یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود پادشاهی بود که بچه دار نمی شد این پادشاه همراه همسرش سالها از خدا به زاری فرزندی خواستند و در آخر خدا به اونها یک پسر داد پسری زیباتر از پنجه ی آفتاب. سالها گذشت و شاهزاده ی قصه ی ما بزرگ شد و به سنی رسید که باید بنا به گفته ی پدرش ازدواج می کرد اما این پسر حاضر نبود با دختران زیبا و جوانی که پدرش معرفی می کرد ازدواج کنه چون اون دختری می خواست که توی دنیا به خوشگلی اون کسی نباشه ... خلاصه شاهزاده یک روز تصمیم گرفت که خودش به دنبال دختر آرزوهاش بره این شد که سوار اسبش شدو راهی دشت شد چندین و چند روز گذشت تا اینکه به یک روز که داشت می رفت به یک پیرزن بر خورد.پیرمرد از اون و کاروبارش پرسید و وقتی جواب شاهزاده رو شنید بهش گفت: دختری که تو دنبالش می گردی دختر نارنج و ترنجه و تو باید از هفت دشت و هفت دریا و هفت کوه بگذری تا به باغ نارنج و ترنج برسی فقط مواظب باش که دیو ها از اون باغ مراقبت می کنند و اگر بی احتیاطی بکنی تو را می کشند .وقتی به باغ رسیدی باید صبر کنی تا ظهر بشه، تا دیو ها بخوابند، دیو ها هروقت چشمشان باز بود یعنی خوابیده اند و هر وقت چشمشان بسته بود یعنی بیدارند باید با احتیاط بری سراغ درخت و میوه اش را بچینی .شاهزاده خوشحال ازینکه توانسته جای دختر محبوبش را پیدا کنه از هفت دشت و هفت دریا و هفت کوه می گذره تا به تپه ای می رسه که روش باغ نارنج و ترنج بود.باغ با دیوار سفید پوشیده شده بود و دیو ها دورش به نگهبانی مشغول بودند.شاهزاده تا ظهر صبر می کند و سر ظهر آروم آروم وارد باغ می شه و می ره نزدیک یک درخت و یک سبد پر نارنج و ترنج می چینه همین که می آید از در خارج بشه، حواسش پرت می شه و پای یک دیو رو له می کنه...پا رو پای دیو گذاشتن همان و بیدار شدن دیو همان دیو که بیدار می شه تنوره می کشه و دیوای دیگرو بیدار می کنه شاهزاده سوار اسبش می شه و شروع به تاختن می کنه دیوها هم از پشت سر می آمدند شاهزاده برای اینکه دیو ها دست از سرش بردارند شروع می کنه به پرت کردن نارج و ترنج ها تا اینکه فقط سه تا میوه براش می مونه اما این کار موثر می افته و دیو ها که در هر میوه یک دختر را پنهان کرده بودند می رند سراغ نارنج م ترنج هایی که روی زمین افتاده اند... خلاصه شاهزاده می تازونه و می تازونه تا به نزدیکی شهرش می رسد.یک چاقد در می آورد و شروع می کنه با احتیاط پوست یکی از نارنج ها را بکنه.که یک دختر از درون نارج بیرون می آید یک دختر که پوستش مثل ماه می مونست و موهاش شبق دختر می گه من گشنمه نون بده بخودم وگرنه می میرم... و تا شاهزاده بره نون پیدا کنه دختره می میره.شاهزاده که با نون بر می گرده خیلی ناراحت می شه که می بینه دختر به اون زیبایی مرده.پش نارنج دون را باز می کنه یک دختر بیرون می آد خوشگل تر از قبلی می گه نون بده بخورم وگرنه از گشنگی می میرم شاهزاده بهش نون می ده دختر نون رو می خوره و می گه آب بده من تشنمه اگر آب ندی از تشنگی می میرم و پسر تا آب پیدا کنه دختر دوم هم می میره.شاهزاده می ره تا برسه به یک رودخونه کنار رودخونه آخرین نارنج رو باز می کنه و دختری بیرون می آد که دنیا نظیرش رو از زیبایی ندیده بود.رشک ماه و خورشید.به آفتاب می گفت در نیا که من درومدم.پوستش مثل شیر سفید گونه هاش مثل سیب سرخ و موهاش از شب یلدا سیاه تر. به پسر می گه نون بده، شاهزاده بهش نون می دهمی گه آب بده، شاهزاده بهش آب می ده و دختر بعد ازینکه آب می خوره می خنده و می گه ممنونم که منو نجات دادی...شاهزاده می گه که شاهزاده ی یک شهر و می خواد با دختر ازدواج کنه و اونو ببره تا توی قصر با خودش و خانواده اش زندگی کنن.اما لباس دختر حریر نازک بود و شاهزاده به دختر می گه که درست نیست من با این لباس تو رو ب شهر ببرم صبر کن تا من برم و از شهر برات لباس بیارم و خانواده ام را هم از آمدن تو با خبر کنم.دختر قبول می کنه و شاهزاده به به دختر کمک می کنه که بره بالای درخت و بهش می گه که صبر کن تا من بیام و تو را ببرم. شاهزاده می ره و دختر نارنج و ترنج بالای درخت نشسته بود که یک کنیز سیاه سوخته که رختهای مردمو می شسته می رسه و آد زیر درخت تا رخت بشوره همین که تو آب نگاه می کنه عکس دختر را در آب می بینه و فکر می کنه خودشه که اینقدر خوشگله می گه: من که اینقدر خوشگلم چرا باید رختای مردمو بشورم؟ و می ره شهر و به اربابش می گه که من رخت نمی شورم اربابش هم می زندش و می گه غلط کردی برو قبل از عصر رختارو شسته بر گردون.کنیز سیاسوخته بر می گرده و باز عکس خودشو می بینه و می گه ارباب من نفهم بوده کهنمی فهمیده من خوشگلم و دوباره همان آش همان کاسه تا بار شوم که کتک خورده بر می گرده همین که می گم من به این خوشگلی دختر نارج و ترنج می زنه زیر خنده و کنیز سرش را بلند می کنه که ببینه این کیه که می خنده و اینجوری می شه که دختر نارنج و ترنج را می بیندو حسودیش می شه اما به روی خودش نمی آره بهش می گه تو کی هستی و دختر نارنج و ترنج براش می گه و کنیز می گه بیا پایین که من سرت را بجورم و دختر می گه نه و آنقدر کنیز اصرار می کنه که دختر نارنج ترنج برای اینکه جبران کرده باشه خندیدنش به کنیز را ،قبول می کنه. کنیز سیاسوخته به دختر می گه سرت را بزار روی پام و دختر اینکار و که می کنه کنیز دختر و خفه می کنه(تا اونجا که یادمه...) و دخترو خاک می کنه و خودش می ره بالای درخت .بپردازیم به شاهزاده که وقتی به شهر برمی گرده خانواده اش خیلی خوشحال می شوند و خوشحالتر می شن وقتی می شنون که شاهزاده دختری که می خواسته پیداا کرده شاهزاده هم خوشحال هر کس رو که می دیده از زیبایی دختر براش می گفته و خلاصه شهر همه منتظر تا ببینند که این دختر خوشبخت کیه.شاهزاده با لباس های بسیار زیبایی می ره جایی که دخترو گذاشته بود و می بینه ای دل غافل یک کنیز سیاسوخته اونجا نشسته.شاهزاده می پرسه تو کی هستی؟ می گه من دختر نارنج و ترنجم دیگه.می گه پس چرا اینقدر سیاه شدی؟ می گه دیر کردی آفتاب پوستمو سیاه کرد خلاصه هر سوالی پسر می کرد کنیز یه جواب تو آستین براش داشت و پسره دید که ناچاره کنیزه رو به جای دختر ببره..خلاصه وقتی کنیزه رو مردم پشت شاهزاده می دیدند شروع می کنند به خندیدن که دختر خوشگل می گفتی این بود؟ خلاصه شاهزاده ی بیچاره می شه مضحکه ی مردم شاهم که کنیز سیاه رو می بینه به پسرش می گه تو لیاقت دخترایی که من برات پیدا کردم رو نداشتی و باید با همین ازدواج کنی.خلاصه کنیز رو به عقد شاهزاده در میارن و شاهزاده در قصری با کنیز زندگی می کنه.از طرفی جایی که دختر نارنج و ترنج را کنیز سیاسوخته دفن کرده بود یک درخت نارنج و ترنج در می آد و شروع می کنه به روییدن و رشد کردن و در یک سال به درخت تناوری تبدیل می شه.یک روز پیرزنی که به شاهزاده بر خورده و بود راز درخت نارنج و ترنج را برای شاهزاده گفته بود داشت از کنار شهر رد می شد که این درخت رو دیدو خیلی تعجب کرد که یک درخت نارنج و ترنج دور از باغ دیو ها کنار شهر در اومده.یکی از میوه هاش رو می چینه و و پوستش رو قاچ می کنه و بعد از آب و نون دادن به دختر می گه از سرگذشتت برام بگو، دختر هم می گه که من دختر نارنج و ترنج بودم ...خلاصه تمام قصه را برای پیرزن می گه و شروع می کنه به گریه کردن.پیرزن می گه ناراحت نباش، برای دختر لباسی فراهم می کنه و می ره شهر، کنار قصر شاهزاده، یک خونه می گیره و با دختر می رن که اونجا زندگی کنن.پیرزن برای دختر لباس های زیبا می خریدو به دختر می گفت که در ایوانی که کنار ایوان اتاق شاهزاده بود روبروی آینه ای بنشیند و دختر همین کار را می کرد.چند روز که گذشت، یک روز که شاهزاده از دست کنیز سیاسوخته خیلی عصبانی و دلگیر شده بود، برای اینکه کمی آرامش پیدا کنه، می آد توی ایوون و همین موقع، نوری که افتاده بود توی آینه ی دختر و روی دیوار ایون افتاده بود نظرش رو جلب می کنه، وقتی بر می گرده که ببینه این نور از کجا اومده، دختر نارنج و ترنج رو می بینه و دختر بهش اشاره می کنه که بیا خانه ی ما. شاهزاده دست از پا نشناخته، سریع بدون اینکه به چیزی دقت کنه می ره خانه ی دختر و پیرزن رو می بینه و پیرزن تمام ماجرا برای شاهزاده تعریف می کنه.شاهزاده که از دست کنیز خیلی عصبانی شده بود دست دختر را می گیرد و او را با خود به نزد شاه می برد و تمام ماجرا را برای شاه تعریف می کند.شاه دستور می دهد کنیز سیاه سوخته رو بکشند و همان روز شاهزاده با دختر نارنج و ترنج ازدواج می کنه.شاه هم دستور ی ده ارتشش برند و دیوهای باغ نارنج و ترنج رو بکشند و تمام دختر ها را به شهر بیاورند .این می شه که شهر پر می شه از دختران زیبا رو و پسران جوانی که دلباخته ی اونها شدن و با هم ازدواج کردند. شهر از همیشه زیباتر می شه و شاهزاده و دختر نارنج و ترنج به خوبی وخوشی سالهای سال با هم زندگی می کنند.