جهان واقعی من و تو دو فنجان چای بود که با هم از آن چای می نوشیدیم و گاهی که در باران راه خانه را گم می کردیم.
فقط این لحظه را به یاد دارم که بهارنارنج ها در آن بندر باران زده در کوچه ها بند از درختان رها می شدند . نه حرف عشق بود ، نه تسلی بود ، نه بامدادانی که ، می خواستم در آن بامدادان متولد شوم هر چه مانده بود شور بود ، رنج بود ، گمنامی بود . در آرزوی دیدار قاصدک بود که باد نابودش کرده بود می گفتم : هرچه گمنام تربهتر اما من دوستش داشتم .