همیشه هراسم آن بود که صبح از خواب بیدار شوم با هراس به من بگویند فقط تو خواب بودی بهار آمد و رفت… از خواب بیدار می شوم می پرسم بهار کجا رفت؟ کسی جواب مرا نمی دهد سکوت می کنند! در پشت اتاقم باران می بارد می پرسم شاید این باران ِ بهار است کسی جواب مرا نمی دهد سکوت می کنند! پنجره را که باز می کنم باران تمام می شود در آینه چهره ام را نگاه می کنم آرام آرام چهره ام پیر می شود از پنجره زمین را نگاه می کنم خیس است و ساکت بر تن لباس می کنم ، به کوچه می آیم از نخستین عابر که در باران بدون چتر می دود می پرسم شما عبور ِ بهار را در این کوچه ندیدید؟ عجله دارد ، فقط می گوید نه پرنده ای به پنجره ی من نوک می زند از پنجره با هرمان جهان را نگاه می کنم جهان ناگهان غرق در شکوفه ها ، گلهای شقایق و بنفشه است پنجره را باز می گذارم باران می بارد در باران می گویم بهار را یافتم بهار آمد …