(عدالت خدا) مرد نشسته بود همون جای همیشگی کناره شهره خودش/ درد براش دیگه معنی نداش این جا، کسی نبود بریزه زهره خودش/ کاپشن تنش، کسی نبود فنش، با یه نخ سیگار تکیه به دیوار خیره بود به آسمون شبش/ دستش سرد صورتی زرد، مرد نشسته بود، ولی سیگار بود باعث گرمیه لبش/ تو خیالش خسته از دنیا، تو تلاطم دریا، سوار بر کشتی رویا، به سمت جزیره خدا بود/ ولی در حقیقت داشت غرق میشود تودریا، به راستی زندگیش از خیالش جدا بود/ زندگی میکرد ولی فقیر بود/ ، کار میکرد ولی اسیر بود/ ، خانواده داشت ولی حقیر بود/ اون هر روز به دنبال یه راه تغییر بود/ ولی تلاش هاش درمقابل مشکلاتش صغیر بود/ سینش فریاد / ، ذهنش معتاد / ، دلش نیاز به امداد داشت/ اون شب رفت سمت سفارت خدا تو یه جایی از قلبش/ اون فقط میخواست همه چی بشه مثله قبلش/ ولی وقتی به سفارت خدا رسید/ بادی از جانب خدا بهش وزید/ با جفت زانو افتاد/ به اسمون نگاه کرد / خدا به اسمون نگاه کرد / خدا به اسمون خیره شد / خدا گفت خدا اینه عدالت تو؟/ گفت خدا نه من نه تو / گفت خدا رسمش نیستا/ از عصبانیت بعد قلبش ایستاد/.
آزادی یعنی حس نور پشت دیوار سلول آزادی یعنی حس زور مشت گفتار تو دهن سیاست آزادی یعنی حس شور وقت دیدار بعد سربازی آزادی یعنی حس پول زیاد جیبت تو بازار، بعد خرید آزادی یعنی حس تنور گرم قلبت تو رفتار بعد بخشیدن نون محبت آزادی یعنی حس حضور تمام اقشار در تعیین آینده کشور آزادی یعنی حس غرور مقام افکار در یک جامعه رنگارنگ آزادی یعنی حس مومور آرام دستای عشقت کنار خیابون آزادی یعنی حس ظهور مدام موهای زن ها بدون آزار مردم
بیا قهوه غم رو باهم قسمت کنیم بیا چیزهای کم روباهم قیمت کنیم شکلات مشکلات رو توش حل بکنیم بیا این دلو تو خلق و خوش بهتر بکنیم