فهمم چطور تونستم اين حرف ها رو بهت بزنم سپس در ميان هق هق گريه به طرف در خروجي رستوران رفت چقدر دلش براي خودش مي سوخت ناگهان صداي بوق ماشيني كه با سرعت در حال گذشتن از جاده بود توجه اش را جلب كرد ارميتا وحشت زده به دو چراغ روشني كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شد چشم دوخت چند قدمي به عقب پريد ترس قدرت جيغ زدن را از او گرفته بود (ادامه دارد....)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت نهم صداي لاستيك ماشين روي اسفالت خيابان بلند شد و بعد از چرخيدن به دور خود با برخورد به ماشين پارك شده كنار رستوران از حركت ايستاد ارميتا به سختي نفس مي كشيد راننده با عصبانيت پياده شد و فرياد زد: -هيچ معلومه داري چي كار مي كني خانم؟ نزديك بود واسه ام شر درست كني اگه مي مردي چه خاكي تو سرم مي كردم؟ ارميتا با دهاني بازمانده از تعجب به مرد ميانسال نگريست او چه مي گفت مرگ را در چند قدمي اش حس كرده و حالا راننده طلبكارانه در مقابلش جبهه گرفته بود همه از رستوران بيرون ريختند مردي با عجله به سوي انها دويد حتي زبانش نچرخيد كه از خودش دفاع كند - آهاي يارو چه كار كردي ماشينمو زدي داعون كردي مرد ميانسال زبان به فحاشي گشود ارميتا حيران مانده بود كه كسي بازويش را گرفت و او را به طرف خود چرخاند نگاهش به شهياد افتاد كه تمام عضلات صورتش منقبض شده و با صدايي كه از خشم دورگه شده بود فرياد مي زد - تو چت شده ارميتا سكوت عميقي جمعيت را فرا گرفت ارميتا با حالتي بغض كرده به او نگريست و چشمهايش پر از اشك شد راننده كه فهميد شهياد با ارميتا نسبتي دارد با عصبانيت بيشتر گفت - پس همسر جنابعاليه اخه به ما چه شما دو تا دعواتون شده كه ايشون هوش و حواسشو گذاشته پيش شما و نزديك بود واسه ما دردسر درست كنه وا الله ما هم جوون بوديم ولي از اين لوس بازيها بلد نبوديم شهياد به طرفش رفت و گفت - مودب باش مرد حسابي از موي سفيدت خجالت بكش به شما مربوط نيست كه بخواي تو امور خصوصي ديگران دخالت كني راننده كمي خودش را جمع و جور كرد و گفت - اره بابا جون اصلا تو راست مي گي به من چه مربوط كه تو امور خصوصي شما دخالت كنم ولي جواب اين خسارت رو كي مي خواد بده؟ شهياد عصبي گفت - غصه نخور خسارت هر دو ماشينو مي دم سپس به طرف ماشينش رفت جلوي پاي ارميتا نگه داشت بعد از دادن خسارت در ماشين را گشود و ارميتا را به داخل ان فرستاد و از انجا دور شد راننده با رضايت به مبلغ پول نگريست و رو به جمعيت گفت - ببينيد تو رو خدا انگار خوشي زده زير دل دختره جمعيت بعد از ديدن يك نمايش جالب متفرق شدند ارميتا مي خواست به صورت راننده كه بي جهت شلوغش كرده بود سيلي محكمي بنوازد اما انقدر گيج و گنگ شده بود كه تازه فهميد در ماشين شهياد نشسته و به طرف شهر مي رود صداي شهياد او را از عالم خود بيرون اورد برعكس ساعت قبل چقدر محزون و گرفته بود - اگه اتفاقي برات مي افتاد هيچ وقت خودمو نمي بخشيدم. ارميتا از اين تغيير روحيه ناگهاني تعجب كرد و شهياد نگاهي سرشار از دلخوري به او انداخت تا رسيدن به منزل اقاي راكفلر هر دو سكوت كردند شهياد اتومبيل را جلوي در خانه نگه داشت و در را براي ارميتا گشود ارميتا خسته و بي رمق با چشمهاي بسته سرش را به عقب صندلي تكيه داده بود شهياد لرزش قلبش را احساس كرد صورتش را نزديك صورت ارميتا برد .قلبش در سينه اش لرزيد ارميتا با برخورد نفس هاي داغ او وحشت زده ديده از هم گشود شهياد زمزمه كنان گفت: - چي داره به روزم مياد؟! ارميتا به سختي از ماشين خارج شد شهياد در حالي كه پشت به او ايستاده بود به ارامي گفت - لطفا قبل از اين كه بري سوئيچ ماشينو بهم بده چقدر صدايش خسته و غمگين بود ارميتا سوئيچ را از جيب پالتو در اورد و به طرف او گرفت حتي توان سر بلند كردن هم نداشت شهياد با عجله سوار شد و به سرعت دل جاده را شكافت و رفت سر ارميتا دوباره تير كشيد قبل از اين كه بتواند داخل خانه شود چشمهايش سياهي رفت روي زمين افتاد صداي پدر در گوشش اهنگ زد چشم از هم گشود چهره خسته پدر نشان از بي خوابي اش مي داد سرش سنگين بود و پلك هايش خسته تر از ان كه بخواهد چند لحظه بيشتر انها را باز نگه دارد ودوباره در عالمي ديگر غرق شد دست نوازشگري را روي صورتش احساس كرد و چشم از هم گشود پدر با خوشحالي گفت: - حالت چطوره دخترم اخه يه دفعه چت شد كه افتادي وسط خيابون؟ ارميتا كمي به مغزش فشار اورد اتفاقات ديشب مثل فيلمي جلوي چشمهايش رژه رفت به ياد اخرين لحظه اي كه با شهياد بود افتاد حتي نمي خواست به ان فكر كند پدر دوباره گفت - اگه سگها پشت در سر و صدا راه نمي انداختند و عمو هري مجبور نمي شد براي ساكت كردن اونا بره معلوم نبود چه بلايي سرت مي اومد از ديشب تا حالا داشتي هذيون مي گفتي و تو تب مي سوختي دكتر سرافراز خيلي زحمت كشيد ارميتا رويش را برگرداند و سرش را ميان بالش پنهان كرد تا پدر اشكهايش را نبيند ولي پدر او را به طرف خود چرخاند و گفت - داري گريه مي كني ارميتا اخه براي چي؟ ارميتا به ارامي سرش را تكان داد پدر گفت: - چي شده ارميتا از ديشب تا حالا نتونستم بخوابم تو كجا بودي چرا ماشينت خراب شده بود شهياد رو كجا ديدي؟ اقاي راكفلر وقتي سكوت ارميتا را ديد رنجيده گفت - انصاف نيست سكوت تحويلم بدي فقط بهم بگو حالت بهتر شده يا نه من با دكتر سرافراز تماس گرفتم داره مي ياد ديدنت ارميتا خود را ميان اغوش پدر انداخت و گريست هميشه براي دلخستگي هايش اغوش پدر پناهگاه امني بود. - خيلي خوش اومديدي اقاي دكتر مي شه قبل از اينكه ارميتا رو ببينيد چند لحظه باهاتون صحبت كنم دكتر با رضايت سرش را تكان داد اقاي راكفلر ادامه داد - راستش هر چي باهاش صحبت مي كنم فقط اشك مي ريزه احساس مي كنم اتفاق ناگواري افتاده نمي دونم چرا دلم گواهي بدي مي ده دكتر براي دلگرمي او گفت - نگران نباشين چيز مهمي نيست شايد سرش گيج رفته من دقيق تر معاينه اش مي كنم تا خيال شما راحت بشه دكتر با زدن چند ضربه ارام وارد اتاق ارميتا شد و با اشاره از خدمتكاري كه بالاي سرش ايستاده بود خواست چند لحظه اي انها را تنها بگذارد بعد مشغول معاينه شد و رو به ارميتا گفت - جايي از بدنت كه درد نمي كنه؟ ارميتا به علامت منفي سرش را تكان داد نگاه دكتر پر از سوال بود - مشكلي پيش اومده خانم راكفلر؟ اگه نمي خواي به من بگي حداقل به پدرت بگو ارميتا سر به زير انداخت و دكتر ادامه داد - پدرت از ناراحتي داره دق مي كنه تو خودت هم مي دوني اين اصلا واسه قلبش خوب نيست چرا نمي گي حالت خوبه و از نگراني درش نمي اري ارميتا با ناراحتي سرش را برگرداند و سكوت كرد دكتر موشكافانه گفت - من فكر مي كنم يه مشكلي از درون داره ازارت مي ده و گرنه علي رغم نگراني هاي پدرت وضع جسمانيت خوبه ارميتا با ناراحتي بغضش را فرو داد چقدر دلش مي خواست تنها باشد ملافه را روي سرش كشيد اقاي راكفلر روي مبل فرو رفته بود و در حالي كه سيگار روشني در دست داشت در دنياي ديگر سير مي كرد با صداي دكتر به خود امد و از جايش برخاست - خواهش مي كنم بفرمائيد اقاي دكتر - خب چي شد دكتر نفسي تازه كرد و گفت: - من بهتون اطمينان مي دم وضعيت جسمي دخترتون از هر جهت خوبه ولي با تجربه اي كه دارم مي گم مشكل اون روحيه - مشكل روحي نمي فهمم اخه براي چي مشكل روحي پيدا كرده - گوش كنيد جناب راكفلر من سالهاست كه شما رو مي شناسم و اين بار اوله كه دختر خانمتون رو اين طوري مي بينم توصيه مي كنم اونو به يه روانپزشك حاذق نشون بدين روز خوش. دكتر سرافراز رفت و اقاي راكفلر را در حيرت باقي گذاشت پدر به اتاق ارميتا رفت دخترك غلتي روي تخت زد و با ديدن پدرش نيم خيز شد پدر نزديك پنجره رفت و نگاهي به حياط انداخت عمو هنري در حال غذا دادن به سگها بود انديشيد اگر اين دو سگ متوجه افتادن ارميتا پشت در نمي شدند معلوم نبود چه بلاي سر دخترش مي امد ممكن بود....... از تصورش هم پشتش مي لرزيد........ (ادامه دارد.......)
پاسخ : لحظه عاشقی لحظه عاشقي قسمت دهم به طرف ارميتا برگشت و گفت: - دكتر موقع رفتن چيزايي به من گفت كه هنوز باورش برام خته من بايد تو رو به يه روانپزشك نشون بدم مي فهمي چي مي گم راستش دارم فكر مي كنم تقصير منه اونقدر تو كارام غرق بودم كه يادم رفت ديگه دخترم خنده هاش خونه رو روي سرش نمي ذاره يادم رفت ديگه دخترم مثل هر سال مجبورم نكرده كه برم تو حياط ادم برفي درست كنم و تو يخ محكم استخر وسط حياط اسكي رو يخ بازي كنم ديگه هديه هايي كه براش مي خرم غافلگيرش نمي كنه يادم رفت از خودم بپرسم چرا اون پيراهني كه همين ديروز از فرانسه اوردم رو به تنش امتحان نكرد و نظر منو نپرسيد تويي كه عاشق لباس هايي بودي كه برات مي اوردم تقصير منه ارميتا چون كوتاهي كردم چون بازم يادم رفت توصيه دوستم محتشم و استاد تو رو كه بهم هشدار داد دخترت ديگه حواسش به درس نيست رو جدي بگيرم. پدر پشت به ارميتا كرد و دوباره ادامه داد: - من نمي خوام قولي كه به مادرت دادم رو زير پا بذارم نمي خوام به خاطر بي توجهي هام روح ايرين در عذاب باشه پس بهم بگو چي شده بگو و خودتو راحت كن دختر جوان فقط نگاه غم بارش را به پدر دوخت ارميتا نه ان روز و نه روزهاي بعدي جوابي به پدرش نداد چه تسكين دهنده بود مهر سكوتي كه به لبهايش زده بود. در دومين روز امدن روانپزشك ارميتا با ناراحتي اتاقش را ترك كرد و به باغ پشت ساختمان پناه برد و نگاه پرسشگر پدر را به دنبال خود كشاند - ببينيد اقاي راكفلر دخترتون هيچ علاقه اي نداره كه به سوالات من جواب بده اما من دوباره تلاشمو مي كنم مطمئن باشيد اين ديدارها بي نتيجه نمي مونه پس به من اعتماد كنيد سعي كنيد رفتارتون مث گذشته عادي باشه ناراحتي هاتون رو پيش دخترتون نشون نديد اميدوارم متوجه منظورم بشيد. - بله متوجه شدم خانم شما دوباره تشريف مي اريد؟ - حتما مي يام - متشكرم پس منتظرتون هستم ارميتا ذره اي تغيير نكرده بود نمي خواست هيچ كدام از دوستانش حتي عسل را ببيند روزها بي هدف در باغ پشت ساختمان قدم مي زد گويي در دنياي ديگر سير مي كرد با سكوت خو گفته بود. ديگر از چشمهايش برق گذشته ها را نداشت و خنده را به فراموشي سپرده بود در يكي از اين شب ها با ديدن دكتر افروز نگاه پر خشمش را به او دوخت و فهماند كه نمي خواهد او را ببيند ولي دكتر او را وادار به نشستن كرد - من نيومدم اينجا تا مجبورت كنم حرف بزني فقط مي خوام به حرفهام گوش بدي نه به خاطر حق ويزيتم اومدم نه به خاطر دكتر سرافراز كه خيلي براش احترام قائلم. من به خاطر خودت اومدم چون نتونستم پاكي و معصوميت نگاه دخترك نا اميدي رو فراموش كنم دكتر افروز صورت ارميتا را به طرف خود گرفت و گفت: - يه چيزي تو چشماته كه مجبورم ميك نه تمام تلاشمو بكنم تو هم كمكم كن تا به زندگي برگردي ارميتا لبخند كمرنگي زد كه از نظر دكتر شروع خوبي بود او با احتياط حرف مي زد و ارامش را در چهره ارميتا احساس ميك رد كمي بعد دستهاي او را به گرمي فشرد و زمزمه كرد: - چقدر حس كردن حضور خدا براي تحمل سختي هايي كه هيچ راه علاجي نداره ارامبخشه! اين نام پاك و مقدس تسكيني براي تمام دردهاييه كه ما در زندگي داريم و صحبتهايش را اين گونه به پايان برد - اگه انسان با هر مشكل كوچيكي كه در زندگي داره پا پس بكشه و نا اميد بشه ديگه انسان نيست ما ادم ها بايد براي رسيدن به مقصودمون تلاش كنيم اگه يه چيزي رو بدون زحمت به دست بياري مسلما برات هيچ ارزشي نداره بايد براش زحمت بكشي تا قدرشو بدوني چون تنها اون زمانه كه وجود اونو حس مي كني اگه زندگي اون طور كه ما مي خواستيم پيش بره يكنواخت و كسل كننده مي شه. حرفهاي دكتر افروز بيشتر از دو ساعت طول كشيد و ان طور كه پيش بيني كرد موثر واقع شد و فرداي ان شب ارميتا بهتر از ديشب با او روبرو شد در هفته اخر سال حال ارميتا رو به بهبودي رفت ولي هم چنان مهر سكوت بر لب داشت بعد از اخرين جلسه دكتر از اقاي راكفلر خواست به مطبش برود. اقاي راكفلر با سردرگمي از مطب خارج شد هنوز صحبتهاي دكتر در گوشش زنگ مي زد - من احساس مي كنم دختر شما دچار يه شكست عاطفي شده شكستي كه اصلا براش قابل پيش بيني نبوده اون سكوت كرده چون احساس مي كنه حرفي براي گفتن نداره و ممكنه اين سكوت تا مدتها ادامه داشته باشه چون..... دكتر لحظه اي مكث كرد و گفت - اميدوارم درك كنيد اقاي راكفلر... دخترتون مشكل تكلم نداره فقط احساس مي كنه قادر به حرف زدن نيست اون با اين سكوت خو گرفته در واقع شوكيه كه براش ايجاد شده اون روحيه اي خيلي حساسي داره متاسفم بهتره هيچي در اين باره ازش سوال نكنيد بذاريد تو خلوت خودش باشه تا زماني كه خودش از اين سكوت خسته بشه بهش فرصت بدين تنهاش نذارين به مهموني و مسافرت ببريدش تا يواش يواش بتونه خاطره گذشته رو فراموش كنه گذشت زمان همه چيز رو حل مي كنه تعطيلات رسمي كشور فرا رسيده بود روز اول عيد بسته كادو شده اي از طرف دكتر افروز به دست ارميتا رسيد كاغذ بالاي بسته را گرفت و باز كرد - ارميتاي عزيزم سلام - مي دونم بايد به ديدنت مي اومدم و از احوالت با خبر مي شدم متاسفانه سفر كاري اي كه برام پيش اومد مجبورم كرد تمام تعطيلات عيد رو خارج از ايران باشم برات ارزوي سلامتي ميك نم تعطيلات خوش بگذره ارميتا جعبه كادو را باز كرد و با ديدن دستبد ظريف و زيباي افسون افروز لبخند زد هنوز بسته را كنار نگذشته بود كه صداي پاي پدر به گوشش خورد - سلام دخترم چه عجب از اتاقت بيرون اومدي سرش را پايين انداخت و دستبند را به طرف پدر گرفت - خب از طرف كيه؟ ارميتا نامه را به طرف پدر گرفت - به به خانم دكتر افروز منم يه خبر خوب برات دارم با دوستات صحبت كردم قراره چند روز با هم برين ويلاي شمال فردا صبح حركت مي كنيد چطوره؟ ارميتا با بي تفاوتي مشغول تماشاي دستبند شد و اقاي راكفلر نا اميد روي مبل نشست. ارميتا نگاهي به چهره سرد و بي روحش در ايينه انداخت و از اتاق خارج شد صداي هياهوي دوستانش حتي از داخل ساختمان هم به گوش مي رسيد عسل تينا نينا و اينديا با شور و حال با هم حرف مي زدند عسل با ديدنش دستي تكان داد و گفت - سلام چرا اونجا وايستادي؟ ارميتا به ميان جمع رفت و يكايك انها را در اغوش گرفت اما نتوانست جواب سلامشان را بدهد تينا با ديدن اين وضع به سرعت سوال ماشين شد تا ارميتا متوجه اشكهايش نشود عسل محكم ارميتا را به خود فشرد و با صداي بغض الود زمزمه كرد - دلم برات يه ذره شده بود تو كه دلت سنگه فكر دل نازك ما رو نمي كني؟ ارميتا عسل را از خود جدا كرد عبارت سنگدل براي ارميتا كه چنيني دلش به تلنگري شكسته بود خيلي بي رحمانه امد عسل با صداي نينا به خود امد - احساساتتو كنترل كن مگه يادت رفت اقاي راكفلر چي گفت؟كمي خوددار باش عزيزم اون بايد اروم باشه سپس با صداي بلند گفت - نمي خواين حركت كنيد دير شد عسل سوئيچ را به طرف ارميتا گرفت اما او سري به علامت تشكر تكان داد در طول راه عسل پخش ماشين را روشن كرد و با او از دانشكده صحبت كرد تا سكوت بينشان عذاب اور نباشد تقريبا نيمي از راه پيموده شد ترافيك همچنان سنگين بود و راه طولاني تر به نظر مي امد رسيدن به ويلا حسابي خوشحالشان كرد بعد از رفع خستگي با سر و صداي تينا همه از اتاق خارج شدند. - هر كي ناهار مي خوره تشريف بياره پايين نينا كه هنوز موهايش را خشك نكرده بود با خوشحالي گفت - واي ناهار داشتم از گرسنگي مي مردم - اي شكمو بوي مطبوع جوجه كباب اشتهاي همه را تحريك كرد ارميتا هر كاري كرد نتوانست خواب بعد از ظهر را مهمان چشمهايش كند پدر هم هنوز تماسي نگرفته بود به همين خاطر با برداشتن همراهش به طرف محوطه پشت ساختمان رفت روي صندلي راحتي دراز كشيد و سايبان را تنظيم كرد چند دقيقه اي نگذشت كه ملودي گوشي به صدا در امد نگاهي به صفحه انداخت پدر بود كه صداي ارام و مهربانش در گوش ارميتا پيچيد: - سلام ارميتا جان خوبي عزيزم پدر چند لحظه اي مكث كرد و ارميتا حس كرد چيزي به صداي پدرش لرزيد - با اين كه هنوز چند ساعت نيست رفتي ولي خيلي دلم برات تنگ شده نتونستم شاهد رفتنت باشم معذرت مي خوام اصلا ولش كن يه چيزي يادم اومد امروز شهياد اومده بود اينجا ارميتا تپش قلبش را كاملا حس مي كرد - خبر خيلي خوبي بهم داد پدر و مادرش اقا و خانم فرزام قراره تعطيلات برگردن ايران خيليخ وشحال شدم پس خوب استراحت كن دوست ندارم دخترم رو با چشماي گود رفته و صورت رنگ پريده بهشون معرفي كنم يه چيز ديگه ... دخترم خيلي دوستت دارم ارميتا لبخندي زد و تماس قط شد دريا خشمگين موج بر ساحل مي كوبيد ارميتا بلند شد و كنار ساحل رفت دلش مي خواست با تمام وجود فرياد بزند پايش را ميان شن هاي خشك فرو برد و مقداري را به هوا بلند كرد جهت باد باعث شد شن ها روي خودش پاشيده شود ه طرف شن ها ي خيس لب دريا رفت پاهايش به نرمي ميان شن ها فرو رفت امواج به پاهايش مي خورد و قطره هاي اب به صورت و بدنش مي پاشيد باران هم نم نم شروع به بايدن كرد صداي عسل او را از عالم خود بيرون اورد - ارميتا بيا اينجا زير چتر بشين داره بارون مي ياد خيس مي شي به عقب برگشت عسل كتابش را روي ميز گذاشت و لبخند زد ارميتا از دريا دور شد و روي صندلي نشست كتابي كه عسل اورده بود اشعار سهراب سپهري بود و او شيفته اين اشعار بود صداي خوش اهنگ عسل برايش ياد اور ترنم لالائي هاي پدرش بود كه هر گاه ارميتاي كوچك سه ساله از دوري مادرش دلتنگ مي شد برايش انها را زمزمه مي كرد تداعي شدن خاطرات گذشته در ذهن خسته اش خواب را ه چشمهايش اورد ارميتا با سر و صداي بچه ها كه لب دريا مشغول بازي بودند چشم از هم گشود و پتوي نرمش را كنار زد هوا دلچسب بود و اسمان سخاوتمندانه قطره هاي ملايم بارانش را پيشكش زمينيان مي كرد نسيم خنك بهاري موهايش را به رقص در اورده بود صداي عسل را شنيد - خوب خوابيدي خانم وقتي سر از كتاب برداشتم ديدم چه راحت خوابت برده پتو را رويت انداختم تا سردت نشه دلم نيومد بيدارت كنم ارميتا لبخندي سرشار از تشكر زد كمرش را كش و قوسي داد و از جا بلند شد دريا ارم تر شده بود تينا كه روي شن ها نشسته بود متوجه او شد و با دست او را به نشستن فراخواند - جاي خوبي برايخ وابيدن انتخاب كردي شيطون ارميتا تبسمي كرد و با شن هاي خيس كنارشان مشغول بازي شد - نكن دختر خوب دستات كثيف شد ارميتا به اعتراض تينا گوش سپرد و نگاهش را به دخترهايي دوخت كه با سر و صدا كنار ساحل مشغول بازي بودند (ادامه دارد.....)