ببیـن،ببین آسمان دلم سالهاست بارانیست.ببین،ببین با آنکه سالهاست بارانیست چرا،چراقطره ای ازآنهمه باران راهی به سوی گودال اشکهایم نمییابد. ببین،ببین سالهاست که گودالگاه چشم هایم به کویرخشکیده تبدیل گشته.ببین،ببین آنقدرازخشکی ترگهای عمیقی برداشته که دیگر با تمام بارش هایه آسمان دلم هیچ تاثیری نداشته. بین،ببین منم همچو یعقوب نبی نشسته ام تا بوی یوسف ام رااز دیاردوربشنوم آری ،آری من آن یعقوب زمانهام تاشفا یابم به پیراهن یوسف ام.