1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حكايت از گلستان سعدي 3

شروع موضوع توسط BaraN ‏17/3/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    47
    امتیاز دستاورد:
    0
    يکی از وزرا پيش ذالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنون بگريست و گفت: اگر من خدای را عزوجل چنين پرستيدمی که تو سلطان را، از جمله صديقان بودمی.
    گرنه اميد و بيم راحت و رنج
    پاى درويش بر فلك بودى
    ور وزير از خدا بترسيدى
    همچنان كز ملك، ملك بودى