1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سید کریم امیری فیروزکوهی

شروع موضوع توسط SiavashBaran ‏4/5/23 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    سید کریم امیری فیروزکوهی
    متولد ۱۲۸۸ در فرح‌آباد فیروزکوه

    در شعر به «امیر» تخلص می‌کرد.
    در زبان عربی تبحر داشت و به آن زبان نیز شعر می‌سرود.
    از جمله آثار «ديوان اشعار»، «ترجمۀ نفس‌المهموم» شيخ عباس قمی، ترجمۀ‌ «مكاتيب نهج‌البلاغه»، «احقاق‌الحق»، «منظومۀ عفاف‌نامه» و «تصحيح ديوان صائب»‌ می‌توان اشاره كرد.
    در اکثر قالب های شعری از قصيده، غزل، مثنوي، تركيب‌بند، منظومه (دوبيتی‌هاي به‌هم‌پيوسته) و غيره طبع‌آزمايی كرده و به اعتقاد اكثر اهل فن و اهل نقد، در نهايت استادي و استواري از عهده برآمده است.
    امیری فیروزکوهی از شیفتگان صائب تبریزی بود.
    وی غزل را به سبك اصفهانی می‌سرود.
    در قصيده بيشتر سبك خراسانی را رعايت می‌كرد و قصايدش در انسجام كلام، استواري و پختگی با بهترين قصاید فارسی پهلو می‌زند.

    سرانجام این چهره ماندگار ادبیات در ۱۹ مهر ۱۳۶۳ خورشیدی دیده از جهان فروبست
    و در آستانه امامزاده طاهر در صحن حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد.

    [​IMG]
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    گذشت عمر و ندانم که در چه کار گذشت
    همین به یاد من آید که این سوار گذشت
    در انتظار چه بودیم خود نمی دانیم
    جز اینکه روز و شب ما به انتظار گذشت

    به پیری از سر و رویم هزار رنگ دمید
    خزان عمر مرا جلوه از بهار گذشت
    ز اختیار من از عمر رفته هیچ مپرس
    چنان گذشت که کارم ز اختیار گذشت

    نماند جز شب و روزی به نزد من شب و روز
    اگر چه بر من مسکین هزار بار گذشت
    نوید عشق دهد عمر دلفریب مرا
    کنون که کار من از دست دل ز کار گذشت

    گرفت روشنی از نو فضای سینه من
    کدام سوخته دامن برین مزار گذشت
    شکسته حالی من بود و بی قراری دل
    هر آنچه در همه عالم به یک قرار گذشت

    غبار غم همه جا همعنان مرکب ماست
    به هر کجا که گذشتیم این غبار گذشت
    به کار شیب نیاید متاع عهد شباب
    دگر گذشته ما را هم اعتبار گذشت

    امیر، ما همه شب زاد پیر روز و شبیم
    گذشت روز نمایان روزگار، گذشت

    شیب=کهنسالی، پیری
    متاع=جنس، کالا
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    زندگی با یاد ایام جوانی می کنم
    با خیال زندگانی، زندگانی می کنم
    گرچه از روز ازل با مرگ پیمان بسته ام
    باز هم از سست عهدی سخت جانی می کنم

    پیش از این از ذوق هستی بود برجا ماندنم
    وین زمان از بیم مردن زندگانی می کنم
    بر لب من خنده از عهد جوانی مانده است
    من به یاد شادمانی، شادمانی می کنم

    نفس من در ناتوانی هم خطاست
    گر توانم،کارها با ناتوانی می کنم
    من که هرگز ناگهان، آهنگ رفتارم نبود
    از جهان آهنگ رفتن ناگهانی می کنم

    خنده ی مهری ندیدم از کسی بر روی خویش
    من که با نامهربان هم مهربانی می کنم
    دل ز غم چون اختران آسمان لرزد مرا
    هر زمان یاد از قضای آسمانی می کنم

    بهر مشتی استخوان کآخر سزاوار سگی است
    روز و شب چون سگ به زحمت پاسبانی می کنم
    سیر هر برگ از کتاب سرنوشت خویش را
    در تماشاگه اوراق خزانی می کنم

    گر چه رنج عمر و عیش این جهانم می کشد
    آرزوی عمر و عیش آن جهانی می کنم
    روز پیری هم گناهی دیگر از یاد گناه
    در نهانگاه خیال خود، نهانی می کنم

    آرزوها تا به عمر جاودان پاینده اند
    گر کنم کاری، به عمر جاودانی می کنم
    من که بودم از سبکروحی عنان دار نسی
    این زمان بر خاطر خود هم گرانی می کنم

    زندگی با محنت بی عشقی و پیری «امیر»
    من به حکم عادت از عهد جوانی می کنم
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    کشت دل ما را ز بیماری، پرستاری کجاست؟
    خورد ما را غم به خواری یار غمخواری کجاست؟
    زندگی آزرده ما را مرگ را آخر چه وقت؟
    رنج هستی کشت ما را نیستی باری کجاست؟

    تا نپوشد روی یاری هیچ یار از روی زمین
    چشم پوشیدم ز خواهش، اینچنین یاری کجاست؟
    گوشمال هر خسی چون گل ز نرمی می خورم
    من ز عزت دیدم این خواری چنین خواری کجاست؟

    آدمی هر چند در زاری ز رنج زندگیست
    باز هم مانند وی از مرگ بیزاری کجاست؟
    زندگی بر دوش من هر روز باری می نهد
    گرچه سنگین تر ز بار زندگی باری کجاست؟

    از پریشانی ز آه و ناله هم درمانده ایم
    ناله ی درمانده ای، آه گرفتاری کجاست؟
    در قبال یک جو استغنا بهر گبر و یهود
    می فروشم هر دو عالم را خریداری کجاست؟

    غیر چشم مرگ کان هم در کمین عمر ماست
    ما به غفلت خفتگان را چشم بیداری کجاست؟

    چون «امیر» عشقبازان پیشه ی من عاشقی است
    کار من این است یاران،این چنین کاری کجاست؟

    استغنا= بی نیاز شدن
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.