شروع موضوع توسط aloneboy 19/12/10 در انجمن اشعار
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
گاهى میان مردم، در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست، فراموش میكنم...
تا زمانى كه رسيدن به تو امكان دارد زندگى درد قشنگيست كه جريان دارد
ای چشم خسته قیمت یک پلک باز چند؟ سوی نگآر و بهر نگاهی که سیر نیست
درقفس خیال تو تکیه زنم به انتظار تاکه تو بشکنی قفس پرکشم به سوی تو...
گفتی که: میبوسم تو را، گفتم تمنّا میکنم گفتی که: گر بیند کسی؟ گفتم که حاشا میکنم
در همه شهر ای کمان ابرو کس ندانم که صید تیر تو نیست
من در بیان وصفِ تو حیران بمانده ام حدّیست حُسن را و تو از حد گذشته ایــ
گر تو باشی می توان صد سال بی جان زیستن بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن ...
به گامهای کسان میبرم گمان که تویی دلم ز سینه برون شد ز بس تپید، بیا
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.