کودکانه های من قسمت اول : تیر برق بچه که بودم خونمون توی بافت قدیمی شهر بود کوچه های تنگ و باریک و دراز با پیچهای مدام و کج و کوله . بعدها که آمدند تیر برق توی کوچه مون کاشتند ، بر تنگی آن افزودند . کوچه های بن بست را با تیربرق چوبی آذین بستند . از جنس چوبهای روسی قیر اندود شده . و کوچۀ اصلی ، تیربرق بتنی نردبانی . نردبانی از آن جهت که سوراخهایی میان تیربرق تعبیه شده بود برای سهولت در بالا رفتن از تیر برای ماموران ادارۀ برق . چه میدانم ؟ برای تعویض لامپ سوخته و یا قطع و وصل سیم برقی . و صد البته کاربرد این سوراخها ، برای خود من ، بیش از مامورین ادارۀ فخیمه بود . داستان این تیربرقها را ، در رمان « یاد باد آن روزگاران یاد باد » به تفصیل بیان فرمودیم . لذا از این قسمت داستان ، عدول می فرمائیم و باقی قصه را پی می گیریم . بازی های کودکانۀ ما ، امروز که به گذشته نگاه میکنم ، هیچ معنایی از فهم و شعور نداشت . تیر و کمان درست می کردیم و هر چه لامپ روی تیر برقها بود ، شکار می کردیم . ادارۀ برق ، امروز که سرتاسر کوچه را نورانی می فرمود ، فردایش به لطف تیر و کمانهای ما ، کل کوچه را ، ظلمتی تمام عیار می بخشیدیم و چه لذتی می بردیم از شنیدن این جملات : « خدا لعنت کند پدر و مادر و رفتگانتان را » « به جای زاییدن بچه ، یه سری طوله سگ ریدند و ول کردند توی کوچه » « خاک بر سر مادر هرزه ات ، که صبح تا شب ، از زنا زاده اش خبر ندارد » با اینکه بچه بودم و معنی اینگونه جملات فرهنگی را که از دهان فرهیختگان محل جاری میشد ، نمیدانستم ، ولی معنی واژۀ « هرزه » را کم و بیش میدانستم . چون یکی از آنها ، چند کوچه بالاتر ، جا خوش کرده بود و بارها شنیده بودم که زنهای همسایه ، در گفتگوهایشان از این لفظ بهره جستند و گویا قصدشان این بود که یک روز ، دسته جمعی همت کنند و این « هرزه » را ازگیسش گرفته و محله را از لوث وجودش پاک کنند . اما گویا از شوهرانشان می ترسیدند . زیرا اخبار غیر موثقی شنیده می شد که برخی از مردهای مومن ، از آنهایی که گاهی به هنگام اذان ، اگر در حال تردد در کوچه بودند ، برای دیر نشدن در امر فریضه ، لی لی کنان ، لنگه جورابشان را در کوچه در می آوردند که خدایی ناکرده ، دیر به سجادۀ تزکیۀ نفس نرسند ، در خفا ، به طواف این خانه می روند . لذا ، هر روز ، این شورش ، به تعویق می افتاد . و هاجر خانم و نرگس خانم ، دو بانوی دائم ال ولو در این سفره و آن سفرۀ نذری ، گویا بویی از این نجاست برده بودند و باز گویا ، شوهرانشان را در خانه ، مختصر تنبیهی فرموده بودند که باز هم گویا ، شوهران مربوطه ، طی اون چند روز آمادگی لوجستیکی زنان محل را برای شورش ، و گسسته نشدن دستهای تسبیح گویشان از خوان یغمای عیش ، هدایایی ابتیاع و به همسران همیشه مطیعشان اهدا فرموده بودند و گویاتر اینکه ، دلشان را از نو بدست آورده بودند . ادامه دارد سه شنبه 11 بهمن 401
قسمت دوم : پایان شورش لذا « اسب تروآ » ی محل ، دو بانوی مخالف و سرسخت شورش زائیده بود که دیگر بانوان را ، سست پای در امر شورش نموده بود . و فقط هر روز عصر ، که سر کوچه جوقه میزدند ، به هارت و پورتی تو خالی ، اکتفا و از خر شیطان شورش پایین آمده بودند . نمیدانم این چه اخلاق گندی هست که من دارم . همیشه از اصل داستان ، که در حقیقت خودم هم نمیدانم ، اصل چیست و فرع کدام ، دور می شوم . باری : تیر و کمان که دست می گرفتیم دو هدف متعالی داشتیم اول : لامپی زنده در محل باقی نگذاریم . دوم : شرایط را برای بازی دیگری ( بخوانید مزاحمت دائمی ) در کوچۀ باریکمان فراهم کنیم تا به هر آنچه دل تنگمان می خواهد ، برسیم . بازی دوم ما که خیلی کیف میداد ، شب هنگام ،کوبیدن در همسایه ها ، و فرار از مهلکه بود . و این ممکن نمیشد ، مگر اینکه قبلا به لطف و مساعدت تیر و کمان ، کوچه را در ظلمت مطلق ببریم . زیرا اگر ، اتفاق می افتاد که همسایه ای در آن لحظه در حیاط است خود را سریع به در می رساند ، و به دلیل تاریکی کوچه ، از شناسایی عاملین این عشق جنون آمیز ، عاجز میشدند . شما نگاه نکنید که امروز ، تکنولوژی صاحب مرده ، فرصت ثبت شماره پلاک ماشین شما را ، در تاریک ترین نقطه ، مثل روز و به شفافیت آینه ، به از ما بهتران میدهد که بیایند حتی در تلویزون اعلام کنند . و برای اینکه یه وقت خدایی ناکرده ، گره اخم و دلخوری بر جبین و سیمای مردم نقش نبندد ، آن را با نیشخند بیان میکنند که مردم هم شادی بفرمایند . یا با قاه قاه خنده ، این شادی را در دل مردم ایجاد می فرمایند . مثل همون خندۀ معروف « صبح جمعه » که چه اندازه خنده دار بود . طوری که قاه قاه خندۀ این بزرگواران ، در حمام عمومی « سام پا گنده » در ینگی دنیا هم شنیده شد . آنسان که اهالی سحر خیز جمعۀ آن دیار نیز ، قاه قاه به ریش خندۀ ما خندیدند . آن روزها اینطوری نبود . ما هر شب در خانه ها را می کوبیدیم و در نهایت ، همگی رزمندگان پاک باز مردم آزاری ، سالم به پایگاه خویش بر می گشتیم . ادامه دارد