فصل اول: پوست دستم در تماس با آب یخ زده حوض مور مور شد، اما آن را عقب نکشیدم. بدن تبدارم که عین کوره آتش می سوخت ، نیاز به این تماس داشت و فقط یخ حوض می توانست از حرارت آن بکاهد، ولی قلب گُر گرفته ام چی؟ با این یکی چه کار می توانستم بکنم که انگار ناغافل میان تنور داغی افتاده بود و بی آنکه فرصت بیابد تا فریاد رسی را طلب کند، داشت جزغاله می شد. برف سنگینی که می بارید جامه ای شد برای پوشاندن بدن عریان شاخه درختان. از هیچ کجا صدایی به گوش نمی رسید. پنجره خانه های اطراف بسته بود و به نظر می رسید زندگی عنان اختیارش را به دست آن دانه های سپید سپرده. آدم برفی بی قواره ای که روز قبل دخترم ماندانا به کمک پدرش از برفهای کوت شده در باغچه درست کرده بود، نگاه حسرت زده ام را به سوی خود می کشید. اشکهایم در موقع جاری شدن یخ زدند و بر روی مژگانم نشستند. حرارت بدنم که سرد شد، لرزش محسوسی وجودم را فرا گرفت. مادربزرگم از توی ایوان صدایم زد: - رکسانا، مگه از جونت سیر شدی دختر، داری از سرما یخ می زنی، بیا تو. چشمهایم از اشک تار بود و درست جایی را نمی دید. به پالتوی چارخانه ی کهنه نخ نمایش خیره شدم که دکم هایش افتاده بود و با حرص در دلم گفتم:"اما از دست خانجون ، معلوم نیست چه موقع دست از این پالتوی کهنه بی قواره عهد دقیانوس بر می دارد. هر کس ببینَدش گمان می کند ندار است و دلش برایش می سوزد." سپس صدایم را بلند کردم و گفتم: - نگران نباشید، من سردم نیست. به طعنه گفت: - نکنه اونجا که تو نشستی آفتاب دراومده و ما خبر نداشتیم. کم ادا در بیار و قیافه ماتم زده به خودت بگیر. اگه خیال داری تو حیاط بگردی لااقل مثِ من یه لباس گرم بپوش. - لازم نیست . همین ژاکتی که تنم است گرمم می کند. راستی خانجون پس چه موقع می خواهید این پالتو را بدهید کاسه بشقابی چند تا لیوان بگیرید؟ چشم تنگ کرد و با دلخوری پاسخ داد: - باز تو بند کردی به این پالتو! خودت می دونی که پدربزرگ خدابیامرزت اونو واسم خریده و دلم نمی یاد ازش دل بِکَنم. یعنی به نظرت ، تو سوز و سرما به درد اومد و رفت تو ایوان و حیاط نمی خورده؟ نترس باهاش از خونه بیرون نمی رم و آبروتو جلوی قومِ شوهر نمی ریزم. سوزِ آه،سینه ام را سوزاند و گفتم: - من اصلا به این چیزها فکر نمی کنم. - پس به چی فکر می کنی؟ اصلا بگو ببینم چته؟ عین مادر مرده ها اونجا نشستی قنبرک ساختی. دفعه اول نیست که شوهرت می ره ماموریت. دلم می خواست می توانستم بگویم " این دفعه با دفعات قبل فرق می کند " ولی ترجیح دادم او نداند که من چه رنجی را تحمل می کنم. باید با دلتنگی هایم کنار می آمدم و آروزهایم را به صلیب می کشیدم، اما آرزوهایم را آن نامه به صلیب کشیده بود. نسیم ملایم خوشبختی ام در حالِ وزیدن بود که ناگهان بادی مخالف طوفان سهمگینی شد برای ویرانی آنچه که به زحمت بنا نهاده بودم. با وجود این که خانجون بدنش را در زیر آن بالاپوش ضخیم کاملا مستور ساخته بود، سرما را با تمام وجود حس می کرد و اصلا نمی توانست درک کند که چطور من این حس را ندارم و این چه غمی ست که حس های دیگر را در وجودم کشته؟ به التماس افتاد: - تو رو به جون ماندانا بس کن. بلندشو بیا تو. یه کم به فکر این بچه باش. اگه تو مریض بشی،چه کسی بهش می رسه و تَر و خشکش می کنه؟ می بینی که من دیگه اون قرت سابق رو ندارم که از عهده ش بربیام. بی آنکه فکرم را مشغول سخنان وی کنم ، با خود گفتم:"ان نامه را را کجا گذاشتم؟ باید یک بار دیگر بخوانمش، شاید چیز تازه ای دستگیرم شود." نامه همانجا بود ، داخل جیب ژاکتم. از تماس دستم با آن عین برق گرفته ها بر جا خشکم زد. ماندانا بیدار شده بود و داشت گریه می کرد. قبل از این که بجنبم با همان لباس خواب نازک ، اشک ریزان وارد ایوان شد و به دامن مادربزرگ آویخت. عالیه او را در پناه پالتوی کهنه اش گرفت و نوازش کنان گفت: - خانجون به قربونت. کی بهت گفت تو این هوا با این لباس بیایی بیرون؟ تو امانت باباتی، اگه یه مو از سرت کم بشه، پدر همه مونو در می یاره.بیا قربونت بشم بیا بریم. دلم برای دخترم ضعف رفت . ماندانا ثمره پنج سال زندگی مشترک من و سامان بود، اما هرگز نمی توانستم عشق و محبتم به او را با ترازوی خشم و کینه هایم بسنجم. در حال بالا رفتن از پله های ایوان با احتیاط قدم برمی داشتم تا بر روی سطح یخ زده اش لیز نخورم. ماندانا از دیدنم عکس العملی نشان نداد. به ناز و نوازش مادربزرگ بیشتر وابسته بود تا من. آتش منقلِ کرسی بدن هر سه ما را گرم کرد. خانجون در حالی که سر ماندانا را بر روی سینه داشت، با شور و هیجان برای صدمین بار سرگرم تکرار قصع شنگول و منگول برای او شد. همین که لحاف کرسی را کنار زدم و برخاستم ، حرفش را قطع کرد و با کنجکاوی پرسید: - باز دیگه داری کجا می ری؟ خودم هم نمی دانستم قصد رفتن به کجا را دارم. منزل خانجون فقط دو اتاق تو در تو در طبقه اول داشت و یک اتاق به اصطلاح پذیرایی در طبقه بالا که فقط سالی یکی دو بار برای مهمانان رودربایستی دار از آن استفاده می شد. کجا می توانستم بروم، هر جا خودم را از دیدش پنهان می کردم، بیشتر به شک می افتد و به دنبال دلیل پریشانی ام می گشت. آشپزخانه در انتهای سرسرا درست زیر پله هایی که به طبقه دوم راه می یافت ، قرار داشت. شاید برداشتن یک لیوان آب از یخچال بهانه قابل قبولی برای خروج از اتاق بود. در حالی که نامه در مشتم بود و آن را بین انگشتان دستم می فشردم، گفتم: - تشنه ام شده. می روم آشپزخانه یک لیوان آب بخورم. اعتراضی نکرد و به ادامه قصه پرداخت. کنار اجاق به دیوار تکیه دادم و با نگاهم از پشتِ پرده اشک، پس از مکث کوتاهی بر روی هر کلمه و هر سطر کوشیدم تا با جا به جا کردن تصوراتم را وارونه جلوه دهم، اما به مقصودم نرسیدم. این سند یک خیانت بود و هیچ برداشت دیگری نمی شد از آن داشت. "محبوبم عشق فقط یک کلمه نیست، یک دنیا حرف است و من عاشقت هستم. الان و همیشه . تو با وعده های فریبنده در رویاهایم جا خوش کردی و ماندی، رویاهای شیرینی که در تصوراتم خوشبختی آینده را ترسیم می کرد. تو به من تعلق داری نه به آن زنی که شبها با نفسهایش بسترت را آلوده می سازد. وقتی که به اجبار در دیدارهایمان نامش را بر زبان می آوری، نفرت و انزجار چون سرطانی خوشه ای و رونده در تمام وجودم ریشه می دواند و مرا به سرحد مرگ می رساند. می دانم که دوستم داری و انچه تو را پای بند آن زندگی جهنمی می کند وجود دختر کوچکت است که سخت دلبسته اش هستی. دیگر تحملم تمام شده و نمی توانم نقش بَدَل را در زندگی ات به عهده بگیرم. می خواهم در کنارت باشم، برای همیشه ، بدون وجود رقیبی که دست و پای احساس وابستگی ات به من را با آن کوچولوی به قول خودت شیرین زبان بسته . اگر احساست واقعی و عاری از هوسِ زودگذر جوانی ست ، پس فردا ساعت هشت صبح همان جای همیشگی منتظرت هستم. یادت باشد این آمدن برگشتی ندارد و فقط گذران ساعتی در کنار هم نیست . بلکه صحبت یک عمر زندگی ست. وسایل مورد لزوم و اسناد و مدارک مهم را با خودت بیاور که دیگر مجبور به بازگشت به آن خانه نباشی. به قلبت رجوع کن و تصمیم بگیر. با بی صبری چشم به راهت هستم. چشمی که به رویم ز در لطف گشودی خواهم که بدین چشم نبینی دگری را " چقدر سعی کرده بودم قطرات اشک خطوط نامه را تَر نکند و سند خیانت همسرم بدون خدشه و پاک شدنِ جملاتش دست نخورده باقی بماند. قصه شنگول و منگول به پایان رسیده بود و خانجون داشت شیشه عمر دیو تنوره کش را به زمین می زد تا با شکستن آن و مرگ دیو، طلسم شاهزاده را بشکند و از بند او رهایی یابد. ماندانا و مادربزرگ خوب با هم کنار می آمدند. اگر آن دو را با هم تنها می گذاشتم و به دنبال ردپایی از همسر خیانتکارم می رفتم هیچ مشکلی پیش نمی آمد، ولی در آن سوز و سرما کجا می توانستم بروم؟ ته مانده آبِ لیوان را بر روی صورتم پاشیدم تا شاید با اشکهایم درآمیزد و سرخی گونه هایم را از بین ببرد. وارد اتاق که شدم خانجون با اشاره دست به طرف ماندانا که آرام در کنارش به خواب رفته بود، با صدای نجوا مانندی گفت: - تازه خوابش برده. مواظب باش بیدارش نکنی. امروز همش بهونه باباشو می گیره. حالا کو تا اون برگرده. گفتی چند روزه رفته سفر؟ با تاسف سر تکان دادم و با صدای گرفته ای گفتم: - این بار سفرش طولانی ست و معلوم نیست چه موقع برگردد. روبروی آن دو زیر کرسی نشستم و با صدای آرامی که به زحمت شنیده می شد ، ادامه دادم: - خیال دارم چند روزی بروم سفر. تُن صدایش را بالا برد و با تعجب پرسید: - کجا؟! - پیشِ سامان . حالا که قرار نیست به این زودی ها برگردد، ترجیح می دهم تنهایش نگذارم. - آخه تو ایت برف و سرما با این بچه زبون بسته کجا می خوای بری؟ - قرار نیست ماندانا را با خودم ببرم. اگه مزاحم شماس می برم می سپارمش دست عمه اش. مطمئنم سودابه عین تخم چشمش ازش مواظبت می کند. حالا که عزیز رفته مشهد، چاره دیگری ندارم. از طرز بیانم رنجید . حتی اگ بدترین ناسزاها را هم نثارش می کردم تا به این حد خشمگین نمی شد. با لحن پرغضبی گفت: - حیا کن دختر. چرا مزخرف می گی، مگه من مُردم ، لازم نکرده عمه شو به رُخ من بکشی. خودم عین تخم چشمم ازش مواظبت می کنم .بترکه چشم اون کسی که بخواد رو دست من بلند بشه، ولی سر درنمی یارم. اصلا امروز تو یه جور دیگه شدی. سر صبحی وقتی سامان داشت می رفت سرحال و خندون بودی. بعد که رفتی خونه خودن رخت چرکها رو تحویل رختشورت بدی ، موقع برگشتن حالت خراب بود. من اگه نفهمم واسه لای جرز دیوار خوبم. راست بگو چی شده؟ انگشتانم را در هم قلاب کردم و ناخنهایم را محکم بر روی پشتِ دستم فشردم . از ترس اینکه بغض گلویم بترکد و رسوایم کند ، خمیازه ای کشیدم ، چندین بار آبِ دهانم را قورت دادم تا گلویم را تَر کند و سپس گفتم: - چه حرفها می زنید. هر دفعه سامان می رود ماموریت، حالِ من همین طور دگرگون می شود. بخصوص این بار که سفرش طولانی ست. به خاطر همین است که می خواهم بروم یک مدتی پیشش بمانم. با ناباوری چپ چپ نگاهم کرد و پرسید: - پس چرا همین امروز صبح باهاش نرفتی. تازه یادت افتاده دنبالش راه بیفتی بری زاغ سیاشو چوب بزنی. نکنه فکر می کنی زیر سرش بلند شده و همه ی این حرفها بهانه س. هان بگو، راست می گم یا نه؟ از تیزبینی خانجون یکه خوردم. با وجود این خود را از تک و تا نینداختم و پاسخ دادم: - خدا نکند خانجون ، چون این تنها چیزیست که تحملش را ندارم. - نبایدم داشته باشی. مردی که سر و گوشش بجنبه ، واسه لای جرز دیوار خوبه. حالا چه موقع می خوای بری؟ - هر چه زودتر بهتر. شاید همین امروز راهی شدم. چشم تنگ کرد و به طعنه گفت: - بذار برسه، عرق تنش خشک بشه، بعدش عین اجل معلق هوارش بشو. اگر این قدر بی قرارشی، چرا با خودش نرفتی. حالا یه کاره می خوای راه بیفتی سایه به سایه تعقیبش کنی که چی؟ اونم تو این برف و یخبندون!راست بگو رکسانا چی به سرت اومده؟ می ترسم عقل از سرت پریده باشه. نمی ذارم دست به این دیوونگی بزنی. تا هوا خوب نشه، نباید بری. غم و اندوه را در گوشه قلبم مچاله کردم. به زور لبخندی بر لب نشاندم و گفتم: - تا من خانه بروم و چمدانم را ببندم، آفتاب هم در می آید. - واه! چه حرفا! تا تو کاراتو راست و ریس کنی، غروب شده. غیر ممکنه بذارم تو تاریکی شب راه بیفتی. یه امروز رو تحمل کن دختر. صلاح نیس شبونه بری تو خیابونا ول بشی. اون چشای سیاه خمارت منِ پیرزنو دیوونه می کنه، چه برسه به مردای حریص و دله کوچه و خیابون. نمی تونم بذارم الان بری. از یک طرف مادرت ، از طرف دیگه شوهرت تو رو به من سپردن رفتن. اگه واسه ت اتفاقی بیفته نمی گَند "پس تو زن گُنده چطور نتونستی جلوشو بگیری" وای که امانتداری چقدر سخته. با وجود اینکه به نیش و کنایه هایش عادت داشتم، از برداشتش حرصم گرفت و به اعتراض گفتم: - خانجون! حرفم را قطع کرد و گفت: - خانجونو بلا، خانجونو درد. تو از همون بچگی ت آستین سرخود بودی و به هیچ صراط مستقیمی نمی رفتی. حرف حرفِ خودت بود و حرفِ اون پسرعموی پدرسوخته ت داریوش که قاپِ تورو دزدیده بود. غیر از اون چشمت هیچ جا و هیچ کس رو نمی دید. دیدی که چه جوری هواش از سرت پرید و تو غبارا گم شد. دلم می خواست جوابش را می دادم و گفتم "از سرم نپرید . به زور از سرم پراندنش . " اما همین یک جمله تا شب چانه اش را گرم می کرد و کوتاه نمی آمد. ساکت نشد و ادامه داد: - اخه مگخ بچه گول می زنی. مگه می شه سامان صبح زود راه بیفته ، به ماشینش گاز بده بره، بعدش به زنش بگه تو خودت چند ساعت دیگه راه بیفت بیا دنبالم! اونم تو این هوا! بگو زده به سرم، دیوونه شدم. این جوری خیالم راحت می شه که رفتنت بی بهونه نیس و عقل از سرت پریده. می دانستم که اگر بهش فرصت بدهم تا شب مرا سرپا نگه خواهد داشت و حرف خودش را خواهد زد. وقتی ترمز زبانش می برید، دیگر نمی شد مهارش کرد و جلوی حرکتش را گرفت. در جوابش که داشت می گفت: - نکنه می خوای دلمو از سینه بیرون بکشی بفرستی همونجایی که بابای خدابیامرزت رفته. گفتم: - خدا نکند. من که غیر از شما و عزیز کسی را ندارم. - پس تا صبح صبر کن و نذار من دل نگرون بمونم. برای خودم هم سخت بود یکه و تنها شبانه به سفر بروم. نیاز به تنهایی داشتم تا در گوشه دنجی با غم تازه از راه رسیده خلوت کنم. به طرفِ در اتاق رفتم و گفتم: - پس من می روم خانه خودم ، چمدانم را ببندم و یک مقدار پول بردارم که بین راه لنگ نمانم.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل دوم : اصلا نفهمیدم چطور شد که این تصمیم را گرفتم. مردی که به این سادگی خانه و زندگی اش را رها کند و به دنبال زن دیگری بورد ، به چه درد می خورد؟ آن هم بعد از آن همه عشق و دلداگی و جملات فریبنده ای که به عنوان معجون عشق به خوردم داده بود. چه خوب شد که ماه زیر ابر پنهان نماند و به هیمن سادگی توانستم رسوایش کنم. همه چیز از یک لکه چربی که شب گذشته در موقع صرف شام در منزل خانجون بر روی پیراهن سفد آهاردار سامان افتاد، شروع شد. آن قدر از لکه دار شدن پیراهنش دست پاچه بود که اصلا به فکر نامه ای که در جیب آن پنهان ساخته و باعثِ لکه دار شدن دامن وفاداری و اثبات بی وفایی اش می شد، نبود. از چمدان سفری لباس دیگری بیرون آورد و پوشید و آن را به من سپرد تا ترتیب شستشویش را بدهم، اما خانجون که اصرار داشت همان شبانه شسته شود، خطاب به من گفت: - بلند شو تنبلی نکن رکسانا. لکِ چربی اگه بمونه دیگه نمی شه پاکش کرد . پاشو برو تو مطبخ آب گرم کن بشورش. با بی حوصلگی گفتم: - الان دیروقت است. کلی رختِ چرک در زیرزمین خانه ام انباشته شده، خیال داشتم وقتی آفتاب درآمد بدهم مستوره بشوید، ولی انگار به این زودی ها از آفتاب خبری نیست. باهاش قرار گذاشتم فردا صبح اول وقت در زیرزمین آب گرم کند و ترتیب شستن شان را بدهد. ای کاش همان دیشب خانجون پیله می کرد و به این راحتی ها کوتاه نمی آمد و قبل از سفر باعث رسوایی دامادِ دخترش می شد. چون قرار بود سامان صبح زود راهی شود. شب را همانجا ماندیم. در موقع خداحافظی نگاهش محبت آمیز بود و کلامش گرم و مهربان و خیلی راحت نفرتش را از این جدایی های اجباری آشکار می ساخت. دست نوازشگرش به آرامی بر روی چهره و گیسوان ماندانا در حرکت بود و می کوشید تا این نوازشها باعث بیداری و بدخوابی نشود. یعنی به همین سادگی می شود چهره واقعی را در زیر ماسک ظاهرسازی و فریب پنهان ساخت؟ برفی که شب گذشته بند آمده بود دوباره داشت می بارید. زنجیر چرخهای اتومبیل بر روی سطح یخزده کوچه می لغزیدند و به زحمت ، با کندی به حرکت ادامه می دادند. دلم شور می زد، زیر لب دعا می خواندم و از خدا می خواستم او ر ا به سلامت به مقصد برساند. همین که تنها شدیم ، خانجون شروع به نق زدن کرد و گفت: - معطل چه هستی، برو پیرهن شوهرتو بشور . پول بالاش رفته ، مجانی که به دستش نرسیده. خانه ما در ایستگاه داودیه نرسیده به دوراهی قلهک فقط یک کوچه با منزل مادربزرگم فاصله داشت و رودخانه ای که از وسط خیابان می گذاشت در فصل تابستان، لطف و صفای خاصی به آن محل می بخشید. بهتر بود تا قبل از بیداری ماندانا به منزل خودمان بروم و ترتیب شستن لباسها را بدهم. دیگ آب گرم جوش آمده بود و از رویش بخار برمی خاست. مستوره داشت رخت چرکهای سفید و رنگی را دسته بندی می کرد . وارد حیاط که شدم از پشت پنجره زیرزمین به طرفم دست تکان داد. جای خالی محل پارک اتومبیل بیوک سامان ، یادآور دوری اش بود. هر روز صبح در هیمن ساعت لباس پوشیده، سوت زنان از پله های ایوان پایین می آمد و سوار ماشینش می شد تا به محل کار برود . با چنان سرعتی گاز می داد و از حیاط بیرون می رفت که قلبم از جا کنده می شد و می ترسیدم قبل از رسیدن به سر کوچه سرنگون شود. مُحرم به کمک همسرش مستوره بر روی حوض تخته کشیده بود تا در زمستان در اثر یخبندان نخورد. سگِ شین لو از سرما در لانه کِز کرده بود و نای پارس کردن و دُم تکان دادن را نداشت. از پله های زیرزمین پایین رفتم و خطاب به مستوره که داشت پودر فاب را برای شستشو در طشت می ریخت، گفتم: - بیا بگیر اول پیرهن سیفد آقا را بشور. این قسمت را که لک شده حسابی چنگ بزن که اثرش باقی نماند. برای اولین بار وسواس به خرج داد و برخلاف همیشه که بی توجه ، محتویات جیبِ لباسها را که بیشتر اوقات اسکناس تاشده بود خالی نمی کرد و در موقع اتوکشیدن تکه پاره هایش را تحویل مان می داد، جیب پیراهن سامان را گشت و گفت: - اوا خانوم خوب شد به فکرم رسید جیب شو بگردم، وگرنه این کاغذم باهاش خیس می کردم. کاغذ تا شده را که همان نامه کذایی بود از دستش گرفتم . دلم به شور افتاد، انگار به من الهام شده بود که آن نامه جرقه ایست برای به آتش کشیدن خرمن هستی ام. سرگرم خواندنش شدم . مستوره داشت هاج و واج نگاهم می کرد. دست مُحرم در حال دستمال کشیدن بر روی طناب بند در هوا معلق ماند. سیل اشکهایم قابل مهار نبود. سوال مستوره را که می پرسید: - خدا مرگم بده خانوم جون چی شده؟ بی جواب گذاشتم و به سرعت از پله های زیرزمین بالا رفتم. صدای مُحرم را شنیدم که پشت سرم فریاد می کشید: - مواظب باشین روی برفها لیز نخورین. پاهایم خارج از اختیارم عجله داشتند تا به سرعت خود را در طبقه دوم ساختمان به کتابخانه سامان برسانند، به جایی که تمام اسناد و مدارک با ارزش او در کشوی میز کارش نگه داری می شد. اما در کشو مثل همیشه قفل بود و پی بردن به این مساله که آنها را با خود برده یا هنوز در انجا مخفی ست ، امکان نداشت. مستوره رختها را شست و بر روی بند آویخت و به نظر می رسید مُحرم پی به اهمیت آن کاغذ در زندگی من برده و به همسرش فهمانده که باید مرا به حال خود بگذارد و مزاحمم نشود. درست نمی دانم چه مدت طول کشید تا اشکهایم خشک شد و آماده رفتن به منزل مادربزرگم شدم. چه راحت می شد محبت را تبدیل به نرت کرد و بر رویش نمکِ خشم و غضب پاشید . کاش می توانستم دستِ زنی را که آن نامه را نوشته و به این راحتی خود را مالکِ مطلق پدر بچه من دانسته قلم کنم و دیدگان سامان را که در لطف را بر روی او گشوده از کاسه بیرون بیاورم که دیگر نتواند هیچ کدام از ما را ببیند. با خود گفتم " پیدایشان می کنم. هر کجا رفته باشند به چنگشان می آورم . درست است که دیگر وجود آن مرد برایم پشیزی نمی ارزد ، اما می بایستی هر طور شده پستی اش را چون سیلی محکمی به صورتش بکوبم و بهش بفهمانم که دیگر جایی در زندگی من و دخترم ندارد و این من هستم که او را چون غذای گندیده ای تُف می کنم و به دور می اندازم." حالا فهیدم حق با خانجون بود که وقتی می خواستم زنِ سامان شوم بهم گفت" اگه من جای تو بودم زن مردی نمی شدم که به پول و ثروت باباش می نازه، چون امروز عاشق چشمای شهلای توس و بعد وقتی دلشو زدی می ره دنبال یه چشم خمار دیگه . ثروت خوشبختی نمی یاره ، نکبت می یاره. مرد که شلوارش دوتا شد می ره دنبال هوای دلش. وای به این که مثِ خواستگار تو هم بَر و رو داشته باشه، هم مال و مکنت و هم باباش هوسباز باشه" ورود او به زندگی ام درست عین پرتاب یک موشک بود که ناغافل به هدف می خورد. چطور به فکرم رسید که احساسش واقعی ست و با مردهای دیگر فرق دارد و هرگز به دنبال هوسرانی نخواهد رفت. از یاد بردم که چقدر ان روز صبح دلم برایش شور می زد و می ترسیدم در جاده تهران زنجان در برف و کولاک گیر کند و بلایی سرش بیاید. چقدر دعا کردم به سلامت به مقصد برسد و حالا تنها آرزویم این بود که این ننگ با خون شسته شودو او و معشوقش را به درک واصل کند. به خودم نهیب زدم و گفتم "برای چه می خواهی به دنبالش بروی؟ به قول خانجون مگر از جانت سیر شدی که در این سرما و یخبندان هوای سفر به سرت زده؟ اصلا از کجا معلوم با آن زن به زنجان رفته. شاید قید ماموریت را زده و چه بسا الان در گوشه کنار همین تهران خودمان سرگرم عیش و نوش است. دندانهایم را از خشم به هم فشردم و با خودم گفتم:"لعنت به تو سامان فکر نکردی بالاخره یک روز مجبوری به خانه ات برگردی. آن وقت با چه رویی می توانی تو چشم من و دخترت و از همه بدتر خانجون و مادرم نگاه کنی؟ نکند خیال داری قید همه ی دارایی ات را بزنی و به خاطر یک هوس از خیر خیلی چیزها بگذری. گر چه مگر عزیزتر و با ارزش تر از دخترت چیز دیگری در زندگی برایت وجود داشت؟ جانت برایش در می رفت. وقتی به این سادگی ازش گذشتی، دیگر هیچ امیدی به رهایی ات نیست." قبل از مراجعت به منزل خانجون ، سری به زیرزمین زدم. پیراهن سفید سامان روی بند آویزان بود و لکه چربی کمرنگ تر از قبل بر روی پیش سینه اش، چون لکه ننگ بر روی دامنش خودنمایی می کرد. مستوره با سرافکندگی گفت: - هر کاری کردم پاک نشد. اون قدر چنگش زدم که چیزی نمونده بود نخ نما بشه. با بی اعتنایی شانه بالا افکندم و گفتم: - عیبی ندارد فدای سرت. با دهان نیمه باز و چشمهای گرد شده از تعجب نگاهم کرد. با همه ی نادانی اش پی به تغییراتی که ظرف همین یکی دو ساعت و در اصل پس از خواندن نوشته های آن کاغذ تاشده در جیب پیراهن اربابش رخ داده ، پی برد. چه بسا در دل به خود لعنت می فرستاد که چرا این بار وسواس به خرج داده و قبل از شستن لباس محتویات آن را بیرون ریخته.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل سوم: تمام شب را بیدار ماندم. اشکهایم به دیدگانم مجال خواب را نمی داد. سپیده که دمید برخاستم.خانجون و ماندانا هر کدام د یک طرف کرسی آرام خوابیده بودند و صدای نفسهای یکنواختشان به گوش می رسید. خیال نداشتم وسایل زیادی همراه بردارم. به درستی نمی دانستم این سفر چند روز طول خواهد کشید و مرا به هدفی که داشتم خواهد رساند یا نه. با وجود اینکه می کوشیدم بی سر و صدا حرکت کنم و تا قبل از بیدار شدن مادربزرگم از خانه بیرون بروم ، همین که لحاف کرسی را کنار زدم و برخاستم ، از لای چشمهای نیمه بازش به من خیره شد و گفت: - بیا از خیر این سفر بگذر رکسانا. تا بری برگردی من نصفِ جون می شم. - ای بابا باز که شما شروع کردید. سفر قندهار که نیست. یک راست می روم ایستگاه راه آهن،سوار قطار می شوم . برگشتن هم با سامان برمیگردم. دلتان شور نزند، هیچ اتفاقی نمی افتد. با ناامیدی گفت: - من که حریف تو چشم سفید نمی شم. هر چی بگم یه چیز دیگه می گی. تو دختر همون مادری، از دخترِ زنِ بی عقلی که تو این هوا رودابه زبون بسته بهت زده رو برداشته راه افتاده رفته مشهد چه توقعی می شه داشت. تو هم مثِ اون عقلت پاره سنگ برمی داره. اینم از شانس منه که همش باید خون دل بخورم و دلشوره داشته باشم. برو به امون خدا. اگه تو وسیله گیرت اومد، من موهای سرمو از ته می تراشم. کاش لااقل برادرت برمک می اومد جلوتو می گرفت. با صدای آرامی گفتم: - شما که می دانید عزیز نذر دارد هر سال همین موقع رودابه را به امید گرفتن شفا به زیارت حرم امام رضا ببرد. برمک هم اگر درس و مشقش را رها می کرد می آمد سراغ من که نمی توانست جلوی خواهر بزرگترش را بگیرد. - اون نذر امام رضا داره، تو چی؟ تو هم نذر داری تو این برف و یخبندون دنبال شوهرت راه بیفتی بری که نکنه یه وقت تو شهر غربت از ما بهترون هوایی ش کنن. بی آنکه اعتقادی به سخنان داشته باشم گفتم: - این حرفها نیست. خودش خواسته دنبالش بروم. - خب برو، به سلامت. خیال نداشتم وسایل زیادی همراه بردارم. حمل بار سنگین مزاحمم می شد. مهم تر از هر چیز پول نقد بود و یکی دو دست لباس گرم که همه را در یک ساک کوچک جا دادم و از خانه بیرون آمدم. بعد از چند روز بارش مداوم هوا صاف و بدون لکه ای ابر بود، اما سوز و سرما بیداد می کرد. شاخه های قندیل بسته درختان در حسرتِ سرسبزی می سوختند و من در حسرتِ خوشبختی برباد رفته. در خیابان پرنده پر نمی زد . بعید می دانستم بتوانم وسیله ای برای رفتن به ایستگاه راه آهن پیدا کنم. انگار کوچه و خیابان در قُرق زمستان بود، ولی به قول خانجون من چشم سفیدتر از آن بودم که به این سادگی از میدان به در شوم. با ناامیدی نظری به اطراف افکندم و گوشهایم را تیز کردم تا شاید صدای گوشخراش زنجیر چرخِ اتومبیلی را در حال حرکت بر روی سطح یخ زده جاده بشنوم. مدتی طول کشید تا بالاخره معجزه ای رخ داد و صدای غژغژ زنجیر چرخ اتومبیل فورد آبی رنگی که داشت نزدیک می شد به گوش رسید. در دل گفتم : "چه فایده شخصی ست." اما برخلاف تصورم به چند قدمی ام که رسید ترمز کرد و در بهت و ناباوری صدایی آشنا پرده گوشم را لرزاند که می گفت: - چه تصادفی! باورم نمی شود. این تویی رکسانا! هر دو به یک اندازه از دیدن هم تعجب کردیم. دیوار شکسته ای که هفت سال بین ما حایل بود هنوز فرو نریخته بود. شاید در آن لحظه او هم داشت به آن دیوار می اندیشید و به فاصله ای که نمی شد از میان برداشت . می دانست که انتظار شنیدن کلامی از زبان من بی نتیجه است. منتظر پاسخم نشد و گفت: - بعد از آن ماجرا تو در مقابل من دریایی از سکوت بودی. پدرت به روی دری که به نشانه صفا و صمیمیت بین دیوار حیاط خانه هایمان قرار داشت گچ کشید و با قفل و زنجیر برای همیشه آن را بست، ولی هرگز نتوانست احساس مرا که از زمان کودکی قلبم را به بند کشیده بود گرفتار غل و زنجیر کند. در این هوا وسیله گیر نمی آوری . کجا می روی؟ سوار شو برسانمت. نه این امکان نداشت. با وجود این که می دانستم این تنها شانس من است که به موقع خود را به ایستگاه راه آهن برسانم، هرگز نمی توانستم به خود این اجازه را بدهم که در کنار مردی بنشینم که هفت سال پیش آن حادثه هولناک رشته پیوستگی ما به هم را از ریشه کنده بود. از داریوش فاصله گرفتم وبه طرف اتومبیلی که لِک لِک کنان جان می کَند و به زحمت چرخهایش را بر روی یخ جاده می لغزاند دست بلند کردم، اما نایستاد و به حرکت لاک پشت وار خود ادامه داد. داریوش دست از تلاش برنداشت و کوشید تا با استفاده از تکیه کلامهای آشنا، فاصله های دو را نزدیک کند. - لجبازخانم، تا یخ نزدی بپر بالا. چکمه هایم در حالِ فاصله گرفتن از او در برف فرورفتند. دیدگانم برای نگریستن به وی کور بود. سر به زیر داشتم و فقط صدایش را می شنیدم و چهره اش را نمی دیدم. دوباره با همان تکیه کلام قدیمی حطاب به من گفت: - لجباز خانم مگر نشنیدی چه گفتم. خودت که می دانی در ان حادثه هولناک من و تو هیچ کدام گناهی نداشتیم و هر دو قربانی خشم و کینه پدران مان شدیم. من با عشق و امید برای گذراندن دوره سربازی به قزوین رفته بودم و انتظار فردای روشنی را می کشیدم که به تهران برگردم و با تو پای سفره عقد بنشینم. خدا می داند وقتی برگشتم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده و دیگر هرگز به هم نخواهیم رسید، چه به روزم آمد. چطور توانستی بگذاری این بلا را سرمان بیاورند. عشق تصویری بر روی بوم نقاشی نیست که به سلیقه خودت رنگ آمیزی اش کنی بلکه به رنگ قرمز خونی ست که در قلبت می جوشد و با حرارتش به وجودت گرم می بخشد. وقتی دوباره دیدمت اجازه ندادی بهت بگویم این رسمش نیست. شاید در موقعیتی دیگر ،سخنانش آتش به جانم می زد و خاطرات کهنه را زنده می ساخت ، اما در آن لحظه به تنها چیزی که نمی اندیشیدم کنار زدن خاکِ سردِ گور گذشته هایم بود. ساکت ننشست و ادامه داد: - آقاجان تن به قضا داده بود و هیچ اظهار نظری نمی کرد. افکارش مغشوش بود و ذهنش پریشان . آخر چطور می توانست باور کند که پسر یازده ساله اش شهروز در آن ماجرا نقشی دارد. در ان گیرودار که هر کس به نوعی صدمه دیده بود، چه کسی می توانست به فکر ضربه ای که به من و تو می خورد، باشد. گفتنی زیاد است، سوار شو رکسانا لجبازی نکن. پای اراده ام که سست شد ، چهره رنج کشیده و بیمارگونه پدرم در خاطرم جان گرفت و به ملامتم پرداخت:"قول بده رکسانا. قول بده هیچ وقت فراموش نکنی که خانواده عمویت چه بلایی سر ما آوردند. خوب گوش کنید، هم تو و هم مادرت. از این لحظه به بعد من احساسم را نسبت به برادرم و خانواده اش در همان گوری که برای به خاک پسردن رامک ناکامم کنده خواهد شد به خاک می سپارم و از شما هم انتظار دارم همین کار را بکنید. چه من زنده باشم ،چه نباشم. هیچ کس حق ندارد از حصاری که بین حیاط خانه خودم و سیف الله خواهم کشید بگذرد و به سراغ انها برود. شنیدید چه گفتم." بعضی خاطره ها جان سختند. انگار زره آهنی به تن کرده اند و در مقابل کشنده ترین سلاحها مقاوم اند و نابود نمی شوند. از لحظه برخورد با داریوش هنوز نگاهم بر روی چهره و نگاهش مکث نکرده بود. از نگریستن به وی هراس داشتم. چون می دانستم دیدگانش درست مانند پرده سینما خاطره های تلخ زندگی ام را در معرض تماشا خواهد گذاشت و یادآوری شان به آن گوشه قلبم نیشتر خواهد زد که زخمهایش با وجود مرهمی که بر رویش می نهادم هنوز سوزان بود. کاش می رفت و تنهایم می گذاشت . سنگینی غم تازه از راه رسیده خارج از توانم بود و فرصتی برای کلنجار رفتن با انچه در گذشته از دست داده وبدم باقی نمی نهاد. نوک انگشتان پایم درون چکمه یخ زده بود. حسی غریب و ناآشنا وجودم را در تسخیر داشت . دلبستگی ام به زندگی به صفر رسدیه بود. کاش وجود من هم چون وجودِ آدم برفی دست ساز باغچه خانجون که از انجماد اشکِ آسمان به دستِ طفلی بازیگوش ساخته شده بود، به محض تابش نور خورشید آب می شد و از بین می رفت. غیر ممکن بود که دیگر به موقع به ایستگاه راه اهن برسم. قطارِ امروز صبح زنجان را از دست می دادم. امکان یافتن وسیله دیگری هم برای این سفر وجود نداشت. حرکتی به خود دادم تا به عقب برگردم و به حال گریز از انجا دور شوم، اما فقط یک حرکت بود و یک لغزش. درد شدیدی را در کفِ دست و زانوهایم حس کردم. در تلاش برای برخاستن ناله درد را از گلویم بیرون فرستادم. ناگهان دستی زیر بازویم را گرفت و کمکم کرد که برخیزم. دردی که می کشیدم حسی برای مقاومت در وجودم باقی نگذاشته بود. صدایش آرام و چون گذشته گرم و پر از مهر بود: - دختر عموی لجباز من. درست است که حلقه و انگشتر نامزدی را پس فرستادی و رفتی شوهر کردی، اما نسبت فامیلی را که نمی توانی فراموش کنی. این بار مجبوری سوار شوی، چون از رنگ و رویت پیداست که چه دردی می کشید. می ترسیدم پایم شکسته باشد، چون همین که مماس با زمین قرار می گرفت، فریادم را به آسمان می رساند. چاره ای به غیر از همراهی اش نداشتم. دل شکسته تر از آن بودم که به جای نگریستن به آنچه پیش رو داشتم به عقب برگردم و حاطره هایم را همراه با خشم و کینه هایم در روغنِ داغ ، بر روی آتش شعله ور اجاق، بریان کنم و قلبم را به آتش کشم. نمی توانستم از هدف دور شوم و قبل از رسوا ساختن سامان از پا بنشینم. چه بسا داریوش می توانست در رسیدن به مقصود یاری ام کند.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل چهارم: این بار نتوانستم از نگریستن به وی پرهیز کنم. نیم رخش در مقابلم بود و زیر چشمی داشت نگاهم می کرد. ابروان پیوسته ،چون چتری بر روی دیدگان قهوه ای سوخته اش سایه افکنده بود، پوست سبزه صورتش تیره تر از قبل به نظر می رسید . جوان لاغر اندامی که حلقه نامزدی را به انگشتم کرد، چهارشانه و درشت هیکل شده بود. در حالت مردانه و جذاب چهره اش به زحمت می شد نقشی از تصویر تکامل نیافته نوجوانی اش را یافت. معلوم نبود چشم به جاده مقابل دارد یا به من، چون به راحتی افکارم را در سکوت حزن انگیزم خواند و پرسید: - چیه؟ به نظرت خیلی تغییر کردم؟ - نه چندان، ولی خب تا حدی پخته و جاافتاده شدی. در لبخندش غم بود، لبخندی که هزاران معنا و هزاران تفسیر داشت. هنوز هم نمی دانست چرا گناه ناکرده محکوم به مجازات شد و رویاهای شیرینیش را در ویرانه آرزوهایش به خاک سپرد. چشم از جاده برداشت و به من خیره شد، انگار او هم در چهره تغییر شکل یافته زنانه ام با ابروان باریک و آرایش صورت و لبها به دنبال تصویر نوجوانی ام که دلباخته اش بود،می گشت. بالاخره به خود امد، پوزخندی زد و گفت: - نگو که پیر شدم، چون هنوز اول جوانی ام است. تو خلی فرق کردی. درست است زیباتر شدی، اما من آن حالت معصوم و ساده دخترانه ات را بیشتر دوست داشتم. بغضم ترکید و اشکهایم سرازیر شد. با تعجب نگاه خیره اش را به صورتم دوخت و پرسید: - داری گریه می کنی، چرا؟ نکند درد پایت بیشتر شده؟ سر تکان دادم و گفتم: - نه این حرفها نیست. - پس موضوع چیست؟ اصلا بگو ببینم کجا می خواهی بروی؟ این موقع صبح توی این هوای سرد و یخبندان ، با این ساکِ سفر یک کمی عجیب و غیر عادی به نظر می رسی. راست بگو رکسانا، چرا این قدر پریشانی ، اتفاقی افتاده؟ صدایم خفه و گرفته بود: - می خواهم بروم زنجان. داشتم می رفتم ایستگاه راه آهن که سوار قطار شوم ، ولی فکر می کنم دیگر بی فایده است و به موقع به آنجا نخواهم رسید. - زنجان برای چه! تو آنجا چه کار داری؟ - سامان در وزارت راه کار می کند و اکثر اوقات محل ماموریتش آنجاست. - خب مامورین او چه ربطی به رفتن تو دارد؟ ماندانا کجاست؟ از عمه ناهید شنیدم که یک دختر به نام ماندانا داری. - گذاشتمیش پیش خانجون. لابد از عمه ناهید این را هم شنیده ای که عزیز چون نذر دارد هر سال زمانِ تولد امام رضا با رودابه در صحن حرم باشند. امسال هم با بابک به مشهد رفته اند. عزیز شانس آورده که شوهر آزیتا مشهدی ست و انها آنجا زندگی می کنند. - نه این را نمی دانستم. من فقط در مورد تو ازش سوال می کنم نه در مورد همه فامیل. وقتی می شنوم سعادتمندی و از زندگی ات راضی هستی احساس آرامش می کنم. دلیلی ندارد اگر ما قسمت هم نبودیم، آرزوی خوشبختی ات را نداشته باشم . شنیده ام پدرشوهرت کارخانه دار است و پولش از پارو بالا می رود. آهی کشید و هق هق کنان گفتم: - به نظر تو من خوشبختم؟ - مگر نیستی ؟ عمه ناهید می گفت شوهر خوب و سر به راهی داری. - تا دیروز خودم هم همین فکر را می کردم، ولی حالا دیگر نه. فشار پایش بر روی پدال گاز کند شد و از سرعت اتومبیل کاست. سپس با لحنی آمیخته با حیرت پرسید: - چرا؟ مگر دیروز چه اتفاقی افتاده؟ با دست آسیب دیده ام که هنوز دردناک بود، آن نامه کذایی را بیرون آوردم و گفتم: - اگر یک جایی پارک کنی و این نامه را بخوانی ، شاید بفهمی دردم چیست. بدون معطلی اتومبیل را در حاشیه کناری جاده قدیم شمیران پارک کرد. سپس نامه را گشود و سررم خواندنش شد. گیج و سر درگم نگاهش می کردم. نمی دانستم کار درستی می کنم یا نه. شاید اولین اشتباهم نشستن در کنار مردی بود که خانواده اش از طرف پدر و مادرم طرد شده بودند و دومین اشتباهم برملاساختن رازی که دلیل شکستِ من در انتخاب شریک زندگی ام بود انتظار داشتم لبخند پیروزی را بر روی لبانش عیان ببینم، اما چهره اش گرفته و پیشانی اش پرچین بود. خواندن نامه را به پایان رساند و دوباره به مرور آن پرداخت. سچس با خشم و غضبی آشکار درست مانند ین که شیئی مزاحم را از خود می راند آن را بر روی صندلی اتومبیل نهاد. صدایش گرفته بود و کلمات به زحمت از میان لبانش خارج می شد. - بی شرفِ پست. دعا کن که به چنگت نیاورم ، وگرنه می کشمت. مرا بگو که خیال می کردم لااقل تو خوشبختی. آخر چطور ممکن است مردی با داشتن زنی مثل تو باز هم به دنبال هوسرانی برود. مگر این که کور باشد و فرق بین جواهر اصل و بدل را نداند. اگر هدفت تعقیب آنهاست، از کجا می دانی به کجا رفته اند؟ در نامه اشاره ای به محل فرارشان نشده. صدایم در گلو گره خورده بود و نمی توانستم خارجش کنم. منتظر پاسخم نشد و ادامه داد: - بعید می دانم به آنجا رفته باشند. سامان باید خیلی احمق باشد که سند بی شرفی اش را با خود به محل کارش ببرد. جای دیگری به نظرت نمی رسد که احتمال پنهان شدنشان در آنجا برود؟ فقط به علامت نفی سر تکان دادم. در تمام مدت زندگی مشترکمان حتی یک لحظه هم به این فکر نیفتادم زاغ سیاهش را چوب بزنم و به فکر یافتن مدرکی برای اثبات بی وفایی اش باشم. آن قدر در ظاهر خود را واله و شیدا نشان می داد که امکان نداشت باور کنم زیر سرش بلند شده. دوباره صدای داریوش را شنیدم که می گفت: - در هر صورت از این لحظه به بعد من در اختیار تو هستم. هر کجای دنیا را که نشان باهات می آیم . هر جا که باشد پیدایش می کنم و بهش می فهمانم که خیانت به زنش چه مزه ای دارد. بالاخره صدایم را از قید آن گره مزاحم رها ساختم و گفتم: - نه،نه نمی گذارم تو درگیر این ماجرا شوی . این مساله به من ارتباط دارد نه به تو. - من تو هستم و نمی توانی از خود جدایم بدانی. از زمان کودکی همیشه حامی ات بودم و بعد از این هم خواهم بود. مبادا این تصور غلط را داشته باشی که هدفم از تعقیبش این است که از قید او برهانمت و از ان خود کنم. گر چه هنوز هم مانند گذشته برایم عزیزی، ولی من سامان نیستم که بخواهم به حریم عشقی ممنوع تجاوز کنم. آن حسی که واردت کرد نامه را نشانِ من بدهی، نه کس دیگری ، همان حسی بود که در زمانِ کودکی وقتی کسی باعث آزارت می شد، به من پناه می بردی تا حقِ آن کسی را که به خود اجازه داده اذیتت کند، کفِ دستش بگذارم . گریه نکن حیف از آن چشمهای قشنگت است که پر آب شود. ما به قطار نمی رسیم. با وجود این که می ترسم در بین راه گرفتار برف و کولاک شویم، هر طور شده با ماشین خودم تو را به زنجان می برم. هر چند مطمئنم غیرممکن است آنجا پیدایشان کنیم، ولی برای شروع تعقیب جای دیگری به نظرم نمی رسد. - من ان نامه را به این قصد نشانت ندادم که وادارت کنم همراهم بیایی. این مشکل من است و با دست خودم باید حل شود. تنها خواهشی که ازت دارم این است که مرا به گاراژ شمس العماره برسانی تا از انجا با اتوبوس به این سفر بروم. زیر بار نرفت. چندین با به علامت اعتراض سر تکان داد و با لحن مصممی گفت: - حالا که مرا وارد این ماجرا کردی ،نمی توانی ازم بخواهی که کنار بکشم. من از اول تا آخرش باهات هستم. راه این تعقیب دراز است. فکر نکن به این سادگی ها به مقصود خواهی رسید. - پس کار و زندگی خودت چی،لابد الان داشتی جایی می رفتی و من مزاحم کارت شدم. به خانواده ات چه جوابی می دهی؟ - من خانواده ای ندارم که بخواهم به آنها حساب پس بدهم. محلِ کارم قزوین است . آخر هفته برای دیدن پدر و مادرم به تهران امده بودم و قبل از دیدن تو قصد داشتم برگردم قزوین. - پس فقط تا همانجا همراهت می آیم . از انجا به بعد وسیله ای برای ادامه سفر برایم پیدا کن. لب ورچید و گفت: - این یکی دیگر به خودم مربوط است و تو نمی توانی برایم تکلیف معین کنی. من رفیق نیمه راه نیستم رکسانا، از اول هم نبودم. بگذریم الان موقعیت مناسب نیست که من هم سرِ درد دلم را باز کنم، رساتی دست و پایت چطور است. هنوز درد می کند یا نه؟ - راستش را بخواهی فراموشش کرده بودم. درد زمین خوردن قابل تحمل است ، اما دردی که به دل می نشیند درمان پذیر نیست. به قول شاعر : خِلد گر به پا خاری آسان برآید چه سازم به خاری که بر دل نشیند با لحنی آمیخته با دلسوزی گفت: - حالا وقت این حرفها نیست. به نظر خسته می آیی.زیر چشمهایت گود افتاده معلوم می شود دیشب خوب آرامی نداشتی. - خواب آرام ! اصلا نتوانستم بخوابم. - پس سرت را به پشتی صندلی تکیه بده، چشمهایت را روی هم بگذار و سعی کن بخوابی. پلک چشمهایم را بر روی هم خواباندم و پس از چند سال گریز از آنچه پشت سر نهاده بودم به گذشته برگشتم و خاطره هایی را که از اندیشیدن به آنها پروا داشتم به یاد آوردم.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل پنجم: از همان دوران کودکي يا به قول قديمي ها زمان تولد ناف مرا به نام پسرعمويم داريوش بريده بودند. بچه که بودم مفهوم اين جمله را نميفهميدم و در موقع شنيدنش از زباناطرافيان از داريوش متنفر مي شدم که باعث بريدن نافم شده و دست بر روي شکمم مي گذاشتم تا مطمئن شوم جراحتي بر رويش نيست. خانه ما در خيابان حقوقي اول جاده قديم شميران ديوار به ديوار هم بود و هر وقت روي ايوان مي ايستادم به راحتي مي توانستم حياط منزل آنها را تماشا کنم. مادرم و زن عمو عذرا دختر خاله بودند و همين مساله باعث نزديکي بيشتر دو خانواده به مي شد. امکان نداشت غذايي در منزل يکي از اين دونفر پخته شود و ظرفي از آن به خانه ديگري پيشکش نشود. اواخر تابستان در حياط اجاق مي زدند و به کمک هم سرگرم پخت رب گوجه فرنگي مي شدند و به محض فراغت از اين کار زمان ترشي گذاشتن و خشک کردن سبزي فرا مي رسيد. زير زمين هر دو خانه محل بازي بچه ها بود. داريوش که از همه ما بزرگتر بود مي کوشيد تا بقيه را تحت تسلط خود داشته باشد و رهبر گروه شود. دربازيهاي دسته جمعي ناجوانمردانه و بي دليل مرا برنده اعلام مي کرد و اين مساله باعث حس تحريک حسادت خواهرم آزيتا و دختر عمويم شيرين مي شد و اتش خشم برادرم بابک را که يک سال از داريئش کوچکتر بود بر مي انگيخت. خاک گلدانهاي ياس و شمعداني از دستم خلاصي نداشتند.همين که چشم بزرگترها را دور مي ديدم هوس خوردنشان دهانم را اب مي انداخت.مشتي از ان بر مي داشتم و به طرف دهانم ميبردم. اکثر اوقات داريوش که هميشه چهار چشمي مواظبم بود خود را به من مي رساند و با خشم ان را از دستم مي گرفتو تشر زنان مي گفت: -مگه نميدوني اين خاک ها پر از مرض و ميکروبه.تاحالا کجا ديدي کسي خاک بخوره. آن موقع شش سال داشتم و او نه سال هنوز احساس عشق و دوست داشتن برايمان نامفهوم بود اما کششي که وي را به سوي من مي کشاند و لذتي که از توجه اش به خود مي بردم بي آن که نامي بشود بر آن گذاشت خود نوعي بيان احساس بود. وقتي که در باغچه خانه به دنبال پروانه هاي قرمز پر طلايي مي کردم و از اين که نميتوانستم يکي از انها را بگيرم به گريه مي افتادم. براي دلجويي ام به شکارشان مي پرداخت و هر کدام را که به چنگ مي اورد در کف دستم فرار مي داد و مي گفت: -بيا بگيرش ماله تو. آزيتا دوسال از من کوچکتر بود لب ورميچيد وبا ترشرويي مي گفت: -چرا همه چيزهاي خوب مال رکساناستپس من چي؟يکي هم واسه من بگير. داريوش با بي حوصلگي شانه بالا مي افکند و پاسخ مي داد: -الان ديگه خسته شدم باشه براي يه وقت ديگه. ان موقع بود که آزيتا دلخور مي شد. غم زده بر روي ايوان ماتم مي گرفت و در حالي که شيريني آب نبات چوبي را بر روي لبانش مي ليسيد سايه اي از اندوه بر روي پلک چشمهاي سياهش مي کشيد. آرزوي بزرگ شذن يم روياي بچه گانه بود رويايي که شب و روز فکرم را به خود مشغول مي کرد. مامان بازي با عروسکهاي پارچه اي بدشکلي که زن عموعذرا بريمان درست مي کرد روياهاي دور و دراز و پرشور حال فصل شباب را که مي پنداشتم در راه است به تصوير مي کشيد ور اين رويا ها هميشه داريوش نقش اول به عهده داشت. حسادت آزيتا کار را به جايي رساند که باقيچي خياطي عزيز به جان عروسک پارچه اي ام افتاد و پس از تکه پاره کردن دست و پايش هر تکه اش را به گوشه اي افکند. به ديدن لاشه اسباب بازي محبوبم در حالي که گريه امانم نميداد تا به مقابله به بمثل برخيزم داريوش به دادم رسيد و پوست صورتي رنگ گونه آزيتا را با سيلي سرخ کرد وگفت: -کارتوست مي دونم حسوديي بته. رگ غيرت برادرم هشت ساله ام بابک به جوش آمد وبه طرفداري از خواهر کتک خورده اش با دايوش گلاويز شد. مشابه اين صحنه هر روز تکرار مي شد. روزي نبود که خون از دماغ يکي از بچه ها نيايد و دست و پاي آن ديگري زخمي نشود. واي به روزي که پسرهاي شيطان عمه ناهيد هم به اين جمع اضافه مي شدند. فقط يک لحظه غفلت عزيز و زن عمو عذرا کافي بود تا پسرها با مشت و لگد به جان هم بيفتند و دختر ها گيس همديگر را بکشند. قهر ها آني بود وآشتي را در پي داشت. کم کم روياي بزرگ شدن داشت تحقق مي يافت. قد مي کشيدم و اندام يک سره و بدون برجستگي ام درست مانند افکارم به تدريج دچار تحول مي شد. ديگر ميلي به بازي هاي کودکانه نداشتم. از عروسک هاي بي قواره و بدترکيبم که بدن پارچه اي اش بوي چربي قاب دستمال ?شپزخانه عزيز را ميداد بدم مي امد. پشت لب هاي داريوش سبز شده بود و صداي نازک بچه گانه اش دورگه و نامانوس. ديگر نمي توانستم به او به چشم همبازي دوران کودکي بنگرم. احساسي غريب همراه با شرمي نا اشنا و تازه از راه رسيده در موقع روبرو شدن با وي وجودم را فرا مي گرفت. جواني را که به موهاي مجعد خرمايي اش روغن پارافين ميزد و بدنش بوي عرق تن اقاجان و عمو سيف الله را مي داد نمي شناختم و اثري از شرارتهاي پسر بچه اي که در زمان بچگي حامي ام بود در وجودش نمي يافتم. مادرم مواظب ارتباط ما با هم بود و مرا از تنها ماندن با وي برحذر مي داشت. همين که مي خواستم به زير زمين که هنوز هم محل اجتماع بچه ها بود نزديک شوم تشر زنان صدايم ميکرد و مي گفت: -خجالت بکش تو ديگر بچه نيستي که خودت را قاطي انها کني برو به مشق درس ات برس. روياي شيرين بزرگشدنم تلخ مي شد. از لمس اين واقعيت که ورودم به دنياي بزرگتر ها يعني جدايي از بسياري از لذايذ پيوستگي ها و شور حال دوران بي خيالي و در واقع مفهومش اين است که مي بايستي از جنس مخالف فاصله بگيري قهقه هاي خنده ات را کنترل کني ندوي بلند حرف نزني تنها عکس العمل ابراز شادي ات اين باشد که با لبخند مليح بر گوشه لب بنشاني حالم را از اين تغيرات فيزيکي بدنم به هم مي زد. به نظر مي رسيد داريوش هم از فاصله اي که بين ما ايجاد شده و محدوديت هاي بوجود امده دلخور است. گاه از پشت پنجره او را مي ديدم که همراه با ساير بچه ها وارد زيرزمين مي شد وبا صداي بلند برادرانم را صدا مي زد تا من هم بشنوم وبه آنها بپيوندم. با حسرت از دور تماشايش مي کردم واز شنيدن صداي دورگه اش لذت مي بردم اما قبل از اين که حرکتي از خود براي پايين رفتن يا به طريقي جلب توجه او نشان بدهم عزيز به اعتراض مي گفت: -از پشت پنجره برو کنار چند بار بهت بگويم سنگيني و وقارت را حفظ کن چه معني دارد دختر سر گوشش بجنبد. در سيزدهسالگي هنوز اصطلاح سروگوش جنبيدن برايم مفهوم نبود و با خود فکر کردم چه عيبي دارد اگر دختر سرگوشش بجنباند و بهاين سو وان سو حرکت دهد ولي در پانزده سالگي زماني که هيجانات دروني ام راز عشقم را فاش کرد به دليل رنگ به رنگ شدن و تپشهاي تند قلبم در زمان روبرو شدن با داريوش و دلتنگي ام در زمان دوري از وي پي بردم. هيچ وقت فرصتي پيش نمي امد تا با هم تنها باشيم . هر روز صبح من و آزيتا با درشکه رجبعلي به دبيرستان شاهدخت در خيابان شاه اباد ميرفتيم و بعد از تعطيل کلاس به همراه وي به خانه باز مي گشتيم. رفت وامد ها در کنترل پدرم بود .نه اجازه صحبت با بچه هاي محله خودمان را در کوچه و خيابان داشتيم و نه اجازه رفت و امد با همکلاسي ها و دوستان دوران تحصيل را. بهار روح درختان را در ارديبهشت ماه زنده ساخته بود. گلهاي اطلسي با بوي سکر اورشان بنفشه هاي رنگارنگ را در حصار خود گرفته بودند و گلهاي محمدي با هر وزش باد گلبرگهايشان را بر روي چمنها پراکنده مي ساختند. نم نم باران چون شبنمي بر روي شاخ و برگها مي نشست و پر طراوتشان مي ساخت. همين کهآزيتا کوبه در را به صدا در اورد خواهر چهار ساله ام رودابه که در حياط سرگرم طناب بازي بود در را به رويمان گشود. زن عمو عذرا که روي پله ايوان ايستاده بود و لبخند معني داري بر لب داشت به طرفمان دست تکان داد وگفت: -چطوري خوشگل نازنينم؟ چشمان قهوه اي سوخته جذابش همرنگ چشمهاي داريوش بود که تنها وجه مشترک مادر وپسر با هم به شمار مي رفت چون او با قد بلند بيني گوشتي و موهاي خرمايي مجعد بيشتر به پدرش شباهت داشت تا مادر آزيتا کنار گوشم زمزمه کرد: - ها چي شده؟ همين که زن عمو را ميبيني گل از گلت مي شکفد. بدعنقي ات مال ماست لبخندت مال انها. بي توجه به نيش و کنايه خواهرم به نزديک ايوان که رسيدم پاسخ دادم: - خوبم زن عمو جان گونه ام را بوسيد و گفت: -شب ميبينمت چشم سياه خوشگل من. سرکه بلند کردم مادرم را ديدم که چند قدم عقب تر ايستاده و چشم به من دارد. قلبم فروريخت.هميشه از خشم و عتابش مي ترسيدم با وجود اين که خطايي ازم سر نزده بود باز هم ميترسيدم بهانه اي براي شماتت به دستش بدهم. بر خلاف تصورم اين بار سرحال و بشاش بود و خيال ملامتم را نداشت. به نزديکش که رسيدم پرسيد: -رجبعلي کجا رفت؟ -همين جا جلوي در است.گفت از شما بپرسم اگر کاري نداريد برود سراغ اقاجان. -بروصدايش کن بيايد باهاش کار دارم. ازيتا پيشدستي کرد و قبل از اين که بجنبم رجبعلي را صدا زد. لبهاي نازک رجبعلي در زير انبوهي از ريش و سبيل ذغالي رنگ پنهان بود و در موقع سخن گفتن فقط حرکت لبها ميشد فهميد که در کدام مقطه چهره اش قرار دارد. سري به علامت تعظيم در مقابل مادرم فرود اورد و پرسيد: -امري بود خانوم بزرگ؟ -به اقا بگو شب مهمون داريم و اين کاغذ را بهش بده تا موقع امدن برايم خريد کند. يک سري هم به خانه ات بزن صديقه را بفرست بيايد اينجا کمک من. معلوم مي شد مهماني مفصل است که مادرم صديقه را خبر کرده چون معمولا دوست داشت خودش به تنهايي کار هاي روزمره را انجام دهد و از کسي کمک نگيرد. پدرم در تيمچه حاجب الدوله در پايين بازار بزاز ها نزديک چارسوق کوچک بلور فروشي داشت و معمولا رجبعلي که هم درشکه چي اش بود و هم خانه شاگرد و باغبان منزل هميشه بعد از رساندن ما به خانه به دنبال او مي رفت. زن عمو موقع رفتن گفته بود شب ميبينمت پس انها هم مي امدند ولي بايستي مهمانهاي ديگري هم داشته باشيم. ليوان را انباشته از اب کوزه اي که زير طاقي ايوان به ديوار تکيه داشت کردم و در حال نوشيدن پرسيدم: -مگر امشب مهمان داريم؟ رودابه که در شيطنت دست کمي از پسر بچه ها نداشت و حتي يک لحظه هم ارام نميگرفت در حالي که چشمان سياه درشتش برق مي زد گفت: -مهمونا مي خوان بيان شيريني بخورن. خنديدم وگفتم: -خب معمولا توي مهماني شيريني مي خورند. در حال طناب بازي گفت: -اخه زن عمو عذرا گفت مي خوان بيان واسه تو شيريني بخورن. موجي از شادي چون نسيم ملايمي قلبم را نوازش کنان درون سينه به حرکت واداشت وسرخي شرم بر روي گونه هايم رنگ قرمز پاشيد. "يعني ممکن است منظور عذرا خانم همان باشد که من فکر مي کنم" نگاهم را از نگاه مادم دزديدم. سر به زير افکندم تا متوجه دگرگوني حالم نشود .ازيتا زير لبي خنديد و ار مادرم پرسيد: - رودابه راست مي گويد عزير؟مهماني امشب براي خواستگاري از رکساناست؟ عزيز به جاي جواب گفت: -به جاي اين حرف ها برويد سر سفره غذايتان را بخوريد که خيلي کار داريم مهمانها يکي دونفر نيستند. عذرا مادرش و ناهيد اينا رو هم خبر کرده من هم بايد بفرستم دنبال بقيه فاميل. با وجود اينکه خواستگار غريبه نبود عزيز دستتپاچه بود و هول برش داشته بود. بي جهت دور خودش مي چرخيد. ديگ و قابلمه را به هم ميزد. ه همه فرمان ميداد. از کار بقيه ايراد مي گرفت.ميترسيد چيزي کم و کسر باشد. سه بار ليست خريد را نوشت و باز دفعه چهارم چند قلم کم اورد و دوباره رجبعلي را روانه بازار کرد. عرق از سر رويش مي ريخت و کلافه بود. موقع بيرون اوردن انگار ه هاي مليله کار زنجاناز صندوق خانه که فقط در موارد خاصي از انها استفاده مي شد دو تا از شربت خوري هاي پايه بلند کار روس را سرنگون کرد و انها را شکست. صداي فريادش مارا به انجا کشاند: -دختر هاکجاييد؟ هيچ کس نمي ايد به من کمک کند. لااقل يک کدام تان صديقه را صدا بزنيد با جارو خاک انداز بيايد اين خرده شيشه ها راجمع کند. خانجون که در ظاهر براي کمک امده بود ودر باطن براي فرمان دادن و طعنه زدن کار را خراب تر مي کرد و عزيز را بيشتر به تقلا وا مي داشت. ورد زبانش اين بود: -بجنب طوبي داره دير مي شه خواسگار خواسگاره فرقي نمي کنه دختر خالت باشد يا جاري ت .درسته هرروز تو خونت پلاسه ولي اين بار جور ديگه به خونه زندگي ت نگاه مي کنه بده صديقه همه جارو برق بندازه.به بچه ها بگو يه امروز خرت و پرتهاشونو جمع کنن درسته مهمونا مي رن طبقه بالا اما خب موقع رد شدن از راهرو چشمشون همه جا کار مي کنه. من خواهرم و دخترش عذرا رو خوب ميشناسم و مي دونم جنس هر دوشون خرده شيشه داره و زبونشون جون مي ده واسه ليچار گفتن.همين عفت مادر عذرا خواهر جون در يک قالبم بود که يک هفته پيش بهم گفت"طوبي کار خوبي نکرده دختراشو فرستاده دبيرستان شاهدخت که پاتوق جوجه فکلي هاي ظهير الاسلام و شاه اباده فقط يه روز موقع تعطيلي برو اونجا ببين چه جوري دور وبرشون رژه ميرن و متلک مي پرونن"حالا خاله و دختر خالتو بشناس. هي نشين خاله جون و عذرا جون بهشون بگو و قربون صدقه شون برو. دختراتم هر چه زودتر شوهر بدي بهتره. وگرنه همين فاميل خودمون هزارتا حرف مفت پشت سرشون رديف مي کنن. نگو که دختراي من تافته جدا بافته ن.زمونه خراب شده. مي فهمي چي ميگم طوبي؟ عزيز با بي حوصلگي گفت: - ميفهمم خانجون. حالا که بخت اين يکي باز شده. ان يکي هم بي شوهر نمي ماند. تازه سيزده سالش است و دهانش بوي شير مي دهد. -کاش هميشه بوي شير تازه بده نه شير مونده. عزيز بالحني آميخته با رنجش گفت: -واي خانجون چه حرفها ميزنيد!؟ پشت پنجره ايستادم وچشم به گلهاي محمدي دوختم که غنچه هايشان داشت باز مي شد.پانزده سالگي چون رنگين کمان بعد از باران هفت رنگ بود و هيجانات دروني ام ملون و هر لحظه به رنگي در ميآمد.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل ششم آن بالا در سالن پذیرایی، سرنوشت ِ ما داشت رقم میخورد.بچه ها حق حضوردراین تصمیم گیری را نداشتند و در حیاط به دنبال هم می دویدند و سرشان به بازی گرم بود. اصلا دلشان به حال بوته های گل سرخ و اطلسی و بنفشه نمی سوخت و انها را زیر پاهایشان لگد مال میکردند. آزیتا و دختر عمو شیرین در کنار سماور جوشان صدیقه، در ایوان روی فرش نشسته بودند و با هم درددل میکردن. برادر هفده ساله ام بابک که عاشق گل و گیاه بود میکشوید تا بچه ها را کنترل کند و نگذارد به بوته های گل آسیب برسانند. اولین بار بود که من وداریوش، پس از منع شدن از دیدار هم میتوانستیم در اتاق نشیمن ِ طبقه اول بدون ترس از بزرگتر ها با هم تنها باشیم. صدای جیغ و داد بچه ها مانع از آن بودکه بدانم آن بالا چه خبر است. هر چه گوشهایم را تیز میکردم تا شاید از آنچه در آنجا میگذشت باخبر شوم ،چیزی نمیشنیدم همه با هم حرف میزدند و هر کس میخواست نقش موثریدر این تصمیم گیری داشته باشد. فقط صدای عمه ناهید که حرّاف و بذله گو بود در میان همهمه اطرافیان به گوش میرسید و صدای مادربزرگم خانجون که مرتب مزه می پراند. سالن پذیرایی بزرگ و تو در تو در طبقه دوم به غیر از مهمانی های رسمی و رودربایستی دار، در موارد دیگر کمتر مورد استفاده قرار میگرفت و مهمانهای خودمانی اکثرا در همان طبقه اول در اتاق نشیمن پذیرایی میشدند و لزومی نمیدیدند صاحبخانه را وادار به تحمل شکنجه رفت و آمد از مطبخ تا طبقه بالا را بر خود هموار کند. سکوتی گرم به اندازه یک دنیا حرف ، بین من و داریشو پرده ای از شرم کشیده بود. با وجود اینکه از مدتها پیش آرزوی رسیدن به این لحظه را داشتیم هر کدام منتظر بودیم آن دیگری زبان به گفتگو بگشاید. بالاخره او سکوت را شکست و گفت: - چرا ساکتی و چیزی نمیگویی؟ در حالی که موهای بافته ام را به دور انگشت میپیچاندم، پاسخ دادم: - منتظر بودم تو چیزی بگویی ، موضوع چیست، آن بالا چه خبر است؟ زیر لبی خندید و با تعجب گفت: - واقعا نمیدانی آن بالا چه خبر است ، یا دلت میخواهد از زبان خودم بشنوی؟ - درست نمیدانم، فقط حدس میزنم. - من نمیتوانستم قبل از اینکه خیالم از جانب توراحت شودبه قزوین بروم. حیرت زده پرسیدم: - قزوین! برای چه؟تو آنچه چه کار داری؟ - محل خدمت سربازی ام آنجاست.درمدتی که اینجا نیستم، هر اتفاقی ممکن است بیفتد. من نمیتوانم صبر کنم و ببینم تو را با مرد دیگری دست به دست داده اند. به خاطر همین پدر و مادرم را وادار کردم قبل از سفرم به خواستگاری بیایند. وقتی مطمئن شوم مالِ منی، میتوانم با خیال راحت عازم سفر شوم. از فکر دوری اش دلم گرفت. غم و اندوهی نهان ،به درو قلبم که از شور و شعف رقصان بود پرده سیاهی کشید، تیره و تارش ساخت و کلمه آه را بر روی لبانم نشاند. - چرا آنجا؟! - راه زیادی نیست. هر وقت بتوانم مرخصی میگیرم و به تهران می آیم.بالاخره این دورانی است که باید طی شود. بغض گلویم داشت می شکست و اشکهایم آرام آرام آماده جاری شدن بر روی گونه هایم بودند. - مجبوری دور از تهران خدمت کنی؟ - بالاخره نامش خدمت ِ اجباری ست و چاره دیگری نیست. ناراحت شدی؟ با صدای بغض کرده ای پاسخ دادم: - البته که ناراحت شدم. - فکر نمیکردم برایت مهم باشد. هر وقت میخواستم بهت نزدیک شوم گریز می زدی و از راه دیگری میرفتی. - دست ِ خودم نبود. عزیز میگفت دیگر بچه نیستم و نباید دور وبر پسرهای فامیل بپلکم و سرو گوشم بجنبد. حتی وقتی پست ِ پنجره می ایستادم تا از دور تماشایت کنم صدایش در می آمدو فریاد میزد" از جلوی پنجره برو کنار." - آخه چرا؟! تو نامزد خودم هستی. این تصمیمی بود که در زمان تولدت د و خانواده با هم گرفتند و نافت را به نام من بریدند، پس چه دلیلی داشت آن طورمحدودت کنند؟نکند نظرشان برگشته و نمیخواهند تو را به من بدهند؟ - جواب این سوال تا چند ساعت دیگر معلوم میشود. شهروز وبرادرم رامک کنار حوض داشتند کشتی میگرفتند و آزیتا داشت فریاد میزد. - این چه کاریست میکنید؟ ا ر زمین بخورید سرتان میخوردبه لبه حوض. داریوش با لحن پر حسرتی گفت: - یاد آن زمانها بخیر که من فرمانده بچه ها بودم و حامی تو. حالا که من و بابک بزرگ شدیم، دیگر نوبت شهروز است که از همه ی آنها بزرگتر است. - می بینی که از همه شَرتر است و آرامش ندارد. میترسم آخر کار دست ِ خودش یا یکی از بچه ها بدهد. - نفوس بد نزن . بهت راست از این حرفها بگذریم. فعلا مهم این است که نتیجه خواستگاری چه میشود. صدیقه با سینی خالی از پله ها پایین آمد، داریوش صدایش زد و گفت: - تو شنیدی چه میگفتند؟ با تردید پاسخ داد: - چه بگم آقا. خوب نیست آدم گوش بایسته، ولی خب توگوشام که نمیتونستم پنبه بذارم. آقا بزرگ میگفتند بهتره صبر کنیم آقا داریوش از خدمت برگرده، اما آقا سیف اله می گفتن اگه عقدشون کنیم اون با خیال راحت می ره خدمت. با بی صبری پرسیدم: - نفهمیدی آخرش چی شد؟ - نه دیگه، چون مجبور شدم بیام پایین. - به یک به بهانه ای برگرد بالا ببین چه میگویند. چنگ به صورت زد و گفت: - وا خدا مرگم بده. میخوای خانوم دستمو بگیره من و بندازه بیرون. یه کمی صبر داشته باشین. اصل موضوع اینه که شما دوتا قسمت همین.دیر یا زودش ، مهم نیس. گره چادرش را که شُل شده بود ،پشت کمر محکم کرد و از اتاق بیرون رفت. داریوش با لحنی آمیخته با ناامیدی گفت: - می ترسم عمو نصرت سنگ جلوی پایمان بیندازد و به این زودی ها رضایت ندهد. شاید به نظر او من و تو هنوز به اندازه کافی بزرگ نشدیم که به فکر عروسی باشیم.ممکن است به نظرت مسخره بیاید، اما اسحاسی که مرا وادار کرد آن روز که به خاطر تکه پاره شدن عروسک پارچه ای ات اشک میریختی، دستم را به روی آزیتا بلند کنم، بی آنکه آن موقع پی به مفهومش ببرم آغاز عشق بود، راست میگویم باور کن. خاطره های شیرین کودکی لغزان ودامن کشان ما را به سوی خود فرا میخواندند. همانند گیاهی خودرو هر لحظه بیشتر رشد میکردند و چون پیچکی به دور قلبمان می پیچیدند. در عالم خیال از پله های زیرزمین پایین رفتیم و از زیر خوشه های انگور آویخته به سقف که ذخیره زمستان مادرم بود، گذشتیم. دانه هایش وسوسه انگیز بودو دهانم را آب می انداخت. داریوش به هوا می پرید. دست دراز میکرد تا شاید بتواند یکی از آنها را به چنگ بیاورد و به من بدهد.قدش نمی رسید. نفس نفس میزد. هر چند هیج وقت موفق به این کار نشد، اما همین تلاشش برایم لذت بخش بود. طنین گرم و پرمهر صدایش مرا از عالم خیال بیرون کشید. - تصویر زیبای تو با آن موهای سیاه و آن چتری بچگانه بر روی پیشانی، با گونه های برجسته و لبهای اناری رنگ، در خواب و بیداری ذهنم را به خود مشغول میکرد، آن رشادتها و آن عرض ِاندام ها در مقابل بچه های دیگر ، فقط برای جلب ِ توجه تو بود.دوران خدمتم که تمام شود برمیگردم و در حجره پدرم در بازار مشغول کار میشوم. با وجود این که علاقه ای به کار کاسبی ندارم و هدفم ادامه تحصیل است ،فعلا ره دیگری به نظرم نمی رسد که بتوانم زندگی تو را تامین کنم. موافقی یا نه؟ رودابه زمین خورده بود و با زانوی زخمی و خون آلودگریه کنان داشت از پله ها بالا می رفت. عزیز سراسیمه خود را به طبقه پایین رساند و به محض مشاهده دست و پای زخمی دختر کوچکش مرا مورد خطاب قرار داد و گفت: - پس تو و آزیتا اینجا چه غلطی میکنید. چرا مواظب بچه ها نیستید؟ آزیتا به من که زبانم بند آمده بود، مجال پاسخ نداد و گفت: - کدام یکی شان حرف گوش میکنند. زبانم مو در آورد بس که فریاد زدم"مواظب باشید" پس چه موقع ما میتوانیم بیایم بالا عزیز جون؟ با ترشرویی پاسخ داد: - فعلا نه. به جای این حرفها برو دواقرمز و پنبه بردار بزن روی زخم پای خواهرت تا خونش بند بیاد. سپس رو به من کرد و پرسید: - داریوش کجاست؟ شما دوتا بیایید بالا. دلم شور میزد، میترسیم قلم سرنوشت بر روی نقشی که میکشیدیم خط بطلان کشد. دوران کودکی در پشت سر مانده بود و جوانی در روبرو من در حد فاصل این دو فصل از زندگی ، ورق نیمه تمامی بودم که پایانش اغاز جوانی بود.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل هفتم: در موقع ورود به تالار پذیرایی پاهایم می لرزید و به زحمت می توانستم تعادلم را حفظ کنم. چشمهایم سیاهی می رفت و جلو پایم را نمی دیدم . با وجود اینکه همه مهمانان آشنا بودند و غریبه ای در میانشان وجود نداشت، گونه هایم از شدت شرم گل انداخته بود. شاید اگر عزیز به موقع دستم را نمی گرفت و مرا کنار نمی کشید ، پایم به لبه میز چوبی مستطیل شکلی که وسط اتاق قرار داشت می گرفت و زمین می خوردم. بدنم گُر گرفته بود و از حرارت آتش وجودم می سوخت. جرات نمی کردم سر بلند کنم و به اطراف بنگرم . سلامم کوتاه و زیرلبی بود. نمی دانم همه آن را شنیدند یا نه؟ خانجون به موقع به دادم رسید و با صدای گرم و پر مهری جواب سلامم را داد و گفت: - بیا عزیزم ، بیا اینجا بغلِ دست خودم بنشین. همین که سر بلند کردم، عمه ناهید با لبخند شیطنت آمیزی چشمکی به من زد و گفت: - چطوری سیاه سوخته خوشگلِ من. زن عمو عذرا به اعتراض گفت: - حواست را جمع کن ناهید. یادت نرود داری در مورد عروس آینده من حرف می زنی. خانجون چشم تنگ کرد و گفت: - خُبه خُبه عذرا. هنوز که نه خودش بله را داده نه بابا ننه ش . هیچ چی نشده مالکش شدی. - خیالم راحت است خاله عالیه جون که بالاخره بله را می گیریم. کنار خانجون ، روی مبل مخمل سبزی که آقاجان ماه گذشته خریده بود و ان شب تازه روکش های نایلونی اش را برداشته بودیم و اولین بار بود که رنگ مهمان به خود می دید، فرو رفتم. احساس می کردم همه ی چشمها به من است. از زمان کودکی عادت به جویدن ناخنهایم داشتم، اما یک سالی می شد که در اثر شماتت ها و تنبیه های مادرم این عادت از سرم افتاده بود. هیجان و اضطرابی که در آن لحظه وجودم را فراگرفته بود باعث شد دوباره میل شدیدی به جویدن ناخنهایم در خود حس کنم، ولی همین که انگشتم را به طرف دهانم بردم، عزیز که در کنارم نشسته بود، دستم را در هوا گرفت و مانع از تکرارش شد. داریوش از آن طرف سالن با دلخوری چشم غره ای به من رفت. جمله عمه ناهید به نظرم بی مزه آمد که داشت می گفت: - به گمانم هنوز خیلی به وقت شوهر کردن این جوجه مانده. خانجون به موقع جوابش را داد و گفت: - اگه این طوری باشه باید بگم هنوز وقت زن گرفتن برادرزاده تو هم نشده. اگه این جوجه مرغه ، اونم جوجه خروسه. آقاجان نگذاشت این بحث ادامه پیدا کند. به موقع آن را درز گرفت و گفت: - برای مزاح بد نبود، اما حالا دیگر برویم سرِ بحث جدی. به نظر من هم حق با خانجون و ناهید است. هر دوی اینها باید یک کمی بزرگتر و عاقل تر شوند تا بدانند زندگی عروسک بازی نیست، ولی چون از همان روز اولِ تولد ناف رکسانا را به نام داریوش بریدیم و آرزو کردیم قسمت هم شوند. حالا هم مخالفتی با این وصلت ندارم. همان طور که قبلا گفتم من با نامزدی موافقم. به امید خدا دو سال دیگر که خدمت داریوش تمام شود ،اگر قسمت باشد عقدشان می کنیم که بروند سر زندگی شان. زن عمو عذرا با ناآرامی روی مبل نیم خیز شد و اعتراض خود را با تصمیم آقاجان اعلام کرد و گفت: - حالا چرا عقدشان نکنیم که به هم محرم باشند تا لااقل آخر هفته ها که داریوش به تهران می آید بتوانند با خیال راحت بروند گردش و تفریح؟ خانجون پوزخندی زد و پرسید: - مثلا کجا؟ - مثلا سر پل تجریش ، سینما یا تماشاخانه. ابرو بالا انداخت و با خنده گفت: - اونجاها که عقد کردن نمی خواد، همین جوری هم می تونن برن، فوقش یکی از بچه ها رو سر خر همراهشون می فرستیم. یه بهونه بیار که قابل قبول باشه عذرا. - خب خاله جون این جوری خیال ما راحت می شود که دختر مالِ خودمان است. - خب از اول همینو بگو. دیگه چرا هی حاشیه میری. دزدکی نظری به سوی داریوش افکندم که با نگرانی منتظر نتیجه گفت و گوی آنها بود . با شناختی که از پدرم داشتم ، بعید می دانستم به عقد رضایت بدهد. جیغ و داد بچه ها آزاردهنده بود. مثل همیشه با هم نمی ساختند و هر بار یکی از آنها فریاد می کشید. صدای اعتراض بابک بلند بود که سعی در ساکت کردنشان داشت. بالاخره آقاجان با لحن گرمی خطاب به داریوش گفت: - تو پسر خودم هستی داریوش جان. من قول رکسانا را بهت دادم و سر قولم هستم . وقتی رضایت می دهم حلقه دستش کنی، انگار عقدش کردی . من از حرفم برنمی گردم، نه الان،نه دو سال دیگر. مگر این که خدای ناکرده اتفاقی غیر قابل پیش بینی بیفتد و کاسه کوزه ها را به هم بریزد. هر وقت مرخصی گرفتی آمدی تهران دستِ نامزدت را بگیر ببرش سینما یا سر پل تجریش. حرف خانجون مزاح بود ، هیچ سرخری هم همراهتان نمی فرستم. من از تخم چشمم بهت بیشتر اطمینان دارم و می دانم حرمت قولت را نگه می داری و تا زمان عقد دست از پا خطا نمی کنی. این حرف آخر من است. اگر داداش سیف اله و زن داداش هم موافق باشند ، با اجازه خانجون و خاله هفت بقیه حرفهایمان را می زنیم. خانجون به آنها مجال جواب نداد و گفت: - کار خوبی کردی نصرت جان که همه چیزو ریختی رو داریه و حرف خودتو زدی. حالا دیگه یه راه بیشتر نمونده عذرا. سپس خطاب به خواهرش افزود: - وای از این دختر چشم سفید تو عفت که کوتاه نمی یاد. - چه کوتاه بیاد ، چه نیاد، به غیر از نامزدی راه دیگه ای باقی نمونده عالیه. زن عمو عذرا آماده اعتراض می شد که عمو سیف اله مجالش نداد و گفت: - خیلی خب داداش نصرت قبول. ریش و قیچی دست خودت. هر شرط و شروطی داری بگو من تسلیمم. داریوش با لب و لوچه آویزان به اشاره مادرش جواب مثبت داد و بهش فهماند که چاره ای به غیر از قبولی نیست، وگرنه شانس نامزدی را هم از دست خواهد داد. همه با هم حرف می زدند و هر کس در مورد شرایط و مراسم نامزدی اظهار عقیده ای می کرد. زن عمو عذرا که خیاط قابلی بود گفت: - پیراهن نامزدی و عروسی اش را خودم می دوزم. کاری می کنم که همه انگشت به دهن حیران بمانند و تا حالا کسی نظیرش را ندیده باشند. صدای گریه رودابه، عزیز را به طبقه پایین کشاند. خانجون بو کشید و گفت: - وای به گمونم برنج بوی دود گرفته. لابد صدیقه به جای اینکه حواسش به پخت و پز باشه یه جایی همین گوشه کنارا وایساده که ببینه بالاخره شیرین پلوی عروسی رو می خوره یا نه. نمی دانستم باید شاد باشم یا غمگین . این فقط قدم اول بود، قدم اول برای رسیدن ما به هم، اما بین اولین قدم و آخرین آن فاصله زیاد بود. آزیتا به دستور عزیز به طبقه بالا آمد تا ظرف شیرینی بله برون خواهرش را دور بگرداند. مراسم خواستگاری که به پایان رسید ، نسبت فامیلی و ارتباطات خانوادگی جو مهمانی را عوض کرد. خانجون خطاب به دختر بزرگترش طیبه گفت: - بلند شو برو به خواهرت کمک کن شامو بکشه، وگرنه بقیه برنج هم ته دیگ می شه و چیزی برای خوردن باقی نمی مونه. به محض صدور فرمان خانجون ، زن عمو عذرا و عمه ناهید هم به همراه خاله طیبه برخاستند و به طبقه پایین رفتند. خانجون سرگرم درددل با خواهرش شد . هر کس با کنار دستش اش مشغول صحبت بود. آقای فتحی که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و سرش درد می کرد برای بحث سیاسی ، موضوع را به اوضاع نابسامان و اختلافات داخلی میان رجال مملکتی کشانده بود. گاه جرات به خرج می دادم و نگاهم را به روی نگاه داریوش می کشاندم گه چون من ساکت بود و نه طرف صحبتی داشت و نه میلی به آن گفت و گوها. کاش فرصتی پیش می آمد تا دوباره با هم تنها شویم و یا حداقل در همان تالار در کنار هم بنشینیم و چون دیگران با هم اجازه بحث و گفت و گو را داشته باشیم . هیچ کس به فکر ما نبود، حتی خانجون که بی خیال با حرارت داشت با خواهرش از خاطرات گذشته یاد می کرد. در چهره داریوش اثری از شادی نمی دیدم. به نظر نمی رسید از وضع پیش آمده راضی باشد. چه بسا نگران حوادث آینده بود، آینده ای که همراه با پیشانی نوشت مان در پاکت لاک و مهر شده و دربسته ای دور از استرس مان ، قرار داشت و زمانی موفق به خواندنش می شدیم که دیگر جزیی از گذشته بود نه آینده.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل هشتم: بلور فروشي اقاجان رونق چنداني نداشت. با وجود اين مي کوشيد تا اعتبار گذشته را حقظ کند تا در ظاهر چيزي از هم صنف هاي خود کم نياورد که هر کدام صاحب اتومبيل وبروبيايي شده بودند اما او هنور همان درشکه فرسوده قديمي را داشت و به زحمت توانسته بود از اضافه در امد اندکش حقوق رجبعلي درشکه چي را بپردازد ولااقل اين يکي را از دست ندهد. يکي دوبار از زبان عزير در موقع دردل با زن عمو عذرا شنيدم که با حسرت و سوز دل مي گفت: -بس که اخلاق نصرت تند است.مشتري دنبال زبان چرب و خوش خدمتي ست.چيزي که فراوان است بلور فروشي ست.مرض ندارد که برود سراغ يک کاسبکار بدعنق و زبان تلخ مثل نصرت ولي کو گوش شنوا.هر چه مي گويم به خرجش نميرود. عذرا آهي کشيد و گفت: -سيفاله هم دست کمي از برادرش ندارد به جاي اين که به فکر فروش جنسش باشد انگار از مردم طلبکار است. بعد از مراسم شيريني خوران و بله برون هر دوخانواده به تکاپو افتادند تا مقدمات جشن نامزدي را قبل از اعزام داريوش به خدمت فراهم کنند. دل توي دلم نبود.انگار پر در اورده بودم و از شوق روي پايم بند نمي شدم. مراسم نامزدي ساده و مختصر بود و فقط اقوام نزديک در ان حضور داشتند.دور يقه و حاشيه پايين دامن پيراهن ساتن صورتي دوخت زن عمو عذرا با گلهاي مصنوعي پوست پيازي تزيين شده بود و تاجي از ان زينت گيسوانم بود. قلبم پر هياهو با سروصدا در کنار قلب داريوش مي تپيد ونويد رسيدن و يکي شدن را مي داد. همين که حلقه نامزدي را به انگشتم کرد قلبم را همراه با انگشتم يه اسارت گرفتودر بند خود گرفتار ساخت. خودم را از او جدا نمي دانستم.عازم خدمت سربازي شد انگار نيمي از وجودم پاره اي از تنم را با خود برد. بي قرار وناارام ذهنم خالي از انديشه هايم شد مدرسه چون هيولايي در مقابلم دهان گشود.مطالب کتاب برايم بيگانه بود.مفهوم انچه را که مي خواندم نمي دانستم. جرات نمي کردم از پدرم بخواهم که اجازه بدهد ترک تحصيل کنم چون يقين مي دانستم به محض اگاهي از اين تصميم خشمگين خواهد شد وهرگز اين اجازه را به من نخواهد داد اخر هفته ها که داريوش به تهران مي امد زندگي ابي بود و شفاف و زماني که مي رفت سياه و تاريک. پدرم به وعده اش عمل کرد و به ما اجازه داد که شبهاي جمعه با هم به سينما يا تئاتر برويم.در فصل تابستان براي فرار از گرماي تهران سوار اتوبوس شميران ميشديم و مسير راه تا پل تجريش را به درددل و گفت وگو مي گذرانديم. در زير سايه درختان همراه با نوازش باد خنکي مطبوعي زير پوستمان مي دويد وفقط ياد اوري جدايي روز بعد مزه شيرين لحظالت کوتاه با هم بودن را به کامان تلخ مي کرد. کم کم سرسبزي وصفاي درختان جاي خود را به رنگ زرد و قهوه اي اندوه داد و نم نم باران پاييزي بازارآبپاشي باغبان را کساد کرد.حزن غروبهايش ياد اور دلتنگي هايم در زمان دوري اش بود. ديگر نمي توانستيم شبهاي جمعه سوار اتوبوس شميران شويم و در سر بالايي دربند همراه با نواي پرندگان و صداي روح نواز امواج رود خانه درد دل هايمان را بر روي اب روانش جاري سازيم وسبک شويم کنار رود خانه بر روي سنگ بنشينيم بر روي جاي دندانهاي هم به دانهاي بلال کباب شده گاز بزنيم و قهقه ي خنده هاي مان را در صداي اب گم کنيم. فال گردو را به طور مساوي بين خودمان تقسيم کنيم و هر کدام مغز گردوني ان ديگري را از پوست بيرون بياوريم و قسم بخوريم در اينده به همين شکل در شادي و غم شريک هم باشيم. اخرين جمعه اي که قرار بود فردايش به مدرسه بروم بي زاري ام را از ادامه تحصيل بر زبان اوردم و انچه را که هنوز جرات گفتنش را به پدرم نداشتم به داريوش گفتم: -ديگر ذهنم امادگي ادامه تحصيل را ندارد .تا همين جا که خواندم کافي است. چهره اش درست همان حالتي را به خود گرفت که در زمان کودکي در موقع پرخاش به بچه هاي کوچکتر از خود به ان شکل در مي امد. چشمهايش تنگ شد وپيشاني اش پرچين و لحن کلامش خشن. -يعني چه!اگر قرار باشد وجود من ذهنت را اشفته کند ومانع از درس خواندنت شود خودم را از ديدنت محروم مي کنم و اخر هفته ها هم به تهران نمي ايم. يادت باشد هيچ وقت نبايد احساس ما به هم جلوي پيشرفتمان در زندگي را بگيرد.. مي شنوي چه مي گويم؟ديگر نشنوم اين حرفها را بزني.مي خواهي صبح تا شب توي خانه بنشيني و به در و ديوار نگاه کني؟منظورت اين است؟حرفت را بزن چرا ساکتي؟ زبان به اعتراف گشودم و گفتم: -ان قدر به فکر تو هستم که نمي توانم به چيز ديگري فک کنم. از شنبه تا پنجشنبه کارم شده لحظه شماري. کلامش همراه با نگاهش مهربان شد وشيفته. -مگر من کم به فکر تو هستم ولي اين دليل نمي شود که ذهنم فارغ از مسايل ديگر شود. با نااميدي گفتم: -منظورت اين است که نبايد ترک تحصيل کنم!؟ -نه نتبل خانم اين دو سال را هم تحمل کن تا لااقل دلم خوش باشد زن تحصيل کرده گرفتم. لب برچيدم و گفتم: -پس معلوم مي شود اگر درس نخوانم ديگر دوستم نداري. تبستمي شيرين چهره اش را بشاش ساخت و گفت: -وقتي که عاشقت شدم هنوز فرق بين الف و ب را نمي دانستي و من تازه داشتم حروف الفبا را به هم ميچسباندم تا جمله بسازم. ان موقع نمي توانستم کلمه عشق را معني کنم ومفهوم دوست داشتن ودلبستگي را نمي دانستم.با وجود اين در خواب وبيداري صورت زيبايت با ان چشمان سياه موهاي مدل خرگوشي وچتري روي پيشاني در مقابل ديدگانم نمايان بود. عاشق تابستانها بودم که ديگر مدرسه و درس و مسقي وجود نداشت که بين مان جدايي بيندازد وبه راحتي مي توانستم صبح تا غروب در حياط وزير زمين خانه هايمان دلم را به ديدارت خوش کنم و در کنارت باشم. -ذهن من انباشته از خاطرات کودکي ست وعاشق شان هستم. هر وقت چشمهايم را مي بندم ان روز ها را به ياد مي اورم هيچ خاطره اي بدون حضور تو نيست. روز هايي که به مدرسه مي رفتي و در بازي بچه ها شرکت نداشتي دست و پايم را گم مي کردم و از بازي و جست وخيز متنفر مي شدم. افسرده مغموم روي پله هاي زيرزمين چمباتمه مي زدم بي ان که چيزي لز حرکت عقربه هاي ساعت سر در بياورم با انگشتانم دقايق دوري را هزار بار تا ده مي شمردم و دو باره به عدد يک بر مي گشتم. معلوماتم قد نمي داد به شمارش بيشتر از ان ادامه بدهم.هميشهقارو قور شکم گرسنه ام عين پاندول ساعت بهم علامت مي داد که چيزي به اذان ظهر و نزديک شدن زمان بازگشت از مدرسه نمانده.بخصوص وقتي عزيز صدايم مي زد ومي گفت"بياسر سفره نهارت را بخور"ديگر اطمينان مي يافتم که چيزي به امدنت نمانده. -حرف دل مرا ميزني رکسانا.من هم از زمان بچگي بدون تو هيچ بودم ولحظات فراق وبي هم بودن را در انتظار بکشم تا به اخر هفته برسم و به لحظه ديدار.عطر نفسهايت مستم کندوموسيقي دلنواز کلامت غذاي روحم باشد. تو اينجا در ميان جمعي و من انجا تنها و غريب. بخصوص شبهايي که کشيک دارم و تا صبح بيداري مي کشم به جاي اينکه به فکر وظيفه اي که به عهده دارم باشم به فکر تو ام. لبخند شيطنت اميزي زدم و به طعنه گفتم: -حالا ديدي من حق دارم به جاي اين که حواسم به درس و مدرسه باشد پيش توست؟ انگشتش را تهديد کنان به طرفم تکان داد و گفت: -ميان دعوا نرخ تعيين نکن.من نه در انجام وظيفه کوتاهي مي کنم نه در دوست داشتن تو. اين روز ها گذران است.درست است که بر خلاف مثل يک چشم بهم زدن به کندي مي گذرد وتحملش اسان نيست اما بالاخره خواهد گذشت و زماني خواهد رسيد که غروبها پشت پنجره اتاق منزل خودمان منتظر بازگشت من از محل کار باشي. روزي که سرسفره عقد بهم بله بگويي بهت قول مي دهم ديگر هيچ وقت بي تو سفر نروم. دل شوره اي را که به جانم افتاده بود از او پنهان نکردم و گفتم: - نمي دانم چرا دلم شور مي زند و هر وقت مي خواهم روزي را مجسم کنم که براي هميشه با هم خواهيم بود صداي غلتيدن و فرو افتادن قلبم را درون سينه مي شنوم و مي ترسم هرگز چنين روزي را به چشم نبينم. از تصور چنين پيش امدي نگاهش تيره شد و صدايش لرزان: -نفوس بد نزن رکسانا.مگر ديوانه شده اي؟اين فکر خيال ها چيست که به سرت مي زند. نکند عقلت را از دست داده اي و تو حالا ديگر نامزد من هستي بزرگتر ها حرفهايشان را با هم زده اند.پدرت مردي نيست که از قولش برگردد.به جاي اين حرف ها برو از مادرت اشپزي ياد بگير که غذاي شور يا بي نمک و سوخته به خوردم ندهي.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل نهم چیزی به پایان خدمت داریوش نمانده بود که برادرم بابک هم برای انجام خدمت سربازی عازم تبریز شد. عزیز دل شکسته و غمگین بود و طاقت دوری از پسر ارشدش را نداشت. پدرم برای دلجویی از او بچه ها را به زن عمو عذرا سپرد و من و مادرم را برای تماشای کنسرت قمر(1) (1 – قمر الملوک وزیری، آواز خوان به نام آن زمان که تصنیف های روح پرور و صفحات دلنوازش آرام بخش جان و تن پیر و جوان می شد . ( تولد 1284 شمسی. وفات 1338) ) و سایر برنامه های تفریحی به کافه شکوفه نو (2) برد. (2 – کافه رستورانی مشهور و بزرگ در خیابان سی متری که یکی از گرانترین و مشغول کننده ترین اماکن خوشگذرانی و شب زنده داری بود و در آنجا هنرمندان و خوانندگان به نام آن زمان به اجرای برنامه می پرداختند). گرچه صدای قمر آن گرمی و اوج سابق را نداشت و نالان و بیمارگونه از سینه بیرون می آمد، اما صدای خاطره ها بود که در کافه شکوفه نو طنین انداز می شد و اشک بر گونه همه ی آنهایی که یک زمان شیفته آوای خوشش بودند می نشاند. بعضی ها چشم بر هم می نهادند تا بی آن که به چهره خسته و گونه های فرو رفته اش بنگرند و صدای ناله وارش را بشنوند، در خاطرشان با خواننده خوش چهره و محبوبشان تجدید دیدار کنند و با گوش جان دل به زمزمه های جان بخشش بسپارند. مگر از آن روز که برای اولین بار به کنسرتی که در سینما سپه (ساختمانی در خیابان با غشاء (سپه) که گاهی به سینما، گاهی به تأتر یا کنسرت و بالماسکه اختصاص می یافت). یعنی به همین سادگی در عرض، ده سال پیری چهره جوانی اش را خط خطی کرده و زلزله به جان تارهای صوتی اش افکنده و بلیت کنسرت هایش را که به چند برابر قیمت در بازار سیاه به فروش می رفت، به شبی سی تومان اجرت تبدیل ساخته؟ چه فشاری به حنجره اش می آورد تا دوباره آن آوای خوش را از گلویش بیرون فرستد و با همان اوج و با همان صدا همنوا با مرغ سحر ناله سر دهد و بخواند. مرغ سحر ناله سر کن **** داغ مرا تازه تر کن ز آه شرربار این قفس را **** بر فکن و زیر و زبر کن بوی کباب بره به همراه بوی نوشیدنی های مختلف از میزهای اطراف به مشام می رسید. آنهایی که می خوردند و می نوشیدند، غرق عالم خودشان بودند و من بی آن که اشتهایی به خوردن و نوشیدن داشته باشم، از دوری داریوش که ماه آخر خدمتش را می گذراند دلتنگ بودم. او داشت همان ترانه ای را می خواند که ده سال پیش در سینما سپه خوانده بود. آن موقع با وجود این که چند سال از کشفِ حجاب می گذشت، مادرم که او را عزیز صدا می زدیم، هنوز عادت نکرده بود گیسوان سیاه و پرپیچ و تابش را در معرض دید نامحرمان قرار دهد، درحالی که تور سیاه کلاهش را به دور انگشتان دست لوله می کرد، دیدگانش تحت تأثیر آوای دلکشِ قمر نمناک بود. پدرم سر را عین پاندول ساعت، همراه با نوای این ساز به این سو، آن سو می گرداند و نشان می داد که تا چه حد از تماشای آن کنسرت لذت می برد و حالا باز هم صدای خاطره ها گوششان را نوازش می داد نه صدای ناله وار کنونی. ناگهان نگاه من و مادرم همراه با هم به طرف در ورودی سالن خیره ماند و در میان آن شور و حال، چهره آشفته رجبعلی درشکه چی در میان دو لنگه در نیمه گشوده نمایان شد. بی اختیار صدای فریاد کوتاه مادرم در طنین آوای قمر گم شد که می گفت: - وامصیبتا، خدایا کمک کن! قلبم چون تیری از کمان رها شد و درون سینه غلتید. آقا جان که دیگر نمی توانست خونسردی و وقارش را حفظ کند، بی تابی اش را در آرامش ظاهری کشت، دستهایش را که آشکارا می لرزید در جیب شلوار پنهان ساخت و به طرف در ورودی سالن روان شد. عزیز رنگ به چهره نداشت و لبهایش می لرزید. پاهایش را درست بر روی جای پای همسرش می گذاشت و پشت سر او قدم بر می داشت. رجبعلی آنجا نایستاد و ما را به دنبال خود به داخل خیابان کشاند، چون به خوبی می دانست بیان آنچه که قصد گفتنش را دارد، چه قشقرقی به پا خواهد کرد. سپس همین که در حاشیه خیابان زیر درختهای سبز و خرم ایستادیم، کلمات را بریده بریده از دهانش بیرون راند. - عجله کنین آقا بزرگ، باید بریم مریضخونه. هر سه با هم فریاد کشیدیم: - مریضخونه، برای چی؟ - هول نکنین آقا، پیش آمده. کاریش نمی شه کرد. سیف اله خان منو فرستاد که شما رو ببرم اونجا، به گمونم آقا رامک موقع بازی سرش به دیوار خورده، شکسته. صورت مادرم از اثر انگشتان دستش پر خراش شد. یک بند هوار می زد: - چی به سر بچه ام آمده؟ راست بگو رجبعلی. - نترسین. خدا بزرگه. الان می ریم اونجا، معلوم می شه. نمی دانم اسبهای درشکه لج کرده بودند و اهمیتی به ضربات پی در پی شلاقی که درشکه چی بر پیکرشان وارد می ساخت نمی دادند و آهسته با تأنی سم بر زمین می کوبیدند یا این که عجله ما برای رسیدن به مقصد راه را طولانی و بی انتها جلوه می داد. مادرم اشک ریزان زیر لب دعا می خواند. آقا جان بی اعتنا به سیگار روشنی که در لای انگشتانش داشت خاکستر می شد، غرق افکار پریشان و التهاب و نگرانی درون بود. شب بر روی درختان سایه سیاهی افکنده بود و حرکت باد بر روی شاخ و برگهایشان، چون اشباحی سرگردانی دلهره می آفریدند. احساسم به من می گفت دیگر برادرم را نخواهم دید. نمی دانستم از کجا این افکار واهی به مغزم راه یافته، اما در هر صورت چکشی بود برای شکستن بغضِ سمج گلو و جاری شدن اشکهایم. عمو سیف اله در حیاط بیمارستان انتظار آمدن مان را می کشید. به محض دیدن مان با حرکت تندی سیگار روشن را به زمین افکند و پا به رویش کوبید. همه با هم به سویش دویدیم. چین های پیشانی اش بر روی هم سوار شده بودند و خط فاصله ای در میانشان به چشم نمی خورد. نم اشکی که چون شبنم بر روی مژه هایش نشسته بود، گویا تر از کلام آنچه را که از شنیدنش وحشت داشتم، بیان می کرد. عزیز با وجود وحشتی که از شنیدن پاسخ داشت، با بی تابی پرسید: - چی شده سیف اله خان؟ رامک کجاست؟ از بیان حقیقت طفره رفت. سر به زیر افکند و به حالتِ عصبی پاشنه کفشش را بر روی سنگفرش حیاط سابید. پدرم طاقت نیاورد و درحالی که شانه های برادرش را به شدت تکان می داد پرسید:- چرا حرف نمی زنی؟ یعنی این قدر حالش بد است که طاقت گفتنش را نداری؟ عمو سیف اله تکانی به خود داد تا به من و مادرم نزدیکتر شود، اما انگار کمرش که ناگهان خمیده بود و پاهایش که بی توان و قدرت شده بودند، به او نیروی پیشروی را نمی دادند. آقا جان عمق فاجعه را حس کرد. دستش را حایل دیوار ساخت و با صدای لرزانی پرسید: - نترس، حقیقت را بگو. چی به سر رامک آمده. صدای عمویم از وسطِ پرسِ بغض گلو با فشار و لرزان بیرون آمد. - سعی کردم به موقع برسانمش اینجا، ولی بی فایده بود. - یعنی چه! منظورت را نمی فهمم. واضح تر حرف بزن. روسری عزیز از سرش پرت شد و بر روی آبِ حوض لجن گرفته درمانگاه شناور ماند. از جای خراش ناخنها بر روی پوستِ صورتش خون می آمد. دیگر اهمیت نمی داد که گیسوان شبق مانندش در معرض دید نامحرمان قرار گرفته. صدایش ضجه وار از گلو بیرون آمد. - نه غیر ممکن است. باور نمی کنم. آخه چرا او؟ کجاست. می خواهم ببینمش؟ نخ زندگی پوست چهره اش را کشید و پر از چین و شکن ساخت. چشمان درشت سیاهش، خاکستری شد و برق نگاهش به همراه رعدِ فریادهایش تبدیل به باران سیل آسایی که از دیدگانش می بارید.پاهایم از ترس، سِر و بی حس شده بودند. اولین بار بود که مرگ در مغزم خارج از کابوسهایم شکل واقعیت به خود می گرفت. شکی نداشتم که برادر نازنیم که ده سال بیشتر نداشت، مُرده. عمو سیف اله با ترس و لرز به شرح ماجرا پرداخت: - تو بچه ها را به من و عذرا سپردی و رفتی کنسرت. فکر می کردم مشدعلی مواظبشان است. غافل از این که او هم رفته نان بخرد. سفره پهن بود. شیرین و آزیتا رفته بودند از باغچه حیاط سبزی خوردن بچینند. عذرا به تعداد بچه ها کاسه بشقاب گذاشته بود که شام بخوریم. یک دفعه صدای افتادن جسم سنگینی به حیاط و به همراه آن صدای جیغ و داد بچه ها به گوش رسید. من و عذرا هر دو با هم دویدیم توی حیاط. چطور بگویم داداش نصرت که آنجا چه دیدم. انگار سقف آسمان روی سرم خراب شد. کاش می مردم و چنین صحنه ای را به چشم نمی دیدم. برادرزاده عزیزم، رامک نازنینم غرق خون، نزدیک حوض روی زمین افتاده بود. شیرین و آزیتا صورتشان را با دستهایشان پوشانده بودند و یک بند هوار می زدند. حق داری ملامتم کنی، حق داری سرم را به دیوار بکوبی. من خودم را هرگز نمی بخشم. عذاب وجدان بیشتر از شمات تو دارد دیوانه ام می کند. تو بچه هایت را به ما سپردی و ما از آنها غافل شدیم. هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز پدرم گریه کند. تا به آن روز اشک هیچ مردی را ندیده بودم و گریه را کاری زنانه و بیشتر بچه گانه می دانستم و حالا هم اشک او را می دیدم، هم اشک عمویم را که همراه با ندامت بود و احساس گناه. آقا جان با ناباوری گفت: - بچه گول می زنی داداش. آدم الکی الکی که از پشتِ بام پرت نمی شود پایین. باید یکی هولش داده باشد، اما کِی؟ - لابد دویده، حواسش نبوده که اگر جلوتر برود، می افتد. درحالی که شانه هایش از شدت گریه تکان می خورد، گفت: - این حرفا چیست. تو گفتی و من باور کردم. من این بچه را به تو سپردم و از تو می خوامش، کجاست؟ دستهای عمویم پرده ای شد در مقابل دیدگان شرم زده اش و از جواب عاجز ماند. چه می توانست بگوید؟ چطور می توانست این جمله را بر زبان بیاورد که دیگر رامک در قید حیات نیست. پدرم با خشمی آشکار دستِ برادرش را از روی صورت او کنار زد و گفت: - حرف بزن کجاست؟ با اشاره دست یکی از اتاقها را نشان داد و گفت: - آنجاست. پدر و مادرم بی معطلی به آن سو دویدند. عمو سیف اله دستم را کشید و نگذاشت به تختی که بدن بی حرکت برادرم بر رویش قرار داشت نزدیک شوم.صدای فریاد جگرخراش آن دو را که شنیدم، به همراهشان هوار کشیدم.
پاسخ : رمان رودخانه بی بازگشت | فریده رهنما فصل 10 عمو سیف الله هنوز داشت برای اثبات ادعا یش پافشاری میکرد ومی کوشید تا به پدرم به قبولاند سقوط رامک از پشت بام و کشته شدنش بی مبالاتی خود و در موقع بازی بوده و پسر یازده ساله اش شهروز نقشی در این پیش آمد ناداشته،اما برادر هشت ساله ام برمک در حالی که هنوز از وحشت صحنه ی هولناکی که به چشم دیده بود به خود میلرزید،گفت: -دروغ میگه،من خودم دیدم چطور موقع بازی با هم دعوا شون شد و روی پشت بام به دنبال هم کردند و بعد یه دفعه شهروز هلش داد اون پائین. شهروز در حالی که دندان هایش را از خشم به هم میفشرد،لگدی نثار پای برمک کرد، و با لحن غضبناکی گفت: -دهن کثیفت را ببند،مزخرف نگو.من اصلا دستم بهش نخورد.خودش افتاد،ما داشتیم با هم باز میکردیم،دلیلی نداشت با هم دعوا کنیم.هیچ میدانی این حرف تو چه آتشی به پا میکند دیوانه. برمک به قصد تلافی آماده ی تهاجم شد.آقا جان که هنوز از مرگ ناگهانی فرزند دلبندش بهت زده بود،مانع ادامه ی زد و خورد آن دو شد و گفت: -دروغ که حناق نیست،بگذار هر چه میخواهند بگویند،چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.بخصوص که آن موقع رودابه هم آن بالا پیش شما بوده و همه چیز را به چشم دیده.مگر نه رودابه؟ خواهر شیش سالهام که از لحظه بازگشت ما از بیمارستان به خانه گوشه ی اتاق کز کرده بود،حرکتی از خود برای تصدیق سخنان و نشان نداد و مات و مبهوت به نقطه ای که نشان کرده بود خیره ماند. آقا جان دوباره جمله اش را تکرار کرد و گفت: -مگر نشنیدی چه گفتم پرسیدم رامک خودش افتاد یا شهروز هلش داد؟ رودابه میلی به پاسخ نداشت.چه بسا اصلا نمیشنید پدرش چه میگوید.حالتی که در نگاهش دیدم قلبم را لرزاند. حتی مژه هایش هم حرکتی نداشتند.عزیز دست بر سر کوفت و گفت: -خاک بر سرم شد.به گمانم اصلا نمیشنود که تو چه میگویی.نکند از ترس زبانش بند آمده و لال شده. پدرم دست بلند کرد و سیلی محکمی بر صورت دخترش زد تا شاید زبان بسته اش باز شود و به خود آید،ولی تلاش بی فایده بود،.انگار به ناگهان آسمان چون کوهی ریزش کرد،ابر سیاهی را چون تکه سنگی از جا کند و بر روی روشنایی زندگی ایمان فرود آورد و تیر و تارش ساخت. با وجود اینکه ادعا ی یک پسر بچه ی هشت ساله نمیتوانست ملاک اثبات جرمی باشد که شاهد دیگری نداشت،برای پدرم شکی در صحت گفته های برمک باقی نماند.به یقین میدانست آنچه که اتفاق افتاده یک قتل است نه یک حادثه. نگاهش به برادر جان در یک قالبش خصمانه شد.دیگر نمیتوانست وجود افراد خانواده ای را که پسرشان قاتل فرزند دلبندش بوده تحمل کند.از همه ی آنها نفرت داشت.بخصوص از شهروز که یک زمان ادعا میکرد و را به اندازه ی رامک دوست دارد. نگاهش از روی تک تک چهره ها گذشت و بر روی سرخی دیدگان گریان من متوقف ماند و جمله ای را که انتظار شنیدنش را داشتم بر زبان راند. -خوب گوش بده رکسانا،هم تو و هم مادرت.از این لحظه به بعد من احساسم را نسبت به برادرم و خانواده اش در همان گوری که فردا برای به خاک سپردن رامک ناکامم کنده خواهد شد،به خاک میسپرم و از شما هم انتظار دارم همین کار را بکنید.چه من زنده باشم،چه نباشم،هیچ کس حق ندارد از حصاری که بین حیاط خانه ی خودم و خانه سیف الاه خواهم کشید بگزارد و به سراغ آنها برود.شنیدید چه گفتم؟من نمیتوانم شهروز را به سزای عملش برسانم.مطمئنم خدا ازش نخواهد گذشت و به وقتش مجازاتش خواهد کرد.از اینجا برو سیف الله .دست زن و بچه ات را بگیر و به خانه ات برگرد.حتی یک لحظه هم تحمل دیدنتان را ندارم. عمو سیف الله حرکتی برای رفتن از خود نشان نداد و گفت: -یک لحظه صبر کن نصرت،تصمیم های نادرست و قضاوت های عجولانه پشیمانی به بار میآورد.تو الان مصیبت دیده ای.مرگ رامک قلبت را پاره پاره کرده و جیگرت را آتیش زده.من همدردت هستم و نمیتوانم تنهایت بگذارم.همانطور که عذرا هم نمیتواند دختر خاله اش را در چنین موقعیتی که نیاز به دلجوئی دارد تنها بگذرد.از آن گذشته رکسانا نامزد پسر من است و ما از هم جدا نیستیم. فریاد گوش خراش پدرم قلب را لرزاند: -بود،ولی دیگر نیست.این حرفها مال گذشته هاست و هیچ کس حق ندارد تکرارش کند. -تو را به روح رامک قسم عجولانه تصمیم نگیر نصرت.لااقل بگذار مراسم خاکسپاری و عزاداریاش تمام شود.از آن گذشته تو هنوز جوابت رو از رودابه نگرفتی.. -فرقی نمیکند،شکی ندارم او هم همان حرف های برمک را خواهد زد.دلیلی ندارد چیزی را که برادرش به چشم دیده رودابه ندیده باشد. عزیز در آغوش زن عمو عذرا از حال رفته بود.آقا جان با لحنی تلخ خطاب به همسرش گفت: -خوب گوش کن،طوبی.اگر نیاز به دلجوئی داری،سر به روی سنگ دیوار بکوب،نه بر روی سینه ی مادر قاتل پسرت. زن عمو عذرا با وجود خویشتن داری تحمل از دست داد.سر مادرم را روی زمین نهاد و برخاست. گونه هایش از خشم گلگون شده بود و تارهای صوتیاش در موقع بیان این جمله لرزان: -دیگر تحمل این توهینها را ندارم.درست است که داغ دیده اند،ولی این دلیل نمیشود که آقا نصرت هر چه از دهنش در میآید نثار ما کند.گناه ما فقط این است که مواظب بچه ها نبودیم و گذاشتیم بروند بالات پشت بام گرگم به هوا بازی کنند.این یکی را قبول دارم،اما بیشتر از اینش تهمت است و دروغ محض.بچه ی من قاتل نیست.از ساعتی که این اتفاق افتاده رنگ به چهره ندارد.خدا میداند چقدر ناراحت است. -ننه من غریبم بازی در نیار عذرا خانم.خوب باید هم ناراحت باشد در عالم بچگی به فکرش نرسیده بود اگر هلش بدهد میافتاد میمیرد و باید حساب پس بدهد.حالا تازه میفهمد چه اشتباهی کرده است. شهروز در میان هق هق گریه گفت: -باور کنید من هلش ندادم عمو جان.تو بگو رودابه.تو که آنجا ایستاده بودی،لابد به چشم خودت دیدی چطور از آن بالا افتاد پائین.راست بگو،مگر غیر از این بود؟چرا حرف نمیزنی؟ دوباره همه ی نگاهها به سوی خواهر بیچاره ام چرخید که هنوز بهت زده کنج اتاق نشسته بود و به دیوار تکیه داشت.آزیتا به طرفش رفت،با مهربانی در آغوشش گرفت و در حال نوازش گیسوانش گفت: -چرا حرف نمیزنی رودابه جان.سعی کن یادت بیاید اون بالا چه اتفاقی افتاد.من و شیرین کنار باغچه نشسته بودیم که شهروز پرت شد پائین و نفهمیدیم قبلا چه اتفاقی افتاده،ولی تو آن بالا بودی و دیدی،پس بگو چی شده،؟ مژههایش لرزیدند،اما نه اشکی بیرون فرستد،نه زبان در دهان چرخاند. عزیز چنگ به صورت زد و گفت: -خدا مرگم بده،چی به سر این بچه اومده. آقا جان برای دلداریاش گفت: -نترس طوبی،شوکه شده،یکی دو ساعت دیگه حواسش سر جایش خواهد آمد.بچه ها گرسنه اند،شام نخوردند.یک چیزی بده بخورند و بخوابند..فردا صبح باید خودمان را برای خداحافظی با رامک نازنین مان آماده کنیم. عذرا خانم برخاست و گفت: -شا م من حاضر است.می روم بیاورم اینجا با هم بخوریم. آقا جان با خشمی آمیخته با نفرت،تشر زنان گفت: -لازم نکرده،زهر بخورند بهتر از شا م شماست.چرا نمیروید تنهایمان بگذارید تا به حال خودمان باشیم؟ غرور شکسته ی شیرین به صدا در آمد و خطاب به مادرش گفت: -مگر نشنیدید عمو جان چه گفت؟اینجا ماندن هم آنها را عذاب میدهد هم ما را.بیایید برویم. همین که آنها رفتند،صدای هق هق گریه تنها صدائی بود که سکوت را میشکست.پدرم با شانه های افتاده نگاهش را از پشت شیشه پنجره به بیرون عبور میداد و انتظار بازگشت رجبعلی را میکشید که به دنبال دعوت از اقوام برای شرکت در مراسم فردا رفته بود. شب یکه و تنها بدون طلب یاری از نور چراغ،سیاهی و ظلمات اش را در سطح حیاط و ایوان گسترده بود. هیچ کس به این خیال نبود تا در ایوان چراغی روشن کند،همه میگریستند به غیر از رودابه که در حالت نگاه و چهره ی مهبوتش،نه آثاری از غم بود و نه شادی.حتی به نظر نمیرسید هیچ حسی در وجودش باقی مانده باشد.