پاسخ : رمان مریم پاییزی - مگه تو نمیای؟! - حالا که نه! شاید برای هفته دوم عید بیام. فعلا یک کمی کار دارم. - پس فعلا خداحافظ، شب خانه میبینمت. قبل از حرکت ماشین نازنین، پژمان گفت: - به خاطره کار ما نی میخواید بمونید نیما خان؟ - اون که بله! ولی من در کول زیاد اهل مهمونی و این حرفا نیستم. دوست ندارم مثل خاله بازی از یک خونه در بیام و برم تو تو یک خونه دیگه! بنابراین یک جوری میرم که به سیزدهوم عید برسم و همه رو با هم برای روز طبیعت زیارت کنم! - پژمان دستی به ماشین نازنین زد و گفت: - با همین عروسک تشریف میبرید مسافرت خانوم فروتن؟ لطفا به جای من هم گاز بدید! - نازنین لبخند زد. پژمان خطاب به محمد گفت: - اگر برای ماشین عروسی محسا چنین عروسکی پیدا میکردییم خیلی خوب بود! محسا هم حسابی بهش خوش میگذشت! - همون ماشین هم خوبه. - کلاس پژو با این ماشینهای شاسی بلند خوشگل خیلی وقته اومده پایین ما نی جون ... نازنین از ماشین پیاده شد که نیما گفت: - چرا اومدی پایین؟ مگه نمیخوای بری؟ - چرا، ولی هوس کردم یک کم قدم بزنم! انگار بوی بهار از همین حالا میاد! - پس ماشین چی؟! میخوای بذاری همینجا بمونه؟! - آقای معتمد زحمت بردنشو میکشه! البته باید قول بدند که قبول کنند اگر احتمالا اتفاقی افتاد آخر کار از حسابتون کم میکنیم آقای معتمد نگران نباشید امیدوارم بهتون خوش بگذره و پیشاپیش ساله خوبی براتون آرزو میکنم. برای ماشین هم واقعا مچکرم. عمری باشه همه محبتهای شما رو جبران کنم. زیر باران زمستان به آرامی قدم برمیداشت و جای پایش راهی برای آبهای شناور باز میکرد و دوباره در سینه هم فشرده میشدند. حتا خودش هم تکلیفش را با احساس تازه و عجیبی که در وجودش شکل گرفته بود نمیدانست. *** محمد با بیحوصلهای پشت پژمان زد و گگت: آروم بگیر بچه!چرا مثل فنر بالا و پایین میری؟ مگه فلفل خوردی؟ خیلی دختره لارجیه عمو! فکر کنم اگر میگفتی ماشینت برای خودم باز هم دو دستی تقدیمت میکرد . مثل اینکه هم صدات مورد توجه مریم خانوم قرار گرفته هم خودت. محمد عصبی گفت: بس میکنی یا نه پژمان؟ عجب مریم نازیه این دختر من که حضّ کردم. یک بره دیگه بگی مریم من میدونم با تو، فهمیدی؟ خیلی خوب چرا جوش اوردی عمو؟ ما به همون خانوم فروتن اکتفا میکنیم. خیلی صمیمانه تره ش مثل نیما نازنین خانوم صداش میکنیم. مریمش بمونه برای شما... محمد با عصبانیت گفت: برو پایین اعصابمو به هم ریختی اصلا من اشتباه کردم تورو با خودم آوردم اینجا میدونستم روز خوش برام نمیزاری. حالا چرا انقدر عصبانی شدی عمو؟ مگه حرف بدی زدم! محمد به روبرو اش نگریست. تصویر رویایی مریم حتا برای لحظهای از مقابل چشمهایش دور نمیشد. هنوز فضای ماشین از عطر وجودش پر بود، سر مست از عطر بوی مریم، اما نمیدانست که چرا مریم رویاهایش باید او باشد! کسی که جرات ابراز محبت به او حتا در سینهٔ خودش را نیز نداشت... سرش را روی فرمان اتومبیل گذاشت. دوست داشت در تنهایی و انزوا بر سر دل بیقرارش فریاد بکشد. دوست داشت به جایی پناه ببرد که دیگر آن دو چشم معصوم و رویایی را در آسمان زندگی آاش نبیند اما انگار هرچه بیشتر این احساس را در دل سرکوب میکرد، شعله عشقی ناخواسته پیش از پیش در قلبش زبانه میکشید... فشار دستی گرم را روی شانه اش احساس کرد و سرش را بالا آورد. با دیدن چشمهای شاد و همیشه خندان پژمان لبخندی محو روی لبهایش نشست پژمان گفت: اگه باعث ناراحتیت شدم معذرت میخوام دستش را به طرف در برد اما قبل از آنکه در را بگشاید محمد گفت : میخوای عمو رو تنها بذاری و بری پژمان؟ تو حت شده مانی؟! چرا یک دفعه اینطوری شدی؟واقعا انقدر از من عصبانی شدی یا .... فقط خستم! کلافگی و خسته روزهای پایان سال یک کمی بهم فشار اوورده و تو هم بعنوان اولین نفر دم دستم قرار گرفتی! تاحالا سر من داد نزده بودی اینو میدونستی؟ برای بار اول جذبه خوبی برات گرفتم؟ شدیدا!! پس مواظب باش دیگه زیاد به پرو پای نپیچی و هرچی گفتم بگی چشم! *** پژمان ماشین اصلاح صورتش را بالا آورد و فلفور خط پهنی روی صورت محمد کشید، ماشین را روی زمین انداخت و مثل تیری از کمن رها شده از اتاق محمد بیرون دوید که محکم به سینه مهناز برخورد کرد و پشت سرش صدای فریاد محمد به هوا برخاست. مهناز در حالی که با دست سینه آاش را میفشرد گفت: باز چه دست گلی آب دادی پژمان؟ پژمان هنوز جوابی نداده بود که محمد با حرص به او نزدیک شد و گفت: میکشمت پژمان یک بالایی سرت بیارم ... صدای خنده مهناز حرفش را بورید و پژمان که خودش را پشت مهناز پنهان کرده بود گفت: ساله نو اومده عروسی خواهرت هم هست خوب اصلاح کن اون صورتت رو عمو! بذار پوستت یک کم هوا بخوره تو مگه فضول منی؟ صد دفعه بهت نگفتم سرک تو کاره من نکش؟ مهناز گفت: حالا که صورتت خراب شده مامان خوب خودت قشنگ تره ش کن تا این ورپریده به فهمه از خودش شیک تر و قشنگ تر هم هست! پژمان گفت: تازه کلی هم طرفدار پیدا میکنه و داماد ساله آینده میشه! محمد گفت: حالا به عنوانه تنبیه دیگه اون ماشین اصلاحت رو بهت نمیدم که مجبور بشی یکی دیگه بخری و یاد بگیری پاتو تو کفش من نکنی! خوب از اول میگفتی ماشین اصلاح منو میخوای دیگه خودم بهت میدادم اینکه دیگه خجالت نداشت! نگاهی خیره به پژمان انداخت و در حالی که به سمته اتاقش میرفت گفت: خیلی پرویی پژمان میدونستی؟... *** عاقد برای سومین بار شروع به خواندن خطبه عقد کرد و با پاسخ محسا همه با صدای بلند شروع به کاف زدن کردند و سپس یکی یکی برای تبریک جلو رفتند. مینا که اول از همه تبریک گفته و عقب آماده بود با خنده صورت پژمان را بوسید و گفت: ایشالا دامادی تو باشه شیطون! پژمان خندید: البته اگر بنده رو به غلامی قبول کنید عمه جون! نه که خیلی با راه یحه میسازی؟! اون موقعه دیگه پسر خوبی میشم عمه، فقط شما قول بدین تبلیغات منو پیش دختر عمه من بکنید اون وقت... رایحه ضربه یی با آرنج به پهلوی پژمان زد و گفت: برای خود شیرینی انقدر خودتو به مامان من نچسبون که نظر کسی عوض نمیشه! تو هم به داییت رفتی که عادت داره طرفدارهاشو دپرس کنه؟!
پاسخ : رمان مریم پاییزی البته ! بچه ی حلال زاده به داییش میره دیگه ! از رفتار ان دو ، اطرافیان به خنده افتادند . محمد ارام از مینا پرسید : _ واقعا قضیه جدیه یا پژمان از روی شیطنت این حرفها رو می زنه ؟ _ بگم خودم هم هنوز سر در نیاوردم باور می کنی ؟ محمد با لبخند سر تکان داد که مینا افزود : _ حالا تو چرا امشب مثل دامادها شدی ؟! یعنی اعلام می کنی که داماد اینده خودت هستی و بوی یک پلوی دیگه داره میاد ؟ _ هر وقت رویاهام شکل حقیقی به خودش گرفت حتما با خبر می شی ! _ یعنی فتانه رو به طور کامل کنار گذاشتی مانی ؟ _ یعنی چی ؟! مگه تا الان نظر خاصی بهش داشتم ؟ _ خب نه ! این ما بودیم که همیشه این بحث رو پیش می کشیدیم ولی فکر نمی کردیم تو ناراضی باشی . _ فراموشش کن ، لطفا به همه تفهیم کن مینا جان ؛ من هیچ کششی به فتانه ندارم . این را گفت و از مینا فاصله گرفت . مشغول خوش و بش با عمه مهرخ بود که پژمان کنارش نشست و گفت : ته کشید عمو ؟! محمد نگاهی به پژمان انداخت و گفت : _ چی ؟! _ بچه های بابا محمود ! حالا دیگه نوبت نوه ها شده ! مهرخ با نگاهی به محمد گفت : _ پس این دسته گل چیه شیطون ؟! _ ایشون بنا به گفته ی خودشون در رویا زندگی می کنن و عجله ای برای اومدن به واقعیت ندارن ! _ حالا چرا اینقدر هول می زنی ؟ مگه قراره قحطی دختر بیاد ؟! _ قحطی دختر که خدا نکنه ، ولی عمه ی من فقط یه دونه دختر داره که می ترسم از دستم بپره ! مهرخ با خنده گفت : _ پس تو هم قراره داماد عمه ات بشی وروجک ؟! محمد ضربه ای به پژمان زد و گفت : _ چرا داری حرف درست می کنی بچه ؟ تو هنوز دهنت بو شیر میده ! _ تو دوست داری بیشتر از این تامل کنی و رویایی فکر کنی به من چه مربوطه ؟ اگه همه بخوان مثل تو فکر کنن که نسل ها منقرض می شه ! _ لودگی بسه پسر جون ! تو واقعا به رایحه علاقه داری یا ... _ دیگه یا نداره عمو ، معلومه که دوسش دارم ! _ یعنی منتظر جواب مثبت عمه مینا موندی ؟ _ عمه مینا برای چی ؟ منتظر جواب رایحه هستم ! _ و اگه بله رو بهت داد چی ؟ _ فی الفور یه عروسی راه می اندازم ! _ اخه بچه جون تو هنوز بیست سالته ! _ بیست و یک سال که تا شش ماه دیگه می شه بیست و دو سال ، پس تو سر مال نزن ! سپس با لحنی مظلومانه در حالی که خود را مثل گهواره تکان می داد گفت : _ عاشق شدم من در زندگانی بر جان زد اتش عشق نهانی جانم از این عشق بر لب رسیده اشک نهانم بر رخ چکیده یک سو غم او یک سو دل من در تار مویی در این میانه دل می کشاند ما را به سویی مهرخ دستش را دور گردن پژمان حلقه کرد ، صورت او را بوسید و گفت : _ قربون این دل کوچیکت برم عمه جون ، باید به محمود بگم یه فکری واسه تو بکنه ! محمد در حالی که سعی می کرد لبخند بزند زیر لب گفت : _ چقدر خوشبختی پژمان ! این قدر راحت حرف دلتو می زنی ، اونم به این قشنگی ! نگاهی به پژمان انداخت و لبخندی محو روی لبهایش نشست . با بلند شدن صدای تلفن همراهش و دیدن شماره ی نیما به گوشه ی دنجی رفت و گوشی را روی گوشش گذاشت که نیما پیش دستی کرد و گفت : _ عید شما مبارک اقای معتمد ، سال خوبی برات ارزو می کنم ! _ همچنین رئیس ! کجایی که اینقدر اطرافت خلوته ؟ _ واقعا ببخشید ، اصلا یادم نبود وسط عروسی دارم زنگ می زنم ! از بس کلافه شده بودم یه دفعه یاد تو افتادم . _ ما که دعوت کردیم نیما خان ، مجالس ما به مزاج شما سازگار نبود و افتخار حضور ندادید ! _ داری چوب کاری می کنی مانی ؟ گفتم که اگه کاری نداشتم حتما میام ! _ فعلا که از بی کاری افتادی به جون تلفن و ... _ بچه ها می خواستن برای تعطیلات یکی یکی برن ، من هم گفتم همه با هم برید ، ولی روز پونزدهمهمه با هم استودیو باشید ، این شد که از دیشب بی کار شدم ! _ پس تا عروسی تموم نشده بیا اینجا . البته اگه قابل هستیم ! _ اخه دیگه برای شام خوردن می رسم پسر خوب ، خیلی زشته ! _ خونه ی داییم هنوز بزنامه داریم ، اتفاقا به موقع می رسی . _ پس منتظر باش ! و با خنده و خداحافظی گرمی ، تماس را قطع کرد ... ****************** پژمان کنار نیما نشست و گفت : _ شما هم مثل عموی من بلد نیستید برقصید یل خجالت می کشید ؟! _ هیچ کدوم ، فقط کسی از ما دعوت نکرده ! محمد خطاب به پژمان گفت : _ پس از ایشون دعوت کنید و بفرمایید وسط ! نیما گفت : _ ما هر جایی بریم دو تایی با هم می ریم ، پس لطفا منو تک ننداز ! محمد گفت : _ همه می دونن که من رقص بلد نیستم ، می بینی که کسی هم به من پیله نمی کنه ! پژمان گفت : _ خب از امشب شروع کن ، یاد می گیری ! محمد گفت : _ دست از سر ما بردار پژمان ! مثل اینکه می خواهی دوباره برات فیوز بپرونم ؟! پژمان گفت : _ اگه فیزت اتیش هم بگیره من امشب می برمت وسط ، شوهر خاله ! نیما با تعجب به محمد نگاه کرد و گفت : _ شوهر خاله ؟! محمد گفت : _ ایشون عادت داره چرت و پرت بگه ، تو توجه نکن ! بعد خطاب به پژمان گفت : _ بس می کنی پژمان ؟ و چشم غره ای به او رفت که نیما با نیم نگاهی به فتانه گفت : _ پس دلیل این همه نگاه ایشون به طرف ما تویی مانی ! من فکر می کردم به من نگاه می کنه ، نگو دنبال تو به اینجا چشم دوخته ! پژمان خندید و گفت : _ به امید خدا قراره بعد از سیزدهم عموی ما هم بره قاطی مرغ ها ! محمد با نگاهی عصبی بهپژمان خیره شد که او ادامه داد : _ به جان عمو همین چند شب پیش از حرفهای مامان و بابا فهمیدم که قراره سرت کلاه بره و بفرستنت قاطی مرغ ها ! نیما گفت : _ بالاخره دوست داری عموت ، شوهر خاله ات بشه یا نه ؟! پژمان گفت : _ برای ما فرق نمی کنه ، مهم اینه که دلش به مریمش پیوند بخوره ! محمد گفت : _ سخنرانیت تموم شد ؟! پژمان گفت : _ اگه نیایی وسط تا صبح حرف می زنم و حرصت می دم ! نیما نگاهش کرد و پرسید : _ یعنی تو واقعا نمی خوای برقصی ؟ _ باور کن بلد نیستم و اگه بیام وسط فقط صاف می ایستم ! _ خب پاشو بخون ، این کارو که شکر خدا بلدی ! _ خوندن من به درد این مجلس نمی خوره ! _ ارکسترتون اشناست ؟ یعنی اگه بخوام اهنگشون رو با صدای تو تنظیم کنن بهشون بر نمی خوره ؟ به جای محمد ، پژمان جواب داد : _ نه اقا نیما ! مشکلی نیست ... بچه های ارکستر به قدری از رفتار نیما لذت بردند که ظرف مدتی کوتاه ، همه گوش به فرمان دستورات او شدند و با نواختن اهنگهای لذت بخش و شاد ، مجلس را به اوج هیجان رساندند . با نزدیک شدن به ساعات پایانی شب ، دوستان محمد به همراه نیما اهنگ همیشگی او را نواختند و باعث شدند تا او برای اولین بار در میان جمع کثیری از اشنایان و فامیل با صدای مخملی اش بخواند و شبی زیبا و رویایی را برای همه به یادگار بگذارد . دست نیما را محکم در میان دست خود فشرد و گفت : _ امشب دیگه برای اوردن ماشین خیلی دیره ، فردا که هستی ؟ نیما گفت : _ حالا چه عجله ایه ؟ صبر کن نازنین که اومد تحویل خودش بده . _ برای تشکر از خودشون که شخصا خدمت می رسم ، ولی قراره دو سه روز بریم سفر و خونه خالیه ، اگه ماشین تو پارکینگ خودتون باشه من خیالم راحت تره . _ هر طور مایلی ، من تا فردا بعد از ظهر خونه هستم ، پس فردا صبح
پاسخ : رمان مریم پاییزی میرم اصفهان پس آدرستون رو لطف کن تا من مزاحم بشم حالا برای سفر کجا قراره برین من بی خبرم هر کجا که خانواده ما رو بکشونه قدر خانواده تو بدون مانی اگه مثل من این قدر تنها بودی اون وقت می فهمیدی خانواده یعنی چی تو که شکر خدا توی خانواده ات مشکلی نداری پس خیلی چیزها دیدنی نیست گفتنش هم خیلی سخته و از همه بدتر اینه که روشن ترین نور هر خونه ای که مادره خاموش بشه حبابی ظریف و شکننده از جنس نازکترین بلور در دل محمد شکست و با صدایی آرام گفت مگه شما مادر ندارید نه مادرم ۴ ساله که فوت کرده همه مون از این موضوع ضربه بدی خوردیم خصوصا نازنین واقعا متاسفم امیدوارم سایه پدرتون تا سال ها بالای سرتون باشه و مایه دلگرمی شما شب قشنگتو خراب کردم مانی امیدوارم تو جشن عروسی خودت شرکت کنم البته بعد از بیرون آمدن آلبومت و موفقیت در کار محمد با لبخندی صمیمانه دست او را فشرد اما غمی عمیق به دلش چنگ انداخته که خودش هم نمی دانست چیست مهناز نگاهی به محمد انداخت و گفت زود بر می گردی مانی بله مادر فقط ماشین و بذارم و بیام کار دیگه ای ندارم امشب مهسا و داوود رو دعوت کردم تا قبل از رفتنشون دور هم باشیم بالاخره کجا قراره برن این زوج خوشبخت فرشته براشون دو تا بلیط تهیه کرده به مقصد مشهد امیدوارم بهشون خوش بگذره من هم امیدوارم تو با همسرت بری ماه عسل عزیزم در ضمن امیر گفته برای تو هزینه سفر به هر نقطه دنیا رو که دوست داشته باشی فراهم میکنه خیلی متشکرم با گفتن این حرف به طرف در رفت که مهناز با من و من گفت تو هنوز نظرت راجع فتانه عوض نشده عجب داستانی شده آخه من کی نظری راجع فتانه داشتم که حالا بخواد تغییر کنه همیشه خودتون بریدید و دوختید حالا میخواهید به زور بکنید تن من حالا چرا انقدر با حرص حرف میزنی مادر اگه قراره با خانواده فرخی همسفر بشید من نیستم مادر از حالا گفته باشم دیگه حوصله جر و بحث راجع این موضوع رو ندارم مخصوصا با امیر ولی ما برنامه ریزی کردیم مانی خان قرار گذاشتیم بریم شمال خوش بگذره لطفا منو معاف کنید این را گفت وبا عجله از در خارج شد نیما با لبخند گفت پسر چقدر تو خوش قولی آخه آم که این همه پاستوریزه نمیشه اتفاقا برای یه بارهم که شده میخوام پاستوریزه نباشم جدا از کی تا حالا از همین یک ساعت پیش که جریان یه سفر اجباری رو برام ترتیب دادن آفرین به تو چه شجاع شدی حالا چه کار میخوای بکنی نمی دونم ولی شاید برم جنوب حالا چرا جنوب اونجا گرمه حوصله داری خب برو شمال نه خانواده ام دارن میرن اونجا اگه واقعا قصد سفر داری بیا با من بریم اصفهان من هم از تنهایی در میام میام اما به یه شرط وقتی رسیدیم من میرم سمت خودم اگه قبول کنی باهات میام یعنی میخوای سریع از دست من فرار کنی مگه تو خونه اقوامتون نمیری اون وقت نمیگن سر سال نو این مهمون ناخونده چیه برای ما آوردی باشه هر طور مایلی هر چند که اقوام من چنین خصلتی ندارند پس فردا صبح منتظرتم پژمان رو به مهناز کرد و پرسید مانی کجاست مامان مهناز صبح زود رفت کجا با آقای فروتن قرار داشت گفتم میخوام برم استودیو کار دارم استودیو برای چی کسی اونجا نیست همه بچه ها رفتن تعطیلات ضمنا خود نیما هم امروز صبح میخواست بره اصفهان پیش خانواده اش میترا با تعجب پرسید یعنی دروغ گفته مامان پژمان به طرف تلفن رفت و شماره ی محمد را گرفت محمد گفت مگه قراره همه جا دم من باشی بچه پژمان گفت یعنی حالا دیگه تنهایی حال میکنی و با غریبه ها می پری نه فضول خان داریم با آقا نیما میریم حتما می رید سیزده بدر و هوا خوری آره کاملا درست گفتی میخواستم یه دروغی سر هم کنم ولی خودت حقیقت رو گفتی باشه امیدوارم خوش بگذره دیگه فرمایشی نیست اگه من جای شما بودم فرار نمیکردم می ایستادم و حرفم رو میزدم رفتنم هم همین معنی رو میده می دونی اگه برادر محترمتون بفهمه چه آتیشی می گیره خب تو خاموشش کن مگه بلد نیستی خوب مسافرت ما رو داری خراب می کنی ها دستت درد نکنه ولی امیدوارم بهت خوش بگذره متشکرم به تو هم همین طور به همه سلام برسون در مقابل چشم های متعجب همه نگاهی به مهناز انداخت و گفت خوب دوره تون زده مامان مهناز ماشین را کنار جاده کشید و با زدن ضربه آرامی روی شانه ی نیما گفت ساعت خواب نیما خان قصد بیدار شدن نداری رسیدیم یعنی من اینقدر خوابیدم تو دنبال همسفر بودی یا راننده راستشو بگو واقعا عذر میخوام تقصیر خودته خب بیدارم میکردی از اینجا به بعد مجبوریم از هم جدا بشیم من خیلی گرسنه ام مانی میای بریم یه چیزی بخوریم بعد خودم می رسونمت یه هتل شیک موافقی به شرطی که منو نبری به هتلی که حقوق یک سال کارم رو ازم بگیرن نترس یه هتل ۵ ستاره ولی کم هزینه می برمت خوبه اونم تو اصفهان هر دو با صدای بلند خندیدند و حرکت کردند محمد نگاهی به اطراف شهر انداخت و گفت اگه جایی برای اقامت من پیدا نمی کنی خودتو به دردسر ننداز من خودم بالاخره یه جایی رو پیدا میکنم اتفاقا دارم می برمت یک جای دنج و آروم که حسابی بهت خوش بگذره پس چرا داری وارد خیابون های فرعی می شی فکر کنم هتل یا مهمانسرا وسط شهر باشه نه وسط ساختمان های مس*** نیما با لبخندی معنا دار داخل کوچه ی پهن و زیبایی پیچید که از نمای ساختمان هایش کاملا مشخص بود منطقه اعیان نشین شهر است مقابل خانه ای بزرگ توقف کرد و چندین مرتبه بوق ماشین را به صدا در آورد محمد با تعجب گفت منو آوردی خونه ی..... اگه بذاری بری واقعا به من بی احترامی کردی مانی هم به من هم به خانواده ام چون اطلاع دادم که با هم میاییم نیما این جا خونه ی اقوام شماست آخه من این وسط چه کاره ام نخودی هردو با هم لبخند زدند که نیما ادامه داد این جا خونه مامان توران مادربزرگم... تنها زندگی می کنه و در حال حاضر فقط پدرم اینجاست نازنین هم با بچه های عموم رفته ..... یعنی اونا بردنش که تنها نباشه حالا خیالت راحت شد نازنین خانم که غریبه نیست نیما گفت
پاسخ : رمان مریم پاییزی جدا اگه دوست داری زنگ بزنم نازی بیاد محمد خندید و نیما ادامه داد حالا اگه خجالت کشیدن هاتون تموم شد بفرمایید تو دم در بده پدر نازنین در نگاه محمد مردی بسیار آرام و متین به نظر آمد که کم حرفی اش یاد آور نازنین و چهره مردانه اش یادآور نیما بود توران ظرف میوه را مقابل آنها روی میز گذاشت و پس از تعارفات معمول نیما آرام کنار گوش محمد گفت خسته شدی اصولا شما آدم های کم حرفی هستید درست برعکس خانواده ی من البته برای خانواده شما فقط پژمان کفایت میکنه تا در و دیوار هم به حرف در بیان امروز کسی اینجا نیست پدر هم زیاد اهل صحبت کردن نیست ولی سیزدهم کاملا بهت خوش میگذره اینو قول میدم امروز هم به من کلک زدی تو عمل انجام شده قرارم دادی پس برای سیزده بدر دیگه حرفشو نزن خواهیم دید که چطور با خودم می برمت متعاقب جمله نیما صدای زنگ آیفون بلند شد نیما برای باز کردن در به طرف آیفون رفت نازنین روی مبل نشست و با لبخندی ملیح گفت واقعا به ما افتخار دادید آقای معتمد مطمینم که روز سیزده بدر امسال خیلی به یادموندنی و خاطره انگیز میشه نیما گفت برای فردا صبح اولتیماتوم صادر کرده میخواد بره نادر با لبخندی گفت ایشون مهمون عزیز ما هستند و باید قول بدن که ما رو تحمل کنن چون اگه ترک ما رو بکنن کاملا مشخص میشه که ما میزبان خوبی نبودیم و از دست ما فرار کردن محمد با فروتنی گفت طبع آرام شما خیلی هم با روحیه ی من سازگاره آقای فروتن و مطمین باشید از بودن در کنار شما کاملا لذت میبرم نیما گفت پس دیگه دلیلی برای فرار کردن نداری تازه فردا توی باغ برات کلی برنامه دارن باید برامون بخونی نادر گفت شنیدن صدای ایشون که از برنامه های قطعی فرداست محمد تشکر کرد و نیما رو به پدر پرسید شما صدای نیما رو شنیدید بابا با سوال نیما نازنین آهسته خندید که نیما معترض گفت بهت نگفتم صدای خواننده ی منو لو نده نازی خانم مثل اینکه من کشفشون کردم آقا نیما یادت رفته خانواده عمو و عمه چی اگه بچه ها بفهمن خواننده اون ترانه اینجاست و سیزده هم قراره با ما باشه واقعا چی میشه پس همه ی اصفهان مانی رو شناختند خواننده ای از تهران که در اصفهان شناخته شد سپس به نادر نگریست و گفت شماهم با صدای نادر رویایی شدی بابا میشه بگی چه حسی بهتون دست میده نادر نگاهی به نازنین انداخت و گفت به جای من نازنین غرق رویا میشه بهتره از خودش بپرسی محمد نگاهی به نازنین انداخت و او با لبخندی محو از جا برخاست و به طرف مادر بزرگش رفت فضای سر سبز باغ که از اقسام درخت های میوه پوشیده شده بود و عطر گلهای بهاری تمام حواسش را به جانب خود معطوف کرده بود نیما با لبخند دست به روی شانه اش زد و نگاه محمد را به طرف خود کشید بدجوری غرق طبیعت شدی آقای با احساس بچه ها میگن قول دادی بعد از ظهر واسه شون بخونی من کی چنین قولی دادم که خودم خبر ندارم نازنین از طرف تو قول داده تازه برات خیلی هم خوبه کمترین حسنش اینه که خجالتت یه مقدار میریزه مگه عروسی مهسا نخوندم درسته قبول ولی جمع ما به قول خودت کاملا برات غریبه است اینجا بتونی بدون تپق زدن بخونی خیلی هنرمندی باشه من هم صاف زل میزنم به تو تا هیچ کس رو نبینم در ضمن مریم خانم هست در یک آن متوجه اشتباه لفظی اش شد و خواست موضوع بحث را عوض کند که نیما گفت مطمینم این مریم خانم برات شخصیت عزیزیه که مدام ذهنتو اشغال کرده و مرتب اسمشو می بری حالا بگو ببینم کیه باور کن همینطوری اومد به زبونم و گرنه شخص خاصی نیست نیما نگاه دقیق و خیره ای به او انداخت که محمد گفت شعر و آهنگی که برام ساختی و مدام تکرارش میکنم اسم مریم رو انداخته روی زبونم به خاطر همین اشتباها زیاد این کلمه رو به کار می برم کلمه اون شعر رو هم که خودت عوض کردی و گذاشتی مریم پس.... باشه من به اسم مریم خیلی علاقه دارم حالا خیالت راحت شد اسم مریم , گل مریم , یا خود مریم ....... محمد لبخندی زد و چیزی نگفت نیما ادامه داد تو دیگه کی هستی حتما به جاهای حساس ماجرا برسی میری تو تاریکی همان لحظه نازنین از پشت سر نیما پیدا شد و گفت بیاین دیگه بچه ها منتظرن محمد لبخندی زد و هر سه به طرف سایرین پیش رفتند محمد آرام کنار گوش نیما گفت میشه از خیرش بگذری من اصلا .... بچه ها خواننده تون زده زیرش و نمی خواد بخونه می فرمایند صدام گرفته در نمیاد خوب آبروداری کردی متشکرم قابلی نداشت دیانا گفت واقعا آقای معتمد پشیمون شده پسر عمو محمد به جای نیما گفت باعث افتخاره که شما از صدای من لذت می برید خانم فروتن منظور من این بود اگه همه اون شعر زیبا رو حفظ شدید با هم بخونیم خیلی آب زیر کاه شدی مانی یادم میمونه اتفاقا یادت بمونه بد نیست به درد میخوره هر دو خنده ی آرامی سر دادند نازنین گیتار سرخ رنگش را درون دستش جابجا کرد و گفت ما برای هم نوایی با آقای معتمد آماده ایم شما راهنمایی میکنید استاد نیما سرخم کرد و با تنظیم گیتار درون دستش دستوراتی به همه داد و با گفتن آماده یک دو سه همراه با نازنین پنجه بر سیم های گیتار کشیدند لحظه ای صدای خوش طنین محمد در فضای باغ پیچید تو به شفافی شبنم روی برگی من مث یه برگ زردی که می افته از درخت ها تو مثل طراوت گل مریم توی دستم من نوشتم بی تو هرگز نمی ری از توی قلبم تو مثل ستاره ای توی شبهای سیاهم می درخشی و می شی جون پناهم تو مثل یک تیکه ابری توی آسمون آبی پاک و ساده مثل رویا مثل خوبی بگو یکبار آره یکبار بر میگردی آره اما هنوزم بی تفاوت یخی سردی بین من و تو فاصله غوغا میکنه یاد حرف های قشنگت منو رها نمی کنه تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی ابیات آخر را همه باهم و اغلب جوان ها با صدای محمد تکرار میکردند و شور و شعفی در قلب همه ایجاد شده بود هیچ کدام مایل نبودند شعر و صدای محمد پایانی داشته باشد هنوز همه زمزمه میکردند که دست نیما روی سیم های گیتار کشیده شد و خودش به عنوان اولین نفر شروع به کف زدن کرد و دیگران را نیز به این کار ترغیب کرد فضای باغ در صدای کف زدن غرق شده بود که رعد و برقی هوا را تیره و روشن کرد همه از جای خود برخاستند و هرکس با برداشتن وسیله ای به داخل ساختمان پناه برد ذرات کوچک باران روی سر و صورت همه باریدن گرفت و کم کم تبدیل به رگباری شدید شد پشت پنجره ی باغ ایستاده و به تماشای باران چشم دوخته بود و زیر لب با خود زمزمه میکرد محمد آرام کنارش ایستاد و با او زمزمه کرد تو مثل طراوت گل مریم بای صدای خوش طنین محمد به سمت او چرخید و با لبخند گفت فکر کنم شما به گل مریم علاقه خاصی دارید که جای گل نرگس رو توی شعر با گل مریم عوض کردید اینطور نیست شما از کجا می دونید من این کلمه رو تغییر دادم مگه شما شعر رو خونده بودید لبخند زد وتنها به تکان دادن سر اکتفا کرد دوست دارم شاعر این شعر و پیدا کنم و بابا شعر قشنگش بهش تبریک بگم این شعر با صدای گرم شما دلنشین شده با تشکری صمیمانه گیتار سرخ رنگ نازنین را به سمتش گرفت و گفت بارون بهاری مثل رگباری میمونه که تند و سریعه و زود هم فروکش میکنه اما شما از ترس خیس شدن گیتارتون رو فراموش کردید چه تعبیر قشنگی از بارون بهار کردید درست مثل تب تندی که زود عرق میکنه در یک لحظه تب سردی بر بدن محمد نشست و با اخم زیبایی پرسید: منظورتون چیه نازنین به طرف پنجره چرخید و به گلی که در آغوش باد اسیر شده بود و می رقصید خیره ماند و زیر لب زمزمه کرد دل افسرده ی من پشت پا خورده ی من شب بی مهتابم روز بی آفتابم ای در بسته شده از همه خسته شده ای شکسته تن من دل غمدیده من مطمینم منظورتون از خوندن این ابیات اینه که دل ور دردی دارید ولی گلی به خوشبویی مریم تنها گلیه که حتی وقتی از بوته اش جدا میشه هنوز هم یکتاست وهمتا نداره و تنها گلیه که در آب هم غنچه عشقش هنوز باز میشه و ثمر میده حتی وقتی گلبرگ های سفید مریم خشک میشه عطرش هنوز همه رو مست میکنه تصویری از غنچه زیبا و نوشکفته ی عشق در نگاه زیبا و آرام محمد قلبش را در سینه به تلاطم انداخت لبخندی تلخ و حسرت بار روی لب های زیبایش نشست و آرام گفت هر چه بیشتر به شما و احساس پاکتون نزدیک میشم بیشتر به خودم می بالم که در انتخابم شک نکردم انتخاب فقط برای ترانه و قصیده و غزل نازنین ابرو در هم کشید در خالی که نگاهش میکرد دنبال جمله ای می گشت اما چیزی به ذهنش نمی رسید محمد گیتار را روی لبه ی پنجره گذاشت و به آرامی قصد رفتن کرد اما صدای آرام و رویایی نازنین او را از حرکت بازداشت خسته شدید آقای معتمد کارتون زیاده نگاهی معنی دار و عمیق جواب سوالش بود محمد لبخندی تلخ زد که تلخی آن گویا به کام نازنین هم چکیده شد و قلب نازنینش را برای اولین بار به لرزه انداخت ولی محمد آرام و بی صدا ترکش کرد با توافق نادر و محمد و نازنین ماشین را گوشه ی دنجی کنار جاده متوقف کرد و یکی یکی پیاده شدند نازنین نفس عمیقی کشید و گفت واقعا چه هواییه کاش همیشه همین طور باشه نیما گفت راست میگی این جا تو این هوا جون میده آدم بشینه و شعر بگه مگه نه نازنین خانم آره مخصوصا کنار اون سنگ بزرگی که نزدیک آب افتاده می ریم همون جا نادر کش و قوسی به بدنش داد و گفت آفتاب بهاری آدم وکرخت میکنه من با اجازه می رم توی ماشین یکمی استراحت کنم نیما گفت من هم همین جا یکم دراز میکشم یک ساعت دیگه راه می افتیم با موافقت همه نادر به طرف ماشین رفت و نازنین نیز از جایش برخاست و روی تخته سنگ کنار آب نشست و مشغول نوشتن شد کاملا غرق در افکارش بود که محمد گفت شما شعر میگید خانم فروتن یه چیزایی می نویسم اگه بشه بهشون شعر گفت اتفاقا خیلی بهتون میاد افرادی که ظاهرشون آرومه باطن پیچیده و پر رمز و رازی دارند وخیلی پر معنا خصوصیات خودتون رو گفتیید آقای معتمد خندید و لحظه ای بعد محمد گفت شما چرا مثل نیما منو خطاب نمی کنید خانم فروتن این که گله نداره خب شما هم همین الان منو به نام خانوادگیم خوندید ولی شما رو به اسم کوچیک بارها صدا کردم اون قدر که تمام ذهنمو پر کرده به نظر من شما زیباترین نام رو دارید و خیلی هم مقدس مریم نازنین با حالتی خاص نگاهش کرد و گفت چرا مریم شما چرا منو به این اسم صدا می کنید محمد با لرزشی محسوس که در صدایش موج میزد به آرامی گفت قصدم آزردن شما نبود خانم فروتن از این که پامو فراتر گذاشتم و بی ادبی کردم منو ببخشید و مطمین باشید.... منو مریم صدا کنید آقای معتمد یاد مادرم افتادم بعد سال ها بهم آرامش دادید خیره در نگاه محمد به نرمی لبخند زد و از جا برخاست نگاهی به گیتار سرخ رنگ نازنین انداخت و گفت هدیه مناسبت میخواد مریم خانم نازنین نگاهش کرد و با لبخند ملیحی گفت مناسبتش زنده کردن نام منه حالا قبولش کنید نگاه پر التهابش را به چشم های مریم رویاهایش دوخت از تلافی دو نگاه شیدا و عاشق نازنین فورا دیده اش را پایین انداخت و آهی پرسوز از سینه بیرون داد از درون گوشی پرسید حاضری مانی من خیلی وقته آماده ام مثل همون دور اول بخون خیلی عالی بود و با گذاشتن هدست روی گوش هایش کار را آغاز کرد پژمان در حالی که ویولنی در دست داشت و صدایی ناهنجار از آن خارج می کرد وارد استودیو شد و صدا زد عمو......عمو جون ........ عمو مانی .......کجایی نیما با عصبانیت گوشی اش را روی میز انداخت و داد زد این چه صداییه مگه این جا صاحب نداره که این قدر سرو صداست نمی بینید ضبط داریم عطا وارد اتاق شد و گفت این جغجغه است دیگه نیما تا ما بجنبیم و ساکتش کنیم همه جا رو گذاشته رو سرش نیما بدون آن که دوباره از میکروفن داخل اتاق رژی استفاده کند چندین بار با تکان دادن دست به محمد اشاره کرد و چون او را متوجه خود ندید با لحنی عصبی تر گفت برو اون مجنون رو بیدار کن هنوز مثل مجسمه نشسته واسه خودش میخونه بگو ضبط فعلا تعطیله این قدر بوق به صداش نکنه عطا با خنده از اتاق خارج شد محمد از اتاق بیرون آمد و پرسید چی شده چرا کار و قطع کردی نیما به این پژمان یاد ندادی وارد استودیو میشه سر و صدا نکنه هنوز مثل بچه ۲ ساله باید بهش بگی ساکت در همین حین پژمان داخل آمد و با صدای بلند سلام کرد که نیما گفت کار ما رو ریختی به هم خوشت هم اومده که این قدر سر حالی حالا خوبه بیکار ایستادید و دارید صحبت میکنید اگه مشغول ضبط بودید حتما سر منو می بریدید گوش کن ببین کارم ایرادی نداره رییس دکمه پحش را فشرد و هدست را روی گوش های پژمان گذاشت این صدای سوت چیه مثل این که کارتون ایراد داره صدای ساز بد صدای خودت رو هم نمیشناسی بچه میخواستم خودمو بزنم به اون راه ولی مثل اینکه نشد برگردید سرکارتون نصف شب شد ولی ما هنوز این کار و تموم نکردی عطا گفت تقصیر این جغجه شد والا تا الان تمومش کرده بودیم محمد رو به پژمان کرد و گفت مگه نگفتی امروز نمی یام اینجا چی شد نظرت عوض شد دلم واست تنگ شده بود مانی جون در ضمن بابام گفته کت بسته و دست بسته ببرمت خونه مون تلفنی هم میتونستی خبر بدی و باعث خرابکاری نشی نازنین جرعه ای از دوغش را سرکشید و بی مقدمه پرسید با یه کنسرت موافقی نیما نیما حیرت زده نگاهش کرد کنسرت منظورت چیه نکنه منظورت مانیه آره یکی از آهنگ هاشو پخش کن بعد با یک تیزر تبلیغاتی عالی و چند تا پوستر خوشگل یا دو سه تا آهنگ نازنین نه تا آلبومش کامل بشه و مجوز پخش بگیره دست کم دو سال طول میکشه خوب اول ترتیب یک کنسرت رو بده بعد آلبومش رو پخش کن اون وقت نتیجه اش هم چندین برابر میشه حرفتو قبول دارم ولی دو سه تا ایراد وجود داره که اولین و مهمترینش خود مانیه به نظر تو اون میره روی سن برنامه اجرا کنه آره چرا نره مگه عیب و ایرادی داره تازه کلی هم جذاب
پاسخ : رمان مریم پاییزی شیک پوش شده بود و از اون سادگی سابق در اومده بود ! _ مطمئن باش مانی پاشو روی صحنه نمی ذاره ! اگر هم با هزار مکافات قبول کنه هنوز نرفته روی سن یا غش می کنه یا این که از زور خجالت همه شعر هایی که باید بخونه یادش می ره ! _ این قدر هم کم رو نیست ، داری شلوغش می کنی ! _ اجرای کنسرت دردسر داره نازنین . گذشته از اون ، من وقتش رو ندارم .مگه این که بعد از اتمام البومش بیفتم دنبال کار ها . _ تو کار خودتو انجام بده ، برگزاری کنسرت با من ! _ فکر هزینه اش رو هم کردی نازنین ؟ به نظر من بهتره اول البومش بیرون بیاد ، بعد . _ من حتم دارم که با اجرای کنسرت ، البومش خیلی بهتر و بیشتر می فروشه . در مورد هزینه هم... نگاهی به پدرش انداخت . نادر گفت : _ من به شرطی اسپانسر می شم که اولا حد اقل پول خودمو بهم برگردونید ... ثانیا راجع به شرکت من هم تبلیغات کنید ! _ مطمئن باشید پدر ! من حتم دارم چند برابرش بر می گرده . _ تو خوشحال باشی برای من کافیه عزیزم . هر کاری دوست داری بکن ! نازنین با ارامش لبخندی زد و تشکری صمیمانه کرد . نیما گفت : _ موافقی همون شعر اولی رو لو بدیم نازنین ؟ _ بهتره در این مورد از خودش نظر خواهی کنی . _ من حتم دارم که مانی مخالفت می کنه ! _ اگه مخالفت کرد من باهاش صحبت می کنم . _ عجیب این که خیلی به حرف تو گوش می کنه ، تا اسم تو میاد صاف سر جاش می ایسته و سر تا پا گوش می شه تا ببینه چی می گم ! _ بده این قدر حرف گوش کنه ؟! _ نه ، چرا بد باشه ؟ ولی خدایی هر چی این مانی اقاست بر عکس ، برادرش عبوس و بد اخلاقه مثل جناب ... _ این چه طرز صحبت کردنه نیما ؟ زشته ! _ خیلی به چشمم اشنا بود ، اما هر چی فکر می کنم نمی فهمم کجا دیدمش ! _ کیو می گی ؟! _ پدر پژمان رو ، برادر مانی ! از شب عروسی خواهرش مدام توی ذهنم مونده که کجا دیدمش ! _ اوم هم متقابلا همچین حسی داشت ؟ _ نه ! مدام سرش به کار خودش بود ، فقط برای سلام و خداحافظی اومد جلو ! _ بالاخره کشف می کنی کجا دیدیش ! فعلا به فکر کار خودت باش و اهنگ هایی رو که قراره بسازی ! _ چشم ! تو قشنگ تر فکر کن تا شعر های ناب تری بگی خانم ! ****************** مینا گفت : _ مامان ، مانی کجاست ؟ _ تو اتاقش ، هنوز خوابه ! _ به نظر شما ، اقا پسرت جدیدا یه کمی عوض نشده مامان ؟! _ یه کمی که چه عرض کنم ، تا دلت بخواد اخلاق و رفتارش برگشته ! مدام تویخودشه ! هر چی بهش می گم چی شده ، فقط نگاهم می کنه و می گه چیزی نیست ! میترا مداخله کرد و گفت : _ همین مامان ؟! شما هم دسیگه دنبالش رو نمی گیرید ؟! _ خب چه کار کنتم مامان جان ؟ شما مانی رو نمی شناسید که حرف رو باید به زور از زبونش کشید ؟ _ خب بکش مامان ! تلاش کن بفهمی برای چی تغییر کرده ! مهناز سری تکان داد و از مینا پرسید : _ بالاخره در مورد رایحه حرفی شد ؟ _ بله مامان ، ولی نمی دونی پژمان چی کار کرد ! باور کنید خودم هم هنوز به درستی نمیدونم که داره شوخی می کنه یه واقعا رایحه رو دوست داره ! میترا خندید و گفت : _ اگه واقعا دامادت بشه حسابی سرگرم می شی مینا ! مهناز گفت : _ از طریق پژمان نمی شه فهمید مانی چش شده ؟ پژمان خوب سر از کار همه در میاره و مرتب هم پیش مانیه ! میترا گفت : _ می خوای جاسوس واسه مانی بذاری مامان ؟! _ خب چه کار کنم ؟ باید از جایی شروع کنم ! مینا از جا برخاست و به سوی اتاق محمد رفت ، اما هنوز مدت زمان زیادی نگذشته بود که با خنده بر گشت و گفت : _ بیاین مانی رو نگاه کنین ببینین چه جوری خوابیده ! هر سه با هم به سوی اتاق محمد رفتند . با دیدن او در حالی که گیتاری سرخ رنگ را در اغوش گرفته و به خواب رفته بود ، میترا و مینا به خنده افتادند . مهناز با ناراحتی گفت : چرا این طوری خوابیده ، ! چرا لباس هاشو عوض نکرده ؟ خدایا سر این بچه چی اومده ؟! مینا گفت : _ هیچی ! داداشم زن می خواد مامان جون ! نمی بینی چطور این گیتار خانم رو بغل کرده ؟! میترا بلند خندید و صدای خنده اش باعث شد تا محمد تکانی بخورد و چشم هایش را بگشاید . مینا گفت : _ صبح به خیر داداش گلم ، نمی خوای بلند بشی ؟! محمد تکانی خورد و تازه متوجه گیتار درون اغوشش شد و صاف روی تخت نشست . با نگاهی به مادرش گیتار را روی زمین گذاشت و گفت : _ سلام صبح به خیر ! میشه بپرسم شما بالای سر من چه کار دارید ؟! میترا گفت : _ مزاحم خوابتون شدیم یا خلوتتون ؟! _ خلوت ؟! با کی ؟! مینا گفت : با گیتا خانم دیگه ! _ خدا شما رو درست کرده برای حرف درست کردن ! مهناز پرسید : پس برای چی این طور خوابیده بودی ، اونم با لباس بیرون ؟! داشتم برای خودم گیتار می زدم یه دفعه خوابم برد ، ایرادی داره ؟! _ یعنی این قدر حواست پرت شده ؟ میترا گفت : عاشق شده مامان ! قلب محمد در هم فشرده شد . مینا ادامه داد : _ زن می خواهی خب بگو عزیزم ! این که خجالت نداره ، از پژمان یاد بگیر ! همه با هم به خنده افتادند و محمد در حالی که سر تکان می داد از روی تخت برخاست و از اتاق خارج شد . *********************** محمد نگاهی به پژمان انداخت و گفت : _ کجا با این عجله ؟! معلومه این روز ها زود تر از من کجا می ری ؟! _ ماموریت دارم تا زودتر برم خونه ی مامان مهناز و به عمه هام و مادر زن اینده ام جواب پس بدم ! _ چرا چرت و پرت می گی ؟ هنوز کار تموم نشده داری میری ! _ من از نیما خان اجازه گرفتم ! و با تکان دادن دست ، به سرعت از استودیو خارج شد . مدت زمان کوتاهی نگذشته بود که نیما با نگاهی به اطرافش گفت : _ تو پژمان رو ندیدی مانی ؟ _ مگه خودت بهش اجازه ندادی بره ؟! _ نه ، کی ؟ اصلا به من حرفی نزد . حالا کجا رفت ؟ _ چرا این بچه تازگی ها این قدر حقه باز شده ؟! معلوم نیست داره چی کار می کنه که با سر دوید و رفت ! _ مگه نبینمش ! اصلا ایشون رسما اخراجه مانی ، خودت بهش بگو ! _ چشم ! ولی داره متاهل می شه ، فکر کنم برای همین این قدر حواس پرت شده و مدام دور خودش می چرخه ! _ پژمان می خواد ازدواج کنه ؟ خاک بر سر من ! نصف سن منو داره اون وقت ببین چه طوری جلو جلو داره می ره ! _ داره میدوه نیما ! تازه اگه به خودش بود که خیلی زودتر قضیه رو فیصله داده بود ! ولی فعلا خواهر زاده ام گفته تا درسش تموم نشده خبری نیست ! _ مبارکه ! پس قضیه واقعا جدیه و می خواد داماد خواهرت بشه ! چه قدرجالبه این پسر ... حالا دختر خواهرت چند سالشه ؟ حتما از پژمان بزرگتره که منتظره درسش تموم بشه ! _ نه ، هفده سالشه ! منظورم اینه که حد اقل دیپلم بگیره . نیما خنده ای سر داد و گفت : _ عروس و داماد کوچولو ! _ تا حالا عروس و داماد کم سن و سال ندیدی ؟! لبخند روی لب های نیما خشکید و با اندوهی پنهان گفت : _ چرا ... عکس یه عروس زیبا رودیدم که انگار عروسکی واقعی بود ! تو لباس سفید عروسی مثل فرشته ی اسمانی بود ، ولی... سیاه بخت شد ! با لبخندی تلخ دستی روی شانه ی محمد زد و گفت : _ برای ضبط پنجمین اهنگت اماده ای ؟ محمد برای چندمین بار متوجه غم خفته در صدای او شد و با تکان سر وارد اتاق گردید ... روی مبل مقابل نیما نشست و گفت : _ بفرمایید ، من گوش می کنم . _ باورش خیلی عجیبه مانی ! همه کارهای تو خیلی با سرعت و عالی پیش می ره و فکر کنم ظرف همین یک سال اینده کارت تکمیل بشه ! _ نتیجه زحمات شما بوده ، من که کاری نکردم ! عطا گفت :
پاسخ : رمان مریم پاییزی - کار نیما حرف نداره، ولی من هم با ایشون هم عقیده ام که تو هم عالی کار کردی! نیما دوباره گفت: - با اجرا و برگزاری یک کنسرت عالی موافقی مانی؟ ضمناً خیلی به موفقیت و پیشرفتت کمک کی کنه، در واقع استخوان بندی یک هنرمند برای ارائه هنرش، برگزاری یک برنامه عالی در قالب کنسرته! - ولی... من از پس اش برنمیام نیما! کنسرت یعنی اجرای زنده، پس اصلا حرفشو نزن! عطا گفت: - می دونی چقدر به استحکام برنامه ات کمک می کنه مانی؟ چرا مخالفت می کنی؟ ضمن این که ادم خوش صحنه و جذابی ه هستی، چرا خودتو دست کم می گیری؟! - پدرم از صدات خیلی خوشش اومده، اونقدر که تا نازینی پیشاد کنسرت رو داد، پدر هم قبول کرد پشتیبانی کنه و اسپانسر باشه. فقط خواست که تبلیغات شرکتش رو هم جزو برنامه داشته باشیم. محمد در سکوت به ان دو نگاه می کرد که عطا پرسید: - چرا ساکتی مانی؟ هیجان داری؟ محمد با نگاهی به نیما گفت: - چرا خانم فروتن چنین پیشنهادی داد، در حالی که هنوز موفقیت کاری من مشخص نیست؟! - برای اینکه اجرای این برنامه به موفقیت تو کمک می کنه، در ضمن نازنین به حس خودش کوچکترین شکی نداره! کافیه صدای تو مورد توجه قرار بگیره، اون وقت فروش البوم صد در صد می شه! اینم یعنی موفقیت کامل! - اما من اصلا اعتماد به نفس این کار رو تو خودم نمی بینم. حالا هم اگه اجازه بدی رفع زحمت می کنم. عطا با تعجب گفت: - تو واقعا مخالفت می کنی مانی؟! - خیلی ببخشید... ولی من هنوز از موفقیت کاری که دارم می کنم مطمئن نیستم که حالا بخوام یه هزینه سنگین دیگه رو هم بهش اضافه کنم! اجازه بدید از خجالت اولیش بیرون بیاییم تا بعد..... نیما گفت: - تو فقط کار خودت رو بکن! مگه کسی چیزی ازت مطالبه کرده؟ - من جرات چنین کاری رو پیدا نمی کنم نیما، پس لطفا از خیرش بگذر! از لطف بی شائبه خانم فروتن و پدرت هم واقعا سپاسگزارم! این را گفت و با شب به خیر کوتاهی استودیو را ترک کرد..... فصل 6 مینا با نگاهی به پژمان پرسید: - خب؟ - خب که خب عمه، یعنی چی؟ - مگه قرار نبود از مانی خبر بیاری؟ - مگه من خبرگذارم؟ الان خودش میاد هر چی دلتون خواست ازش بپرسین؟ - باشه! من هم همچین دخترم را بهت بدم که حظ کنی! - چی بگم عمه جون؟! شما فقط بپرس! از سیر تا پیاز رو براتون می ریزم رو دایره! - چرا مانی اینقدر عوض شده؟ - چیز مهمی نیست، فکر کنم عاشق شده! - می دونی کیه؟ - اره. - خب.... - یکی از نوازنده هاست، به اسم ماندانا! گیر داده به عمو و مدام براش چشم و ابرو میاد! عمو هم که ساده اس، گول اب و رنگ طرف رو خورده و افتاده دنبالش! هفته پیش هم با هم رفتن خونه مجردی ماندانا خانم! مهناز محکم روی دستش کوبید و گفت: - خاک بر سرم، بچه ام از دست رفت! همون مانی که چشم از زمین برنمی داشت حالا ببین چی شده و کارش به کجا کشیده! فرشته ادامه داد: - من که از اول به محمد گفتم این کار به دردت نمی خوره، هیچ کس گوش نکرد. مهناز دوباره گفت: - بذارید بیاد، جلوی همه تون باهاش اتمام حجت می کنم که.... مهسا با صدای رسا گفت: - چه خبره شلوغش کردی مامان؟ این بدجنس داره دروغ میگه! نمی بینید چطوری نگاه می کنه؟ مهناز با نگاهی به پژمان انداخت و با نگرانی پرسید: - جون مامان مهناز دروغ گفتی پژمان؟ - آره.... داشتم سر به سرتون می ذاشتم، ولی همچین دروغ هم نمی گفتم! مینا و میترا از هر دو طرف به او حمله کردند که پژمان با فریادهای تصنعی کنار گوش مینا گفت: - جلوی مامانم که نمی تونم بگم! مگه نمی دونین طرفدار خاله فتانه است؟! مینا با لبخند از او فاصله گرفت و با چشمکی به مهسا و میترا ، موضوع را عوض کرد. لحظه ای بعد صدای احوالپرسی رایحه و دیگران با محمد به گوش رسید. مینا گفت: - فردا بیایی خونه ما پژمان! و متعاقب ان از جا بلند شد. محمد ضربه ای به کمر پژمان زد و گفت: - از کی تو دروغگو شدی و من خبر ندارم؟! - از همون موقعی که تو پنهونی از ما راهتو انتخاب می کنی و با غریبه ها خوش می گذرونی! - باز تو داری چرت و پرت می گی پسر؟ الان دوباره همه رو می اندازی به جونم ها! - انداختم عموجون، خبر نداری! - باز چه کاری کردی وروجک؟ دوباره چه دروغی سرهم کردی؟ - هنوز هیچی، ولی در مراحل ابتدایی لو دادنت هستم! - اگه جرات داری جلوی خودم بگو تا جوابت رو بدم. - مطلب محرمانه است، به درد تو نمی خوره مانی جون. شلیک خنده همه به هوا بلند شد و محمد به طرف پژمان خیز برداشت، اما قبل از ان که بها و برسد، پدرش گوشی تلفن را مقابلش گرفت و گفت: - با تو کار دارند محمد! - کیه؟ - نمی دونم بابا، یه خانمیه! پژمان با صدای بلند خندید و محمد اهسته گفت: - فعلا منتظم باش تا بعد به خدمتت برسم. در میان خنده همه گوشی را به گوشش نزدیک کرد : - بله بفرمایید. - شب به خیر اقای معتمد. مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم. با شنیدن صدای خوش طنین نازنین یکه خورد و گفت: - شما هستید خانم فرئتن؟! - اگر مزاحم هستم تو یه فرصت دیگه صحبت کنیم! - ابداً! بفرمایید. و در همان حال به سمت حیاط رفت. - من دنبال رزرو یه سالن هستم برای برگزاری برنامه شما. یه سالن عالی خالی هم پیدا کردم ولی کمی کار داره.... تا سال اینده پره، اما تا کار شما تموم شه و برنامه هایی که مد نظر منه تکمیل بشه، همون مقدار طول می کشه و می تونیم خودمون برای اجرای کنسرت عالی اماده کنیم! ولی نیما می گفت شما مخالفید، می تونم بپرسم چرا آقای معتمد؟ - دلیلش اینه که نمی خوام به خاطر من به دردسر بیفتید، من هنوز شرمنده محبت های شما هستم. - زحمتی نیست! من با کمال میل و رغبت این کار رو شروع کردم، فقط خواهش می کنم شما نه توی کار نیارید! اگه از پس اش نیومدم چی مریم خانم؟! - شما برای من مثل رویایی بودید که داره تحقق پیدا می کنه! پس اجازه بدید تحقق رویامو در واقعیت ببینم و کمی ارامش بگیرم آقای معتمد! - دارید به من یادآوری می کنید که شما رو با نام خانوادگیتون بخونم؟ - شما برای من مثل نیما هستید و مطمئن باشید همون قدر قابل احترام و عزیز مانی جان! راضی شدید؟! - متشکرم! و خیلی خوشحالم که خواهر نازنینی مثل شما به جمع خواهرام اضافه شد. - از لطفتون متشکرم! پس دیگه جای چون و چرا نیست و من به کار .................
پاسخ : رمان مریم پاییزی برای چی ؟! _ حواستون کجاست ؟! منظورم اجرای کنسرت بود ... _ بله ، ببخشید ! _ پس موافق هستید ؟ _ هر طور شما صلاح می دونید ! _ از اعتمادتون متشکرم و مطمئنم که موفقیت پیش روی شماست ! _ امیدوارم لایق این همه خوبی باشم ! _ مطمئنا هستید ، شک نکنید . از این که مزاحم شدم شرمنده ام ، به خانواده سلام برسونید . و در پی خداحافظی صمیمانه ای ، مکالمه را قطع کرد ... همان طور گوشی به دست ، داخل حیاط ایستاده بود . از خودش و لحن صحبت کردنش احساس نفرت می کرد . او مریم زیبایش را ، کسی را که نبض زندگی اش بود و مثل خون در رگ هایش جریان داشت ، با نام خواهر خطاب کرده بود ! حس می کرد بدون او نفس در سینه اش حبس می شود و بالا نمی اید . نفس عمیقی کشید و لب اولین پله نشست ، احساس سرگیجه ای توام با دلشوره و اضطراب به قلبش چنگ می کشید ! سرش را روی زانوهایش گذاشت و زمزمه کرد : _ این همه گل تو دنیا ... چرا سهممن ازباغ گلها تو شدی مریم ؟! با شنیدن صدای مینا ، بغضش را فرو داد و سر بلند کرد . _ نمی خوای بیای تو مانی ؟ همه از گرسنگی مردیم ! _ با دیدن چشمهای مضطرب محمد ، کنارش نشست و پرسید : _ اتفاقی افتاده عزیزم ؟! محمد با لبخند سر تکان داد و گفت: _ نه ! چرا این طوریحرف می زنی ؟! _ می دونی مدتیه خیلی فرق کردی و مدام با خودت خلوت می کنی ؟ _ چرا چنین فکری کردی ؟ _ تو خودت متوجه نیستی مانی ولی همه به خوبی فهمیدن که تو چه قدر عوض شدی ! فقط یه موضوع می تونه این قدر پریشونت کرده باشه ، کسی وارد زندگیت شده ؟! جمله ی مینا مانند پتکی سنگین بر سرش فرود امد . از خودخوری و سکوت خسته شده بود ، دلش می خواست حرف دلش را برای کسی بازگو کند ، لب گشود تا راز پنهان را برای خواهرش برملا سازد اما با به یاد اوردن این که فکر مریم خیالی بیش نیست ، باز هم لب از لب فروبست ! ، پس چرا ساکتی ؟ نمی خوای حرف بزنی مانی ؟! _ اگه قطعی شد حتما بهت می گم میناجان ، ولیفعلا خودم هم شک دارم ! _ پس واقعا کسی وجود داره ، این طور نیست ؟! _ هست ، ولی در خیال و رویاهای من ! _ حالا نمی شه از رویا بیاریش به واقعیت ؟ _ خیلی دلم می خواد ولی هنوز جراتشو پیدا نکردم ! _ تو بگو ، جراتش با من ! _ تو هم اماده ای مینا ! _ پس خواهر شدم برای چی ؟! در همین حین ، مهسا در حیاط را باز کرد و گفت : _ مثلا اومدی مانی رو بیاری مینا خانم ؟ بابا بلند شین بیاین که این پژمان بی چاک دهن ابرو واسهمانب نذاشته ! میگه با اون خانمی که پای تلفن بود قرار گذاشته و رفته خونشون ! هر دو با همخندیدند و از جا بلند شدند . ********************** فریبا چادرش را رویدسته ی مبل پرت کرد و با نگاهی به فتانه گفت : _ باز نمی خوای جواب درستی به این خانواده بدی ؟ _ من که از اول گفتم ، نه ! شما مدام لبخند می زنید و دعوتشون می کنید ! فرخی گفت : _ چرا لگد به بخت خودت می زنی دختر ؟ دو روز دیگه این پسره میشه دکتر ! _ فریبا در لفافه گفت : _ لیاقتش همون کسیه که بهش محل نمی ذاره ، نه اینا که حاضرن هر کاری براش بکنن! _ فتانه از جایش برخاست و به سمت اتاقش رفت . در را که بست فرشته گفت : _ چه کارش داری مامان ؟ حتما از این ادم خوشش نیومده . همه چیز که مدرک و خانواده و ظاهر قضیه نیست ! _ پس دنبال چی می گرده ؟ پژمان گفت : _ عمو مانی من ! فرشته و امیرعلی چنان نگاه خشمگینی به او انداختند که پژمان خودش را جمع و جور کرد و گفت : _ نه فتانه قصد ازدواج داره نه مانی . پس یهفکری به حال اونایی بکنید که امادگی دارند ! امیرعلی عصبی گفت : _ تو باز شروع کردی ؟ فرشته با بی حوصلگی گفت : _ ندیدی عمه ات چی گفت ؟ گفت تا درس رایحه تموم نشده حرفشو نزنید ! خانواده ی پدر شماعادت دارند مردم رو بذارن سر کار ! امیرعلی گفت : _ جواب حرف شما فعلا بمونه فرشته خانم ، ولی منظور مینا این نبود که پژمان رو دست به سر کنه ، بلکهمعتقده برای رایحه ازدواج خیلی زوده ، و گرنه خودت با رایحه صحبت کردی و گفتی کهناراضی نیست . با حرف امیرعلی ، پژمان به طرف در دوید که فرشته پرسید : _ کجا ؟! _ خونه ی عمه مینا ! _ دیوونه شدی پسر ؟! مگه خودت نگفتی زنگ زدم نبودند ؟ _ این قدر دست روی دست بذارید تا بالاخره پسر عموی بی ریختش ، رایحه رو غر یزنه و ببره ! امیرعلی گفت : _ ***ب و کارت چیه تا من برم صحبت کنم ؟ _ نوازنده ! به طور ثابت در خدمت اقا نیما استخدام شدم و کار دائم دارم ! _ این کار دائمت به درد عمه ات می خوره ! _ من هم می خوام داماد عمهام بشم دیگه ! امیرعلی به طرف او خیز برداشت که پژمان به سرعا از جایش پرید و اشتباها به جای در خروجی ، به اتاق فتانه دوید . _ باز چی گفتی که این طور فرار کردی زلزله ؟ _ به ... خاله جون ! شما اینجا چه کار می کنی ؟! _ فکر کنم اینجا اتاقه منه ! _ چه اتاق تاریکی داری ، قلبم گرفت ! فتانه بلند شد و کلید برق را فشرد . پژمان گفت : _ اخیش ، چه روشن شد ! و با نیم نگاهیبه فتانه ، ادامه داد : _ چرا اقای دکتر بعد از این رو رد کردی فتانه ؟ ادم بدی به نظر نمیاد ! _ نمی دونم ، زیاد به دلم ننشسته . پژمان بی مقدمه پرسید : _ تو واقعا مانی رو دوست داری ؟! فتانه شانه بالا انداخت : _ اصراری هم ندارم ، ولی خیلی از این اقای دکتر بهتر و قابل تحمل تره ! _ دستت درد نکنه ! حالا دیگه عموی منو با این کوتوله خان مقایسه می کنی ؟! فتانه با صدای بلند خندید . پژمان گفت : _ برا عموم صف کشیدن ، چی فکر کردی ؟! _ خب حالا ! نمی خواد این قدر بازار گرمی کنی ! _ ولی عموم مشکل پسنده ! فتانه جواب داد : _ بالاخره اون هم حق انتخاب داره . شاید بخواد فرد دیبگه ای رو برای زندگیش در نظر بگیره . _ در نظر گرفته ! با ان که ته دلش خالی شد ، اما عزمش را جزم کرد و با نگاهی مصمم پرسید : _ تو مطمئنی ؟! _ بیشتر از هفتاد در صد مطمئنم مانی علاقه ی خاصی به مریم داره ، ولی سعیمی کنه چیزی بروز نده . _ مریم کیه ؟! _ همون دختری که رو صداش سرمایه گذاری کرده ! _ مگه اونم باهاش همکاره ؟! _ نه ، ولی استودیویی که توشضبط داریم متعلق به برادرشه و اونم تقریبا هر روز به اون جا سر می زنه . از طرز برخورد مانی با مریم می شه حدس زد که تو دلش یه خبرایی شده ، هر چند سعی می کنه خودددار باشه ! اما کاملا مشخصه مانی فرق کرده ، اینو همه ی خانواده اش هم فهمیدن ! لبخندیتلخ روی لبهای فتانه نشست و پرسید : _ اگه واقعا بهش علاقه داره پسش چرا نمی ره سراغش ؟ _ نمی دونم ! مانی ادم خوددار و کم حرفیه ، زیاد نمی شه فهمید تو سرش چه خبره ولی اگه بره سراغ مریم من مطمئنم جواب رد نمی شنوه ! _ یعنی اونم به مانب علاقه داره ؟! _ اونم بد تر از مانی ! اصلا نمیشه فهمید توی سرش چه خبره ، ولی از رفتارش حدسمی زنم بی علاقه نیست ! _ خوشگله پژمان ؟ _ نمی تونم براتتشریحش کنم ، فقط می تونم بگم یه چهره ی مینیاتوری رو فرض کن به جز ابروهای پیوسته ! چشم هاش یه چیزی بین عسلی و سبزه و پوستش هم گندمیه . واقعا کلمه ی خوشگل برای یه ثانیه است ! از خدا می خواستم یه چند سالی زودتر به دنیا اومده بودم تا به جای
پاسخ : رمان مریم پاییزی مانی این نازی خانم رو قورت می دادم ولی .... _ اگه به رایحه نگفتم این چشم های هیزتو از کاسه در بیاره ! حالا صبر کن ! _ جون خاله به رایحه حرفی نزنی ، شوخی کردم باهات ! _ اره جون عمه ات ! پژمان نگاهی مظلومانه به او انداخت که فتانه گفت : _ خب حالا ! این طوری مظلوم نمایی نکن بچه پر رو ! مگه نگفتی اسم این دختره مریمه ، چطور یکدفعه شد نازی ؟! نکنه عموی سر به زیرت ، دو تا دو تا می خواد زن بگیره ؟! _ عموی ما عرضه به خرج بده نصفش رو بگیره ما کلاهمون رو می اندازیم هوا ! اما این دختره مثل خود مانی ، دو اسم اس! _ یعنی چی ؟! _ اسمش نازنین مریمه ... ببین ، من دیگه می رم بیرون . مثل اینکه اتش بس شده ! فتانه به خنده افتاد که پژمان چشمکی زد و گفت : _ حرفایی که از من شنیدی تا اطلاع پانوی نشنیده بگیر خاله جون ! ******************* نیما با نگاهی به محمد گفت : _ فردا همون جوری که گفتم تشریف بیار ، مفهومه اقا مانی ؟ _ مگه چه خبره که باید فکل کراوات کنم ؟! _ مانی ؟! _ باشه ، چشم ! یادم رفته بود می خواهیم عکس یادگاری بگیریم ! _ عکس یادگاری چیه پسر ؟ قراره پوستر بشی و بچسبی پشت مجله ! _ حالا نمی شه در تاریکی صفحات گم و گور بشیم و گمنام باقی بمونیم ؟ _ چرا ؟! کوری یا کچل ؟! حنما از این که عکستو دخترا ببینن خجالت می کشی ! _ باور کن همین طوری بهتره نیما . یه عکس سیاه و سفید ، سایه روشن بنداز و فقط اسمم رو زیرش بزن . من هم راحت ترم ! _ شما دیگه نظری ندارید ارائه کنید مادام کوری ؟! محمد چنان خنده ای سر داد که نازنین پشت سرش گفت : _ من فکر می کردم فقط با خنده ی نیما سنگ کوب می کنم ! _ قول می دم دیگه تکرار نکنم مریم خانم ! _ چرا ؟ اتفاقا برام جالب بود ! تا الان فکر می کردم فقط بلدید لبخند بزنید ! نیما کمی جلوتر امد و گفت : _ تو نازنین رو چی صدا کردی مانی ؟! _ مثل همیشه ، خانم فروتن ! ایرادی داره ؟ _ ولی انگار من یه چیز دیگه شنیدم ! _ حالا مگه تفاوتی داره ؟ از خانم بودن ایشون که کم نمیشه ! _ من که بالاخره سر از کار تو در نمیارم ، پس فعلا تا می توانی زیر ابی برو ! _ پس فعلا اجازه ی مرخصی هست جناب رئیس ؟ _ فردا صبح سر موقع این جا باش ، یادت نره ! ********************* مهسا کنار مینا نشست و گفت : _ خیلی با مزهمی شه اگه دو تاشون پسر باشن یا دختر ، نه ؟! دست های میترا را در میان دست هایش فشرد و با بغض گفت : _ خیلی برات خوشحالم . بالاخره بعد از این همه دکتر و ازمایش و دارو داری مادر میشی ، اونم بعد از هشت سال ! _ من هم برای تو خوشحالم خواهر کوچولوی عجول ! در همین حین مینا با سینی چای وارد شد ، ان را روی میز گذاشت و با نگاهی به انها پرسید : _ چه خبره شما دو تا این طوری جفت هم نشستین ؟! مهسا در حالی که کنترل اشک هایش را از دست داده بود گفت : _ میترا داره مادر می شه مینا ، باور می کنی ؟! با حرف مهسا ، مینا به شدت تکان خورد و با حیرت به میترا خیره شد . سپس اب دهانش رافرو داد و گفت : _ میترا ... مهسا راست می گه ؟ یعنی ... میترا خندید و گفت : _ هنوز یعید نمی دونه مینا . نمی دونم چطور بهش بگم ! یه کمی اضطراب دارم . یک باره صدای پژمان به گوش رسید : _ من می گم عمه میترا ، فقط برام توضیح بدین چی بگم ، حالا هر چی باشه ! هر سه با تعجب به طرف پژمان چرخیدند که مینا گفت : _ تو چرا یکدفعه از در و دیوار ظاهر می شی و می پری جلوی ادم پژمان ؟ کجا بودی ؟ _ خب به من چه ؟ کسی که بیرون رفته یا داخل اومده هول بوده و یادش رفته درو ببنده ، من هم اومدم تو ! مینا گفت : _ مگه قرار نبود از مانی برامون اطلاعات بیاری ؟ پس چی شد ، این طوری قول دادی ؟ _ به جون عمه این روزها خیلی سرمون شلوغه ، تا نصف شب اقا نیما مارو نگه می داره ! نیترا پرسید : _ کارش داره تموم می شه ؟ _ چرا از خودش نمی پرسید ؟ مهسا گفت : _ اخه ماکی مانی رو ببینیم که بخوایم چیزی بپرسیم ؟ تازه خودتو رو هم فقط باید خونه ی مینا پیدا کنیم ! _ پس چی ؟ دیگه جای من ایجاست ! حالا این همسر عزیز من کجاست ؟! مینا گفت : _ بازم گفتی پژمان ؟ _ پس چی ؟ صبر کنم تا اون پسر عموی بی ریختش رایحه رو از چنگم در بیاره ؟ _ می گی چی کار کنیم ؟ _ بریم محضر و عقد کنیم ! اون وقت تا هر موقع که شما گفتید صبر می کنم ! _باشه ، مشورت کنم بهت خبر می دم . _ باز سر کاریم عمه ؟ _ فعلا از مانی بگو تا بعد ! _ به من چه ! تا تکلیف خودم مغلوم نشه حرفی نمی زنم ! و به طرف اتاق رایحه رفت که مینا گفت : _ دوباره در نرب توپژمان ! این دفعه چشماتو در میاره ! میترا و مهسا به خنده افتادند و پژمان بعد از تلنگر کوچکی که به در زد ، وارد اتاق شد . مینا گفت : _ الان دوباره صدای داد و فریاد رایحه می ره هوا ، صبر کنید ! هنوز ثانیه ای از حرف مینا نگذشته بود که صدای فریاد رایحه بلند شد ! میترا گفت : _ چرا تکلیفشون رو معلوم نمی کنید مینا ؟ ببرید عقدشون کنید تا هر وقت که اماده شدید . _ همین کارم مونده ! هنوز خبری نشده من نمی تونم پژمان رو کنترل کنم، وای به روزی که عقد هم بشن ! _ پس می خوای چی کار کنی ؟ یعنی مخالفید ؟ _ من که ابدا ! فقط می خواستم خیالم بابت رایحه راحت بشه که اونم خیالم رو راحت کرد . _ چه طور ؟ _ دیشب شهرام در مورد پژمان و پویا پسر عوش ، با رایحه صحبت کرد و کمی از پویا و موقعیتش بیشتر تعریف کرد . در واقع خواست نظر رایحه رو بفهمه که رایحه گفت من یه تار موی پژمان رو باهیچ کس عوض نمی کنم . همان لحظه پژمان با حالتدو و خنده از اتاق رایحه بیرون امد و به دنبالش رایحه با اعتراض بیرون دوید و گفت : _ مامان ، نگفتم هر وقت این دیبوونه میاد اینجا به من بگو در اتاقم رو قفل کنم ؟ پژمان گفت : _ پس نامزدم شدی برای چی ؟ _ کی منو نامزد تو کرده ؟! _ خودم ! _ بیخود کردئیپررو! با این حرف ، به طرف پژمان خیز برداشت که پژمان گفت : _ خطرناک نشی رایحه ! جون اون پسر عموی کج و کوله ات نزن تو سرم ! _ پسر عمو کیلویی چنده تا وقتی پسر دایی به این خوش تیپی و خوشگلی دارم ! پژمان سوتی گشید و مینا با چشم هایی از حدقه در اونده گفت : _ رایحه !! _ خب گناه داره مامان ، تکلیفشو معلوم کنید که اینقدر بی خودی نرهو بیاد ! اون وقت اگه خسته لشه و پشیمون ، دیگه رایحه ای براش نمیمونه ها ! پژمان مثل اسپند رو اتش از جا جهید که مینا گفت : _ کجا داری می ری پژمان ؟ _ می رم بابامو بیارم ، می ترسم این عروسک خانم پَیمون بشه ! رایحه گفت : _ مطمئن باش پشیمون نمی شم و تا اخر عمر وبال گردنت هستم ! فقط
پاسخ : رمان مریم پاییزی بدون خودت خواستی واسه خودت دردسر درست کنی اقا پژمان! - من فدای این دردسر خواستنی بشم! حالا اجازه هست برم با والدینم برگردم؟ مینا گفت: - من هم دیگه اینجا برگ چغندرم دیگه، نه؟! رایحه گفت: - اختیار دارید، شما سرور هستید! و رو به پژمان اضافه کرد: - فعلا بیا کمی از دایی مانی تعریف کن بعد برو.... ************************************************** ******** انگار ثانیه ها و لحظه ها، روزها و شبها برای او رنگ عشق به خود گرفته بود. در تب و تاب عجیبی غرق شده بود و هیچ کس از دل پر التهابش خبر نداشت. دل به دریا زد، گوشی تلفن را برداشت و شماره اشنایی را که بارها گرفته و سپس بی حاصل قطع کرده بود گرفت. با زدن اولین بوق، عرق سردی روی پیشانی اش نشست. بوق تلفن برای دومین و سومین بار در گوشش پیچید که ناگهان صدایی گرم و اشنا تمام وجودش را سرشار از حرارت عمیق ساخت. با لحنی مرتعش گفت: - شب بخیر مریم خانم! می تونم برای چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟ - بفرمایید اقای معتمد، گوش می کنم. - باز شدم آقای معتمد؟ - شما چیزی فرمودید؟ - نه، نه، فقط خواستم اگه امکان داره.... - مشکلی پیش اومده؟1 از لحن حرف زدن او کمی عصبی شد، مانده بود چطور حرفش را بیان کند که نازنین دوباره گفت: - دچار اضطراب شدید؟ - بله، ممکنه این برنامه رو حذف کنید؟ من اصلا به خودم اعتماد ندارم! - ولی می دونید که همه چیز اماده است و ماه اینده شما باید برای اجرا آماده باشید! تمام برنامه هاتون هم خوب پیش میره و کارتون هم خیلی عالیه! چرا ی دفعه تغییر عقیده دادید؟ - ببخشید... ولی من نظرم عوض شده، کنسرت رو اجرا می کنم... از این که بد موقع مزاحم شدم عذر می خوام. - من فکر می کنم شما اصلا برای به هم زدن کنسرت زنگ نزده بودید، اینطور نیست؟ قلب محمد در سینه به تلاطم افتاد. از تیزهوشی نازنین متحیر مانده بود که باز هم صدای خوش طنین او زخمه بر دل اشوب زده اش کشید. - راحت حرفتونو بزنید، مطمئن باشید شنونده خوبی خواهم بود. - فقط می خواستم صداتون رو بشنوم و ارمش بگیرم، درست مثل اسمت که بهم ارامش میده مریم! برای نخستین بار همان طور که دلش می خواست او را به نام صدا زد و احساس کرد قلبش سبک تر شده و به او نزدیک تر... نازنین با لبخند گفت: - همین احساس رو من هم متقابلا به صدای شما دارم، پس با هم مساوی هستیم! - فقط همین؟ - منظورتون چیه آقای معتمد؟ - چرا دوباره شدم معتمد؟ فکر می کنم اسم داشته باشم. صدای کلافه و عصبی و محمد برایش تازگی داشت. با طمانینه گفتک - اگر از اضطراب شما کم می کنه هرطور که مایلید صداتون می کنم، خوبه؟ - دوست دارم برای تو فقط مانی باشم مثل توکه برای من فقط مریمی! وجودش با حرفهای محمد به اتش کشیده شد. اصلا او را نمی فهمید و یا شاید مدت ها پیش نمی خواست او را بفهمد و فرار می کرد اما ایا قادر به فرار کردن از احساس عجیب خود نیز بود؟ محمد با استطال پرسید: - فردا می آیی استودیو؟! - فکر نمی کنم. سالن اجرا هنوز کلی کار داره، بعد هم باید برم پیش اقای واحدی... - جمعه چی؟ - فردا جمعه ست، حواستون کجاست؟ - حواسم.... لحظه ای سکوت کرد و سپس با سردرگمی گفت: - حالم خوب نیست، شب و روزم رو نمی فهمم، فقط.... فقط دلم می خواد بخونم مریم... برای تو... مگه همینو نمی خواستی.... بغض راه گلویش را بسته بود. با صدایی گرفته گفت: - صدای شما همیشه ارومم می کنه، ولی بذارید برای بعد، چون صداتون مدام داخل ضبط صوت و توی گوشمه، پس.... حرفش را برید و با صدای خوش طنین زمزمه کرد: منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه با من غریبگی نکن با من که درگیر توام چشماتو از من برندار من مات تصویر توام.... حس کرد دستی قوی گلویش را می فشارد. با اضطراب میان حرفش امد و گفت: پشت خطی دارم آقای معتمد، شب به خیر.... گوشی را روی میز ارایشش پرت کرد و در حالی که به شدت می گریست سرش را میان دستهایش گرفت و گفت: من می دونم که اومدی زندگی منو دوباره به سمت باتلاق بکشی و احساسم رو به لجن، اما نمی دونم چرا اشتباه کردم و من هم به طرفت اومدم! من اومدم که سوز دلم رو با صدای تو تسکین بدم، نه این که تو هم اتیشی بشی به وجودم و من رو بسوزونی/1 نه... اجازه نمی دم، دیگه اجازه نمی دم.... روی تختش نشست و تا ساعت ها به حال زار خود اشک ریخت و در تمام این ساعت ها فقط زمزمه کرد: دیگه اشتباه نمی کنم، از زندگیم بیرونت می کنم.... بیرونت می کنم...! ************************************************** ***************** با صدای ارام و پی در پی مادرش، دیده از هم گشود. ساعت نزدیکه هشته مانی، نمی خوای بری سر کار؟ به سرعت از جا پرید و گفت: - چرا زودتر بیدارم نکردی مادر؟ می دونید برای چندمین باره که دیرم می شه؟ - تو عادت نداشتی من بیدارت کنمف همیشه... - من اصلا این روزها حواسم به خواب و بیداری ام نیست! شما لطف کنید هر روز سر ساعت هفت مو بیدار کنید... و با عجله در حالی که مرتب به ساعت نگاه می کرد مشغول پوشیدن لباسهایش شد... نگاهی به رسول، همکار محمد انداخت و گفت: - آقای معتمد هنوز تشریف نیاورده؟ - چرا جناب رئیس! - پس چرا ایشون رو نمی بینم و مشتری هاای باجه اش تا دم در صف کشیدند؟! - پشت سرتون هستند، یعنی دارن تشریف میارن اقای محبی! صدای محمد از پشت سرش بلند شد: - صبح به خیر اقای محبی! - صبح شما هم بخیر، چه عجب اقای معتمد. - گفتد تا سه نشه... در هر حال بنده متاسفم اقای محبی! - پس مراقب باش بار چهارم نشه، در غیر اینصورت مجبور می شم قرعه کشی رو دوباره انجام بدم و حقت رو ضایع کنم! - عذر می خوام جناب محبی، متوجه منظورتون نشدم؟ - تا برای بانک شیرینی نخری هیچ توضیحی نمی دم! - اخر وقت میخرم. فقط لطفا بگید چی شده! - خودت حدس می زنی چی شده باشه؟! - بار کنید ذهنم به هیچ جا قد نمی ده.... در همین حین یکی از مشتریان بانک، ضربه ای به باجه زد و گفت: - والله زیر پامون درخت چنار سبز شد! لطفا بعداً خوش و بش کنید، الان چکم برگشت می خوره! لطف کنید پول ما رو تحویل بگیرید.... - ببخشید، بفرمایید. صندلی را مقابل باجه کشید و تا پایان وقت اداری، حتی نیم نگاهی به اطرافش نچرخاند... کش و قوسی به بدنش داد تا کمی از خستگی اش کاسته شود که رسولی جلو امد و گفت: - من اگه به جای تو بودم الان رو زمین و اسمون بند نبودم، نه این که بچسبم به صندلیم. - راستی... صبح چه خبر بود؟ من هنوز نفهمیدم! - فعلا به کارت برس، هنوز وقت داری! محبی به همراه سایر کارمندان به انها نزدیک شد و گفت: - از شیرینی که خبری نشد، ولی امیدوارم باهاش عروست رو به خونه ببری! با صدای کف زدن بچه ها مثل فنر از روی صندلی پرید و گفت: - منظورتون اینه که ماشین قرعه کشی رو من بردم؟! با لبخند محبی و همکارانش دوباره روی صندلی افتاد. ناخودآگاه به دنبال قدم های مبارکی در زندگی اش می گشت.... ************************************************** ********** محمد با کلافگی گفت: - به نظرتون کدوم ارگان دولتی یه همچین مرخصی طولانی ای به کارمندش می ده، اونم بانک؟ نیما گفت: - مرخصی بدون حقوق بگیر! - نمی شه، غیر ممکنه چنین مرخصی طولانی ای به من بدن! خیلی تلاش کنم و خودمو بکشم یک هفته! - خب استعفا بده، بعدش هم بیا اینجا با هم کار کنیم! اخه مگه کار دولتی چقدر درآمد داره؟ - متشکرم! ولی من برای به دست آوردن همین شغل به قول تو کم درآمد، کلی دوندگی کردم و مصاحبه انجام دادم و بدبختی کشیدم تا موفق شدم، حالا به خاطر یه ماه از دست بدمش؟ - من نمی دونم، خودت یه کاریبکن! فقط حواست باشه که فعلا هیچی مهم تر از کنسرتت نیست! در همین حین عطا و اسی که هر کدام چندین پوستر در دست داشتند، داخل امدند. عطا گفتک - واقعا عالی شده... نازنین خانم سنگ تموم گذاشته! نیما یکی از بزرگترین پوسترها را برداشت و با کمک عطا و اسی ان را روی دیوار نصب کرد. نتیجه کارش پوستر رنگی زیباییی بود که نصف دیوار را پوشانده بود و تصویری بسیار زیبا از محمد را درون خود جا داده بود. جالب تر از خود تصویر، طراحی ساده اما شیک و خوش نمایی بود که در انتهای پوستر توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد: برای نخستین بارنوازش دهید روح خود را با صدای روح نواز " محمد مانی معتمد" ! نگاهی به محمد که او نیز مانند بقیه محو پوستر شده بود انداخت و ......
پاسخ : رمان مریم پاییزی گفت" - باروت می شه داری در قلب میلیون ها ادم رخنه می کنی؟ - هنوز که اتفاقی نیافتاده! عطا گفت: - همون یکی دو اهنگی که پخش شده نشونه ی ظهورته مانی خان! پس بارو کن اتفاقی که باید بیافته داره می افته! اسی گفت: - فقط کافیه پاتو بذاری روی سن و اولین لهنگ رو اجرا کنی، دیگه همه چیز تمومه. - مهم همون اولیشه! این را گفت و با نگاهی به بچه ها از استودیو بیرون امد. چشم های روی پوستر رنگارنگ و متفاوتش که همه جا را پر کرده بود به دنبال نامی اشنا می گشت.... نامی که گویی هنوز هم تنها در حد یک رویا بود.... ************************************************** ********** - بله بفرمایید! - روزتون بخیر! خسته نباشید مریم خانم. - متشکرم. - بابت همه چیز ممنون. واقعا عالی بود... مخصوصا پوسترهایی که چاپ کردید! - برای تبلیغات لازم بود! در ضمن اکثرا ایده های اقای واحدی بود، من فقط نظر دادم! محمد که از لحن سرد او رنجیده بود برای چند لحظ سکوت کرد. نازنین گفت: - برای همین تماس گرفتید؟ - نیماخان گفت برای گرفتنن بلیط با شما هماهنگ کنم. - من برای شما و خودمون یک سکو رزرو کردم. شما هر چندتا مهمون که دوست دارید می تونید باهمون کارتهایی که خدموتتون هست دعوت کنید. - یک سکو چند نفر گنجایش داره؟ - حدود 100 نفر. - مگه اون سالن چقدر ظرفیت داره که فقط یک سکوی 100 نفره اش مختص خودمونه؟! - تقریبا سه هزار نفر! - که مطمئئنا هم فقط سکوی خودمون پر می شه و بقیه صندلی ها خالی می مونه. - اشتباه فکر نکنید اقای معتمد، اکثر بلیط ها فروش رفته، برای بقیه اش هم تقریبا یک ماه فرصت داریم. دیکه فرمایشی نیست؟ محمد که از لحن سرد او یکه خورده بود، با لجاجت گفت: - خیر خانم فروتن، خدانگهدار.... گوشی را با حرض روی دستگاه کوبید و گفت: نه طرز صحبت کردن دفعه قبلش رو فراموش می کنم نه لحن امشب! یعنی مزاحمی برو سراغ کارت! باشه به هم می رسیم، خیلی زود........ از ان سو ، نازنین به گوشی درون دستش نگاهی انداخت و از روی غمی که در سینه اش موج می زد آهی پر حسرت کشید. ************************************** با خوشحالی گفت: - بالاخره با هر بدبختی بود یه ماه مرخصی رو گرفتم! نیما با دست روی شانه او زد: - عالیه مانی! دیگه مشکلی نداری! عطا نزدیک تر آمد و گفت: - با گروه هماهنگ شدید؟ - برای چهارشنبه با همه نوازنده ها همین جا قرار گذاشتیم که تمروین رو شروع کنیم. محمد گفت: - من خیلی دلشوره دارم نیما، نکنه همه چیز رو خراب کنم. - تو اگه به خودت تلقین نکنی هیچ اتفاقی نمی افته! مانی باور کن تو عالی شدی! یه چیزی از حد تصور من هم عالی تر! پس چرا خودتو دست کم می گیری؟ هنوز هم باورم نمی شه اکثر بلیط هات فروش رفته باشه! - از کجا معلوم که همه رو به فامیل های خودتون نداده باشید؟ نیما چشم غرع ای نثارش کرد و گفت: - استراحت کن! فردا هم نیا که برای چهارشنبه بریم سالن..................... فصل هفت برای چند لحظه یه سوب جمعیت کثیری که ان جا را پر کرده بود سرک کشید ، بعد دوباره برگشت و با اضطراب گفت: - این همه آدم از کجا اومده؟! من دارم سنگکپ می کنم! عطا گفت: همشون اینجا جمع شدن که تا تو رفتی روی سن بریزن سرت و تیکه بزرگتو گوشت کنن. بچه ها به خنده افتادند که محمد با کلافگی گفت: - بسه! الان چه وقت شوخیه؟! نیما با خنده کنارش ایستاد و گفت: - عصبی نشو، عطا می خواد روحیه تو رو عوض کنه. - این جوری؟ - حالا قهر نکن، به جاش دکمه های لباستو درست کن! محمد مقابل اینه ایستاد و با دیدن دکمه های جابه جا بسته شده ی لباسش، مضغول مرتب کردن آنها شد که عطا از پشت سرش گفت: - زود باش مانی، بچه ها یکی یکی دارن می رن روی سن! قلب محمد با حرف عطا به تپش افتاد. نیما گفت: - عجله کن مانی! ببینمت؟ روبه راهی که؟ محمد آب دهانش را فرو داد وو به نشانه تایید سر تکان داد. همان لحظه اسی به همراه مازیار وارد شدند و مازیار گفت: - زود باشید، برنامه دراه شروع می شه، پس پژمان کجاست؟ عطا گفت: - رفت گیتارشو از توی ماشین بیاره. گفت من فقط با گیتاتر خودم راحتم. هنوز مازیار حرفی نزده بود که پژمان وارد شد و گفت: - وای عمو.... اینقدر جمعیت اومده که نگو! من دارم از هوش میرم! نیما گفت: - تو دیگه چرا؟ - آخه نامزد من، رایحه خانم هم اینجاست! - خب، این نگرانی داره؟ - بله که داره! آخه نصف بیشتر جمعیت دختر هستند و من با وجود نامزدم دیگه نمی تونم چشم چرونی کنم و گرنه.. محمد محکم پس گردن پژمان زد و گفت: - من دارم از دلشوره می میرم، اون وقت تو هنوز دست از چرند گفتن برنمی داری؟! پژمان خواست حرفی بزند که مازیار مجال نداد و گفت: - آقا مانی آماده باش، تا سه دقیقه دیگه...پژمان، تو هم با من بیا! سپس به سرعت همراه پژمان و عطا از اتاق خارج شد. با رفتن آنها محمد نگاه نگرانش را به نیما دوخت که ناگهان صدایی به لطافت نسیم از پشت سرش گفت: - امشب بعد از این برنامه، یک جشن مفصل مهمان شما هستیم آقای معتمد درسته؟ محمد برگشت و غرق در نگاه او شد. احساس ارامش و بی وزنی می کرد. آهسته گفت: - سلام. لبخند نازنین ابی بود بر اتش اضطراب وجودش. ناگهان مازیار داخل آمد و رشته افکارش را گسست. - پشت سر من بیا رو سن مانی... نیما دستی روی شانه اش زد و در حالی که او را به جلو هل می داد گفت: - جون نیما ضایع نکنی ها! ناگهان نازنین جلو امد و گفت: - چرا دکمه های لباستو درست نبستی مانی؟ زود باش، دیگه فرشصتی نیست... نیما گفت: - از یک ساعت پیش صد دفعه باز کرده و بسته، آخر هنوز کج و کوله است! نازنین با دیدن اضطراب محمد که در نظرش طبیعی بود، مقابل او ایستاد و دکمه های بالایی لباسش را که جابه جا روی هم بسته شده بود، باز کرد و با ارامش آنها را در جای خود قرار داد. در همان حال نگاهی به چشمهای مضطرب او انداخت و با ارامش همیشگی اش گفت: - تو موفق می شی، من اطمینان دارم... به اطمینان من شک نکن! نگاهی عمیق به چهره نازنین افکند ، سپس با عزمی راسخ پشت سر ................