درچشم هایت تلخی چیزی دیده ام که حال آنرا دارم می چشم ببین، ببین رفتنت مرا چون سروپیروخموده کرد. وحال هیزم شکن روزگارتبربرساغرم میزند. می بینی،می بینی اوهم همچون تو فهمیده که من دیگر فایده ای در زندگیم ندارد. ببین ،ببین چه بی پناه بی کس شده ام. هر کسی می گذرد از کنارم برافراشته میکند طناب بازی روزگار بی آنکه به چهره رنگ پریده ام نگاهی بیندازد. و حال ،وحال برتگ تگ شاخه هایم خطیست از خط خطی های بازی روزگار. به هیزم شکن روزگاربگو،بگوکه تیز کند تیغه تیز تبراش را دو چندان نماید تادرهنگام تبرزدن به زندگیم دیگر بدن رنجورم از کندی تیغه ناله نکند. ببین ،ببین حال کار هیزم شکن روزگار به اتمام رسیده و تا ثانیه ای دیگر خاک در هم میگیرد تنم را از بدیهای روزگار.