محمد حسین فهمیده (۱۶ اردیبهشت ۱۳۴۶–۸ آبان ۱۳۵۹) محمدحسین فهمیده در ۱۳۴۶ خورشیدی در قم و در خانهای محقر و کوچک در محله پامنار به دنیا آمد و در محیطی مذهبی و خانوادهای متدین پرورش یافت. پدرش محمدتقی و مادرش فاطمه کریمی نام داشتند. فرشته فهمیده خواهر محمد حسین فهمیده روایت میکند: برادرم اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۶ و همزمان با ماه محرم به دنیا آمد و پدرم به دلیل ارادتی که به امام حسین(ع) داشت، تصمیم گرفت تا نام پسرش را حسین انتخاب کند تا ادامه دهنده راه شهدای کربلا باشد. در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ خورشیدی به پخش اعلامیههای رهبر کبیر انقلاب مبادرت میورزید و حتی چند بار از طرف نیروهای رژیم کتک خورد تا دست از این کارها بر دارد اما او منصرف نشده بود. در زمستان سال ۱۳۵۷ خورشیدی نیز در تظاهرات انقلاب اسلامی شرکت کرد. شهید فهمیده ۱۲ ساله بود که حوادث کردستان اتفاق افتاد. او که عاشق امام(ره) و انقلاب اسلامی بود، خود را به کردستان رساند اما به دلیل کمی سن و کوتاهی قد او را بازگرداندند. خواهر حسین فهمیده در خصوص همین ماجرا می گوید: زمان درگیری کردستان او یک هفته به خانه نیامده بود و روزی نیروهای کمیته کردستان او را به منزل آوردند و خواستند از مادرم تعهد بگیرند که دیگر اجازه ندهد، محمدحسین با این سن کم به کردستان برود، ولی او در جوابشان گفت: مادرم سواد ندارد، برگه تعهد امضا کند. من خودم برگه را امضاء میکنم با این شرط که هر کجا که امام دستور بدهند، من میروم. در همان روزهای نخست حضور در جبهه های جنگ با وجود سن و سال کم به فرماندهان ثابت میکند که لیاقت و شهامت حضور در جبهه را دارد. او در همان مدت کوتاه رشادتهای فراوانی از خود نشان داد. مدتی بعد او و دوستش محمدرضا شمس زخمی شدند و آنها را به بیمارستان ماهشهر بردند. حسین و محمدرضا تا حالشان خوب شد، دوباره به جبهه برگشتند اما این بار فرمانده اجازه نمیداد، حسین به «خط مقدم» برود اما چند روز بعد به دلیلی لیاقتی که از خود نشان داد، نظر فرمانده را جلب کرد؛ ماجرا از این قرار بود که حسین با مقدار زیادی لباس و اسلحه عراقیها پیش فرماندهشان آمد. فرمانده با کمال تعجب فهمید که او اینها را با دست خالی از عراقیها غنیمت گرفته است. همین شد که به حسین اجازه داد تا دوباره به خط مقدم برگردد. روز هشتم آبان ۱۳۵۹، شهید حسین فهمیده به اتفاق دوست شهیدش محمدرضا شمس که در یک سنگر بودند در هجوم عراقیها، محاصره میشوند. محمدرضا شمس، زخمی میشود و حسین با سختی و زحمت زیاد او را به پشت خط میرساند، وقتی به سنگر بر میگردد، میبیند که پنج تانک عراقی به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده و در صدد محاصره و قتل عام آنها هستند. حسین در حالیکه تعدادی نارنجک به کمر خود بسته بود به طرف تانکها حرکت میکند. تیری به پای او میخورد اما در اراده پولادین او خللی وارد نمیشود و در همان حال موفق میشود که خود را به تانک پیش رو برساند و خود را به زیر تانک میاندازد و تانک منفجر میشود. دشمنان متجاوز در این حال تصور میکنند که حملهای صورت گرفته و با سرعت تانکها را رها کرده و فرار میکنند. در نتیجه، حلقه محاصره شکسته میشود و پس از مدتی نیروهای کمکی میرسند و آن قسمت را از وجود متجاوزان پاکسازی میکنند. صدای جمهوری اسلامی ایران با قطع برنامههای خود اعلام میکند که نوجوانی ۱۳ساله با فداکاری زیر تانک عراقی رفته آن را منفجر کرده و خود نیز به شهادت رسیده است. پس از شهادت بقایای پیکر شهید حسین فهمیده در بهشت زهرا، قطعه ۲۴، ردیف ۴۴، شماره ۱۱ به خاک سپرده شد. می گذرد کاروان روی گل ارغوان قافله ساران آن سرو شهید جوان
نامش را میترا نامیدند اما بارها به مادربزرگ خود اعتراض کرد که: «این چه اسمی است برای من انتخاب کردهاید؟!» بارها به خانواده و اطرافیان تأکید کرده بود که به نام «زینب(س)» صدایش کنند. افطار یک روز ماه رمضان دوستان خود را جمع کرد و به نوعی جشن تغییر نام گرفت و به همه اعلام کرد که «میترا، زینب شد». به قرآن و نماز خیلی اهمیت میداد و سعی میکرد نماز شب بخواند، مادر میگوید یک شب دیدم زینب سر جایش نخوابیده، رفت و دیدم در سرمای آن شب در یک اتاق خالی مشغول نماز شب است، وقتی فهمید او را دیدهام خیلی ناراحت شد، نمیخواست متوجه نماز شب خواندنش بشویم. وقتی به اصفهان آمدند و به دبیرستان میرفت، مشغول کار فرهنگی بود، پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت تا پول تو جیبی کرایه تاکسی را جمع کند، با این پولهایی که جمع میکرد برای مجروحان کتاب میخرید و هر هفته به بیمارستان و ملاقات مجروحان میرفت، چند بار هم با مجروحان مصاحبه کرده بود و سر صف مدرسه برای دانشآموزان پخش کرده بود. هر وقت برای تشییع شهدا به گلستان شهدا میرفت، مقدار خاک تبرکی همراه خود میآورد، در وسایلش ۷ میوه درخت کاج و ۷ بسته خاک تبرکی بود، یکبار در گلستان شهدا سر مزار شهید زهره بنیانیان از شهدای انقلاب اسلامی به مادرش گفته بود، «نگاه کن، فقط مردها شهید نمیشوند، زنها هم شهید میشوند» و بارها سر مزار این شهید میرفت و قرآن میخواند. عاقبت در دومین روز بهار چهارمین سال انقلاب، در مسیر بازگشت از مسجد، بغض و کینه ضدانقلاب سرباز کرد و شهیده زینب کمایی چهارده ساله ربوده و به شهادت رسید، زینب همراه شهدای عملیات فتحالمبین تشییع شد و زیر درخت کاج در گستان شهدا آرام گرفت تا راز درخت کاج و میوههای آن فاش شود. فیلم باز سازی صحنه شهادت روحش شاد و یادش گرامی باد روز نوجوان گرامی باد