1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حكايت از گلستان سعدي 5

شروع موضوع توسط BaraN ‏17/3/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    47
    امتیاز دستاورد:
    0
    كشتى گيرى در فن كشتى گيرى سرآمده بود و سيصد و شصت بند فاخر بدانستی مگر گوشه ی خاطرش با جمال يکی از شاگردان ميلی داشت. سيصد و پنجاه و نه بندش درآموخت مگر يک بند که در تعليم آن دفع انداختی و تاخير کردی. فی الجمله پسر در قوت و صنعت سرآ»د و کسی را در زمان او با او امکان مقومت نبود تا بحدی که پيش ملک آن روزگار گفته بود: استاد را فضيلتی که بر من است از روی بزرگيست و حق تربيت وگرنه به قوت ازو کمتر نيستم وبه صنعت با او برابرم. ملک را اين سخن دشخوار آمد. فرمود تا مصارعت کننند. مقامی متسع ترتيب کردند و ارکان دولت و اعيان حضرت و زورآوران روی زمين حاضر شدند. پسر چون پيل مست اندر آمد بصدمتی که اگر کوه رويين تن بودی از جای برکندی. استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است. بدان بند غريب که از وی نهان داشته بود با او درآويخت. پسر دفع ندانست بهم برآمد. استا به دو دست از زمينش بالای سر برد و کوفت. غريو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده ی خويش دعوی مقومت کردی و بسر نبردی. گفت: ای پادشاه روی زمين، به زور آوردی بر من دست نيافت بلکه مرا از علم کشتی دقيقه ای مانده بود و مه عمر از من دريغ همی داشت، امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد. گفت: از بهر چنين روزی که زيرکان گفته اند: دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند. نشنيده ای که چه گفت آنکه از پرورده خويش جفا بديد.
    يا مگر كس در اين زمانه نكرد
    كس نياموخت علم تير از من
    كه مرا عاقبت نشانه نكرد