چرا از سر گرفتی یکی را با آب از مادر گرفتی یکی بی آب از مادر گرفتی چرا با آب را جانش بدادی چرا بی آب را با تیر گرفتی چرا با آب را دولت بدادی چرا بی آب را از شیر گرفتی چرا با آب را بر پایه دادی چرا بی اب را سر گرفتی چرا با آب را تختش بدادی چرا بی آب از بستر گرفتی چرا با اب را دایره دادی چرا بی آب را وتر گرفتی چرا بی آب را بر نیزه کردی چرا از بابش انگشتر کرفتی چرا تا کربلا اورا کشاندی چرا از عالمنین اصغر گرفتی چرا چون دیگران آبش ندادی چرا بر خلق خاکستر گرفتی نمیدانم جواب این چرا ها ولی دانم گوهر گرفتی اگر بر مرگش رازی نبودی چرا این چرخ را از سر کرفتی یکی با آب از مادر گرفتی: حضرت موسی(ع)که مادرش او را به آب سپرد یکی بی آب از مادر گرفتی،: حضرت علی اصغر (ع)بخاطر بی آبی از مادرش جدا شد سیاوش دریابار
....عشق جاودان...... هنوز با مرغک عشقت خیال جاودان دارم پرم را چون بستندچه حسنی بر جهان دارم به دست فرهاد تیشه چه غم دل نگران دارم نمیخواهم شبی دلبر ز دست من فغان دارم منی کز صبح می نالم چرا ذکرش اذان دارم چرا در کوی معشوقان دو چشم ارسلان دارم اگر ساقی در این جمع است چرا اشوب آن دارم من و تنهایی آدمها چرا بازم درد بی دلان دارم ترحم کن به کوی می که مستی از زمان دارم خمار لعلل گیسویش چرا عشق بر دیگران دارم چو تنبوری که میلرزد من این را در گمان دارم نمیخواهد که مست باشم چرا مستی جان دارم من از اول چنین بودم چرا این آن چنان دارم مگر دریا به ساحل گفت که قصد شوکران دارم سیاوش دریابار 16مهر1402
....زخم زبان... مدتی است ای دوست زخم زبان نمیزنی همت از وجودی خود به این و آن نمیزنی دیریست دگر نیش از سر جان به ناتوان چون افعی مدعی خفته بر جان نمیزنی گفتی که تو را جویم بر صبر نظر دارم گفتم بگویم باز آتش به جهان نمیزنی با مستی ما میسازی چون شور مستی اوه چه گویم باز عشق در نهان نمیزنی ای کاش چوخورشید در انجمن مستان تا نور بتابد این جور بر فغان نمیزنی من بلبل کویت به غزل شهره عامم کم ز فغان دارم دردی ارمغان نمیزنی گفتا که خموش دریا لب را فرو بنده چون باز گشایند شور و فغان نمیز نی سیاوش دریابار18مهر1402
......مادرم..... مادرم این پنج شنبه هم گذشت این شب سرد فتنه هم گذشت مادرم گلهای خانه بی رنگ شد غصه های قصه ام پر رنگ شد مادرم دیشب به خوابم امدی سرد بودم چون افتاب امدی مادرم وقتی نباشی گرم نیست سبزی باغچه رنگ نیست مادرم این پنج شنبه که هیچ تا همه پنج شنبه ها راز پیچ مادرم بغض گلویم شکست اشک با یاد تو روی گونه نشست مادرم لالایت با لاله شد حسرت دیدار با ناله شد مادرم گریه من از شوق نیست گریه بی شوق زجرش به چیست مادرم شب به صبح نزدیک شد لحظه دیدار ما تمدید شد مادرم یکبار دیگر بیا باد سبز بهاری پا بجا سیاوش دریابار ۱۹مهر۱۴۰۲
سلام دوست عزیز قرار شد همه شعراتونو توی همین تاپیک ارسال کنید! لطفا برای هر شعری تاپیک جداگانه نزنید تمام شعراتون ادغام شدند توی همین تاپیک
....توپ افطار..... مادرم مگر اذان شده است گویا ماه رمضان شده است بابا که صبحانه سیری خورد مگر سحر بعد از اذان شده است دوباره در شهر توپ در کردند مناره ها مسجد نشان شده است همه چیز در هم شده است ماه رمضان عید قربان شده است دوست کوچکم در آتش میسوخت همسایه گفت ابراهیم به گلستان شده است سفر مان رنگین ز خون خواهر جای بامیه خمپاره خان شده است سر سفره زیتون نیست شاخه هایش خشک و آویزان شده است مادرم تو هم ز جا برخیز سحر شده موقع اذان شده است زود برخیز تا نماز صبح خوانیم در فصل درو کردن مسلمانها موسم اتحاد پیر و جوان شده است سیاوش دریابار۲۲مهر۲۴۰۲
به مناسبت گلوله باران غزه ...در اقصی اسب میتازند... باز مجلس شامیان بر پا شد حق ز تا حق دوباره پیدا شد تحسین یزید از علمدار کم بود تحسین یزید یان هویدا شد این علم هزاران شمشیر خورده تحسین علمدار سپاه کربلا شد عصر عاشورا بر پرچم رقصیدند در مجلس یزید بیگمان برجا شد هرکجا خواستند نورش خاموش شمع نورش چونان مصلا شد در اقصی دوباره اسب میتازند لبیک دوباره پرچم یار شیدا شد تکبیر گوید چنان که قرآن گفته پیروزی با گفتن لا الله الا الا شد سیاوش دریابار ۲۰مهر۱۴۰۲ در مجلس شام وقتی علم علمدار را به یزید تهفه کردند یزید با دیدن ضربه های شمشیر بر علم به علمدار تحسین کرد و گفت چه علمدار بود که علی رقم هزاران شمشیر که بر تیرک علم خورده ولی دسته آن که در دست علمدار بوده تا جان داشته رها نشده امروز هم در بیروت برجک نگهبانی را هدف قرار میدهند ولی علی رغم تخریب کامل برجک پرچم سرخ حسینی پا برجا ماند
....مصدر هستی.... از دام می فروشان ساقی حذر نباشد جامی که می تراود جام هنر نباشد در خمام مستی ساقی کمی نظر کن قربانی عید پاک شد یحیی دگر نباشد صد بار زین فراتر معشوق برده ما را در چاه کمی نظر کن شاید قمر نباشد به صورتش ننگر برگرد و سیرتش بین گندابه گند دش اب گر اب سر نباشد حیرانم از خدا کز رزق هزار روزی سهم هزار مرغش دور از نظر نباشد هد هد که با تنعم پیغام یار اورد سهم جدا طلب کرد سهم ضرر نباشد ای مالک دو هستی از مست مصدر هستی هر دو یکی نشان است ماه صفر نباشد من خورده ام می ناب با زلف یار بی غش دریا چو نور دیده شوق سحر نباشد سیاوش دریابار ۲۳مهر۱۴۰۲
.......امتحانم کن...... مرا به قید وثیقه دوبار امتحانم کن برای خواندن عشق مهیای حسابم کن مرا از این شهر فقیر فراری ده برای بودن در شراب هستی آزادم کن مرا به گوشه چشمت دوباره مستم کن به یک بوسه شور انگیز مست خیالم کن به باد طعنه حریف در شب وصل آتش گیر به روی ماه جبینت در شور و شبابم کن به مطرب عاشق مگیر خرده که باز ز بوی پیرهنش خراب عالم خرابم کن درون شب وصل که میجوشد نسیم صبح فغان ز عشق ز من زدل زدیده ابم کن شهید راه عشق گردیده ام در راهت زبانه میکشد عشق ز جای جای دلم ربابم کن ز تیغ فتنه همه شهر گردیده شهر اشوب برای لبخند به لالایی رباب خوابم کن به مرشد عشقم دل نبند که میسوزم ز شوق وصل شب رباب در التهابم کن چو دریا به شهر داییم خمار میرقصی برای لحظه لحظه عشق مست شرابم کن سیاوش دریابار پنجم آبان چهارصد و دو