بيا كودك شويم، مثل تمام آن روزهاي خواب و خرگوش. مثل روزهايي كه واژه زيستن بي معنيتر از آن بود كه فكر ما را مشغول خودش كند و ما بدون ترس همه ظهرهاي گرم تابستان را روي لبه پشت بام مي دويديم و مرگ احمقتر از آن بود كه ما را دنبال كند. بيا كودك شويم…خوب نگاه كن، ما هنوز محتاجيم به نقاشيهاي كودكيمان كه ساده ميكرد زندگي را در يك مربع كج و كوله كه نامش خانه بود! و دو خط موازي آبي كه رودخانه را به خانه ما ميآورد... بيا كودك شويم و همهي مردم دنيا را كودك ببينيم... آنقدر كودك و پاك كه در خانه نقاشيمان را هميشه باز بگذاريم. مثل آن روزها كه رفتند و هيچ فكر نكردند كه ما ديگر شماره ي پاهايمان از چهل گذشته است و راست ميگفت انگار، ديگر اميدي به بازگشت نيست. ديگر نقطه اتصالي نيست. ديگر دستمان به نقاشي نميرود و اگر هم برود ديگر مداد رنگيهاي شش رنگ جواب دنياي پر زرق برقمان را نميدهد. دلم براي مداد رنگيهاي شش رنگ بي نهايت تنگ شده است. دلم براي آن روزها كه عصرها دلم نميگرفت تنگ شده است. دلم براي آن روزها كه نمي فهميدم خيلي چيزها را تنگ شده است... چقدر خوب بود كه نميفهميدم. اما ديگر … خواندن كتابهاي ژول ورن مرا به كودكي نخواهد برد. باور كن، امتحان كردهام. دور است دنياي كودكيام و من خسته. دور است روزگاري بي گناه. اما من چه كنم؟ مني كه از دنياي بيكودك ميترسم. مني كه از تمام خطوط منحني رسم شده ميترسم...