1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تاثیر عشق یک پسر جوان بر روی ملاصدرا

شروع موضوع توسط ساحره ‏31/3/11 در انجمن داستان

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد ، پدر خانمش ، ملاصدرا ، ​
    چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد .​

    در همان ایام در قمصر ، جوانی به خواستگاری دختری رفت .
    ​
    والدین دختر پس از قبول خواستگار ، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد ​
    برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود .​

    از این رو ، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند ،
    ​
    به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند .​
    لذا عروس حیله ای زد و گفت : من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا ، همدیگر را ببینیم .​

    ​

    در آن وقت مقرر ، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد
    ​
    و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند :​

    اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
    اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
    ​

    در این حال ، عارف بزرگوار ، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد .
    ​
    او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید :​
    چرا این گونه گریه می کنی ؟ ​

    ملاصدرا گفت : من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت .
    ​
    گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم​
    اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم .​
    لذا به حال خود گریه می کنم . ​
     
    M!TRA از این پست تشکر کرده است.