درروزهای تلخ زندگیم آمدی تا آرامشی به این دریایی پرطلاطم درونم بدهی وسوکان این کشتی به ساحل نشسته را بازبه دریاهای دوردست برده درآن روزگارسردوبی روح توبودی خورشید گرما بخش وجودم که آرام ،آرام یخ درونم را ذوب کرده وباعث نشاط دوباره شدی آری،آری نمی دانم باچه زبانی و بیانی سپاس گویم.تو را که آغاز گر راهی هستی پرازامید.تودرهر زمان ومکانی قدم گذاری زندگی در آن مکان وزمان رونق گرفته حتی اگر تمام تاریکیهای زمانه بخواهند باریک نور تو را خاموش کند نه قادرند و نه توانا.چرا که با مهربانیهایت تاریکی را از دل هر جنبنده ای میزدایی و سر سبزی و نشاط را هدیه می دهی آری توی آرامش جان و روح من. نذار به گل بشینم ، نذار به گل بشینم ، نذار