زیر گنبد کبود زیر گند کبود جز من و خدا کسی نبود *** روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود *** زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود *** تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: "تو دعای کوچک منی" بعد هم مرا مستجاب کرد *** پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت *** با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خدا با یک عروسک گِلی ست (24/9/1380) عرفان نظر اهاری