دیروز وقتی نظارگر رفتنت از پشت پنجره تنهاییم بودم شده بود زندان من آن غمکده .آری تو می رفتی وچه آرام جاری میگشت قطره های زیبای اشکم.یادت هست هنگام رفتنت دل آسمان هم گرفت وچه آرام میگریست به حال زار من.میدانی چرا آنقدر قطره های آسمان با آن سرعت خودرا به زمین می رساندن. نه از تشنگی زمین است بلکه آنها می خواهند صدای شکستن صدای قلبم را هیچ کسی نشنود. حتی تو ، حتی تو که می رفتی. آری صدای شکستن قطرهای آنقدر زیاد بودند که که حتی تو هم نمی شنیدی و رفتی