همه برای آمدن بهار منتظرند شاید بهار هر سال برایشان یادآور خاطره های با هم بودن است و یا شاید زمین با بهار زیباتر می شود اما نمیدانند که بهار در زمان است و ما مسافر سرزمین زمان و میهمان همیشگی بهار اینک که سرزمین وجودمان را به امید رحمت الهی به باران می سپاریم امید دارم که کویر تشنه دلهایمان همیشه بارانی باشد اما من بهار دلم را خیلی قبل ها یافتم حتی آن زمان که دلم بوی باران را ندیده بود آنگاه که باغ ارغوانیم رنگ پائیز گرفته بود بی هیچ منتی میهمان کلبه ساده ام شدی وچه عاشقانه مرا در آغوش گرفتی و چه زیبا کلمات را بر لبانت به رقص در آوردی حرفهائی از جنس بلور برایم از امید گفتی از ایمان از سیب از خدا از بودن وحتی زمزمه باران را تو یادم دادی ترانه دلتنگی را تو برایم سرودی از آسمان گفتی از بهار گفتی از کنار هم بودن گوئیا تو را در زیر باران یافته بودم که اینقدر ساده و آسمانی بودی گوئیا هیچ وقت بی تو نبودم نمیدانم شاید در زمانی دیگر یا در مکانی دورتر اما امروزها وقتی آلبوم خاطراتم را ورق میزنم از آن لحظه ای که عکسهای محبتت را در آلبوم دلم می گذارم جز محبت و مهربانیت چیزی نمبینم و من همه را از تو یاد گرفتم حتی این احساسم را و من مدیون همیشگی ات خواهم ماند اگر تنم هم زیر خاک باشد اما وجودم تو را زمزمه خواهد کرد نام تو را یاد تو را نمیدانم دیگر چه بنویسم تا بدانی دوریت چقدر برایم سخت شده است نمیدانم جایئ در دل تو برایم مانده است یا نه اصلا نمیدانم تو مرا باور کرده ای یا نه اما بدان من همه این احساسم را به پایت ریختم همه انچه دارم و ندارم دلم بی تو دیگر بهانه ای ندارد چرا که تو تنها بهانه دل خسته منی مرا همیشه با بهانه ام دوست داشته باش که من بی بهانه ام میمیرم این چشمهای بارانی همیشه منتظرت هست به همه احساسم قسم اینها فقط احساس زمینی نیست اینها همه احساس آسمانیم هست در روی زمین بازم هم منتظرت هستم همیشه و همه جا با چشمی گریان و دلی امیدوار به آمدنت برای همیشه دوستت خواهم داشت