1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه وحشی بافقی و اشعارش

شروع موضوع توسط af3hin ‏6/4/11 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    مولانا شمس‌الدین یا کمال‌الدین محمد وحشی‌بافقی یکی از شاعران نام‌دار سده دهم ایران است که در سال ۹۳۹ هجری قمری در شهر بافق چشم به جهان گشود. دوران زندگی او با پادشاهی شاه تهماسب صفوی و شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده هم‌زمان بود. وی در سال ۹۹۱ هجری قمری در شهر یزد درگذشت.
    آثار وحشی

    کلیات وحشی متجاوز از نه هزار بیت و شامل قصیده، ترکیب بند و ترجیع بند، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی است.

    وحشی دو مثنوی به استقبال از خسرو و شیرین نظامی دارد یکی به نام ”ناظر و منظور“ و دیگری به نام فرهاد و شیرین. مثنوی نخستین به سال ۹۶۶ به پایان رسید و ۱۵۶۹ بیت است و اما مثنوی دوم که از شاهکارهای ادب دراماتیک پارسی است، هم از عهد شاعر شهرت بسیار یافت لیکن وحشی بیش از ۱۰۷۰ بیت از آن را نساخت و باقی آن را وصال شیرازی شاعر مشهور سده سیزدهم هجری (م ۱۲۶۲) سروده و با افزودن ۱۲۵۱ بیت آن را به پایان رسانیده‌است. شاعری دیگر به نام صابر بعد از وصال ۳۰۴ بیت بر این منظومه افزود. مثنوی معروف دیگری که وحشی به پیروی از نظامی سروده ”خلد برین“ است بر وزن مخزن‌الاسرار و مرتب بهشت روضه. مثنوی‌های کوتاهی از وحشی در مدح و هجو و نظایر آنها بازمانده که اهمیت منظومه‌های یادشده را ندارد.

    در دل همان محبت پیشینه باقی است
    آن آرزو که بود در این سینه باقی است


    باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن
    کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است


    از ما فروتنی است، بکش تیغ انتقام
    با خاطر شریفت اگر کینه باقی است


    نقدینه ی وفاست همان بر عیار خویش
    قفلی که بود بر در گنجیه باقی است


    وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت
    زهد و صلاح و خرقه ی پشمینه باقی است

    کمال‌الدّین یا شمس‌الدّین محمّد وحشی بافقی یکی از شاعران نام‌دار سدهٔ دهم ایران است که در سال ۹۳۹ هجری قمری در شهر بافق از توابع یزد چشم به جهان گشود. دوران زندگی او با پادشاهی شاه تهماسب صفوی و شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده هم‌زمان بود. وی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش سپری نمود. وحشی در جوانی به یزد رفت و از دانشمندان و سخنگویان آن شهر کسب فیض کرد و پس از چند سال به کاشان عزیمت نمود و شغل مکتب‌داری را برگزید. وی پس از روزگاری اقامت در کاشان و سفر به بندر هرمز و هندوستان، در اواسط عمر به یزد بازگشت و تا پایان عمر (سال ۹۹۱ هجری قمری) در این شهر زندگی کرد.
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏1/5/21
    DaniyaL و Hidden از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "

    [​IMG]

    مولانا شمس-الدین یا کمال-الدین محمد وحشی-بافقی یکی از شاعران نام-دار سدهٔ دهم ایران است که در سال ۹۳۹ هجری قمری در شهر بافق چشم به جهان گشود. دوران زندگی او با پادشاهی شاه تهماسب صفوی و شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده هم-زمان بود.



    وی تحصیلات- مقدماتی- خود را در زادگاهش- سپری- نمود. وحشی- در جوانی- به- یزد رفت- و از دانشمندان- و سخنگویان- آن- شهر کسب- فیض- کرد و پس- از چند سال- به- کاشان- عزیمت- نمود و شغل- مکتب- داری- را برگزید. وی- پس- از روزگاری- اقامت- در کاشان- و سفر به- بندر هرمز و هندوستان-، در اواسط عمر به- یزد بازگشت- و تا پایان- عمر ( سال ۹۹۱ هجری قمری) در این- شهر زندگی- کرد.



    آثار وحشی

    این- شاعر بزرگ- روزگار خود را با اندوه- و سختی- و تنگدستی- و تنهائی- گذراند و دراشعار زیبا و دلکش- او سوز و گداز این- سالهای- تنهایی- کاملا مشخص- است- . وی- غزل- سرای- بزرگی- بود و در غزلیات- خود از عشقهای- نافرجام-، زندگی- سخت- و مصائب- و مشکلات- خود یاد کرده- است-.


    کلیات وحشی متجاوز از نه هزار بیت و شامل قصیده، ترکیب بند و ترجیع بند، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی است.


    وحشی دو منظومهٔ عاشقانه دارد. یکی ناظر و منظور که عشق همجنس-گرایانه پسران شاه و وزیری را بر یکدیگر روایت می-کند. و دیگری فرهاد و شیرین به استقبال از خسرو و شیرین نظامی. مثنوی نخستین به سال ۹۶۶ به پایان رسید و ۱۵۶۹ بیت است و اما مثنوی دوم که از شاهکارهای ادب دراماتیک پارسی است، هم از عهد شاعر شهرت بسیار یافت لیکن وحشی بیش از ۱۰۷۰ بیت از آن را نساخت و باقی آن را وصال شیرازی شاعر مشهور سده سیزدهم هجری (م ۱۲۶۲) سروده و با افزودن ۱۲۵۱ بیت آن را به پایان رسانیده-است. شاعری دیگر به نام صابر بعد از وصال ۳۰۴ بیت بر این منظومه افزود.


    مثنوی معروف دیگری که وحشی به پیروی از نظامی سروده «خلد برین» است بر وزن مخزن-الاسرار و مرتب بهشت روضه. مثنوی-های کوتاهی از وحشی در مدح و هجو و نظایر آنها بازمانده که اهمیت منظومه-های یادشده را ندارد.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "

    ملول از زهد خویشم ساکن میخانه خواهم شد
    حریف ساغر و هم مشرب پیمانه خواهم شد

    اگر بیند مرا طفلی به این آشفتگی داند
    که از عشق پری رخساره ای دیوانه خواهم شد

    شدم چون رشته ای از ضعف و دارم شادمانی ها
    که روزی یار با آن گوهر یکدانه خواهم شد

    به هر جا می رسم افسانه عشق تو می گویم
    به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد

    مگو وحشی کجا می باشد و منزل کجا دارد
    کجا باشم مقیم گوشه ویرانه خواهم شد


    وحشی بافقی
     
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "

    الاهی سینه-ای ده آتش افروز
    در آن سینه دلی وان دل همه سوز

    هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
    دل افسرده غیر از آب و گل نیست

    دلم پر شعله گردان، سینه پردود
    زبانم کن به گفتن آتش آلود

    کرامت کن درونی درد پرورد
    دلی در وی درون درد و برون درد

    به سوزی ده کلامم را روایی
    کز آن گرمی کند آتش گدایی

    دلم را داغ عشقی بر جبین نه
    زبانم را بیانی آتشین ده

    سخن کز سوز دل تابی ندارد
    چکد گر آب ازو، آبی ندارد

    دلی افسرده دارم سخت بی نور
    چراغی زو به غایت روشنی دور

    بده گرمی دل افسرده-ام را
    فروزان کن چراغ مرده-ام را

    ندارد راه فکرم روشنایی
    ز لطفت پرتوی دارم گدایی

    اگر لطف تو نبود پرتو انداز
    کجا فکر و کجا گنجینه-ی راز

    ز گنج راز در هر کنج سینه
    نهاده خازن تو سد دفینه

    ولی لطف تو گر نبود، به سد رنج
    پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج

    چو در هر کنج، سد گنجینه داری
    نمی-خواهم که نومیدم گذاری

    به راه این امید پیچ در پیچ
    مرا لطف تو می-باید، دگر هیچ



    وحشی بافقی
     
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "

    شرح پریشانی


    دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
    داستان غم پنهانی من گوش کنید

    قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
    گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

    شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
    سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

    روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
    ساکن کوی بت عربده-جویی بودیم

    عقل و دین باخته ، دیوانه-ی رویی بودیم
    بسته-ی سلسله-ی سلسله مویی بودیم

    کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
    یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

    نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
    سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

    اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

    اول آن کس که خریدار شدش من بودم
    باعث گرمی بازار شدش من بودم

    عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
    داد رسوایی من شهرت زیبایی او

    بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
    شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

    این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
    کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

    چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
    که دهم جای دگر دل به دل-آرای دگر

    چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
    بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

    بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
    من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

    پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی-ست
    حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی-ست

    قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی-ست
    نغمه-ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی-ست

    این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
    زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

    چون چنین است پی کار دگر باشم به
    چند روزی پی دلدار دگر باشم به

    عندلیب گل رخسار دگر باشم به
    مرغ خوش نغمه-ی گلزار دگر باشم به

    نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
    سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

    آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
    می-توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

    از من و بندگی من اگر اشعاری هست
    بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

    به وفاداری من نیست در این شهر کسی
    بنده-ای همچو مرا هست خریدار بسی

    مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
    راه سد بادیه-ی درد بریدیم بس است

    قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
    اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

    بعد از این ما و سرکوی دل-آرای دگر
    با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

    تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
    آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

    وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
    چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

    چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
    دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

    ای پسر چند به کام دگرانت بینم
    سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

    مایه عیش مدام دگرانت بینم
    ساقی مجلس عام دگرانت بینم

    تو چه دانی که شدی یار چه بی-باکی چند
    چه هوسها که ندارند هوسناکی-چند

    یار این طایفه خانه -برانداز مباش
    از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

    می-شوی شهره به این فرقه هم-آواز مباش
    غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

    به که مشغول به این شغل نسازی خود را
    این نه کاری-ست مبادا که ببازی خود را

    در کمین تو بسی عیب-شماران هستند
    سینه پر درد ز تو کینه-گذاران هستند

    داغ بر سینه ز تو سینه-فکاران هستند
    غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

    باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
    واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

    گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
    وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

    شد دل-آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
    با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

    حاش لله که وفای تو فراموش کند
    سخن مصلحت-آمیز کسان گوش کند



    وحشی بافقی
     
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "

    خلوت دل ...


    ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

    خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

    رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

    التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

    ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

    با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

    فارغ از عاشق غمناک نمی-باید بود

    جان من اینهمه بی باک نمی-یابد بود





    همچو گل چند بروی همه خندان باشی

    همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

    هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

    زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

    جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

    یاد حیرانی ما آیی و حیران باشی

    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

    به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
    ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

    خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

    رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

    التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

    ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

    با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

    فارغ از عاشق غمناک نمی-باید بود

    جان من اینهمه بی باک نمی-یابد بود





    همچو گل چند بروی همه خندان باشی

    همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

    هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

    زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

    جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

    یاد حیرانی ما آیی و حیران باشی

    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

    به جفا سازد و صد جور برای تو کشد





    شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

    غیر را شمع شب تار نمی باید بود

    همه جا با همه کس یار نمی باید بود

    یار اغیار دل آزار نمی باید بود

    تشنه خون من زار نمی باید بود

    تا بدین مرتبه خون خوار نمی باید بود

    من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

    موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست





    دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد

    جز تو هیچ کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

    آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

    هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

    این ستم را دگری با من بیمار نکرد

    هیچ کس این همه آزار من زار نکرد

    گر ز آزردن من هست غرض مردن من

    مردم آزار مکش از پی آزردن من





    جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

    بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

    چشم امید به روی تو نهادن غلط است

    روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

    رفتن اولی است زکوی تو ستادن غلط است

    جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

    تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم

    چو شود خاک بر ان خاک گذارت باشم





    مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

    عاشق بی سرو سامانم و تدبیری نیست

    از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

    خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست

    از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست

    چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

    شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

    عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم





    نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است

    گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

    جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

    ترک زرین کمر موی میان بسیار است

    با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

    نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

    دیگری این همه بیداد به عاشق نکند

    قصد آزردن یاران موافق نکند





    مدتی شد که در آزارم و میدانی تو

    به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

    از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو

    داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

    خون دل از مژه می بارم و میدانی تو

    از برای تو چنین زارم و میدانی تو

    از زبان تو حدیثی نشنیدم هرگز

    از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز





    مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

    دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

    گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

    نکنم باردگر یاد قد دلجویت

    دیده پوشم زتماشای رخ نیکویت

    سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

    بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش

    ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش





    چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

    از سر کوی توی خود کام به ناکام روم

    صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

    از پی ات آیم و با من نشوی رام روم

    دور دور از تو من تیره سرانجام روم

    نبود زهره که همراه تو یک گام روم

    کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد

    جان من این روشی نیست که نیکو باشد





    از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

    یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

    چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی

    بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی

    حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی

    نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

    که تورا گفت که به ارباب وفا حرف مزن

    چین بر افروز و به یک بار به ما حرف مزن





    درد من کشته شمشیر بلا میداند

    سوز من سوخته داغ جفا می داند

    مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

    همه کس حال من بی سر و پا می داند

    پاک بازم همه کس طور مرا میداند

    عاشقی همچو منم نیست خدا میداند

    چاره من کن و مگذار که بی چاره شوم

    سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم





    از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت

    چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

    تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

    گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

    نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

    نیست باز آمدنم باز اگرخواهم رفت





    چند در کوی تو با خاک برابر باشم

    چند آمال جفای تو ستمگر باشم

    چند پیش تو به عذر از همه کمتر باشم

    از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

    میروم تا به سجود بت دیگر باشم

    باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

    خود بگو از تو کشم ناز و تغافل تا کی

    طاقت ام نیست از این بیش تحمل تا کی





    سبزه ی دامن نسرین تو را بنده شوم

    ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

    چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم

    گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم

    حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم

    طرز محبوبی و آیین تو را بنده شوم

    الله الله زکه این قائله اندوخته ای

    کیست استاد تو اینها زکه اموخته ای





    این همه جور که من ازپی هم می بینم

    زود خود را بسر کوی عدم می بینم

    همگان راحت و من این همه غم می بینم

    همه کس خرم و من درد و الم می بینم

    لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

    هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

    خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

    حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر





    آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

    از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

    پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم

    همه جا قصه درد تو روایت نکنم

    دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

    خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

    خوش كنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

    سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است...


    وحشی بافقی
     
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "



    دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

    داستان غم پنهانی من گوش کنید

    قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

    گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

    شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

    سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

    ****

    روزگاری من و او ساکن کویی بودیم

    ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

    عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

    بسته سلسله سلسله مویی بودیم

    کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

    یک گرفتار از این جمله که هستند نبود



    ******

    نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

    سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

    اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

    اول آنکس که خریدار شدش من بودم

    باعث گرمی بازار شدش من بودم


    *****


    عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

    داد رسوایی من شهرت زیبایی او

    بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

    شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

    این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

    کی سر برگ من بی سروسامان دارد


    *****


    چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

    که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

    چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

    بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

    بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

    من بر این هستم و البته چنین خواهد بود


    *****


    پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست

    حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی سی

    قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست

    نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست

    این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

    زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود


    *****


    چون چنین است پی کار دگر باشم به

    چند روزی پی دلدار دگر باشم به

    عندلیب گل رخسار دگر باشم به

    مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

    نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

    سازم از تازه جوانان چمن ممتازش


    *****


    آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

    میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست

    از من و بندگی من اگر اشعاری هست

    بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

    به وفاداری من نیست در این شهر کسی

    بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی


    *****


    مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

    راه صد بادیه درد بریدیم بس است

    قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

    اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

    بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

    با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر



    *****

    تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

    آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

    وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

    چه گمان غلط است این برود چون نرود

    چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

    دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

    *****


    ای پسر چند به کام دگرانت بینم

    سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

    مایه عیش مدام دگرانت بینم

    ساقی مجلس عام دگرانت بینم

    تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

    چه هوسها که ندارند هوسناکی چند


    *****


    یار این طایفه خانه برانداز مباش

    از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

    میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش

    غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

    به که مشغول به این شغل نسازی خود را

    این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را


    *****

    در کمین تو بسی عیب شماران هستند

    سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

    داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

    غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

    باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

    واقف کشتی خود باش که پایی نخوری


    ****

    گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

    وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

    شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

    با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

    حاش لله که وفای تو فراموش کند

    سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند


    وحشی بافقی
     
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "

    ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
    امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
    دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
    از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم
    رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
    حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
    کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
    انگار که دیدیم ، ندیدیم ندیدیم
    صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
    گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
    سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
    هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم
    ((وحشی)) سبب دوری و این قسم سخنها
    آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
     
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "

    کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

    نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را


    توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم

    که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را


    من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می-بینم

    که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را


    به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی

    که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را


    اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری

    ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را


    نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی

    مگر وحشی نمی-داند، زبان رمز و ایما را
     
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/12
    ارسال ها:
    294
    تشکر شده:
    460
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : وحشی بافقی " بیوگرافی و گلچین اشعار "

    راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را

    راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را

    این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را


    سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام

    این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را


    مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند

    شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را


    فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند

    این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را


    هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور

    چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را


    ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم

    دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را


    ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند

    خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را


    با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی

    پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را




    گزیده اشعار_غزلیات
    غزل4_چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را

    چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را

    در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را


    تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو

    بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را


    شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند

    زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را


    آنکه خدنگ نیمکش می-خورم از تغافلش

    کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را


    خیل خیال کیست این کز در چشمخانه-ها

    می-کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را


    می-جهد آهم از درون پاس جمال دار، هان

    صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را


    وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه

    آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را