در این دیار سربی ، یک استکان، هوا نیست درد و غم و مرض هست، یک جرعه ی دوا نیست معشوقه های این شهر بر چهره، ماسک دارند، احوال عاشقان نیز، چندی ست روبِرا نیست فرهاد آسم دارد ، خسرو، سیاه سرفه هیچ آدمی به فکرِ شیرین بینوا نیست "اطفال و سالمندان" در خانه ها اسیرند ویران شود هر آنجا ، غوغای بچه ها نیست تاوان دیدن تو ، سنگین تر از جریمه ست من زوجم و تو فردی ، این شهر جای ما نیست