از پشت پنجره ی اتاقم از لا به لای درختی پیر هر روز تو را می بینم که از در خانه ی من می گذری هر روز تو را می بینم با لبی خاموش و نگاهی گویا با قدم هایی سنگین و خیالی سبک بال از در خانه ی من می گذری هر روز تو را می بینم بوی تو را دارد این خاک باران خورده و این درخت پیر حضور تو تاییدی است بر تمام این زیبای ها و غیبت تو پایانی است بر تمام خوبی ها تنها در وسعت آسمان نگاهت، پرنده را جرات پرواز هست و باد را مجال زمزمه ای مانده اگر آفتاب تند بودنت هر روز بر من نمی تابید چه ملال انگیز بود تکرار این روز ها و اگر ستاره ی روشن چشمت در تاریکی شبم نمی درخشید چه وحشت انگیز بود سایه های ترس و تردید و اگر داس بلند دستت، علف های بیهوده ی افکارم را نمی پیچید چه غم انگیز بود سرود ممتد نا امیدی، چه غم انگیز.. اگر چشمه ی جوشان عشقت در دلم نمی جوشید خزانی را که پشت سر گذاشته ام از یاد نمی بردم و اگر شکوفه ی نگاهت در چشمم نمی شکفت بهاری را که در پیش رو دارم نمی دیدم حضو تو تاییدی است بر تمام زیبایی ها و غیبت تو پایانی است بر تمام خوبی ها من چه می کردم اگر تو نبودی و در کجای این دشت بزرگ پهن می کردم سفره ی دلم را و در آغوش کدام نسیم رها می کردم اشک دل تنگی ام را و بر چمن زار کدام نگاه می دوختم چشم عاشقم را من چه می کردم اگر تو نبودی..! به قلم مسعود فردمنش با صدای مسعود فردمنش و فتیه عامری پنجره - حکایت ۹ Masoud Fardmanesh - Panjereh