محصولات مشترک حافظ با طنزپردازان! یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش/ بس که خندید، دل و روده خود را ترکاند! از بین شاعران معاصر بعضی با حافظ شوخی کردهاند که در ادامه مروری داریم یر تعدادی از این اشعار. ولی از روی پایم خواهشاً بردار دستت را! ناصر فیض شاعری است که آن قدر با شاعر شوخی کرده است که شوخیهایش با حافظ و کارهای مشترکش با او به تنهایی یک کتاب میشود. چند نمونه از سرودههای فیض در ادامه میآید: - به آب روشن می عارفی طهارت کرد و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد! - برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر لیلی آمد دم در، گفت: بیا برق آمد! - آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید تا نگویند حریفان که چرا خیس آمد! - سالها دل طلب جام جم از ما میکرد! بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم - مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش گفت: دنیاشده از مشکل پر، این هم روش! - ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم اما نه فرت و فرت! که یکبار دیده ایم! - تو را ز کنگره ی عرش میزنند صفیر! چرا به کنگره شعر میروی شاعر؟! - گر شدم رفتگر بهانه مگیر خاک راه تو رفتنم هوس است! - در آستین مرقع پیاله کن پنهان که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند - اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به دستش می دهم کاری که بار آخرش باشد! - پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست آنقدر عربده زد آبروی ما را برد! - وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد چراغ موشی دشمن کنار لیزر دوست - چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را ولی از روی پایم خواهشاً بردار دستت را!
ولی افسوس که گشت آمد و ما در رفتیم! سعید بیابانکی هم بارها با اشعار حافظ به سبک خودش شوخی کرده است؛ شوخیهایی که گاه طعنههای جالبی به زمانه و روزگار و البته جناب شاعر دارد؛ گلچینی از این ابیات را در ادامه میخوانید: تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد علی الخصوص اگر عضو بیمه هم باشی مدعی خواست که آید به تماشاگه راز خانمش زنگ زد و گفت شلوغ است نرو منم که شهرهی شهرم به عشق ورزیدن ولی قیافهی من میخورد به معتادان درویش را نباشد، برگ سرای سلطان زیرا که اصولا، کوبیده دوست دارد گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر بوی جوراب مرا سمت خرابات کشید پیام داد که خواهم نشست با رندان دو هفته بعد اراذل شد و گرفتندش ای عروس هنر از بخت شکایت منما برو یک راست در خانهی مادر شوهر بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر: صنف کفن فروشان خیلی گران فروشند بر سر تربت من با می و مطرب بنشین مطربش کاش فقط خواجه امیری باشد چراغ صاعقهی آن سحاب روشن باد که نور داشت چنان لامپهای ال ای دی دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای نیفتی و بلوتوست شبانه پخش شود من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم گریمش کردهاند انگار قبل از فیلمبرداری چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ولی افسوس که گشت آمد و ما در رفتیم این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد همه از خاصیت قیمت رانی هلوست
بس که خندید، دل و رودهی خود را ترکاند! رضا احسان پور نیز از شاعران جوانی است که علاوه بر سرودن غزلهایی نقیضه بر اشعار حافظ، تک بیتهایی مشترک با حافظ دارد که مخاطب را به وجد میآورد و لبخند را بر لبانش مینشاند. *میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست به جز مراسم عقد و عروسی و غیره! *فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد از این به بعد تقلّب، حلال و آزاد است! *نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی غصّهها را برم آنجا که عرب نی انداخت! *چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست چرا که جنبهی "علمی تخیلی" دارد! *دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما نه! خیال بد نکن؛ میخواست ارشادم کند! *عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی البته سوءتفاهم نشود؛ در خارج! *گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی گفتم نکند فکر بدی در سرتان هست؟! *یوسف گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور مطمئنم! چون که توی فیلم هم اینگونه بود! *مسلمانان مرا وقتی دلی بود دماغم را هنوز البته دارم! *یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش بس که خندید، دل و رودهی خود را ترکاند! *خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود مدام در پی رفتار پر خطر نرود! *شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل شنا؟! این وقت شب؟! اینجا؟! نه جداً! حال تو خوب است؟ *حافظ به خود نپوشید، این خرقه می آلود ای شیخ پاک دامن، رخت اضافه داری؟!
تـمـاشـاگـرنـمـا شـد، سـنـگ زد بـلـبـل بر آن ابـرو روح الله احمدی نیز شاعر جوانی است که همچون رضا احسان پور محصولات مشترکی با حافظ دارد. بعضی از اشعار او یک غزل کامل است، نقیضهای بر شعر حافظ و برخی دیگر چون بیتهای زیر یک مصرع از او یک مصرع از حافظ: تکیـه بر جای بـزرگــان نـتـوان زد به گـزاف چـون که اسباب ِ بـزرگی همه مـوروثـی شد آنـکـه فـکرش گره از کار جهـان بگشـاید رفـت از کـشـور مـا، سـاکـن امـریکـا شد نگـار ِ مـن که به مکتب نـرفـت و خط ننوشت چـطـور یـک شـبـه حـکـم ِ ریـاسـتـش آمــد؟! مـزرع ِ سـبـز فـلک دیـدم و داس مـه نـو یـادم آمـد که سیـاسـت هـمه را کـرد درو هـاتف آن روز به مـن مـژده ایــن دولــت داد کـه از این فـقـر، به یک خـوشـه نجـاتم دادند اگـر چـه مـرغ ِ زیـرک بــود حــافــظ در هـواداری تـمـاشـاگـرنـمـا شـد، سـنـگ زد بـلـبـل بر آن ابـرو