1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خاطرات عروس ۱۱ ساله افغانستانی

شروع موضوع توسط Nafas gr ‏13/8/23 در انجمن دیدنی و شنیدنی

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏25/1/18
    ارسال ها:
    150
    تشکر شده:
    592
    امتیاز دستاورد:
    63
    جنسیت:
    زن
    خاطرات عروس ۱۱ ساله افغانستانی
    [​IMG]

    روزی که عروس شدم هنوز به بلوغ نرسیده بودم. پوشیدن پیراهن «خال سفید» و چادر سبز گلدار مرا از بقیه متفاوت نشان می‌داد، به همین خاطر حس غرور داشتم و خود را از همه برتر و بهتر می‌دانستم.

    پدرم وقتی که کمرم را با دستمال «نه گله» بست و دستم را در دست جاوید داد گریه می‌کرد؛ اما من از گریه‌ی پدرم در حیرت بودم و خنده‌ام گرفته بود.

    مادرم وقتی کفش‌هایم را از گندم پر کرد و به من گفت: «یک مشت گندم را بدون اینکه پشت سرت ببینی به کنج آشپزخانه پرتاب کن و یک مشت گندم را طرف دروازه…» و نیز وقتی که روی سرم صدقه گرفت گریه می‌کرد، بازهم در تعجب بودم که مادرم چرا گریه می‌کند؟

    آخر من لباس خالدار سفید پوشیده بودم. تنم بوی عطر می‌داد. دست و پایم حنا شده بود. زنان و دختران در اطرافم جمع شده بودند و با حسرت و حیرت طرفم می‌دیدند. از ضبط/تیپ موسیقی دمبوره پخش می‌شد و از همه جا هلهله و شادی و خنده می‌بارید. این‌ها مگر ناراحتی و گریستن هم داشت؟

    وقتی از دروازه برآمدم و بین سرور و تماشای جمعیت به طرف جاده حرکت کردم حس یک ملکه نه، بلکه حس یک پادشاه را داشتم. پیش خود فکر می‌کردم هیچ کس به اندازه‌ی من قدرتمند و خوشبخت نیست.

    چشمم که به موتر افتاد خوشحالی‌ام افزون‌تر شد. آخر اولین دختر روستا بودم که روز عروسی‌ام سوار موتر می‌شدم و اولین بار بود که به موتر می‌نشستم.

    وسط جاوید و مادرش نشستم. موتر حرکت کرد. در دلم هزار و یک خیال رژه می‌رفت: راه رفتن از روی یک توپ رخت پای‌انداز، پاش شدن پول و نقل و چاکلیت روی سرم به عنوان سرچلی، استقبال از طرف دختران و زنان، نشستن روی تشک پنبه‌ای، نوای خوش دمبوره‌ی سید انور و آهنگ‌های شاد ایرانی، همه برایم لذت‌بخش و شادی‌آفرین بود.

    به خانه‌ی جاوید که رسیدیم پیش پای ما گوسفند ذبح کردند و از خون گوسفند به کفش‌های مان مالیدند. همین‌که در اتاق نشستیم خواهرشوهرم آمد و دستمال نه‌گله‌ی بسته به موی و کمرم و پولی را که روی بازوها و سرم سنجاق شده بود، گرفت و آفتابه و لگن آورد و دستانم را شست. متعجب بودم که چرا فقط دستان مرا می‌شوید و دستان بقیه را نه.

    به تعقیبش یکی از زنانی که در اتاق بود و طفل داشت، طفلش را در آغوشم گذاشت. من نمی‌دانستم که چه کار کنم. حس بدی داشتم و از شرم نمی‌توانستم سر بالا کنم و به طرف کسی ببینم تا اینکه زن کاکایم که پهلویم نشسته بود از جیبش دستمالی کشید و به سر طفل بست، طفل را از بغلم گرفت و به مادرش داد.

    خسرمادرم سطل مسکه را با یک ظرف آورد و پیش رویم گذاشت. حیران مانده بودم که با این چه کار کنم، زن کاکایم گفت: «تا می‌توانی مشتت را پر از مسکه کن و داخل ظرف بگذار.» همین کار را کردم. باز یک مقدار پشم همراه با سنگ آورد و برایم گفتند: «ایستاد شو و پشم را اندازه‌ی قد خودت بریس.» حاضر به این کار نشدم، چون نمی‌توانستم و هیچ‌گاه این کار را نکرده بودم
     
    bita.z از این پست تشکر کرده است.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏25/1/18
    ارسال ها:
    150
    تشکر شده:
    592
    امتیاز دستاورد:
    63
    جنسیت:
    زن
    بعد از «شب زفاف» تا هفت ماه با شوهرم همبستر نشدم. چون ترسیده بودم و شب زفاف برایم شبیه یک کابوس شده بود.تا آنجا که می‌توانم بگویم بدترین قسمت زندگیم آن شب بود.

    هفت ماه پس از عروسی مان برای نخستین بار به خانه پدر و مادرم رفتم. مادرم پی برد که با همسرم رابطه‌ی زناشویی ندارم. او بارها کوشش کرد تا مرا پند و اندرز دهد ولی از اینکه می‌شرمیدم طفره می‌رفتم. یکی از دوستانم گفت: «اگر شوهرت را دوست داری، می‌خواهی زندگی‌ات را نجات بدهی و خوشبخت شوی باید با شوهرت همبستر شوی. اگر بیشتر از این سرکشی کنی شوهرت پشت زن دیگری می‌رود و تو را رها خواهد کرد.»

    بالاخره با همسرم همبستر شدم ولی ماه‌ها گذشت تا رابطه‌ی مان عادی شد. اما همه چیز چنان ناخوشایند تمام شد که روی روح و روان و تمام زندگیم سایه انداخت و از من یک شخص «افسرده و روانی» به جا گذاشت.

    دو سال دیگر در خانه‌ی پدرم ماندم، چون با کار و خانه‌داری هیچ بلدیتی نداشتم. چند ماه که خانه‌ی خسرم بودم با خواهرشوهرم سر تنور می‌نشستم و به کمک او یکی دو نان روی تنور می‌زدم. از خمیر کردن، نان پختن، آشپزی کردن، رسم و رواج و مسئولیت‌های عروس خانه بودن، هیچ چیزی نمی‌دانستم. در طول این مدت فقط توانسته بودم نان تنوری و آشپزی را یاد بگیرم. از زندگی کردن مردم الگو بگیرم و از تجارب بقیه بیاموزم.

    باردار بودم که خانه‌ی خسرم برگشتم. پختن نان و غذا و شستن لباس یک خانواده‌ی پرنفوس، جمع کردن فضولات بیست سی بز و گوسفند و سه چهار گاو و مرکب و غال کردن آن، آوردن دو سه پشتاره شفتل در هر روز، برایم خیلی دشوار و سنگین تمام می‌شد. برای منی که نه خانه‌ی پدرم کار زیاد داشت و نه قبلا کار سنگین کرده بودم، دوشیدن شیر، مشک زدن و قروت کردن به دوش خسر‌مادرم بود.

    اکثر اوقات که مهمان زیاد می‌آمد دست‌پاچه می‌شدم. بیشتر از همه وقتی که جاوید و پدرش سر نوعیت و مزه‌ی غذا جنجال می‌کردند، دست و پایم را گم می‌کردم و نمی‌فهمیدم چه با چه است و باید چه کار کنم؟

    روز‌به‌روز شکمم کلان‌تر می‌شد اما از بس که شب و روز چهار دست‌وپا پشت کار می‌دویدم، خودم را فراموش کرده بودم و نمی‌فهمیدم چطور می‌گذرد؟

    ماه رمضان بود. برای خوردن سحری سر دسترخوان نشستیم که چیزی در شکمم به جوش و خروش افتاد. گویا سنگ سختی در شکمم کلوله شده باشد. نتوانستم چیزی بخورم. به اتاق رفتم. پیش خود می‌گفتم حتمی مسموم و شکم درد شده‌ام. درد دلم کم و زیاد می‌شد تا جاوید برگشت. به او گفتم پشتم را مالش بدهد. دردم شدید‌تر شد. با وارخطایی ایستادم. دیدم که تشک و لحاف و لباس خودم و جاوید، خونی است.

    با دیدن رنگ سرخ خون، تمام بدنم را از فرط ترس، لرزه گرفت. جاوید مادرش را خبر کرد و خودش به خانه‌ی پدرم رفت تا مادرم را خبر کند. خواهرشوهرم به دنبال دایه رفت و خسر‌مادرم مرا به آشپزخانه برد. چوب‌گز آرد به دستم داد تا با تکیه بر آن در آشپزخانه راه بروم. در دیگدان آتش روشن کردند و سرم صدقه گرفتند.

    دایه آمد. مرا با پشت خواباند. ترس و شرم دو نیروی قدرتمند با من در مبارزه بودند. با تمام توانی که داشتم کوشش می‌کردم صبور باشم و بی‌قراری نکنم. زن دایه با دستان استخوانی و درشتش شکمم را هی می‌قاپید؛ در حالی که رد به رد درد به کمرم می‌پیچید و دنیا را پیش چشمم حلقه‌ی انگشتر می‌کرد.

    پس از دقایقی جاوید با مادرم آمد. مادرم گوسفندی را که با خود آورده بود سه بار در اطرافم چرخاند و به خسرم توصیه کرد تا گوسفند را ذبح کند و گوشتش را به خانه‌ی همسایه ها تقسیم کند.

    پس از هشت ساعت دست و پنجه نرم کردن با درد بی‌امان زایمان، بالاخره عرق از سر و صورتم جاری شد و توان نشستن و برخواستن و حرکت کردن را از دست دادم. زنان همسایه همه دورم جمع شده بودند. مادرم گریه می‌کرد و هی صدقه می‌گرفت و جاوید قرآن می‌خواند.
     
    hossein2 و bita.z از این پست تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏25/1/18
    ارسال ها:
    150
    تشکر شده:
    592
    امتیاز دستاورد:
    63
    جنسیت:
    زن
    سر پا نشستم. طفل سر زده بود ولی من توان نداشتم که طفل از شکمم براید. دایه دور کمرم ریسمان بستند. جاوید از ریسمان گرفته بود و تکانم می‌داد تا طفل از من جدا شود. بیتاب شدم و از جایم برخاستم. زن‌ها سروصدا کردند که بنشین، امیدی به زنده ماندنم نداشتم. دیگر هوش به سرم نبود و ناامید شده بودم. به زور مرا سر دو پا نشاندند و بالاخره طفلم متولد شد.

    جاوید بسترم را انداخت و خوابیدم. تمام وجودم پر درد و خسته بود. گویا کسی مرا چندین شبانه روز لت‌وکوب کرده باشد و یا از جنگ نابرابر برگشته باشم. از شدت درد، خواب به چشمانم نمی‌آمد. طفلم یکسره گریه می‌کرد و زن‌ها می‌گفتند: «بگذارید گریه کند، پروا ندارد. تا یک شبانه‌روز طفل را شیر ندهید که زیرک بار بیاید.» من هم نه توان شیر دادن را داشتم و نه جرأت آن را. می‌شرمیدم و از شیر دادن بچه ابا می‌ورزیدم. هیچ محبتی نسبت به او نداشتم. شادی و خوشحالی بقیه برای اینکه طفلم پسر بود، برایم بی‌ارزش بود.

    پس از ساعاتی خواستم بیرون بروم، از جایم حرکت کردم دیدم که توان نشستن ندارم. رحمم به شدت درد می‌کرد و هر تکانی که می‌خوردم مثل این بود که خاری در وجودم می‌خلد.

    به کمک جاوید و مادرم به تشناب رفتم. سر پا نشستم. از شدت درد نمی‌توانستم ادرار کنم ولی چاره‌ای نداشتم. چشمانم را بستم و با گریه و سوز و درد ادرار کردم
    درد و مشکلم را از ترس و از شرم نتوانستم با هیچ کسی در میان بگذارم. با وجود نیش زبان و کنایه‌های خسر‌مادر و خواهر‌شوهرم یک ماه تمام نتوانستم از بستر بخیزم. زن‌های همسایه که برایم غذاهای محلی مثل حلوا و لیتی سرخک و شیر برنج می‌آوردند با تعجب تمام می‌گفتند: «بی‌ننگ چرا نمی‌خیزی؟ یک خار بود برآمد، دیگر برای چه خوابیده‌ای؟» آن‌ها نمی‌دانستند که چه دردی می‌کشم و چه برمن می‌گذرد؟

    پس از سه‌ چهار ماه زخمم التیام یافت و دردم فروکش کرد. اولاددار شدن زندگی‌ام را کامل تغییر داد. طفلم چون قبل از وقت به دنیا آمده بود و خیلی ضعیف و کوچک بود، نمی‌توانستم از او مراقبت کنم. خسرمادرم او را حمام می‌داد و لباسش را تبدیل می‌کرد.

    شیری که از سینه‌ام روی پیراهنم می‌رفت برایم چندش‌آور می‌شد. گاه‌ناگاه بدن و لباسم را می‌شستم و پیراهنم را خیس می‌پوشیدم. با دوام این کار، شیرم خشک شد و مجبور شدیم به طفلم شیرخشک بخریم و گاه‌ناگاه برایش حلوا بپزیم.

    هنگامی که جایی می‌رفتیم و یا مهمان بودیم، حاضر نمی‌شدم طفلم را در آغوش بگیرم. از او می‌شرمیدم و بیزاری می‌جستم. این رویه‌ام باعث شده بود که خانواده‌ی خسرم و همه همسایه‌ها مرا دیوانه بگویند و توهین و تحقیر کنند.

    پس از آن تا کار سنگین می‌کردم رحمم زخم می‌شد و درد به تمام وجودم می‌پیچید. سال‌ها گذشت. مادر چهار فرزند شدم. درد و مشکلاتم بیشتر شد تا آنجا که شوهرم حاضر شد مرا به داکتر ببرد.

    پس از معاینات، داکتران گفتند: «چرا این‌قدر دیر آمده‌ای؟ چرک داشته‌اس، چرک تبدیل به کیست شده و با دوا اگر مشکلت حل شد خوب، اگر نشد باید جراحی شوی.» داکتران برایم چندین نسخه دوا دادند. دواها را به موقع یا بی‎‌موقع خوردم.دیگر اما به موقعش به داکتر رسیده نتوانستم. پس از مدتی که دوباره مراجعه کردم داکتران گفتند: «باید پارگی رحم دوخته شود تا این مشکل برای دایم حل شود، در غیر آن امکان دارد به سرطان مبتلا شوی.» این حرف را با جاوید و خانواده‌ام در میان گذاشتم اما همگی مسخره‌ام کردند و گفتند ناممکن است. حالا مدت‌هاست با این مشکل مبارزه می‌کنم و چاره‌ای جز صبر و سکوت ندارم.
     
    hossein2 از این پست تشکر کرده است.