1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کودکانه های من

شروع موضوع توسط ارغنون ‏31/1/23 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏16/12/18
    ارسال ها:
    28
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    28
    کودکانه های من

    قسمت اول : تیر برق

    بچه که بودم
    خونمون توی بافت قدیمی شهر بود
    کوچه های تنگ و باریک و دراز با پیچهای مدام و کج و کوله .
    بعدها که آمدند تیر برق توی کوچه مون کاشتند ، بر تنگی آن افزودند .
    کوچه های بن بست را با تیربرق چوبی آذین بستند . از جنس چوبهای روسی قیر اندود شده .
    و کوچۀ اصلی ، تیربرق بتنی نردبانی .
    نردبانی از آن جهت که سوراخهایی میان تیربرق تعبیه شده بود برای سهولت در بالا رفتن از تیر برای ماموران ادارۀ برق .
    چه میدانم ؟ برای تعویض لامپ سوخته و یا قطع و وصل سیم برقی .
    و صد البته کاربرد این سوراخها ، برای خود من ، بیش از مامورین ادارۀ فخیمه بود .

    داستان این تیربرقها را ، در رمان « یاد باد آن روزگاران یاد باد » به تفصیل بیان فرمودیم .
    لذا از این قسمت داستان ، عدول می فرمائیم و باقی قصه را پی می گیریم .

    بازی های کودکانۀ ما ، امروز که به گذشته نگاه میکنم ، هیچ معنایی از فهم و شعور نداشت .

    تیر و کمان درست می کردیم و هر چه لامپ روی تیر برقها بود ، شکار می کردیم .
    ادارۀ برق ، امروز که سرتاسر کوچه را نورانی می فرمود ،
    فردایش به لطف تیر و کمانهای ما ، کل کوچه را ، ظلمتی تمام عیار می بخشیدیم
    و چه لذتی می بردیم از شنیدن این جملات :

    « خدا لعنت کند پدر و مادر و رفتگانتان را »

    « به جای زاییدن بچه ، یه سری طوله سگ ریدند و ول کردند توی کوچه »

    « خاک بر سر مادر هرزه ات ، که صبح تا شب ، از زنا زاده اش خبر ندارد »

    با اینکه بچه بودم و معنی اینگونه جملات فرهنگی را که از دهان فرهیختگان محل جاری میشد ، نمیدانستم ، ولی معنی واژۀ « هرزه » را کم و بیش میدانستم . چون یکی از آنها ، چند کوچه بالاتر ، جا خوش کرده بود و بارها شنیده بودم که زنهای همسایه ، در گفتگوهایشان از این لفظ بهره جستند و گویا قصدشان این بود که یک روز ، دسته جمعی همت کنند و این « هرزه » را ازگیسش گرفته و محله را از لوث وجودش پاک کنند .
    اما گویا از شوهرانشان می ترسیدند .
    زیرا اخبار غیر موثقی شنیده می شد که برخی از مردهای مومن ، از آنهایی که گاهی به هنگام اذان ، اگر در حال تردد در کوچه بودند ، برای دیر نشدن در امر فریضه ، لی لی کنان ، لنگه جورابشان را در کوچه در می آوردند که خدایی ناکرده ، دیر به سجادۀ تزکیۀ نفس نرسند ، در خفا ، به طواف این خانه می روند . لذا ، هر روز ، این شورش ، به تعویق می افتاد . و هاجر خانم و نرگس خانم ، دو بانوی دائم ال ولو در این سفره و آن سفرۀ نذری ، گویا بویی از این نجاست برده بودند و باز گویا ، شوهرانشان را در خانه ، مختصر تنبیهی فرموده بودند که باز هم گویا ، شوهران مربوطه ، طی اون چند روز آمادگی لوجستیکی زنان محل را برای شورش ، و گسسته نشدن دستهای تسبیح گویشان از خوان یغمای عیش ، هدایایی ابتیاع و به همسران همیشه مطیعشان اهدا فرموده بودند و گویاتر اینکه ، دلشان را از نو بدست آورده بودند .
    ادامه دارد
    سه شنبه 11 بهمن 401
     
    آخرین ویرایش: ‏31/1/23
    *Sajjad*، M @ H @ K و asbesefid از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏16/12/18
    ارسال ها:
    28
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    28
    قسمت دوم :
    پایان شورش

    لذا « اسب تروآ » ی محل ،
    دو بانوی مخالف و سرسخت شورش زائیده بود
    که دیگر بانوان را ،
    سست پای در امر شورش نموده بود .
    و فقط هر روز عصر ، که سر کوچه جوقه میزدند ،
    به هارت و پورتی تو خالی ، اکتفا و از خر شیطان شورش پایین آمده بودند .

    نمیدانم این چه اخلاق گندی هست که من دارم .
    همیشه از اصل داستان ،
    که در حقیقت خودم هم نمیدانم ، اصل چیست و فرع کدام ، دور می شوم .
    باری :

    تیر و کمان که دست می گرفتیم
    دو هدف متعالی داشتیم

    اول : لامپی زنده در محل باقی نگذاریم .

    دوم : شرایط را برای بازی دیگری ( بخوانید مزاحمت دائمی ) در کوچۀ باریکمان فراهم کنیم
    تا به هر آنچه دل تنگمان می خواهد ، برسیم .

    بازی دوم ما که خیلی کیف میداد ، شب هنگام ،کوبیدن در همسایه ها ، و فرار از مهلکه بود .
    و این ممکن نمیشد ،
    مگر اینکه قبلا به لطف و مساعدت تیر و کمان ، کوچه را در ظلمت مطلق ببریم .
    زیرا اگر ، اتفاق می افتاد که همسایه ای در آن لحظه در حیاط است
    خود را سریع به در می رساند ،
    و به دلیل تاریکی کوچه ، از شناسایی عاملین این عشق جنون آمیز ، عاجز میشدند .

    شما نگاه نکنید که امروز ، تکنولوژی صاحب مرده ،
    فرصت ثبت شماره پلاک ماشین شما را ، در تاریک ترین نقطه ، مثل روز و به شفافیت آینه ،
    به از ما بهتران میدهد که بیایند حتی در تلویزون اعلام کنند .
    و برای اینکه یه وقت خدایی ناکرده ،
    گره اخم و دلخوری بر جبین و سیمای مردم نقش نبندد ،
    آن را با نیشخند بیان میکنند که مردم هم شادی بفرمایند .
    یا با قاه قاه خنده ، این شادی را در دل مردم ایجاد می فرمایند .
    مثل همون خندۀ معروف « صبح جمعه » که چه اندازه خنده دار بود .
    طوری که قاه قاه خندۀ این بزرگواران ،
    در حمام عمومی « سام پا گنده » در ینگی دنیا هم شنیده شد .
    آنسان که اهالی سحر خیز جمعۀ آن دیار نیز ، قاه قاه به ریش خندۀ ما خندیدند .

    آن روزها اینطوری نبود .
    ما هر شب در خانه ها را می کوبیدیم
    و در نهایت ، همگی رزمندگان پاک باز مردم آزاری ، سالم به پایگاه خویش بر می گشتیم .

    ادامه دارد
     
    M @ H @ K و *Sajjad* از این پست تشکر کرده اند.