1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حكايت از گلستان سعدي 6

شروع موضوع توسط BaraN ‏17/3/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    47
    امتیاز دستاورد:
    0
    ظالمی را حکايت کنند که هيزم درويشان خريدی بحيف و توانگران را دادی بطرح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت:
    مارى تو كه كرا ببينى بزنى
    يا بوم كه هر كجت نشينى نكنى
    زورت از پيش مى رود با ما
    با خداوند غيب دان نرود
    زورمندى مكن بر اهل زمين
    تا دعايى بر آسمان برود
    حاکم از گفتن او برنجيد و روی از نصيحت او درهم کشيد و بر او التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هيزمش افتاد وس اير املاکش بسوخت و ز بستر نرمش به خاکستر نرم نشاند. اتفاقا همان شخص بر او گذشت و ديدش که با ياران همی گفت: ندانم اين آتش از کجا در سرای من افتاد؟ گفت: از دل درويشان.
    حذر كن ز درد درونهاى ريش
    كه ريش درون عاقبت سر كند
    بهم بر مكن تا توانى دلى
    كه آهى جهانى به هم بر كند
    و بر تاج کيخسرو نبشته بود:
    چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز
    كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت
    چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما
    به دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت