1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

جاده انتظار

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏15/4/11 در انجمن داستان

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    قسمت اول
    جاده هاي انتظار
    براي چندمين بار بود كه صداي پدر بلند مي شد:
    - حاضر شديد؟ اي بابا من نمي دونم برداشتن يه ساك و لباس پوشيدن چقدر معطلي داره؟ عجله كنيد
    مادر با صدايي بلند اما خونسرد گفت:
    - از بس داد و قال راه انداختي منم هول كردي يه كم حوصله كن تا ببينم چيزي رو از قلم ننداخته باشم
    پدر با ديدن دخترش لبخند پر از مهري زد و گفت:
    - چه عجب دختر گلم براي يك بار هم شده از مادرش زرنگ تر شده
    رويا با دلخوري گفت:
    - يعني تا حالا زرنگ نبودم ديگه دستت درد نكنه بابا!
    - شوخي كردم عزيز دلم ت و هميشه تو انجام كارات دقيق و منظم بودي فقط به مادرت بگو يه كم بجنبه باور كنيد به خاطر شما اين قدر هول مي زنم نمي خوام به گرما بخوريم
    در همين اثنا بود كه مادر در حالي كه بلند بلند به مش تقي باغمان خانه سفارش مي كرد نزد ان ها امد و امادگي خودش را براي راهي شدن اعلام كرد و در حالي كه قيافه حق به جانبي گرفته بود به شوهرش گفت
    - آ....آ... منم اومدم اقاي عجول
    مرد لبخندي به همسرش زد و گفت
    - .والله تمام عجله من محض خاطر شماهاست وقتي به گرماي كوير برخوردي متوجه عجله من مي شي
    و بعد براي گذاشتن ساك ها به سمت عقب ماشين رفت و در حاليك ه ساك ها را جابه جا مي كرد به مش تقي گفت
    - در نبود ما مراقب خونه و زندگي باش يه وقت هوس نكني بري خونه خاهرت و از اينجا غافل بموني
    مش تقي با اطمينان گفت
    - نه اقا خاطرتون جمع باشه مثل چشمهام زنديگتون رو حفظ مي كنم
    - زنده باشي مش تقي چيزي لازم نداري از تهران برات بخرم
    - نه اقا فقط مراقب خودتون و رويا خنم باشيد به خدا مي سپارمتون
    و دقايقي بعد مشين بنز سفيد رنگ اقاي دبيري در غباري كه از خود بر جا مي گذاشت محو شد و در پيچ كوچه ناپديد گرديد
    - بابا چي مي شد براي هميشه مي رفتيم تهران اخه اين جوري كه نمي شه شما سالي چند بار مجبوريد اين راه رو بريد و برگرديد براي قلبتون اصلا خوب نيست
    دتخترم خونه و زندگيم كار وب ارم از همه مهم تر زادگاهم رو رها كنم وبرم تهران كه چي؟
    مهري خانم همسر اقا جواد به جاي رويا جواب داد
    - آخه بابا نا سلامتي ما هم حقي داريم جنابعالي يا در سفر هستيد يا سر ساختمون هاتون يا تو شركت همه اش به فكر سود بيشتر و سرمايه بالاتري
    - عزيز دلم خانمم خودت خوب مي دوني كه تمام تلاشم براي رفاه و اسايش شماست
    پدر با گفتن اين جمله به بحث خانمه داد و مهري خانم براي عوض كردن حرف گفت:
    - اقا جواد به خدا از روي افسانه و بچه هاش خجالت مي كشم اين خونواده اون قدر با محبت و خونگرم هستند كه با محبتشون ادمو شرمنده مي كنند
    - خانم عزيز شرمنده دشمنت باشه من اون قدر براي فرهمند مايه گذاشتم كه با وجود همه خوش خدمتي هاش بازم به من بدهكاره اوني كه بايد شرمنده باشه اونه نه شما
    مهري خانم در حالي كه باد بزنش را از كيف دستي اش خارج مي كرد گفت:
    چقدر هوا گرمه كاش لااقل با هواپيما مي رفتيم اخه من نمي دونم سفر با ماشين اون هم تو اين جاده برهوت چه لطفي داره:؟
    آقا جواد خنده اي كرد و گفت
    - بله خانم حق داري شكايت كني اون وقت كه فرياد مي زدم عجله كنيد هوا گرم مي شه به خاطر همين غرغركردن ها بود
    مهري خانم در حالي كه به اطراف با بي ميلي نگاه مي كرد گفت
    - ادم از اين همه خشكي و كوير دلش مي گيره تمومي هم نداره
    - اي خانم شما كه غرغرو نبوديد بد نيست برا ي چند ساعتي هم كه شده از دنياي ماشيني و اتوماتيك وار خودمون بيرون بياييم و به عظمت و قدرت خدا پي ببريم مثلا تو دل همين به اصطلاح كوير زاينده رود چه صفايي به شهر اصفهان داده كه باعث شده لقب نصف جهان رو به خودش بگيره
    - نخير انگار اقا سخنران هم بودند و من خبر نداشتم
    رويا روي صندلي عقب ماشين به ظاهر خوابيده بود و چشم هايش را روي هم گذاشته بود از بحث و تبادل نظر پدر و مادرش چيزي متوجه نمي شد پرنده خيالش به دور دست ها سفر كرده بود. به ان روزهايي زندگي شون شور و هيجان داشت اما ناگهان چغذ شوم مرگ بر سر بام خانه شان لانه كرد و اهنگ رفتن سر داد و رامين تنها پسر خانواده و تنها برادرش را كه سه سال از او بزرگتر بود در چنگال خود گرفت و برد با ياد اوري خاطرات گذشته جوي اشك از گوشه چشمش روان شد دست به كيفش برد و عينگ سياهش را برداشت و روي چشم هايش قرار داد تا سياهي شيشه هاي ان چشم هاي باراني اش را از ديدن پدر و مادرش پنهان نگه داشت. با همين تصورات ارام ارام سرش به روي صندلي ماشين خم شد و به خابي ارام فرو رفت
    او دختري در اوج جواني بود و نوزدهمين بهار عمرش را پشت سر مي گذاشت دختري احساساتي و زودرنج كه به واسطه مرگ برادرش حساس تر از گذشته شده بود و همين باعث شده بود كه مادر و پدرش بيش از گذشته به او توجه كنند و ملاحظه رو حيات خاص او را بكنند چشم هايي عسلي رنگ و شفا دهاني خوش فرم و بيني سربالاي او تركيب زيبايي در چهره اش پديد اورده بود خرمن گيسوان خرمايي رنگش هر بيننده اي را وسوسه مي كرد كه محو تماشايش شود
    اقا جواد از اينه مقابلش تصوير زيباي و ما معصوم دخترش را تماشا مي كرد اهي از حسرت از سينه بيرون داد و در دل گفت اي كاش رامينم زنده بود او تمام سعي و تلاشش را مي كرد تا همسر و دخترش خاطره تلخ مرگ رامين را از ياد ببرند به خوبي مي دانست كه رويا بيش از خودش و همسرش ضربه ديده. رامين نه تنها برادر بلكه دوست صميمي و همدم دخترش بود ريا به شدت به رامين وابسته بود رامين در تمام لحظات زندگيشان همراز رويا بود و مدت ها طول مي كشيد تا دخترش توانست مرگ برادر را باور كند و با وضع پيش امده كنار بيايد
    بيچاره مادرش مجبور بود به خاطر روحيه او يا به عبارتي تنها فرزندش كمتر ناله و فغان سر دهد و هميشه در خلوت و سكوت خود براي عزيز از دست رفته اش گريه كند كه البته اين ها از ديد رويا مخفي نمي ماند و همين باعث مي شد كه او به خاطر مادرش هم كه شده خود را سر حال نشان داده و حفظ ظاهر كند تا دلواپسي مادرش را كمتر كند
    اقاي دبيري پدر رويا مردي با نفوذ و زرنگ بود كه با تلاش بي وقفه اش توانسته بود ثروت زيادي را از ان خود كند شريكش هم با تدابير او در كار ساختمان سازي از اين ثروت بهره نمانده بود اينك اقاي دبيري براي حل پاره اي از مسائل و مشكلات كاري هب ه مراه خانواده اش راهي تهران منزل فرهمند شريكش شده بود ب
    با شنيدن صداي بوق شيدا دوان دوان خودش را به حياط رساند و با شوق فراوان رويا را در اغوش كشيد و در حالي كه او را برانداز مي كرد با خ نده گفت
    - هي تو دختر تو شيراز چه خبره كه هر بار كه تو مياي از دفعه قبل خوشگل تر مي شي باور كن اگه بدونم اب و هواي شيراز با من هم سازگاري داره حتما با شما ميام اونجا
    - چي مي گي دختر خودت رو دست كم نگير من مطمئنم كه همين حالا چند تا عاشق سينه چاك داري اگه بيشتر از اين خوشگل بشي كار دست پسراي مردم مي دي
    شيدا دوباره او را در اغوش كشيد و با شادي زايدالوصفي گفت
    - نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود
    رويا با تبسمي شيرين گفت
    - منم همين طور فقط به خاطر ديدن تو بود كه حاضر شدم اين مسير كسل كننده رو تحمل كنم
    - فداي توست خوبم الا ن مي ريم بالا تو اتاق من تا يه دوش بگيري منم برات شربت خنك اماده مي كنم
    و بعد هر دو همچون كودكان جست و خيزكنان از پله ها بالا رفتند رويا پس از اين كه دوشي گرفت و لباس راحتي به تن كرد روي تخت دراز كشيد و گفت
    - عجب دوش به موقعي بود حسابي سر حال اومدم
    و بعد در حالي كه كاملا به سمت شيدا مي چيرخيد ادامه داد:
    - خب حالا سراپا گوشم شيدا خانم تعريف كن ببينم چه كردي با درسهات
    اي همچين بگي نگي تموم شد راحت شدم تو چي؟
    - منم مثل تو
    - دانشگاه چي خيال رفتن داري يا ن ه
    - اره بابا بيچاره پدرم كلي برام برنامه چيدا
    - اه . بازم درس
    - مثل اين كه تو راه بهتري بلدي
    - اره چه جورم هم از درس خوندن راحت مي شي و هم به دل جوون هاي بدبخت رحمي مي كني اونها رو از بلاتكليفي نجات مي دي
    - يعني چي
    - اي بابا چقدر گيجي دختر يعني خونه بخت بهترين و بي دردسرترين راه حله
    - تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نمي بره
    شيدا اهي طنز گونه كشيد و با تاسفي ساختگي گفت:
    - دست رو دلم نذار كه خونه د اگه من بر و روي تو رو داشتم كه دست دست نمي كردم.
    ( ادامه دارد....)
     
  2. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت دوم
    شيدا اهي طنز گونه كشيد و با تاسفي ساختگي گفت:
    - دست رو دلم نذار كه خونه د اگه من بر و روي تو رو داشتم كه دست دست نمي كردم.
    رويا با تعجب گفت:
    - مزخرف نگو يعني اگه فرصت ازدواج برات پيش بياد قبول مي كني؟
    شيدا خنده اي كرد و گفت:
    - نه بابا من غلط كنم شوخي كردم دختر به قول بابا پيش به سوي ترقي تحصيلات رو كه ادامه بدي و بيشتر بدوني خوب طبيعتا بهتر مي توني مرد زندگيت رو بشناسي
    - آخي خيالم راحت شد كم كم داشت هول برم مي داشت
    - واه واه چه حسود مگه مي خواستم خواستگاراي تو رو قاپ بزنم
    در همين لحظه بود كه صداي احسان از پشت در بلند شد كه به شوخي مي گفت
    - اجازه شرفيابي مي خوام
    شيدا گفت
    - بازم اين احسان چشمش به تو افتاد و ادبش گل كرد
    احسان در حالي كه ضربه اي به در مي زد در را باز كرد و وارد اتاق شد به محض ديدن رويا گفت
    - به چشم ما به جمال شما روشن خيلي خيلي خوش اومدين
    رويا در حاليك ه سعي مي كرد جلوي خنده اش را بگيرد گفت
    - ما كه هميشه مزاحم هستيم شما لطف داريد
    احسان با همان حالت گفت
    - د نشد خانم شما نه تنها مزاحم نيستيد بلكه مراحم اين خونه....
    دست راستش را روي سمت چپ سينه اش قرار داد و ادامه داد
    - و اين خونه هستيد
    رويا از فرط خجالت سرخ شد و سر به زير انداخت وشيدا هم به حرف هاي برادرش خنديد احسان رو به شيدا كرد و گفت
    - شيدا خانم نمي خواي دوستت رو به شام دعوت كني طفلك از فرط گرسنگي رنگش عوض شده نيگاه كن تو رو خدا اخه تو كي مي خواي اين چيزها رو بفهمي
    به سوي رويا برگشت و گفت
    - لطفا تشريف بياريد براي شام همه منتظر شما هستند اين شيدا كه ادب و نزاكت رو فراموش كرده
    شيدا گفت
    - اين همه مزه پروني فقط براي اينه كه بياييم براي شام؟ خب اين رو از اول بگو رويا جان اگه به اين پسر اجازه بدي تا صبح برات يه ريز حرف مي زنه
    اجسان در جواب شيدا گفت:
    - شيدا جان ممنونم از حسن تعريفت ادم يه خواهر گل مثل تو داشته باشه احتياجي به لشگر و سپاه دشمن نداره عزيزم
    شيدا و رويا تحت تاثير حرف هاي احسان خنديدند در حين خارج شدن از اتاق رويا به شيدا گفت
    - خوش به حالت شيدا بهت حسوديم مي شه نمي دوني وجود يه برادر خوب تا چه اندازه براي يه خواهر با ارزشه
    احسان به محض شنيدن حرف هاي رويا خودش را به انها رساند و گفت:
    - الهي بميرم براي دلتون رويا خانم چرا حسودي؟ برادر چه قابلي داره ، شما نوكر بخوا ، چاكر بخواه اصلا مي دوني چيه اين شيدا هيچ وقت ميونه خوبي با من نداشته همون داداش اميرش براش كفايت مي كنه از اين به بعد من خودم در بست در اختيارتونم برادر كه چيزي نيست من مخلصتونم ديگه حسودي اين دختره رو نكني ها خدا به دور مردم حسرت چه چيزهايي رو مي خورند ، برادر!!
    رويا و شيدا از شيرين زباني هاي احسان غش غش مي خنديدند. هر سه خنده كنان سر ميز شام نشستند
    موقع خوردن غذا مهري خانم سراغ امير را از افسانه مادرش گرفت. افسانه در حالي كه با دستمال دور دهانش را پاك مي كرد گفت
    - اي خواهر امان از دست اين بچه ها امير تمام هوش و حواسش به كارشه شب ها تا دير وقت شركت مي مونه تا وقتي درس مي خوند سرش به كتاب هاش بند بود از وقتي هم كه درسش تموم شده خودش رو پاك غرق كار كرده هر چي اين احسان خوش گذرون و بذله گوئه در عوض امير كم حرف و سرش تو لاك خودشه
    مهري خانم در حالي كه از نگاهش حسرت مي باريد گفت
    - همين كه هر دو سلامتند و مشغول به كار خودشون هستند به عالمي مي ارزه خدا برات حفظشون كنه امير هم اگه زن بگيره و بره سر خونه زندگيش از اين حالت بيرون مي ياد
    افسانه خانم گفت
    - جرات دارم پيش امير حرف از زن و ازدواج بزنم داد و اقلي راه مي اندازه كه بيا و ببين. مي گه شما كاري به كارمن نداشته باشيد كاشكي يه كم از روحيه احسان رو امير داشت
    - نا شكري نكن هر كسي خصوصيات خاص خودش رو داره قرار نيست كه همه مثل هم باشند
    بعد از صرف شام مادرها مشغول جمع كردن ميز شدند اقايان نيز طبق معمول گوشه اي دنج از سالن را انتخاب كردند و مشغول بازي شطرنج شدند رويا و شيدا هم به اتاقشان رفتند رويا سرگرم تماشاي البوم عكس بود كه شيدا گفت
    - حوصله ام سر رفت دختر تا كي بشينم و بروبر نگات كنم؟
    - مي گي چكار كنم؟ بفرما اينم البوم از خيرش گذشتم تو تعريف كن من گوش مي كنم
    شيدا در حالي كه دست هايش را زير چانه قفل كرده بود گفت
    - اگه گفتي الان چي حال مي ده؟ اين سكوت هواي خب شب پر از ستاره من تو بازم نفهميدي؟
    - چيه نكنه باز دلت هواي ساز كرده
    - قربون دختر چيز فهم پاشو بريم تو حياط دلم براي شنيدن ناله سات يه ذره شده
    و با گفتن اين حرف دست رويا را كشيد و او را وادار به برخاستن كرد منزل فرهمند در يكي از شمالي ترين خيابان هاي تهران قرار داشت . ويلايي هزار و پانصد متري واقع در يك كوچه بن بست بناي اين ويلا در انتها قرار داشت كه باغي سرسبز مقابل ان را فرا گرفته بود درختان كهنسال زيبا و بلند قامت اطراف باغ را احاطه كرده بودند قسمت مياني توسط سنگ چين به دو بخش تقسيم مي شد كنار سنگ چين ها گل هاي رز ارغواني و سفيد رنگ تركيب زيبايي را به وجود اورده بودند درخت بيد مجنون كهنسال نزديك استخر با وجود قدمت زياد با تمام وجود سعي در قد علم كردن داشت گويي مي خواست وانمود كند هنوز هم مي تواند ماواي دل جوانان عاشق و عشاق بي قرار باشد بناي ساختمان توسط چندين پلكان عريض و كوتاه از صحن حياط فاصله گرفته بود
    دختران جوان هنگام پايين امدن از پلكان همراه با روشن شدن چراغهاي درون باغ به وجد امدند و با خوشحالي درخت بيد را نشانه گرفتند و به سوي ان رفتند رويا در هر شرايطي مراقب يادگار رامين بود ويلون. او هديه اي از جانب رامين بود و همين امر موجب شده بود كه رويا هميشه ان را با خودش داشته باشد و از ان همچون شي گرانبها محافظت كند
    هنگام نواختن سازش در اثر انعكاس نور مهتاب خرمن گيسوانش جذابتر و درخشان تر شده بود چهره اش رنگ مهتاب گرفته بود و از نظر شيدا واقعا همچون تابلويي زيبا شده بود هر دو تحت تاثير صداي ساز غرق افكاري جداگانه شده بودند
    با تمام شدن اهنگ شيدا نتوانست خودش را كنترل كند و گفت
    - دختر تو واقعا معركه اي
    رويا ساز را گوشه اي از تخت گذاشت و گفت
    - نه خير تو ديگه دراي زيادي منو لوس مي كني
    صدايي از پشت سر انها بلند شد كه باعث شد هر دو به عقب نگاه كنند
    - شيدا راست مي گه معركه ست واقعا معركه ست
    شيدا امير را ديد كه در چند قدمي ان ها ايستاده بود با شيطنت گفت
    - داداش امير خودش معركه است يا سازش
    امير كمي دستپاچه شد و خيلي سريع به خودش مسلط شد و قيافه اي جدي به خود گرفت و گفت
    - خب معلومه سازش
    و بدون ان كه مجال احوالپرسي به رويا بدهد از ان ها فاصله گرفت و رفت
    شيدا شانه اش را با بي تفاوتي بالا انداخت و گفت
    - ناراحت نشو رويا جون امير ديگه، كاريش نمي شه كرد. هميشه همين طور سرد و بي تفاوت بازم همين كه از صداي سازت تعريف كرده جاي بسي تعجبه كلي صميميت و مهمون نوازي به خرج داد .
    ان شب هر دو دختر تا ديروقت بيدار بودند و از هر دري گفتند و ساعت ها با هم درد دل كردند در اخر سر هم هر يك از خستگي گوشه اي از اتاق خوابشان برد
    امير به علت دير امدنش به خانه فرصت خوش امدگويي به پدر و مادر رويا را نيافت صبح زود بعد پس از اين كه صبحانه را در كنار ميهمانهايشان صرف كرد عزم رفتن كرد افسانه خانم در حالي كه نگاهي سرشار از تحسين به امير مي كرد گفت
    - چه عجب امروز افتخار دادي و صبحانه رو كنارمون موندي
    امير با چهره اي ارام و موقر گفت
    - براي عرض ادب خدمت خانم و اقاي دبيري لازم بود ديشب فرصت احوالپرسي نشد. خب اگه كاري با من نداريد برم شركت
    - برو پسرم خدا به همراهت
    امير خطاب به مهري خانم گفت
    - خب با اجازه تون من مي رم سر كار خوشحالم از اين كه شما رو اينجا مي بينم اميدوارم كه اينجا رو مثل خونه خودتون بدونيد و راحت باشيد
    مهري خانم با نگاهي پر از حسرت و محبت گفت
    - ممنونم پسرم شما هميشه به ما لطف داشتيد و داريد
    احسان طي مدتي كه رويا مهمانشان بود تقريبا بيشتر فرصتش را در خانه مي گذراند معمولا پس از تمام شدن ساعات درسي اش خودش را به خانه مي رساند و دخترها را براي گردش و تفريح يا احيانا خريد به بيرون از منزل مي برد هر از گاهي هديه اي هم براي رويا مي خريد و به اين ترتيب محبتش را خالصانه معطوف او و خا نواده اش مي كرد
    او علنا مي ديد كه امير از صحبت كردن با او مي گريزد و هر بار نگاهش ناخواسته با نگاه او تلاقي مي كرد امير سريع از او رو بر مي گرداند رويا خيلي مايل بود بداند پشت اين چهره بي تفاوت و سرد چه افكاري در سر اين جوان مي گذرد كه از همه دوري مي كند
    پس از 6 روز مشكل كاري و مالي دبيري و فرهمند هم با مداخله مهندسين خبره و ارقام ميليوني حل شد و دبيري به همراه خانواده اش در برابر مخالفت هاي شيدا و مادرش كه اصرار داشتند بيشتر در تهران بمانند انجا را ترك كردند و راهي شهر خودشان شدند

    ( ادامه دارد....)


     
  3. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت سوم
    رويا پس از دوازده سال تحصيل توانسته بود با نمرات عالي مدرك ديپلم را بگيرد و حال تصميم داشت كه به درسش ادامه دهد . امتحان كنكور نزديك بود و او بيشتر وقتش را صرف خواندن كتابهاي درسي و جزوه هاي كنكور مي كرد
    ان روز طبق معمول در اتاقش مشغول مطالعه بود كه ناگاه يادش امد تعدادي از جزوه هاي درسي اش نزد پروانه دوستش جا مانده سريع از جا برخاست لباسش را به تن كرد و از اتاقش بيرون امد
    - مامان.... مامان كجايي؟
    - چه خبره؟ تو اشپزخانه ام
    - مامان من يه سر مي رم خونه پروانه زود برمي گردم
    - چه با عجله اتفاقي افتاده
    - نه بابا جزوه هام دستش مونده
    - باشه برو ولي زود برگرت شب مهمون داريم دائيت با زنش ميان اينجا
    - چشم مامان جون زود بر مي گردم
    تا خانه پروانه دوستش را ه تقريبا زيادي بود مجبور شد با تاكسي برود و برگردد هنگام بازگشت وجود ترافيك باعث شد نيمي از راه را پياده طي كند و همين امر موجب شد كمي دير به خانه برسد
    وقتي مادرش را در خانه نيافت به اشپزخانه رفت كبري خانم همسر باغبان خانه شان را ديد كه مشغول سرخ كردن تكه هاي زعفراني مرغ بود كبري خانم با ديدن رويا لبخندي پر مهر زد و گفت
    - مادر جون دير كردي دلم شور افتاد
    رويا در حالي كه تكه اي از مرغ سرخ شده را بر مي داشت گفت
    - خيابونها شلوغ بود مجبور شدم نصف بيشتر راه رو پياده برگردم راستي مامان كو
    - يه تك پا رفته خونه همسايه حلوا مي پزن الان ديگه مياد
    - ننه كبري مي خواي كمكت كنم
    - نه مادر جون تو برو به كارهات برس همين كه درسهات رو بخوني شاهكار كردي برو مادر بيا اين سيب زميني ها رو ببر تو اتاقت بخور تازه سرخ كردم مزه مي ده بخور تا جون داشته باشي درس بخوني
    رويا در حاليك ه گونه پيرزن را مي بوسيد ظرف را از دست او گرفت و گفت:
    - دستت درد نكنه قول مي دم اون قدر درس بخونم تا بالاخره يه روز دكتر بشم و بتونم پاهاي تو رو مداوا كنم تا اين قدر از پا درد ننالي
    - پير شي الهي دخترم
    رويا به اتاقش رفت جزوه هايش را روي ميز تحريرش گذاشت مشغول عوض كردن لباسش بود كه صداي تلفن بلند شد با بي ميلي گوشي را برداشت
    - سلام به دختر عمه عزيزم
    - سلام سعيد تويي؟
    - انگار بد موقع مزاحم شدم
    - نه اين چه حرفيه؟ تازه از بيرون اومدم كمي خسته ام خب چطوري خوبي؟
    - اي به مرحمت شما خوبيم چه خبرا با درس و كنكور چه مي كني
    - هيچي فعلا داريم الكي مي خونيم تا شانس چي باشه
    - من مطمئنم كه تو موفق مي شي شك ندارم
    - ممنونم سعيد تو هميشه ا دمو دلگرم مي كني
    - راستي رويا مامان و بچه ها هنوز نيومدند
    - قراره بيان ولي هنوز نرسيدند تو چي مگه قرار نيست تو هم بياي؟
    - چرا البته اگه كسي ما رو دعوت كنه
    - خودتو لوس نكن پاشو بيا
    - چشم دختر عمه جان
    - پس فعلا خداحافظ منتظرتيم
    سعيد با سرمستي خنديد و گفت
    - به اميد ديدار دختر عمه جان
    رويا با قطع ارتباط روي تخت دراز كشيد و ناخواسته خوابش برد با سر و صداي بچه ها از خواب پريد و متوجه شد مهمان هايشان امده اند مقابل اينه ايستاد كمي سر و وضعش را مرتب كرد و براي خوش امدگويي به انها از اتاقش خارج شد
    دائي منصور مرد كاردان و با تدبيري بود و در عين حال با نشاط خوش مشرب رويا به خوبي از علاقه و محبت دائيش نسبت به خود و مادرش مطلع بود دايي منصور براي مادرش نه تنها برادر بلكه نقش پدر و بهترين مشاور در تمام زمينه ها را داشت او در طي سال ها گذشته با درايت فراوان توانسته بود كاسبي اش را در زمينه فرش و گليم توسعه دهد مخصوصا با پا به عرصه گذاشتن سعيد پسرش كه اكنون جواني رعنا و فهميم شده بود انرژي كاري او ند برابر گشته و همين امر باعث شده بود كه روز به روز پله هاي ترقي را طي كند
    رويا با ديدن دايي كه روي مبلي كنار همسرش لميده بود لبخندي زد و با مهرباني نزد انها رفت
    - سلام دايي چطوري دخترم به به ببين خانم دختر به زيبايي دختر خواهرم تو فاميل پيدا مي شه؟
    زن دايي باجديت گفت
    - نه والله
    و بعد رويا را سخت در اغوش كشيد رويا پس از كمي خوش و بش با زن دايي و دايي براي اوردن ميوه به اشپزخانه رفت زن دايي نگاهي پر تحسين و خريدارانه به قد و بالاي او انداخت و به شوهرش گفت
    - الحق كه برازنده سعيد منه
    منصور به ارامي گفت
    - عجله نكن خانم هر چي قسمت باشه همون مي شه
    در همين حال رويا در حالي كه ظرف ميوه را در دست داشت به همراه مادرش نزد ان ها برگشت
    پس از پذيرايي از مهمانها رويا به اشاره زن دائيش ميان او و دايي منصور نشست ان ها حين خوردن ميوه از هر دري صحبت مي كردند زن دايي در حاليك ه مشغول پوست گرفتن خياري بود رو به رويا كرد و گفت:
    - رويا جان تو براي اينده ات چه تصميمي داري؟
    - فعلا هيچي اگه خدا بخواد و بتونم موفق بشم و برم دانشگاه كه تكليفم روشنه در غير اين صورت هر چه پيش آيد خوش ايد
    زن دايي لبخند موذيانه اي زد و گفت:
    - يعني اگر يه خواستگار خوب و پر و پا قرص هم اومد خوش امد؟
    رويا كه از اين كنايه زن دايي خوشش نيامده بود در حالي كه حفظ ظاهر مي كرد گفت
    - فعلا تا زماني كه تكليف دانشگاهم روشن نشده هيچ خيالي در اين باره ندارم
    زن دايي گفت:
    - اومدي و نسازي دختر جون تو خونه شوهر مگه نمي شه درس خوند
    رويا از جواب دادن به او طفره رفت دلش مي خواست هر طور شده موضوع بحث را عوض كند اما انگار زن دايي دست بردار نبود دايي منصور كه تا ان لحظه ساكت بود و به گفتگوي ان ها گوش مي كرد
    - اي بابا خانم جان حالا مگه چه خبره كه شما اين قدر پافشاري مي كنيد رويا دختر خوب و فهميده ايه من مطمئنم كه اگر وقتش برسه و خودش صلاح بدونه با اين مورد هم كنار مي ياد
    در همين موقع صداي زنگ در خانه بلند شد رويا براي فرار از جو انها سريع از جا برخاست و گفت
    - من جواب مي دم
    پس از چند دقيقه او به همراه سعيد وارد سالن پذيرايي شدند زن دايي منصور با ديدن ان ها خنديد و گفت
    - سعيد جون مادر تو از كجا فهميدي ما اينجا هستيم؟
    - از طريق دختر عمه
    زن دايي هوم بلندي كشيد و نگاه معني داري به رويا كرد رويا براي فرار از نگاه ها و بحث هاي تكراري زن دايي به اشپزخانه رفت
    سر ميز شام همه مشغول غذا خوردن بودند كه دوباره زن دايي موضوع ازدواج را پيش كشيد ان قدر ادامه داد تا كم كم چهره رويا در هم رفت و با دلخوري ميز شام را ترك كرد و به اتاقش رفت
    سعيد كه به خوبي متوجه دلخوري رويا شده بود از جا برخاست و گفت
    - با اجازه تون من برم با رويا صحبت كنم فكر مي كنم از دست مامان ناراحت شد
    مادرش اخمي كرد و گفت
    - بالاخره بايد تكليف تو روشن بشه يا نه
    - اگه مشكل شما موضوع ازدواج منه پس اجازه بديد خودم حلش مي كنم در ثاني من هنوز امادگي ندارم مادر جان من بايد اول دوره سربازي رو تموم كنم بعد فكر ازدواج كردن باشم
    ور حالي كه كلمات اخرش را با عصبانيت مي گفت از ان جا دور شد و به سمت اتاق رويا رفت كمي پشت در اتاق او مكث كرد اما وقتي چيزي به جز سكوت نشنيد تقه اي به در زد
    مامان اينجا هم راحتم نمي گذاري تو رو خدا دست از سرم برداريد
    سعيد با مهرباني جواب داد
    - رويا منم اجازه هست بيام تو
    رويا در حالي كه چهره اش كاملا در هم بود در را به روي او باز كرد و او را تعارف به نشستن كرد سعيد با همان لحن مهربان هميشگي گفت
    - اومدم تا بدون دخالت اونها باهات حرف بزنم البته اگه ناراحت نمي شي
    رويا با تكان دادن سرش به طرفين به او فهماند از زن دايي ناراحت است
    سعيد بار ديگر به حرف امد و گفت
    - ببين رويا من مي خوام بدونم موضوع چيه علت ناراحتي و دلخوري تو از چيه البته قبول دارم كه مادرم خيلي تند رفته اما خوب اون هم يه مادره و يه دنيا ارزو براي پسرش داره كه البته همه اينها به شرط رضايت توئه
    رويا گفت
    - از حرف هاي اون ها خسته شدم
    - - از حرف هاي اون ها خسته شدي يا اين كه اصلا دلت نمي خواد راجع به اون ها و حرفهاشون فكر كني
    رويا سكوت كرد و چيزي نگفت سعيد گفت:
    - ببين رويا من قصد ازار تو رو ندارم لا اقل به اين سوالم به صراحت جواب بده مطمئن باش بهت قول مي دم كه اگه جوابمو بدي ديگه نمي ذارم هيچ كس راجع به اين موضوع جتي ازت سوالي بپرسه
    رويا نگاهي به او كرد و گفت
    - باشه بپرس
    - منو ببخش اما بايد بدونم برام مهمه كه بدونم تو ...تو... اصلا به من علاقه داري اينو بدون همون قدر كه وجودت برام عزيز و با ارزشه خواسته هات هم برام مهمه هر تصميم و نظري كه داشته باشي برام محترمه چون در هر صورت تو دختر عمه ام هستي و خودت مي دوني كه چقدر برام عزيزي
    رويا تحت تاثير حرف هاي سعيد قرار گرفته بود بغض گلويش را مي فشرد چطور مي توانست به او حالي كند سعيد را نه به عنوان همسر بلكه هميشه به چشم برادر نگاه كرده و دوستش داشته از اين كه مجبور بود حقايق را بگويد دلش گرفت و ناخواسته اشك هايش را سرازير كرد. سعيد حاضر بود سخت ترين شرايط را تحمل كند اما اين تابلوي نفيس را گريان نبيند سعيد با ديدن اين حالت رويا سخت بر اشفت و گفت
    - رويا من منظوري نداشتم باور كن فقط مي خواستم تكليف هر دومون رو معلوم كنم تا ديگرر كمتر اون ها با حرف هاشون باعث ناراحتيت بشن
    و بعد با ناراحتي از جا برخاست و به سمت در اتاق رفت تا او را تنها بگذارد اما با صداي رويا ايستاد
    -سعيد بمون مگه نمي خواي جواب سوالت رو بشنوي پس گوش كن من چطور مي تونم كسي رو كه هميشه حامي من بوده كسي رو كه هميشه به من احترام گذاشته كسي رو كه هميشه براش عزيز بودم كسي رو كه بعد از رفتن رامين سعي مي كرد جاي خالي او را برام پر كنه كسي رو كه طوري رفتار كرد كه خودم رو محرمش و اونو محرم خودم دونستم من چطور مي تونم تو رو دوست نداشته باشم تو تو برادر مني تو رامين مني خودت خواستي نخواستي؟ همه گناه ها رو گردن من نگذار خودت هم مقصري يادته مي گفتي همه توقعاتي كه از رامين داشتي از من داشته باش يادته؟ چطور م تونم به اون هايي كه اون بيرون نشستند حالي كنم كه من سعيد رو اندازه جونم دوست دارم چون تنها برادرمه سعيد اونا مي فهمن من چي مي گم يا نه ؟ كاشكي هر روز نمي اومدي اينجا كاشكي تو درسهام كمكم نمي كردي كاشكي وقتي كه ويلونم خراب شد يادگار رامينو مي گم نمي گفتي غصه نخور رامين نيست ولي من هستم. مثل رامين بدون كاشكي نمي گفتي كاشكي نگاهت اين قدر محرم نبود...
    شعسد احساس تنفر كرد : لعنت به من چه اشتباهي كردم چرا با اين در خواستم اين دختر معصوم رو ازار دادم ... هاج و واج مانده بود سعي كرد بر اعصابش مسلط شود براي فهم اين موضوع احتياج به زمان داشت اما دلش نمي امد بيش از اين او را كه خالصانه دوستش مي داشت بيازارد . ده دقيقه اي گذشت تا اين كه نگاهش رنگ ديگري گرفت ميان خنده و شوخي گفت
    - بلند شو بلند شو دختر اشكات رو پاك كن ببينم كسي به تو نگفته يه برادر طاقت ديدن اشك هاي خواهرش رو نداره
    - اصلا دلم نمي خواد رابطه مامان با دايي و زن دايي به هم بخوره
    سعيد با جديت جواب داد:
    - بهت قول مي دم كه نمي گذارم هيچ اتفاقي بيفته.... حالا مي تونم يه اعترافي بكنم
    - خب اره بگو
    - هيچ مي دوني كه من خوشگل ترين خواهر دنيا رو دارم يادم باشه تو رو با خودم خواستگاري نبرم چون از همون روز اول سر تو با زنم دعوام مي شه
    رويا خنده شيريني كرد وگفت:
    - امان از دست تو در هيچ شرايطي دست از شوخي كردن بر نمي داري.
    (ادامه دارد.....)
     
  4. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت چهارم
    سعيد در اتاق را گشود و گفت
    - بريم بايد به همه بگم كه ديگه نبايد خواهر منو ناراحت كنند هر دو خنده كنان دست در دست يكديگر وارد سالن شدند بقيه كه انها را خندان و دست در دست هم ديدند به خيال اين كه به توافق رسيده و خود مشكلشان را حل كردند شروع به كف زدن كردند مادر سعيد كه از خوشحالي روي پاهايش بند نبود كل مي كشيد سعيد دست هايش را بالا برد و ان ها را وادار به سكود كرد . و گفت
    - - رويا از اول هم مثل مرجان بوده از حالا به بعد هم خواهرم خواهد ماند دلم نمي خواد هيچ كس راجع به اين قضيه باز خواست يا سوالي بكنه فقط بدونيد اين نظر هر دوي ماست
    و بعد خطاب به مادرش گفت
    - مامان يادته روزي كه رامين رو به خاك سپرديم چقدر براي از دست دادنش غصه خوردي و گريه مي كردي يادته هميشه وقتي عمه و رويا رو مي ديدي مي گفتي اي كاش بشه يه جوري اين ها را شاد كرد حالا كاري نكن كه يك بار ديگه رويا رو بي برادر كني
    مهري خانم تحت تاثير گفته هاي سعيد به گريه افتاد و رويا را در آغوش كشيد منصور پدر سعيد كه از اين همه فهم و شعور پرش به خودش مي باليد اشك شوق به چشم هايش نشست زن دايي كه برق خوشحالي ور ضايت را در چهره سعيد مي ديد .
    همه ان ها مي دانستند غم مرگ رامين تا چه اندازه در روحيه رويا تاثير گذار بوده مدت ها بيمار و بستري شده بود به همين خاطر بود كه دركش مي كردند و به او اجازه تصميم گيرري مي دادند شايد اگر اين اتفاق براي رامين نمي افتاد و او از ميان انها نمي رفت سعيد به راحتي با خواسته رويا كنار نمي امد و بزرگ ترها هم ميدان را براي تاختن رويا وسيع و هموار نمي كردند
    از ان شب به بعد كسي سوالي از انها نپرسيد و انها هم به كسي توضيحي ندادند هر دو به روال عادي زندگيشان ادامه دادند
    رويا تمام وقتش را صرف خواندن جزوه هاي كنكور ميك رد براي رسيدن به هدفش از هيچ كوششي دريغ نمي كرد هر چه به روز امتحان كنكور نزديك مي شد به شدت هيجان و اضطراب او هم افزوده مي شد
    روز قبل از امتحان را به شاهچراغ رفت ساعتي را در انجا ماند اين زيارت باعث شد احساس خوشايندي به او دست دهد احساس مي كرد سبك شده فرداي ان روز با دلي اميدوار و روشن به سر جلسه امتحان رفت
    تمام روزهاي پردغدغه و اضطراب سپري شد و روز اعلام نتايج فرا رسيد تمام شب را از فرط هيجان و فكر و خيال خوابش نمي برد نصيحت هاي مادر هم كارساز نبود صبح در حاليك ه چشم هايش از بي خوابي قرمز شده بود از اتاقش بيرون امد به اصرار مادرش دوش گرمي گرفت و سر ميز صبحانه امد با بي ميلي چند لقمه خورد و از جا برخاست تا براي بيرون رفتن اماده شود هنوز به اتاقش نرسيده بود كه صداي زنگ در خانه بلند شد با تعجب به مادرش نگريست و گفت
    - اول صبح كيه
    - چي بگم حتما پدرته
    رويا با ترديد به سمت ايفون رفت و گوشي را برداشت لحظه اي بعد قيافه اش در هم رفت
    - كي بود؟
    با بي حوصله گي پاسخ داد
    - سعيده!
    و بعد بي تفاوت به اتاقش رفت و در را بست به هيچ وجه حوصله كسي را نداشت دلهره تمام وجودش را گرفته بود پس از اماده شدن از اتاق بيرون امد و با چهره خندان سعيد روبرو شد
    - سلام رويا خانم چه صبح دل انگيزي
    سلام چطوري؟ اره والله خيلي دل انگيزه
    چيه اول صبح دلخور و دمغي اتفاقي افتاده؟
    سر به سرم نذار سعيد اصلا حوصله ندارم
    اي بابا مگه من چي گفتم؟
    مامان من ديگه مي رم مي ترسم دير بشه
    سعيد گفت
    - جايي مي ري ابجي جان؟
    - يعني تو نمي دوني كجا ميرم واقعا كه
    - مي خواي منم باهات بيام
    - نه دوست دارم تنها باشم
    - باشه برو به سلامت اما مهم تر از كار تو خبر منه نمي خواي بشنوي
    - نه بعدا اومدم خونه مامان برام تعريف مي كنه
    سعيد كه بيشتر از اين دلش نيامد او را اذيت كنه گفت
    - حتي اگه راجع به نتايج كنكور هم باشه نمي خواي بشنوي
    - واي سعيد چقدر اديتم مي كني مي دوني اعصابم به هم ريخته است ها!!!
    مادر رويا كه تا ان لحظه ساكت نشسته بود خنديد و گفت
    - سعيد من بگم يا خودت مي گي؟
    - شما كه جون به سرم كرديد حرف بزنيد چي شده؟
    سعيد دستش را از پشت كمرش بيرون اورد و روزنامه اي را كه در دستش بود به سوي رويا گرفت و گفت
    - تو قبول شدي رويا بهت تبريك مي گم
    رويا بهت زده او را تماشا مي كرد با ناباوري به مادرش نگاه كرد وقتي نگاه خندان مادر و دست هاي لرزان سعيد را كه از خوشحالي تكان مي خورد ديد فرياد كشيد
    - جدي مي گي سعيد ؟
    سعيد با انگشتش اسمي را كه با خودكار فرمز علامت زده بود نشان داد و گفت
    - ببين اينم اسمت رويا دبيري نام پدر جواد
    رويا اسمش را در روزنامه خواند از خوشحالي نمي دانست چه كند بين خنده و گريه خودش را در اغوش مادر رها كرد كمي بعد با كلمات بريده بريده در حالي كه سعي مي كرد گريه اش را كنترل كند به سعيد گفت
    - سعيد ازت ممنونم راستش باورم نمي شه تو بهترين خبر...رو برام اوردي
    سعيد نگاه گرمش را به صورت او پاشيد و گفت
    - سرنوشت خواهرم برام مهمه منم مثل مادر و پدرت نگران بودم اين بود كه صبح زود رفتن و اولين روزنامه رو گرفتم خوشحالم از اين كه شاد شدي
    - سعيد از اين كه باهات بد برخورد كردم معذرت مي خوام كلافه بودم
    - اشكالي نداره دختر پاشو برو يه اب به سر و صورتت بزن عمه بايد يه ناهار خوب و مفصل اماده كنه تو هم تا اون موقع برو استراحت كن چشمات از بي خوابي سرخ شده
    رويا گفت:
    - اول بايد به پدر خبر بدم مطمئنم كه خيلي خوشحال مي شه
    به اين ترتيب رويا سد اول را شكست و وارد مرحله جديدي از زندگي اش شد.
    اقاي دبيري در صدد برپايي يك جشن مفصل بود در اين ميان تنها موضوعي كه باعث نگراني پدر و مادر رويا شده بود قبولي او در تهران بود كه خاطر ان ها را مغشوش مي ساخت
    دوستان رويا فاميل ها و اشنايان همه به جشن دعوت شده بودند خانواده فرهمند چند روزي زودتر از موعد به شيراز امده و با ستقبال گرم و پر شور خانواده دبيري مواجه شدند احسان با هزاران كلك توانسته بود مرخصي يك هفته اي بگيرد ديدار با رويا را به عقب افتادن دروسش ترجيح مي داد
    دو روز از امدن انها به شيراز مي گذشت كه مهري خانم با كلي معذرت خواهي و شرمندگي به همراه رويا و همسرش به عيادت يكي از اقوام نزديكشان رفتند احسان هم اين فرصت را عنيمت شمرد و نزد پدر و مادرش كه در ايوان خانه نشسته بودند رفت
    - ماما ن انگار مهري خانم از اين كه رويا دانشگاه قبول شده زياد راضي نيست
    - نه بابا اون كه از خداش بود دخترش قبول بشه بنده خدا غصه اش براي اينه كه تهران قبول شده
    فرهمند در ادامه گفته همسرش گفت
    - اين كه غصه خوردن نداره رويا هم براي ما مثل شيدا مي مونه بياد خونه خودمون
    افسانه خانم گفت
    - نمي شه يه روز دو روز نيست كه حرف چهار ساله اونم يه مادره حق داره نگران تنها دخترش باشه
    احسان كمي من من كرد و گفت
    - خب من يه راه حل خوب و مناسب سراغ دارم
    هر دو به چهره احسان نگاه كردند برخلاف هميشه جدي جدي بود پدرش گفت
    - خب بفرماييد.
    ( ادامه دارد.....)
     
  5. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت پنجم
    - راستش مي خواستم بگم از رويا خواستگاري كنيد اگه مهري خانم و اقاي دبيري موافقت كنند فكر نمي كنم ديگه جاي دلواپسي باشه
    مادرش با ارامش و اطمينان جواب داد
    - اي مادر اين امير كه من بزرگش كردم فكر نمي كنم حالا حالاها تن به ازدواج بده و گرنه فرنوش دختر خواهرم مثل گل مي مونه ولي چه فايده
    احسان اخم هايش را در هم كشيد و گفت
    - مامان چرا نمي ذاري حرفم رو تموم كنم من كي گفتم براي امير اون كه با خودش هم قهره چه برسه به اين كه بخواد ازدواج كنه
    مادر با تعجب گفت:
    - پس براي ...نكنه منظورت براي خودته
    - اره مگه من مشكل يا ايرادي دارم كه نبايد جرف از ازدواج بزنم
    پدرش خنده بلندي سر داد و گفت
    - ا فرين پسر به خودم رفتي زرنگ و باهوش
    افسانه خانم در حالي كه به شوهرش چشم غره مي رفت به احسان گفت:
    - مي فهمي چي مي گي بچه؟ مثل اين كه يادت رفته يه برادر بزرگ تر داري
    - مامان من كه نگفتم همين فردا ازدواج كنيم اگه رويا قبول كنه و پدر و مادرش مخالفتي نداشته باشند ما با هم نامزد مي شيم تا درس هر دوتامون تموم بشه اتا اون موقع امير هم زن گرفته و رفته
    مادرش به فكرفرو رفت نگاهي چاره چويانه به همسرش انداخت و گفت
    - خوبه به نظر من عاليه شايد اين طوري امير هم ترغيب به زن گرفتن بشه فقط مي مونه يه مشكل اونم اجازه گرفتن از برادرته كه بمونه با خودت
    احسان از جا پريد و با خوشحالي گفت
    - حتما خودم راضيش مي كنم قراره يا امشب بياد يا فردا صبح خودم باهاش صحبت مي كنم
    فرهمند لبخند موذيانه اي زد و گفت
    - رويا عاليه بهترين انتخاب رو كردي
    همسرش با حالتي خاص خنديد و پرسيد
    - خودش عاليه يا مال و ثروت پدرش
    فرهمند گفت
    - هر دو هر دو خانم مگه نشنيدي كه قديمي ها گفتند بي زن و دندان جهان زندان بود نه اصلا بذار از اولش بخونم لذت دنيا زن و دندان بود بي زن و دند.......
    اي بابا خيلي خب تو هم زن و دندون راه انداختي حالا زن رو كه فهميديم ولي دندون چه ربطي به رويا داره
    خانم شما كه گيج نبودي دندان يعني دبيري يعني ثروت يعني رسيدن به ارزوهاي محال يعني بلعيدن دنيا.
    افسانه خانم گفت
    - اي طماع خوبه كه خودت پولداري و گرنه مي گفتم از گشنگي اين حرف ها رو مي زني
    - خب ديگه اين هم از خوبي هاي پولدار شدنه كه هر چه بيشتر داشته باشي حريض تر مي شي
    افسانه خانم به احسان گفت
    - حالا تو مطمئني كه امير مياد من كه چشمم اب نمي خوره براي جشن كنكور رويا به خودش زحمت اومدن بده
    احسان گفت:
    - حتما مياد من خودم يك ساعت پيش باهاش صحبت كردم مي گفت به دبيري ارادتي خاص داره اين هم از بركات شانس ماست.
    همانطور كه احسان گفته بود امير ساعت هشت و نيم شب به شيراز رسيد و در حالي كه دسته گلي زيبا از گلهاي مريم و گل سرخ در دست داشت وارد خانه سبز رنگ دبيري شد و با استقبال گرم انها روبه رو شد ظاهري پرجذبه و مغرور و در عين حال خونسرد داشت اما باطني پر اشوب مدت ها با خود كلنجار رفته بود تا اين كه بالاخره تصميم گرفته بود كه راز دلش را برملا كند تمام مسير راه را به قضيه خواستگاري انديشيده بود حالا با همين نيت به انجا امده بود و از اين همه صميميت و گرمي به وجد امده بود با صداي رويا به خودش امد
    - سلام امير خان لطف كرديد اومديد
    - سلام بهتون تبريك مي گم
    دسته گل را به سمت او گرفت رويا از شوق روي پاهايش بند نبود با خوشحالي ان را گرفت و گفت
    -0 خداي من چقدر قشنگه ممنونم واقعا ممنونم
    لحظه اي امير بي اختيار به او خيره ماند حالب بود كه تمام حركات او برايش زيبا و دلنشين بود خيلي زود به خودش امد و به همراه بقيه وارد سالن پذيرايي شد ماسك خونسردي و بي تفاوتي اش را دوباره به چهره زد مجبور بود خويشتن داري كند و خودش هم خوب مي دانست اين عمل او براي خانواده اش تا چه اندازه تعجب برانگيز خواهد شد با اشاره احسان از جا برخاست و از سالن بيرون رفت احسان او را به اتاقي كه براي استراحت به او اختصاص داده بودند راهنمايي كرد امير روي تخت درون اتاق نشست و گفت
    - چيه بازم خبري شده كه اين طوري از من پذيرايي مي كني
    - اشكال داره به برادر بزرگ ترم خدمت كنم
    - نه اشكالي نداره خيلي هم خوبه اما تو وقتي اين طوري مي شي كه دمت لاي تله گير كرده باشه درسته؟
    - دست شما درد نكنه تقصير منه كه فكر كردم خسته اي و در عين حال معذب به خاطر همين اوردمت اين جا تا استراحت كني و چيزي بخوري بشكنه اين دست كه نمك نداره
    - خيلي خب بابا مزه نريز من كه مي دونم تو به دردت هست اما صبر ميك نم تا خودت به زبون بياي من مي رم يه دوش بگيرم شاين نطقت گل كنه
    امير پس از گفتن اين حرف از جا برخاست و به داخل حمام رفت ربع ساعتي طول كشيد تا از انجا خارج شد با حوله سرش را خشك كرد و در همين حال احسان سيني به دست وارد اتاق شد
    اينم يه فنجون چاي داغ كه بعد از حمام مزه مي ده
    نگفتم امروز خوش خدمت شدي تو حاشا كن
    باشه بابا تو راست مي گي بيا چائيت رو بخور تا من حرفم رو بزنم
    نه مثل اين كه اين دفعه قضيه جديه خب بفرما من به گوشم
    راستم مي خوام از تو نظر خواهي كنم نه در واقع اجازه بگيرم
    امير خنده بلندي كرد و گفت
    - دلم برات سوخت اين شيرازي ها چي به روز تو اوردند كه اين طور مظلوم شدي
    - امير هميشه تو جدي بودي من شوخ حالا كه من جدي حرف مي زنم تو به شوخي مي گيري
    - اخه امشب سرحالم گفتم تو هم يه نصيبي از خوشحالي من ببري خب بگو ادامه بده
    - حقيقتش دلم گير افتاده
    امير خنديد و گفت
    - اين كه واقعه عجيبي نيست دل تو هر چند وقت يك بار گير مي كنه
    - اين بار قضيه جدي تر از اين حرف هاست مي خوام برم خواستگاري
    - به مبارك باشه اين كه خيلي خوبه احتيا ج به صغري كبري چيدن نداشت پسر
    - اما احه نظر تو شرطه نمي تونم قبول كنم كه رو وجداننم پا بذارم ناسلامتي برادر بزرگمي اول تو بايد دست بالا كني بعد من
    - اين حرف ها چيه پسر اولا كه من يه فكرايي دارم نترس از تو عقب نمي مونم در ثاني وقتي حرف دل به ميون اومد قوانين ديگه جايي براي خودنمايي نداره
    احسان امير را بغل كرد و چند بار بوسيد گفت
    - الحق كه مردي امير فكر نمي كردم اين قدر منطقي برخورد كني راستش همه اش مي ترسيدم قيافه عبوس به خودت بگيري و ازم دلگير بشي
    - خب حالا اين عروس خوشبخت كيه
    - غريبه نيست روياست همون كه به خاطرش قيد درس رو زدم و راه افتادم و اومدم اينجا و سه چهار روزه كه كنگر خوردم و لنگر انداختم
    امير ناخود اگاه ساكت شد ادامه حرف هاي احسان را نمي شنيد احسان سرمست تر از ان بود كه متوجه حالت او شود دردي ناخواسته در سرش پيچيد فكر ميك رد دچار كابوس و خيال شده اما با ديدن چشم هاي مشتاق احسان متوجه شد كه اخر شد انچه كه نبايد مي شد
    - امير چيزي شده انگار حالت زياد خوب نيست
    امير پس از كمي سكوت به حرف امد و گفت
    - فكر كنم به خاطر هواي داخل هواپيماست بدچوري سرم درد مي كنه
    - اي بابا تو كه گفتي خيلي خوشحالي و حالت خوبه
    - اروم شده بود حالم خوب بود اما الان يه هو درد گرفت
    - مطمئن باشم از اين كه قراره برم خواستگاري ناراحتي نداري
    امير درحالي كه سرش را ميان دست ها گرفته و به زانوهايش تكيه داده بود گفت
    - اره راحت باش و مطمئن اميدوارم كه خوشبخت بشي و مباركت باشه
    - پس برم به مامان اينا خبر بدم منتظر جواب تو هستند مي خوام تا اينجا هستيم اگه اون ها راضي باشند حرف رو تموم كنم و نشونش كنم يه انگشتر دستش كنم تا درس هر دوتامون تموم بشه چطوره؟
    - خوبه من مي خوام بخوابم بگو كسي سراغم نياد
    با رفتن احسان امير تنها شد احساس مي كرد خنجري در سينه اش فرو كردند كه اگر بيرون مي كشيدش خون فواره مي زند اگر نه بايد درد و سوز ان را تا به ابد تحمل كند به خودش لعن و نفرين مي فرستاد كه چرا متوجه علاقه احسان به او نشده بود تمام خوش خدمتي هاي او را به حساب لودگي اش مي گذاشت پاسي از شب گذشته بود اما از خانه دبيري صداي خنده و شادي مي امد خانم و اقاي فرهمند رسما موضوع خواستگاري از رويا را مطرح كردند دبيري صد در صد با اين وصلت موافق بود از مهرباني و خوش طينتي احسان با خبر بود در ثاني در اين صورت خيالش بابت دخترش هم راجت مي شد
    تنها نظر رويا شرط مهم اين وصلت بود رويا دليلي براي مخالفت نداشت نسبت به احسان نظر خاصي نداشت روي هم رفته او را پسر خوش مشرب مهربان و با نشاط مي دانست از همه مهم تر ادامه تحصيلش برايش خيلي مهم بود از اين رو او نيز موافقت خودش را اعلام كرد ان شب همگان با خاطري خوش و اسوده به بستر رفتند و به انتظار طلوعي ديگر براي وارد شدن به مرحله جديد از زندگي ماندند
    در اين ميان تنها وجود سرخورده امير بود كه تا صبح ناله زد و از پريشاني خوابش نرفت
    صبح امير با ياد اوري اين مطلب كه قرار بسيار مهمي داشته و فراموش كرده ساز برگشتن را زد همه با رفتن او مخالفت كردند مادرش با عنوان اين مطلب كه قرار است روز جشن نامزدي رويا با احسان العم شود مي خواست او را وادار به ماندن كند اما امير گفت
    - خيليس دلم مي خواد بمونم اما جلسه بسيار مهمي رو فراموش كردم بايد حتما برگرم
    و به اين ترتيب با بهانه اي دروغين فرار را بر قرار بي ثمر ترجيح داد و در ميان تعجب و بهت همگان راهي تهران شد
    اقاي دبيري از وصلت با خانواده فرهمند بسيار خرسند بود او علاوه بر اين كه احسان را فردي كاملا اجتماعي و لايق براي دخترش مي دانست فرهمند را هم دستاويزي براي رسيدن به خواسته هايش مي دانست و از اين رو بسيار راضي به نظر مي رسيد
    روز ميهماني فرا رسيد مهمان ها دسته دسته مي امدند و لحظه به لحظه به شلوغي و سر و صداي هياهوي سالن افزوده مي شد منزل بزرگ اقاي دبيري غرق شادي و شور شده بود صداي هلهله و خنده تمام فصاي انجا را در برگرفته بود رويا در حاليك ه لباس شيري رنگ و زيبايي به تن داشت دست در دست احسان به ميان مهمانان امده و خوش امد مي گفتند نامزدي انها توسط پدر رويا اعلام شد انها كه فكر ميك ردند اين مهماني بزرگ فقط به خاطر قبولي روياست حال با اعلام نامزدي او متعجب شده بودند با شنيدن اين خبر جوان تر ها مجلس را در دست گرفتند و شروع به رقص و پايكوبي نمودند
    در اين ميان در شلوغي و هياهوي انجا هيج كس حواسش به يك جفت چشم مشتاق نبود كه چطور شيدا دختر فرهمند را زير نظر گرفته بود دختر هم گويا متوجه نگاه هاي سنگين او به خودش شده بود ولي ظاهرا از اين عمل او زياد هم ناراحت نشده بود چون درست در گوشه اي قرار مي گرفت كه كاملا در تير رس نگاه او باشد
    سعيد ارام ارام به سمت رويا و احسا نرفت احسان به رويا همچون دري گرانبها چشم دوخته بود و لحظه اي از او غافل نمي ش سعيد خنده كنان گفت
    - ببخشيد احسان خان مي شه چند لحظه با دختر عمه تنها باشم؟
    احسان از انها دور شد سعيد رويا را به گوشه اي خلوت كشان و گفت
    -رويا بگو ببينم اون دختري كه اونجا نشسته خواهر احسانه
    خب اره چطور مگه ناقلا
    دختر جذاب و دلنشينيه تو نگاه اول به دلم نشست راستش چشمم رو گرفته
    رويا با لحن شيرين گفت
    - چشمات رو درويش كن پسر دايي اون ها اينجا مهمونند
    - ا مگه كارخلاف شرع انجام دادم ؟
    - هول نكن پسر نه پاي هيچ كس در ميون نيست بيچاره نشسته ثانيه ها رو مي شماره كه كي تو بري خواستگاريش
    - خيلي بي مزه اي رويا اما خوشحالم كه نامزد نداره ببينم مي توني يه كاري برام بكني
    - اينجا ميون اين همه ادم مي خواي دستش رو بگيرم و بذارم تو دستت ها؟
    - نه بابا نمي خواد از اين كارهاي خوب بكني فقط هواي منو داشته باش و يه ندايي هم به اون بده دلم مي خواد نظرش رو بدونم.
    - باشه اما الان نه حالا بذار برم اين قدر هم برو بر نگاهش نكن بيچاره ابروش رفت ببين خاله مهين چطوري داره نگات مي كنه
    - باشه من رفتم يادت نره ها نكنه چشمت به احسان بيفته و داداشت يادت بره
    - نه سعيد جان تو هيچ وقت از يادم نمي ري در ضمن يه برادر هيچ وقت نبايد به شوهر خواهرش حسادت كنه باشه
    - چشم چشم
    شيدا دختري بود سفيد رو با چشم هايي به رنگ سبز زمردي و موهاي خرمايي رنگ و بلند در كل دختر زيبايي بود و همين ويژگي خاصش موجب گرديد تا سعيد شيفته او شود
    ( ادامه دارد.....)
     
  6. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت ششم
    روزي كه رويا به همراه احسان مي خواست راهي تهران شود لحظه تلخ و غريبي بود مادرش يك لحظه ارام نمي گرفت و دائما اشك مي ريخت پدر با تحكم به احسان امر مي كرد كه مراقب دردانه اش باشد احسان در مقابل ترديد و بغض انها قول داد كه همچون گنجينه اي گرانبها از او محافظت و مراقبت كند
    به اين ترتيب رويا براي ادامه تحصيل راهي تهران شد بايد خودش را براي زندگي جديدتري اماده مي كرد.
    هنگام ورودشان به خانه رويا با استقبال گرم شيدا و مادرش روبه رو شد انها صادقانه به او محبت مي كردند
    شيدا با كمك احسان ساك هاي رويا را به طبقه بالا بردند شيدا در اتاق را باز كرد و احسان با تعجب گفت
    - اينجا اتاق اتاق اميره شيدا چكار مي كني
    شيدا با بي تفاوتي و خونسردي جواب داد
    - اتاق امير بود اما از اين به بعد متعلق به روياست
    احسان كه قانع نشده بود مصرانه پرسيد
    - يعني چي؟ پس امير چي ؟ نكنه اونو وادار كرديد كه بره كتابخونه نه اين درست نيست بريم تو اتاق من من مي رم تو كتابخونه وسايلم رو مي برم اونجا
    شيدا گفت
    - جوش نزن اين اتاق خاليه امير اينجا نيست از اينجا رفته
    احسان كلافه و عصبي گفت
    - من كه نمي فهمم من به شما گفته بودم اتاق منو خالي كنيد حالا اين چرنديات چيه تحويلم مي دي
    - احسان جان امير خودش رفته كسي به اون نگفته خودش يك دفعه زد به سرش و گفت مي خوام مستقل باشم هر چي مامان بيچاره باهاش حرف زد التماس كرد تا شايد منصرف بشه نشد كه نشد حالا فهميدي
    رويا با ناراحتي گفت
    - همه اين مشكلات به خاطر منه
    - اين چه حرفي من كه خواهر امير هستم هنوز نتونستم سر از كارش در بيارم اون وقت تو خودت رو سرزنش مي كني اصلا مي دوني اين امير مرموزه سعي كن به كارهاش فكر نكني باشه؟
    با گفتن اين حرف شيدا هر سه داخل اتاق شدند
    - رويا جان اينجا رو به سليقه خودم درست كردم اگه از دكورش خوشت نمي ياد بگو تا با احسان جابجا كنيم
    - نه نه خيلي هم خوبه دستت درد نكنه شيدا نمي دونم اين همه محبت تو رو چطور تلافي كنم
    - از اين حرف ها با هم نداشتيم همين كه قبول كردي با احسان ازدواج كني كلي برام ارزش داره
    او اولين شب تنهاييش را دور از پدر و مادرش مي گذراند در اتاقش روي تخت دراز كشيده بود و از پنجره به اسمان خيره شده بود به وقايعي كه اخيرا برايش رخ داده بود فكر ميك رد همه مثل خواب بود قبولي كنكور خواستگاري احسان موافقتش موافقت بي چون و چرا و راهي شدن به تهران و حال اينجا در اين اتاق در خانه فرهمند خاطرات گذشته اش را مرور مي كرد.
    خيلي زود سرش شلوغ شد دور وبرش پر شد از كتاب و جزوه هاي درسي بيشتر وقتش را در اتاقش مي گذراند
    احسان هميشه سعي مي كرد حريم خودش و او را حفظ كند به خوبي مي دانست رويا اين طور راحت تر است هميشه حجب و حياي اين دختر را تحسين مي كرد با تمام اين ملاحظات بعضي وقت ها طاقتش تمام مي شد و از او گلايه مي كرد
    - تو ديگه شورش رو در اوردي رويا اخه ناسلامتي منم سهمي تو زندگي تو دارم ندارم؟
    - چرا احسان خان داري اما اداي سهم تو بعد از اتمام درسهام .
    احسان ان روز دلخوري اش به اوج رسيده بود داخل اتاق رويا شد و گفت
    - اخه من هم ادمم رويا باور كن بعضي وقت ها فكر ميك نم تو فقط به خاطر رسيدن به هدفت كه درس خوندن بود تن به ازدواج با من دادي درسته رويا خانم؟
    رويا نگاهي قهر الود به او انداخت و گفت
    - مثلا اگه راضي نمي شدم و نامزد جنابعالي نمي شدم نمي تونستم به درس خوندنم ادامه بدم خودت مي دوني كه اين طور نيست
    - - پس چرا طوري رفتار مي كني كه غرورم بيش خانواده ام جريحه دار بشه
    - احسان همه حتي خودت از حجم درسهام باخبري
    - قبول دارم اما اگه بخواي مي توني يه كم از وقتت رو به من اختصاص بدي
    - چشم هرچي تو بگي اما فعلا درس دارم و فرصت صحبت كردن با تو رو ندارم باشه يه وقت ديكه
    احسان از جا برخاست و با دلخوري گفت
    - اينها همه اش بهانه اس بگو نمي خوام به خودم زحمت بدم و با تو هم صحبت بشم باشه من رفتم ولي يادت باشه خودت خواستي و با عصبانيت دستگيره در را چرخاند و در همان حال رويا گفت:
    - احسان
    - بله نكته اي رو از قلم انداختيد بفرماييد
    - احسان اذيت نكن باور كن دلم نمي خواد از من برنجي چكار كنم فردا كنفرانس دارم هنوز نصف بيشترش رو نخوندم
    احسان از لحن مظلومانه رويا دلش سوخت و با مهرباني گفت
    - اشكال نداره خودتو ناراحت نكن عادت كردم به كنار تو بودن ولي دور از تو بودن
    رويا براي دلجويي از او گفت
    - اگه وقت داشتي فردا ساعت شش بيا دنبالم اگه دوست داشتي مي ريم بيرون
    احسان خنديد و گفت
    - الهي بميرم برات چقدر به خودت عذاب دادي تا اين حرف رو بزني
    رويا اخم هايش را در هم كشيد و گفت
    - ديدي جنبه نداري
    احسان دست هايش را به علامت تسليم بالا برد. و گفت
    - تسليم خانم شوخي كردم راستش ذوق زده شدم پس قرار ما فردا ساعت 6 در دانشكده زودتر برم تا تو از تصميمت منصرف نشدي
    و با گفتن اين جمله بيرون رفت و در را بست رويا به سوي ميزش رفت اما تا صندلي را كنار كشيد كه روي ان بنشيند دوباره در اتاق باز شد احسان سرش را داخل اتاق كگرد و گفت
    - ازت ممنونم كه براي حرف من ارزش قائل شدي دوستت دارم و سريع در را بست و رفت
    رويا به اين حركت احسان خنديد هميشه حركات او باعث شادي و نشاطش مي شد احسان هميشه با گذشت و مهربان و در عين حال شوخ طبع بود خيلي كم پيش مي امد ناراحتي اش را بروز دهد رويا رفته رفته بر اثر گذشت زمان به او عادت مي كرد و ته دلش احساس مي كرد او را دوست دارد احسان پس از اين كه از اتاق رويا بيرون امد نزد مادرش رفت و او را در اشپزخانه يافت كه مشغول پاك كردن سبزي بود صندلي پشت ميز را بيرون كشيد و روي ان نشست مادرش گفت
    - به رويا گفتي بياد پايين دش صعف كرد از بس درس خوند
    - گفتم مامان اما گفت كه درس داره و نيومد
    - اي بابا اين دختر كه با اين جور درس خوندن خودش رو مي كشه مي ترسم پيش مهري شرمنده بشم
    - غصه رويا رو نخور مامان پدر و مادر اونو بهتر از من و ش ما مي شناسند
    - خب پس بذار برات يه چاي بريزم مي خوري كه
    - اره دستت درد نكنه
    احسان كمي دست دست كرد و با تريد گفت
    يه سوالي كه خيلي وقته ذهنم رو مشغول كرده
    مادرش گفت:
    - لابد راجع به روياست غصه نخور مادر همه چيز درست مي شه طفلك هم درس داره و از طرفي هم از مامان و باباش دور افتاده بهش حق بده كه نتونه راحت با شرايطش كنار بياد
    احسان گفت
    - نه مامان راجع به رويا نيست .....
    (ادامه دارد.....)
     
  7. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت هفتم
    احسان گفت - نه مامان راجع به رويا نيست .
    راستش نگران اميرم خيلي برام مهمه كه بدونم چرا از اينجا رفت بعضي وقت ها فكر مي كنم نكنه از اين كه من پيش دستي كردم و با رويا نامزد شدم ناراحته مدرش در حالي كه فنجان چاي را مقابل او مي گذاشت گفت - من هم نگرانش هستم.
    اين پسر بدجوري تو لاك خودشه اما مطمئنم كه به خاطر تو نيست خودت كه امير رو مي شناسي اگه اون با موضوع خواستگاري رفتن و ازدواج تو مخالفت داشت خب مي گفت مي دوني كه ملاحظه ناراحتي كسي رو نمي كنه پس خيالت راحت باشه ناراحتيت بي مورده. ولي كاشكي مي دونستم ناراحتيش از چيه يادته اولين باري كه پيشنهاد ازدواج با فرنوش رو بهش دادم چه قشقرقي به پا كرد - اگه واقعا از من رنجشي نداره پس چرا همه اش ازمون دوري مي كنه - فكر تو مشغول اين چرنديات نكن خوبه كه برادرته و مي شناسيش امير يه عمر همين طور بوده مثل اين كه تازه باهاش اشنا شدي و از اخلاقش خبر نداري - خدا كنه همين طور باشه كه شما مي گي - پاشو احسان بلند شو بريم يه سر بهش بزنيم بايد يه دستي هم به سر و وضع خونه اش بكشم مطمئنم حسابي به هم ريخته است و بعد برخاست و شروع به جمع اوري وسايل روي ميز كرد احسان هم مطيعانه از جا برخاست و براي اماده شدن به اتاقش رفت رويا تا دير وقت درس خوانده بود و به همين خاطر صبح با صداي زنگ ساعت با بي ميلي از جا برخاست ابي به دست و صورتش زد و مقابل اينه كمي موهايش را مرتب كرد و بعد لبخندي حاكي از رضايت زد و براي خوردن صبحانه به اشپزخانه رفت با كمال تعجب امير را ديد كه سرش را روي ميز گذاشته و گويا خوابيده است براي اين كه سر و صدايي ايجاد نكنه ارام ارام به سمت سماور رفت و يك فنجان چاي براي خودش ريخت از صداي به هم خوردن اهسته فنجان و نعلبكي امير سرش را بلند كرد و با ديدن رويا ته دلش لرزيد به خودش نهيب زد اي احمق اين دختر قراره به زودي همسر برادرت بشه با اين فكر با حالتي زار و ملتمسانه از خدا خواست كه ديگر اين تصورات و حالات اغشته به گناه را از او دور كند تا اين كه با صداي رويا به خودش امد -اقا امير اقا امير طوري شده اتفاقي افتاده چرا رنگتون پريده اي واي شيدا خاله كجا هستن امير كه تازه به خود امده بود به ارامي جواب داد - اروم باشيد فكر كنم بقيه خوابند اين طور كه شما صدا مي زنيد همه بيدار مي شن رويا با نگراني گفت - اخه شما شما بدجوري رنگتون پريده - فكر كنم به خاطر بي خوابي ديشبه مجبور بودم تا نيمه شب روي نقشه جديد كار كنم نفهميدم چطور اينجا خوابم برد - اي واي پس من مزاحمتون شدم ببخشيد - نه خواهش مي كنم مثل اين كه من جاي خوبي رو براي خوابيدن انتخاب نكردم - مي خواهيد يه چاي براتون بريزم امير احساس كرد زير نگاه اين دختر ذوب مي شود احساس و وجدانش هر دو در جدالي سخت بودند.
    براي فرار از گناه و نگاه تب الود ترجيح داد زودتر از انجا خارج شود براي همين گفت - نه متشكرم با اجازه تون مي رم شركت اونجا منتظر پدر مي شم. و به سرعت از در بيرون رفت رويا ان روز به محض تمام شدن كلاسش بيرون امد مي دانست كه احسان جلوي در منتظرش ايستاده براي اين كه دل او را به دست اورد و كم توجه ايهايش را جبران كند از كنار باغچه حياط دانشكده شاخه گل سرخي چيد و از در خارج شد به محض ديدن احسان با رويي گشاده و متبسم نزدش رفت شاخه گل را به طرفش گرفت و گفت - تقديم به مهربون ترين پسر دنيا - خداي من بالاخره فرشته من دلش به حالم سوخت ممنون رويا - احسان قرار نشد امروز با كنايه با هم حرف بزنيم - چشم بانوي من باور كن ذوق زده شدم و بعد خم شد و از داخل ماشين دسته گل زيبايي از گل هاي سرخ بيرون اورد و به سمت رويا گرفت و گفت - تقديم به زيباترين فرشته عالم روياي محبوبم اشك در چشمان رويا حلقه زد و گفت - تو هميشه با خوبي هات منو شرمنده مي كني مطمئني لياقت اين همه محبت رو دارم - داري عزيزم بيشتر از اين حرفا تو فقط نگاه قشنگت رو گل لبخندت رو از من دريغ نكن گل هاي عالم كه سهله جونم رو به پات مي ريزم - احسان بس كن من كم جنبه ام ها يه وقت ديدي جلوي چشم هم كلاسي هام زدم زير گريه اون وقت فكر مي كنند اذيتم كردي و پسرهاي دانشكده مون ريز ريزت مي كنند هر دو خنديدند و سوار ماشين شدند و به سوي جايي دنج و بي سر و صدايي حركت كردند احسان در حين رانندگي مدام به رويا نگاه مي كرد و اگر تشرهاي رويا نبود چشم از او بر نمي داشت چه كنم از بس منو تو قرنطينه نگه داشتي پاك عقده اي شدم دوست دارم لحظه هايي رو كه از ديدنت محرومم مي كردي تلافي كنم براي صرف شام جايي را دور از انتظار ديگران انتخاب كردند احسان تكه هاي سرخ شده جوجه را به دهان رويا مي گذاشت و هر دو مستانه مي خنديدند. ساعت نزديك يازده شب بود و انها هنوز زير درخت روي تخت نشسته بودند صداي شرشر اب رودخانه سكوت شب پايكوبي و رقص ستاره ها كه بيرون شهر به طور چشمگيري خودنمايي مي كردند نواي خوش بلبلان همه و همه با نواي خوش اين زوج جوان هم نوا شده بودند هر دو جذب اين ارامش و سكوت شده بودند و ميلي به برگشتن نداشتند تا اين كه رويا با نگاه كردن به ساعتش به احسان گفت - بريم ديگه احسان مي ترسم مامانت نگران بشه هر دو برخاستند و پس از پرداخت صورتحساب به سوي ماشين رفتند دقايقي بعد ماشين در خيابان هاي ساكت شهر به راه افتاد هنوز داخل كوچه نپيچيده بودند كه ماشين امير با سرعت از كنارشان رد شد و رفت رويا در حالي كه به عقب نگاه مي كرد گفت - امير بود چقدر عجله داشت. - لابد كار داشته - احسان ما رو ديد - فكر نمي كنم - ولي من مطمئنم كه مارو ديد و عمدا خودش رو به اون راه زد احسان با ارامشي ساختگي گفت - بهتره فكرت رو مشغول نكني شب خوبمون رو با اين افكار خراب نكن - درسته ولي من فكر مي كنم امير از بودن من تو خونه شما زياد راضي نيست اينو از حركاتش فهميدم - اولا كه تو اشتباه مي كني اخلاق اون يه طور خاصيه و گرنه منظوري نداره در ثاني اوني كه از بودن تو راضيه منم كافي نيست رويا ظاهرا تسليم حرف هاي احسان شد و سكوت كرد احسان هم غرق تفكرات خود و به دنبال جوابي براي چراهاي ذهنش مي گشت هنوز ذهن انها از اين رفتار امير پاك نشده بود كه يك روزي كه با اصرار مادر امير انجا مانده بود و به محض اين كه رويا و احسان سر ميز شام امدند امير كمي دست دست كرد و بعد هم بي ميلي را بهانه كرد و عذر خواست و از سر ميز شام برخاست و رفت رويا اين عمل او را توهيني بزرگ به خودش تلقي كرد شيدا مادرش و احسان هر يك به نوعي سعي مي كردند اين رفتار امير را به گونه اي كه او راضي شود توجيه كنند اما او با چشمي گريان و قلبي ازرده به اتاقش پناه برد. رفتارهاي امير باعث شده بود او احساس سرخوردگي كند حالا ديگر حتي مادر و پدر امير هم از اين طرز رفتار او متعجب شده بودند و علت اين همه تنفر را نمي دانستند. (ادامه دارد.....)
     
  8. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت هشتم
    فصل سرما بود زمستان چادر سپيدش را بر سر زمين گسترده بود صداي زوزه باد در ساختمان مي پيچيد افسانه خانم به همراه شوهرش به منزل يكي از دوستانشان رفته بودند شيدا هم به خاطر سرما خوردگي در اتاقش استراحت مي كرد رويا در اتاقش تنها نشسته بود سعي مي كرد ذهنش را به درس خواندن مشغول كند اما بي حوصله تر از ان بود كه بتواند چيزي از كتاب ها را بفهمد كتاب را گوشه اي انداخت و پشت پنجره اتاقش ايستاد احساس تنهايي و دلتنگي تمام وجودش را گرفته بود دلش هواي پدر و مادرش را كرد به طرف تلفن رفت شماره انها را گرفت چندين بار صداي بوق ازاد در گوشي پيچيد ولي جوابي نيامد رويا نا اميدانه گوشي را سر جايش گذاشت دوباره گوشي را به دست گرفت تا شماره فرخنده دوستش را بگيرد هنوز سه شماره بيشتر نگرفته بود كه با صداي در به عقب چرخيد هنوز چيزي نگفته بود كه در باز شد و احسان با ترديد قدم به اتاق گذاشت
    - ببخشيد بدون اجازه وارد شدم مزاحمت كه نشدم
    بعد در حالي كه با شك به رويا مي نگريست مظلومانه كنار در ايستاد رويا خنديد و گفت
    - از كي تا حالا مظلوم شدي حالا چرا نمي اي بشيني
    احسان اين پا و اون پا كرد و با لحني شيرين گفت
    - والله فكر كردم شايد باز دوباره بگي جرا اومدي درس دارم و از اين حرف ها
    رويا با خوشحالي گتف
    - اتفاقا اين دفعه خيلي كار خوبي كردي كه اومدي راستش رو بخواي خيلي حوصله ام سر رفته دلم گرفته يه كم هم ترسيده بودم اخه صداي زوزه باد خيلي وحشتناك تو پنجره ها مي پيچيد
    احسان بلند خنديد و گفت
    - خدا كنه تو هميشه بترسي تا منو به خلوتت راه بدي
    رويا اخمي كرد و گفت
    - اشتباه كردم حرف دلم رو بهت زدم
    احسان با نرمي و ملاطفت گفت
    - اخه عزيزم دلم لااقل اين جور وقت ها ما رو داخل ادم حساب كن و بهم بگوتا تنها نموني
    رويا گفت
    - حالا بگذريم ببينم با يه فنجون قهوه داغ چطوري؟
    - عاليه به شرط اين كه اجازه بدي و من برم و درست كنم باشه؟
    - باشه باز هم تو يه قدم از من جلوتر برداشتي
    احسان براي درست كردن قهوه به اشپزخانه رفت و چند دقيقه بعد با سيني حاوي دو فنجان قهوه به اتاق رويا برگشت هر دو ترجيح دادند روي قالي كف اتاق بنشينند و قهوه شان را بخورند رويا كمي سكوت كرد و بعد با معصوميت خاصي گفت:
    - احسان تنهايي و غريبي خيلي بده شايد اگه چند لحظه ديرتر اومده بودي گريه مي كردم البته نه از ترس بلكه از تنهايي
    احسان با مهرباني بي حدي نگاهش كرد و گفت
    - چرا تنها مگه شيدا خونه نيست
    - مريضه سرما خورده خوابيده
    - پس مامان اينا كجا هستند؟
    - مگه تو خونه نبودي رفتند بيرون
    - نه بابا من نبودم يه سر رفته بودم پيش بهمن باهاش قرار و مدارامون رو بگذاريم
    - چه قراري؟ خبرائيه؟
    - اره بايد پايان نامه مون رو تحويل بديم
    - خب؟
    - واسه خاطر همين بايد يه سفر تحقيقاتي برم كه البته بهمن و فرامرز هم.... مي شناسيشون كه اون ها هم قراره بيان ببينم تو از اين كه من دو سه روز نباشم دلخور نمي شي؟
    - واسه چي دلخور بشم سفر تفريحي كه نيست راجع به پايان نامه اته
    - خيالم راحت شد اخه همه اش نگران بودم از اين كه تنهات بذارم ناراحتي
    - خب تنها كه مي شم دلم هم برات تنگ مي شه ولي گاهي وقت ها يه همچين موقعيت هايي تو زندگي پيش مياد بايد تحمل كنيم مهم دلهامونه كه نزديك همديگه است
    - رويا تو فوق العاده اي دختر فداي تو كه اين قدر فهميده اي
    - ولي احسان كاشكي صبر مي كرديد كمي هوا بهتر مي شد اين طوري براتون مشكله
    - اشكال نداره تنها نيستم سه نفر با هم هستيم در ثاني جاده ها بازه مشكلي پيش نمي ياد
    - مگه مي خوايد با ماشين بريد
    - اره يعني بايد با ماشين بريم اين طوري بهتر مي تونيم به تحقيقمون برسيم
    - حالا شهر مورد نظرت كجاست؟
    - كرمان
    - كي قرار شده بريد
    - خبرت مي كنم احتمال زياد تا دو سه روز ديگه بايد بريم البته شايد هم زودتر
    رويا سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت در نگاهش نگراني موج مي زد احسان كه سكوت او را طولاني ديد گفت
    - شاه پري من باور كن فقط يه سفر دو سه روزه است اگه بشه تمام شب رو بيدار مي مونم و تحقيقم رو كامل مي كنم تا زودتر برگردم مطمئن باش
    رويا با حالتي كلافه و عصبي گفت
    - نمي دونم چرا بيخودي ناراحت شدم
    احسان دست او را فشرد و گفت
    - قربون اون دل مهربون و نازكت برم
    بعد در حالي كه به ساعت روي ديوار نگاه مي كرد گفت
    - دير وقته بگير بخواب امشب اولين شبيه كه يه دل سير باهات حرف زدم
    رويا با شوخي پرسيد
    - يعني ديگه از حرف زدن با من سر شدي اره؟
    احسان سريع جواب داد
    - نه نه اگه مي گم بخوابي به خاطر خودته دلم نمي خواد به خاطر من خودتو اذيت كني
    بعد ارام از جا برخاست
    حال كه تنها بودند بيشتر از قبل به حريم بينشان احترام مي گذاشت و رعايت مي كرد در مدتي كه با رويا نامزد شده بود او را نجيب تر و با وقارتر از انچه تصور مي كرد دريافته بود و هميشه او را تحسين مي كرد و به خواسته ها و عقايدش احترام خاصي مي گذاشت رويا به تبعيت از احسان برخاست و گفت
    - از اين كه اومدي پيشم ممنونم
    احسان گفت
    - من بايد از تو پري قشنگم ممنون باشم كه احازه دادي ساعتي رو كنارت باشم راستي اگه مي ترسي همين جا پشت در اتاق مي خوابم
    - نه ديگه نمي ترسم تو برو بخواب
    - پس قول بده اگه ترسيدي يا مشكلي برات پيش اومد بهم خبر بدي
    - چشم
    - قربون چشمهات . شب به خير
    رويا نيز با گفتن جمله شب به خير در اتاق را بست و به بسترش رفت
    فرداي ان روز رويا در اتاق نشسته بود و مشغول صحبت با شيدا بودند با شنيدن صداي تلفن شيدا گوشي را برداشت و جواب داد پس از كمي مكث گوشي را به سمت رويا گرفت و گفت
    - با تو كار داره
    رويا گفت
    - كيه فرخنده است
    شيدا در جواب با خنده گفت
    - نه بابا فرخنده كيه يه مرد عاشق و دربه دره.
    رويا تبسمي كرد و گوشي را گرفت با شنيدن صداي احسان لبخندي عميق و پر از مهر لب هاي خوش فرمش را زينت داد
    سلام بر بانوي قشنگ و شيرازي من
    احسان سلام كجايي تو چرا نمي ايي خونه دلم شور مي زد
    قربون دل كوچيكت كه به خاطر من به تلاطم افتاده
    حالا لوس نشو
    چشم هر چي تو بگي اين دم اخري از ما دلخور نشو
    مگه قراره بري جايي كه ميگي دم اخري
    اي بابا به اين زودي يادت رفت همين ديشب بود كه موضوع سفرم رو توضيح دادم
    اما تو گفتي تا دو سه روز ديگه
    پيش اومد ديگه دو سه روز تعطيليه بچه ها گفتند تو اين فرصت بريم و برگرديم
    يعني الان مي خواي بري
    اره با اجازه شما
    لباسي چيزي نمي خواي از خونه برداري
    وقتي رفته بودي دانشكده اومدم خونه و وسايلم رو برداشتم
    يعني براي خداحافظي كردن هم نمي اي
    نه چون اگه ببينمت دلم نمي ياد برم عمدا وقتي اومدم كه تو دانشكده باشي
    احسان تو رو خدا مراقب خودت باش
    چشم عزيزم تو هم مواظب خودت باش تا من برگردم
    پس ديگه مزاحمت نمي شم.
    تو تنها مزاحمي هستي كه دلم مي خواد هر دقيقه با من باشي
    رويا سكوت كرد و خنديد احسان ادامه داد
    - سوغات چي دوست داري برات بيارم
    - سلامتي
    - اي به چشم كاري نداري
    - نه خدا به همراهت
    - رويا
    - جانم
    - خيلي دوستت دارم باور كن
    و بعد گوشي را گذاشت و ارتباط قطع شد
    ان شب رويا با طرز عجيبي احساس دلتنگي مي كرد خودش هم باورش نمي شد تا اين اندازه دلبسته احسان شده باشد
    براي سرگرم كردن خودش كتابي برداشت و ورق زد اما متوجه شد كه حتي حوصله كتاب هايش را هم ندارد. ان را به گوشه اي انداخت . ناخوداگاه به سراغ ويلونش رفت نواي غمگين موسيقي از چارچوب اتاقش بيرون رفت و شيدا را هم به سمت خود كشاند.
    فرداي ان روز رويا با بي حوصلگي سر كلاسش حاضر شد و به هر نحوي كه بود ان ساعت را گذراند. پس از تمام شدن كلاسش از دانشكده بيرون امد و بي هدف در خيابان شروع به پرسه زدن كرد كمي از وقتش را صرف نگاه كردن به ويترين هاي مغازه ها كرد تا اين كه عاقبت خود را جلوي خانه فرهمند ديد
    شيدا به خوبي حالات او را مي فهميد و دركش مي كرد و به همين خاطر لحظه اي او را تنها نمي گذاشت . حتي شب هم موقع خواب به اتاق رويا امد و با اصرار كنار او ماند و همان جا خوابيد
    صبح براي خودرن صبحانه همه دور ميز نشسته بودند امير سرزده مضطرب و پريشان به انجا امد و در مقابل سوال هاي مادرش سكوت اختيار كرد و از جواب دادن طفره مي رفت مادر طبق معمول هر روز صبح راديوي داخل اشپزخانه را روشن كرد هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه ناگاه سر همه به سمت راديو برگشت (( زلزله شهر كرمان را ويران كرد....))..................
    (ادامه دارد.....)
     
  9. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت نهم
    شيدا به خوبي حالات او را مي فهميد و دركش مي كرد و به همين خاطر لحظه اي او را تنها نمي گذاشت . حتي شب هم موقع خواب به اتاق رويا امد و با اصرار كنار او ماند و همان جا خوابيد
    صبح براي خودرن صبحانه همه دور ميز نشسته بودند امير سرزده مضطرب و پريشان به انجا امد و در مقابل سوال هاي مادرش سكوت اختيار كرد و از جواب دادن طفره مي رفت مادر طبق معمول هر روز صبح راديوي داخل اشپزخانه را روشن كرد هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه ناگاه سر همه به سمت راديو برگشت (( زلزله شهر كرمان را ويران كرد....))
    امير سرش را ميان دست هايش قرار داد رويا با نگاهي ترسان به امير نگاه كرد انگار مي خواست از نگاه او چيزي بخواند افسانه خانم دو دستي به صورتش زد و گفت
    - خدا مرگم بده نكنه براي احسانم اتفاقي افتاده باشه
    هيچ يك حال خوشي نداشتند امير گفت
    - من صبح زود اين خبر رو از تلويزيون شنيدم چندين بار هم با همراه احسان تماس گرفتم اما در دسترس نبود اين بود كه اومدم اينجا
    مادرش با حالتي كاملا نگران و عصبي پرسيد
    - احسان رفته كرمان خدا مرگم بده امير حالا بايد چكار كنيم
    امير كمي فكر كرد و گفت
    - تا ظهر صبر مي كنيم شايد خودش باهامون تماس بگيره در غير اين صورت من و پدر مي ريم كرمان
    - رويا كه تا ان لحظه ناباورانه به حرف هاي انها گوش مي كرد با صدايي لرزان گفت
    - - بهش گفتم صبر كنه بعدا بره اما گوش نكرد
    بعد صورتش را با دست هايش پوشاند و هاي هاي گريه كرد
    امير گفت
    - اون كه نرفته مهموني رفته تحقيق احتمالا هم اون لحظه بيرون از شهر بوده
    رويا در ميان گريه اش گفت
    - نصف شب موقع خواب اخه كدوم ادم عاقلي موقع خوابيدن اون هم شب ميره بيرون از شهر
    امير با حالتي كلافه و سردرگم از جا برخاست و از اشپزخانه بيرون رفته همه تا نزديك ظهر منتظر نشستند اما خبري نشد ساعت سه بعد از ظهر بود كه امير و پدرش راهي كرمان شدند ساعات سختي بود تلويزيون لحظه به لحظه از شهر كرمان خبر مي داد. هر ساعت به تعداد كشته شدگان افزوده مي شد رويا و شيدا هر دو كنار مادر نشسته بودند انگار هيچ كدام جرات نگاه كردن به يكديگر را نداشتند در اين فاصله پدر رويا از شيراز تماس گرفت و به محض مطلع شدن از وضعيت احسان خبر داد كه انها هم به همراه چند نفر براي پيدا كردن احسان و دوستانش به كرمان مي روند. حال غريبي بود تمام ساعات ان روز را انها مقابل تلويزيون در كنار تلفن نشستند به اميد خبري اما از هيچ كدام هيچ خبري نشد 28 ساعت از رفتن امير و پدرش به كرمان مي گذشت هيچ يك از انها در اين مدت لب به غذا نزده بودند شيدا با اصرار فراوان توانسته بود ليواني شربت قند به مادرش و رويا بخوراند لحظه هاي انتظار واقعا كشنده بود اين كه ادمي هر لحظه منتظر شنيدن خبر مرگ فرزندش باشد در توان هر كسي نيست افسانه خانم به اميد اين كه احسان به اتفاق دوستانش در گوشه اي از ان شهر زنده اند و جان سالم به در برده اند دلخوش بود و نفس مي كشيد دائما زير لب ذكر مي گفت و صلوات مي فرستاد تصاويري از تلويزيون پخش مي شد تماما زجر اور و دردناك بود و اشك را به ديده هر بيننده اي مي اورد. تمام خانه ها ويران شده بود و به تلي از خاك تبديل شده بود رويا با بهت و وحشت به اين تصاوير نگاه مي كرد حتي تصور اين كه احسان هم جز اين مردم مصيبت زده باشد در خيالش نمي گنجيد
    بالاخره پس از سه روز انتظار كشنده صداي تلفن برخاست شيدا با عجله گوشي را به دست گرفت و با وحشت به صداي ناتوان و خسته امير گوش سپرد..
    - متاسفم خبر خوبي براتون ندارم
    ساعتي بعد عده اي از فايل به خانه امدند پدر و مادر رويا به همراه جمعي از بستگان نزديك به رعت خودشان را به تهران رساندند. صداي ناله و فغان از هر گوشه خانه بر مي خاست افسانه خانم با بهت و ناباوري گوشه اي كز كرده بود باور اين كه پسرش را از دست داده برايش غير قابل تحمل بود
    به محض رسيدن ماشين حامل جنازه بار ديگر بلوايي به پا شد روزگار غريبي شده بود افسانه خانم حتي با كمك زن هاي ديگر هم نمي توانست قد علم كند و بايستد صداي ضجه او دل هر غريبه اي را به درد مي اورد
    رويا خيره خيره به انها نگاه مي كرد تمام توانش را در پاهايش جمع كرد و خودش را به نزديك احسان رساند پدرش و امير مانع نزديك شدن او به احسان شدند اما او به يكباره بر سر امير فرياد كشيد و گفت
    - فقط يك بار همين يك بار اجازه بده ببينمش مي خوام باور كنم كه اين جنازه احسانه
    امير با نگاه كردن به پدر و كسب اجازه و روي احسان را كنار كشيد رويا لحظه اي با ناباوري به او نگريست و در اغوش پدر از هوش رفت
    گريه و ناله ها و شكايت هاي انها هيچ كدام نتوانست مانع گذر روزگار شود و در مقابل چشمان بهت زده و ناباور انها پيكر احسان به خاك سرد سپرده شد همه چيز به سرعت گذشت مراسم هفت و چهلم هم سپري شد و رفت در طي اين مدت رويا مدتي در بيمارستان بستري شده بود همان شوك عصبي اشنا دوباره به سراغش امده بود اما او صبوري را تجربه كرده بود و اين بار هم نه به خواست قلبي و شخصي اش بلكه به جبر سرنوشت بايد با ان مدارا مي كرد
    پس از مرگ احسان رويا روحيه اش را به كلي باخته بود حال و حوصله درس خواندن را نداشت غيبت هاي مكرر داشت و اگر دلسوزيهاي فرخنده نبود حتما مشروط مي شد مادر رويا به خاطر شرايط روحي او مجبور شد در تهران و كنار او بماند مدتي بعد زماني كه مادر تصميمي به برگشتن گرفت رويا هم ساز برگشتن زد و گفت كه ديگر ميلي به ادامه تحصيل ندارد
    افسانه خانم شيدا پدرش و امير به محض مطلع شدن از تصميم رويا به سختي با او مخالفت كردند افسانه خانم در حالي كه سعي مي كرد گريه اش را مهار كند گفت
    - تمام ارزوي احسانم اين بود كه تو ادامه تحصيل بدي و هر چه زودتر مدركت رو بگيري اگه اگه تو هم بري من با اين دل سوخته چه كار كنم
    - امير به سمت مادرش رفت و شانه هاي او را گرفت و او را وادار به نشستن كرد و رو به رويا كرد و گفت
    - - فكر نمي كردم اين قدر ضعيف باشي در نظر من تو دختري جسور و سرسختي بودي ولي حالا مي بينم اشتباه كردم با اين كارت روح احسان رو هم ازرده مي كني
    - رويا مردد بود چه كند از طرفي ميلي به درس خواندن نداشت و از طرف ديگر هيچ دلش نمي خواست انها را از خود برنجاند كمي فكر كرد و ناگاه برخاست و گفت
    - - باشه مي مونم اما يه شرط داره
    - چه شرطي؟
    رويا كمي سكوت كرد و گفت
    - موندنم بستگي به اقا امير داره
    امير با تعجب در حالي كه به ديگران نگاه مي كرد به سوي رويا برگشت و گفت
    - هر چي باشه قبوله
    رويا گفت-
    - به شرط اين كه شما هم برگرديد خونه و همين جا در كنار مادرتون باشيد اون بيش تر از همه ما به محبت شما احتياج داره
    و بعد لبخندي موذيانه زد و گفت
    - يادتون باشه كه قول داديد
    امير اصلا انتظار شنيدن چنين در خواستي را از رويا نداشت از طرفي هم نگا ه نگران و خسته مادرش دلش را به درد مي اورد پس از كمي مكث گفت
    - حرف مرد يكيه
    افسانه خانم نگاهي سرشار از تقدير و تشكر به رويا كرد و به اين ترتيب امير دوباره به جمع خانواده اش برگشت
    لحظات و ثانيه ها سپري شدند و زندگي دوباره به حالت عادي و روال معمول برگشت تنها ياد و خاطره احسان براي هميشه در دل هاي زخم خورده انها نقش بست و ماندگار شد
    امير دوباره برگشت و اتاق احسان را براي او اماده كردند رويا كه بيشتر وقتش را با ياد و خاطره احسان سپري مي كرد مي خواست اتاق خودش را به امير بدهد اما او كه به خوبي از شرايط روحي رويا با خبر بود مخالفت كرد و گفت
    - بهتره كه تو تو اتاق خودت باشي
    رويا با افسوس گفت
    - اخه اونجا بوي احسان رو مي ده
    - ياد ادم ها تو دل باقي مي مونه و به جا و مكان بستگي نداره
    در حين گفتگو امير چشمش به نوشته روي ديوار افتاد
    به ياد يار و ديار چنان بگريم زار
    كه راه و رسم سفر از جهان براندازم
    امير پس از خواندن ان به رويا گفت
    - از اين به بعد بيشتر از احسان به چشم هاي منتظر و نگران پدر و مادرت فكر كن بدون كه تنها دلخوشي اونها تو هستي
    - امير برخلاف ميل باطني اش در حالي كه قلبش مالامال از غم برادر بود رويا را وادار مي كرد كه به او فكر نكند و ذهنش را با خاطرات او مختوش نكند.
    (ادامه دارد.....)
     
  10. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پاسخ : جاده انتظار

    جاده انتظار
    قسمت دهم
    هفته ها و ماه ها به سرعت سپري مي شدند و پرده فراموشي روي خاطره ها مي كشيدند رويا سخت به درس خواندن مشغول بود بار ديگر خودش را به دست تقدير سپرد به اميد اين كه بار ديگر در اين درياي مواج و بي انتها به ساحلي امن برسد
    سال سوم دانشكده را ميگذراند تعطيلات ميان ترم در پيش بود و رويا خيال داشت به شيراز برود و در كنار پدر و مادرش باشد اما به پيشنهاد اقاي فرهمند و اصرار شيدا تصميم بر اين شد كه ابتدا به ويلاي شمال بروند و پس از برگشتن همراه شيدا به شيراز بوند امير طبق معمول تنهايي را ترجيح داد و از همسفر شدن با انها خودداري كرد به اين ترتيب انها راهي شمال شدند
    محيط سرسبز و پر از گل شمال كشور و درياي ابي دخترها را به وجد اورده بود هر دو مدت ها كنار تخته سنگي كه نزديكي ويلا قرار داشت مي نشستند گاهي اوقات هم رويا دست به ساز مي شد و ناله ان را در مي اورد
    سه روز از رفتن انها مي گذشت كه امير افسرده و پريشان شده بود احساس عجيبي داشت نمي دانست اسمش را دلتنگي بگذارد يا تنهايي احساس مي كرد به ان موجود ظريف و زيبا وابسته شده است سردرگم و كلافه بود افكاري ضد و نقيض در سرش مي گذشت اتش زير خاكستر دلش دوباره شعله ور شده بود و بر ديوارهاي دلش تازيانه مي زد از سويي ديگر نداي وجدانش نهيب مي زد كه در حق برادرت نامردي نكن اما حالا كه او نبود او مرده بود و زير خروارها خاك خوابيده بود. زماني امير از حق خود گذشته بود كه او به مراد دلش برسد اما حالا... درمانده و مستاصل شده بود و نمي دانست چه كند افكار ازار دهنده دائما امير را مي ازرد و لحظه به لحظه به پريشاني او اضافه مي كرد تا اين كه بالاخره تصميمش را گرفت بيشتر از اين نمي توانست دوري ساحره زيبايش را تحمل كند تمام مسير را بي ان كه لحظه اي توقف كند پيمود با سرعت و بي وقفه مي راند تا زودتر برسد
    رويا و شيدا به همراه پدر و مادرش بيرون ويلا دور ميز نشسته بودند و مشغول خوردن عصرانه بودند با شنيدن صداي بوق ماشين نگاه ها به سمت در ورودي ويلا برگشت با ديدن ماشين امير افسانه خانم از جا برخاست و گفت
    - خداي من اميره نكنه اتفاقي افتاده؟
    همه با تعجب از جا برخاستند و به سمت او رفتند امير با ديدن قيافه مضطرب مادرش خنديد و گفت
    - چيه اگه خيلي ناراحتيد برگردم
    پدرش گفت
    - اين چه حرفيه پسر اخه تو از اين ناپرهيزي ها نمي كردي
    - يه دفعه زد به سرم و راه افتادم
    با ديدن رويا به سرعت نگاهش را از او گرفت و حواسش را به جاي ديگري مشغول كرد مي ترسيد چشم هايش راز دلش را فاش كند و او را رسوا كند تازه با ديدن او متوجه شد كه چقدر اين دختر را دوست دارد و دلش براي او تنگ شده است
    فرداي ان شب جمعي از دوستان اقاي فرهمند به همراه خانواده هايشان به دعوت فرهمند به ويلاي انها امدند شور و هيجان خاصي به وجود امده بود به ترتيب گروه سني دسته بندي و جمع شده بودند جوان تر ها همه كنار دريا را ترجيح داده و دختر و پسرها دور حلقه اتش نشسته بودند و به صداي يكي از پسرها كه مي خواند گوش مي داند و گاهي هم با او هم خواني مي كردند
    همه غرق احساسات خودشان شده بودند رويا هم كنار شيدا نشسته بود و زانوهايش را بغل كرده و به اتش خيره شده بود . ناخواسته به ياد احسان افتاد اشك در چشمانش حلقه زد يك ان بي ان كه خودش بخواهد به نقطه مقابلش خيره ماند امير درست روبروي او نشسته بود و بي ان كه متوجه نگاه كسي باشد خيره به او مي نگريست دل رويا از ديدن برق نگاه امير لرزيد با تعجب ديد كه قطره اشكي كنار چشم او نشسته ان چه كه مي ديد برايش تازگي داشت امير ناگهان به خود امد و نگاه رويا را متوجه خود ديد به سرعت برخاست و از انجا دور شد
    ان شب با تمام زيبايي هايش به سر رسيد رويا موقع خواب به امير فكر مي كرد به خيره گي نگاهش و اشكي كه در چشمش حلقه زده بود تمام اين افكار تا ساعت ها ذهن رويا را مشغول خود كرده بود با همين افكار كم كم به خواب رفت
    صبح با صديا امواج دريا از خواب بيدار شد و متوجه شد كه بقيه زودتر از او بلند شده و صبحانه خورده اند فنجاني چاي برايخ ودش ريخت و قطعه اي از كيكي را كه از شب گذشته باقي مانده بود برداشت و به ايوان كه مشرف به دريا بود رفت و روي صندلي نشست با ديدن شيدا و افسانه خانم دستي براي انها تكان داد شيدا با صداي بلند گفت
    - زود صبحانه ات رو بخور تا بريم شهر خريد
    هر سه به همراه امير به شر رفتند و پس از كمي خريد به ويلا برگشتند هنوز ساعتي نگذشته بود كه همسر يكي از دوستان فرهمند كه شب گذشته به ويلاي انها امده بود به همراه پسرش به انجا امدند رويا و شيدا هر دو براي اوردن چاي و ميوه به اشپزخانه رفتند و در حالي كه يكي سيني چاي و ديگري ظرف ميوه به دست داشت به سمت سالن برگشتند و مشغول پذيرايي از مهمانان شدند همسر دوست اقاي فرهمند كه خانم نيازي نام داشت پس از كمي حاشيه رفتن نگاهي به رويا انداخت و با خنده اي شيرين و با عشوه و ناز گفت كه براي خواستگاري رويا امده اند
    افسانه خانم با تعجب به رويا نگاه كرد مانده بود چه بگويد كمي من من كرد نگاهي به امير كرد تا شايد او جوابي داشته باشد رويا همچنان سر به زير و محجوب نشسته بود از زير چشم نگاهي به امير كرد و متوجه شد كه چطور با خشم به او نگاه مي كند پيش خودش گفت خدايا اين ديگه كيه دوستي و دشمنيش معلوم نيست گاهي با محبت نگاه مي كنه و گاهي با خشم اصلا مگه من گفتم اين ها بيان خواستگاريم
    امير بي ان كه حرفي بزند از جا بلند شد و بيرون رفت رويا اين فتار امير را بي حرمتي به خودش دانست او بايد به شخصيت رويا احترام مي گذاشت در حاليكه جلوي چشم همه فقط چشم غره رفته و با عصبانيت او را نگاه كرده بود رويا هم بلند شد و به دنبال امير بيرون رفت بايد به او مي گفت كه هيچ اطلاعي از اين موضوع نداشته يا اگر فكر ميك ند او در مهماني ديشب خودنمايي كرده اشتباه فكر كرده است به هر حال او را كنار ايوان ديد كه رو به دريا ايستاده و دست هايش ار پشت كمرش قلاب كرده بود كنارش ايستاد و گفت
    - مي شه بپرسم براي چي اين قدر به من چشم غره مي ري
    امير با عصبانيت نگاهش كرد و گفت
    - اين طور كه پيداست پسره خيلي مطمئن ا ومده جلو نكنه تو همون يه ساعت كه اين جا بودن قول و قراري گذاشته ايد
    رويا با تعجب نگاهش كرد و گفت
    - واقعا راجع به من اين طوري فكر ميك ني؟
    امير با همان لحن عصباني پرسيد
    - يعني تو خبر نداشتي اينا ميان اينجا
    رويا گفت:
    - اخه چرا فكر ميك ني كه من بايد خبر داشته باشم واقعا كه
    امير كمي ارامتر ولي با ترديد پرسيد
    - پس چرا جوابشون رو ندادي
    - والله چشم غره شما اجازه نداد حالا خودتون لطف كنيد بريد و بگيد من خيال ازدواج ندارم
    چهره اش باز شد و گفت
    - واقعا
    رويا با دلخوري گفت
    - اگه يك بار ديگه با من اين طوري رفتار كني هرگز نمي بخشمت
    امير لبخندي زد و گفت
    - معذرت مي خوام
    بعد به ارامي اضافه كرد:
    - خيالمو راحت كردي
    و به سوي ساختمان رفت
    رويا به مسيري كه امير رفت خيره مانده بود چندين بار تكرار كرد (( خيالمو راحت كردي!!!! خب يعني چي؟ چرا بايد خيال اون راحت بشه؟ يعني براش مهمه كه من با كي ازدواج كنم؟))
    از كارهاي امير سر در نمي اورد او مرد مرموزي بود و كسي نمي توانست بفهمد در سرش چه مي گذرد ناخوداگاه به ياد شب گذشته افتاد دور حلقه اتش نگاه خسته امير اشكي كه ميان چشمانش نشسته بود نمي دانست ان را چطور تفسير كند اما هر چه بود حاكي از دردي كهنه بود پيش خودش فكر كرد كه او از لحاظ ظاهري بسيار خوش تيپ و خوش ظاهر است قد و بالاي بلند و شانه هاي پهن و مردانه موهايي حالت دار و تقريبا بلند كه هميشه حلقه اي از ان روي پيشاني اش مي ريخت و قيافه او را جذاب تر مي كرد ابروهايي پر پشت و كشيده چشم هايي نافذ و گيرا شايد ارزوي هر دختري داشتن مردي با اين مشخصات بود ظاهري كه غرور و سردي و بي تفاوتي اش مانع از ان مي شد كه كسي به خود جرات دهد با او درد دل كند خيلي دوست داشت بداند چه چيزي اين بت سنگي را اين طور ازرده خاطر كرده ات در ذهنش چراهاي زيادي بود اما نتوانست به هيچ يك از انها جواب درستي بدهد اما نه يك مطلب را مي توانست بفهمد ان هم تغيير رفتار امير بود تا جايي كه به ياد داشت او را هميشه بسيار خشك و بي تفاوت ديده بود اما اين اواخر احساس مي كرد رفتار امير با او ملايم تر شده همين كه وجود يك خواستگار او را عصباني كرده بود نشانه ان بود كه او برايش اهميت دارد اري امير تغيير كرده بود بدون اين كه خودش متوجه رفتارش باشد تغيير كرده بود
    سفر چند روزه انها تمام شد و به خانه برگشتند همه با خاطره اي خوش انجا را ترك كردند تنها كسي كه فقط خون دل نصيبش شده بود امير بود.
    احساس مي كرد چيزي مثل خوره وجودش را از درون مي خورد جالب اين كه از اين درد و سوزش هيچ شكوه اي نداشت و به قيمت جانش خريدارش بود دردي كه از جانب خواستني ترين موجود دنيا به او مي رسيد.
    ((ادامه دارد....)