مرد یعنی یار هستی در وجود مرد یعنی یک فرشته در سجود مرد یعنی یک بغل آسودگی مرد یعنی پاکی از آلودگی مرد یعنی هدیه ی زن از خدا مرد یعنی همدم و یک هم صدا مرد یعنی عشق و هستی، زندگی مرد یعنی یک جهان پایندگی مرد یعنی اردیبهشت، فصل بهار مرد یعنی زندگی در لاله زار مرد یعنی عاشقی، دلدادگی مرد یعنی راستی و سادگی مرد یعنی عاطفه، مهر و وفا مرد یعنی معدن نور و صفا
شعر می گویم تو را مست غزل خوانی کنم پیش چشمانت کمی گیسو پریشانی کنم خشکسالی می شود وقتی نمی باری به من دوست دارم با تو احساس فراوانی کنم مَرد خوب قصه هایم، کاش بشناسی مرا من زنم، باید خودم را در تو قربانی کنم آسِمانی صافم و هر لحظه دنبال توأم ابری ام کن تا تو را هر روز بارانی کنم از قفس های رهایی با دو بال خسته ام می گریزم تا خودم را در تو زندانی کنم پا به دنیایم نهادی تا گران سنگی کنی من به دنیا آمدم تا عشق ارزانی کنم
مرد خوب و مهربان قلب من، هیچ میدانی گرفتارت شدم؟ هیچ میدانی که در این روزها، بیقرار روز دیدارت شدم؟ ای دو چشمت صافتر از آینه، سرزمین چشمهایت جای کیست؟ قلب پاکت را به کی بخشیده ای؟؟ در کنار رد پایت پای کیست؟ من درین گوشه ازاین شهرغریب،حسرتم باتودمی هم صحبتیست ای تمنای دل حیران من، روی لب های تو رد نام کیست؟ ساده عاشق کرده ای جان مرا، با تو دنیایم تماشایی شده آسمانی میشوم با نام تو، وای دنیایم چه دنیایی شده! مرد زیبای دلم تو تا ابد، امپراطور دل تنگم بمان زیر لب یک لحظه نامم را ببر، شعرهایت را برای من بخوان کاش از بین تمام این جهان، چشم هایت سهم این عاشق شوند عاقبت یک روز همدستت شوند، دست های من اگر لایق شوند
ماندن مرد می خواهد پشتِ کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن مرد می خواهد مردانگی به منطقی بودن نیست عشق و عاشقی کردن مرد می خواهد احساس امنیت مرد می خواهد شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد مرد می خواهد
خوش نشستی دردلم بنشین و دیگر پا نشو گرمی شب های سوزانم بمان سرما نشو چشمه ای جاری کنار کلبه قلبم بمان دورتر از این نباش و در ره دریا نشو یاور و یار شکیبای همین امروز باش داغ آه خاطرات تلخ فرداها نشو مهربانی پیشه کن بخشنده و دلسوز باش مرد خوب قصه باش و گرگ و بی پروا نشو .
. مرد خوب قصه من ! پایانی می خواهم برای غصه دلتنگی هایم که راه و بی راه تنها به آسمان نگاهت پیوند میخورد .
چندین سال دیگر من بوسه میزنم به دست های چروک شده ات به چین روی پیشانی و کنار چشمت به سپیدی کنار شقیقه هایت ب این دست لرزان من متعهدم به این تصویری ک از تو ساخته ام نمیدانی! آخ تو نمیدانی عزیز جانم! چندین سال دیگر اینجا میان سینه ام تو زیبا ترین پیرمرد ِ دنیایی
آن مرد خوب غزل های عاشقی دیگر به شانه ی من سر نمی نهد حالابرای خلوتمان زیر نور ماه اشعار عاشقانه دگر سر نمی دهد آن مرد خوب غزل های عاشقی از شانه های غزلگون من پرید آخر مرا کشید به خاک فنا شدن اشکی شد از نگاه پریشان من چکید آری گذشت از من دیوانه مرد من رفت و مرا نشاند به آوارگی و درد بودم کبوتری و هم آغوش آسمان اما غمش مرا کلاغی سیاه کرد
من از حرارت چشمانت یخ میزنم و از سرمای نگاهت اتش میگیرم….. مردانگی های تو فیزیک را هم نابود میکند. من را که دیگر هیچ