1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

قانون بازگشت

شروع موضوع توسط FARIBA. ‏10/4/11 در انجمن داستان

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/4/11
    ارسال ها:
    67
    تشکر شده:
    3
    امتیاز دستاورد:
    0
    مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

    غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند .

    بعد صحبت به وجود خدا رسید .

    مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد…

    چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !


    بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!!

    صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

    سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او

    آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

    خداوند پژواک کردار ماست …


    آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.

    (مترلینگ)

    ​