سلام (: خوش آمدید... تو این تاپیک معنی و تفسیر غزلیات شاعر زنده یاد ،حافظ شیرازی ، قرار میگیره ، قبلش یه بیوگرافی مختصر از ایشون رو قرار میدم.
◇ غزل شماره یک : الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها به خوانش علی موسوی گرمارودی
◇ معنی و تفسیر غزل شماره یک : بیت اول الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها هان ای ساقی، جام باده را به گردش آور و با دست خود آن را به دست من برسان. چه اینکه عاشقی نخست سهل و ساده به نظر آمد، اما در این راه سختیهایی رخ داد. اینکه عشق در نگاه اول آسان نماست ولی خطرها و مشکلات زیادی در پی دارد، از مضامین تکراری در اشعار حافظ است. از آن جمله میتوان به بیت «ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد» در غزل «نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد» و بیت «تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول / آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل» در غزل «هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل» اشاره نمود ... بیت دوم به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها به امید نافهای بویا که عاقبت باد بهاری از خم گیسوی آراسته و مشکبوی یار بگشاید، دلهای عاشقان از رنج انتظار خون شد. به بیان دیگر زلف او در برابر باد صبا مقاومت میکرده و اجازه نمیداده که باد صبا آن را بگشاید تا بوی خوش گیسوی او تسلیبخش دل عاشقان باشد. پس دلهای بسیاری از شدت انتظار و بیقراری خون و طاقتها طاق شد. واژه «بو» در این بیت به معنای رایحه و نیز معنای امید و آرزو بکار گرفته شده است. واژه «تاب» به دو معنای پیچ و شکن (زلف) و رنج و شکنج (عاشقان) اشاره دارد. واژه «مشکین» هم رنگ سیاه و هم منسوب به مشک و دارای بوی مشک معنا میدهد. نافه: کیسه مشک ... بیت سوم مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها در اقامتگاه یار مرا زندگی و خوشی با ایمنی و آسودگی ممکن نیست؛ چرا که زنگ کاروان صدا میزند: برای کوچ کردن کجاوهها را بر پشت چهارپایان قرار دهید و بار خود را ببندید. مقصود اینکه در این دنیا که خطر مرگ ، مثل بانگ جرس که به کاروانیان اعلام حرکت می کند، هر دم ما را تهدید می نماید، چگونه با خیال آسوده عیش و شادی کنیم. ... بیت چهارم به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها اگر پیر مغان (رهبر طریق روحانی) در طی مراحل سلوک به تو فرمان دهد که سجاده را برخلاف شرع به می آغشته کن، بپذیر هرچند که حکمت آن را ندانی. چراکه پیر سالک از طریقه رهروی نیک آگاه است. نظیر این تعبیر در بیت «چو پیر سالک عشقت به می حواله کند / بنوش و منتظر رحمت خدا میباش» در غزل «به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش» نیز تکرار میشود. حافظ برای رفع «ریا و ریاکاری» به شراب که در نظر زاهدان ریایی نجس است اشاره میکند و آن را مایه پاکی سجاده میداند. پیر مغان را در دو معنای «رهبر زرتشتیان» و «پیر میفروش» تعبیر کردهاند و بهاءالدین خرمشاهی معنای دوم را صحیحتر میداند. ... بیت پنجم شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها در این شب تاریک، ترس غرق شدن و غرقابی این چنین ترسناک گرفتاریم؛ دل آسودگان و آسوده خاطران حال ما را نمیدانند. برای نشان دادن حال وحشت و سرگردانی خود در جست و جوی راز خلقت ، نمایی از وحشت شب دریا وطوفان ساخته،و آن را در برابر آرامش سواحل آرام قرار داده است. خود را به عنوان سالک راه طریقت به کسی تشبیه کرده که شبی تاریک بر کشتی نشسته وبیم موج وگرداب مرگ او را تهدید می کند؛و سبکباران ساحلها آن ها هستند که فارغ ازتٲمل و تفکر در اینگونه مسائل،آسوده زندگی می کنند.تاریکی مسائل ماوراﺀ الطبیعه به مثابه شب تاریک ، بیم فرو افتادن در گرداب شک و گمراهی ، و سر انجام گرداب هائل مرگ هر کدام به نوعی در این نما جلوه گرند ... بیت ششم همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها کارم یکسره از خودرائی و خودکامگی به رسوایی و زشتنامی منتهی شد، رازی که بر سر انجمنها گفته شود، پنهان نمیماند. یعنی به جای اینکه رسوم متعارف جامعه را رعایت کنم خودسرانه به دنبال تمنیات دل رفتم و این سبب بدنامی من گردید؛ و اکنون مردم گروه گروه از این بد نامی سخن می گویند، چنین است که این راز پنهان نخواهد ماند. ... بیت هفتم حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها اگر جمعیت خاطر و فراغ دل میجویی، از یاد محبوب هیچگاه غافل مباش. هرگاه کسی را که دوست میداری دیدار کنی، دنیا و اسباب آن را فروگذار و رها کن. غایب بودن به معنای حضور قلب نداشتن در محضر او است و برخی گفتهاند کسی که خودپرستی پیشه کرد، همه توجهاش را به خود میدهد و از دوست غایب میشود پس مصراع اول کنایه به دوری از خودپرستی است و در مصراع بعد به دوری از دنیا اشاره میکند. یعنی برای رسیدن به آنکه دوست داری، از خودت و از دنیاپرستی دست بکش.
◇ غزل شماره دو : صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما از این جناب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا به خوانش علی موسوی گرمارودی
◇ معنی و تفسیر غزل شماره دو : بیت اول صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا مصلحت طلبی و سودجویی زاهدان ریایی از منِ مستِ خرابِ هستیباخته دور مینماید. بنگر که فرق میان این دو شیوه بسیار است. واژه «خراب» به معنای مست لایعقل و بیخود شده از شراب، در شعر حافظ بارها بکار رفته است. از آن جمله «چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب» در غزل با مطلع «بیا که قصر امل سخت سست بنیادست» و همچنین در مصراع «در کنج خراباتی افتاده خراب اولی» که در غزل با مطلع «این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی» آورده است. ... بیت دوم دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا دلم از عبادتخانه و جامه پشمینه زاهدان به تنگ آمد و ملول شد. معبد آتشپرستان (به کنایه محفل عارفان و اولیای حق) و شراب خالص کجا هستند؟ معنای اصلی صومعه عبادتگاه راهبان است و در شعر حافظ خانقاه معنی میدهد و با توجه به مصراع دوم متوجه میشویم محلی است که در برابر «دیر مغان» قرار دارد. خرقه نیز لباس درویشان بود که از پارچههای زبر و خشن دوخته میشد و وصله دار بود. سالوس مردم ظاهرنما و فریبدهنده و شیاد را میگویند. پس خرقه سالوس یعنی خرقه ریایی. مغان اگرچه همان زردشتیان و آتشپرستان هستند و دیر مغان به معنای عبادتگاه ایشان ولی در اینجا حافظ به کنایه از این محل نام برده است و به دلایل تاریخی درست نیست که حافظ را دارای دیدگاه زردشتی بدانیم. ... بیت سوم چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا پارسایی و پرهیزگاری زاهدان با وارستگی و قلندری نسبت و پیوندی ندارد. میان شنیدن پند واعظ و نصیحتگو و گوش دادن به آواز رباب فرق بسیار است. واژه «رندی» و بطور کلی «رند» در شعر حافظ کلمه پربار شگرفی است که در فرهنگ فارسی و شعر شاعران قبل و بعد از او نظیر نداشته است و به سادگی قابل ترجمه نیست. در زمان معاصر رند معنی متعالی ندارد همانگونه که در زمان حافظ رند به اراذل و اوباش جامعه میگفتند و حافظ به دلیل نگاه انتقادی به امور اجتماعی، به واژه رند معنای متعالی بخشید. مقام رند در شعر حافظ تا آنجا بالا میرود که نماد انسان کامل یا آدم حقیقی میشود، برای مثال میتوان به بیت «رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس / گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت» در غزل با مطلع «زان یار دلنوازم شکریست با شکایت» مشاهده کرد که رند را با «ولی» مترادف گرفته است. ... بیت چهارم ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا دل سیاه دشمن که مانند چراغ خاموش بدون فروغ ادراک است، به جمال چهره نورانی دوست که مانند شمع فروزان خورشید است، پی نمیبرد. زیبایی این بیت در آن است که دریافتن دیدار روی دوست را به چشم نسبت نداده است. یعنی چشم دشمنان ممکن است بتواند روی دوست را ببیند ولی دل آنها قادر به دریافتن زیبایی آن نیست چرا که چراغ درک و فهم در آن خاموش است. ... بیت پنجم چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما از این جناب کجا وقتی که سرمه چشم و مایه روشنایی چشم ما خاک درگاه شماست، بگو از درگاه و آستان منزل شما کجا برویم و کجا را داریم که برویم؟ کحل مادهای بود که در قدیم برای شفای چشم در چشم میکشیدند و از نظر شیمیایی سولفور طبیعی آنتیمون یا جوهر سرب است. امروزه برای سیاه کردن و زیبایی مژگان و ابرو بکار میرود. واژه «جناب» به معنای درگاه و آستانه خانه است و در شعر حافظ دوباره تکرار شده است، از آن جمله در بیت «پیداست نگارا که بلند است جنابت» که در غزل با مطلع «ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت» قرار دارد. ... بیت ششم مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا ای دل شتابزده فریفته سیب چانه یار مشو و به چاه زنخدان که در این راه است، بنگر. به کنایه یعنی از آغاز عشقورزی تا رسیدن به وصال باید از چاه خطر گذشت. بهاءالدین خرمشاهی مینویسد: در سنت شعر فارسی دل عاشق دو آشیانه معروف دارد. یکی پیچ و خمهای زلف یار و دیگری چاه زنخدان و این بیت معنای کنایی دارد و میگوید: فقط محو زیباییهای یک چیز مشو بلکه به مخاطرات و مشکلات هم بیندیش. ... بیت هفتم بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا ایام وصال گذشت، یادش بخیر و گرامی باد. ناز و طنازی و شیوه معشوقانه یار چه شد؟ درشتخویی و سرزنش وی کجاست که خواستار آن هستم. کرشمه و عتاب که در این بیت به دنبال هم آمده است، دو حالت معشوق است. کرشمه ناز و غمزه و اشاره با چشم و ابرو است، عتاب خشم گرفتن که همراه با ناز و قهر باشد و این خشم برای عاشق نه تنها تلخ نیست بلکه خوشایند است. ... بیت هشتم قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا ای دوست، امیدوار نباش که حافظ خواب و قرار دل داشته باشد. معنای قرار چیست؟ صبوری کدام است؟ و خواب را کجا میتوان یافت؟ و بدین ترتیب غزل که اظهار بی پروایی است می گوید صلاح کارِمن خراب آغاز میشود، در سرگشتگی و بیقراری پایان میپذیرد.
◇ غزل شماره سه : اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را به خوانش علی موسوی گرمارودی
◇ معنی و تفسیر غزل شماره سه : بیت اول اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را اگر دلبر زیبای شیرازی از ما دلجویی کند و مهربانی نماید، دو شهر بزرگ سمرقند و بخارا را بر خال مشکینش نثار میکنم. ترکان شیراز زیبا رو بودند و به همین دلیل حافظ معشوق را به آنان تشبیه کرده است. حافظ مفتون زیبارویان ترک اعم از شیرازی و غیرشیرازی است. در غزل ما مطلع «آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت» میگوید:«آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت / آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت» و یا در غزل با مطلع «چه مستیست ندانم که رو به ما آورد» بیت:«به تنگ چشمی آن ترک لشگری نازم / که حمله بر من درویش یک قبا آورد» را میآورد. خال هندو: چون هندیها خال سیاه داشتند، این عبارت به کار رفته است و «هندو» بهطور کلی گاه به جای واژه سیاه از هر چیزی بکار میرود. اینکه به خال هندو میبخشد و نه به خود او، به دلیل مبالغه در احترام بوده است، یعنی ارزش معشوق بسیار بالاتر از اینهاست و این همه یک پیشکش کوچک است. سمرقند و بخارا دو شهر مجاور هستند که در آن زمان بزرگترین شهرهای سغد بودند. اولی مرکز سیاسی و دومی مرکز دینی به شمار میرفت. ... بیت دوم بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را ای ساقی بادهی بازمانده در شیشه را به من بده چرا که حتی در بهشت نیز مانند آب رکن آباد و گلگشت مصلا را پیدا نمیکنی. برخی از اهل ادب گمان میکنند «می باقی» یعنی می بقابخش و جاودانگیآور؛ در حالیکه اگر باقی صفت از فعل بقا بود باید به شکل «مُبقی» به کار میرفت ولی میبینیم که چنین نیست و همان معنای «باقیماندهی می» برای آن مناسب است. آب رکن آباد نهری معروف در نزدیکی شیراز که احداث آن را به رکن الدوله دیلمی در سال 338 هجری نسبت دادهاند. آب رکنآباد یا رکناباد نهر معروفی در شیراز و از محلهای مورد علاقه حافظ است که در غزلیات دیگر به عنوان مثال «ز رکنآباد ما صد لوحش الله / که عمر خضر میبخشد زلالش» در غزل با مطلع «خوشا شیراز و وضع بیمثالش» نیز اشاراتی به آن دارد. گلگشت به معنای جای پر از گل و سبزه است و گلگشت مصلا تفرجگاهی در شیراز است. محل دفن حافظ نیز در همین گلگشت است. ... بیت سوم فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را فریاد که این زیبایان سرودگوی، دلیر در دلبری، شیرینحرکات و غوغاگر در شهر، صبر و شکیبایی را از دلها ربودند؛ همانگونه کهترکان در مهمانی پادشاه ترکستان دست به تاراج و یغمای اسباب خوان میزدند. لولی را علامه دهخدا همان «کولی» معنا کرده است. حافظ با بیت «دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز / دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز» در غزل با مطلع «دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز» از لولیان یاد میکند. خرمشاهی خوان یغما را کنایه از سفره کریمان میداند که میگسترانند و همه مردم را بر آن دعوت میکنند. خطیب رهبر در شرح «چنان که ترکان خوان یغما را بردند» مینویسد: در یکی از قبایل ترک رسم بوده است که در ضیافت پادشاه پس از تناول غذا، میهمانان اجازه داشتند که اسباب زرینه و سیمینه خوان (سفره) را به یغما ببرند. ... بیت چهارم ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را حسن جانان که در کمال است، از عشقورزی ناقص و توصیف نارسای ما بینیاز است. چنان که چهره دلفریب را احتیاجی به اسباب آرایش نیست و خود به خود زیبا است. ... بیت پنجم من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را چون زیبایی یوسف برخلاف دیگر صاحبان جمال هرروز در افزایش بود، یقین کردم که زلیخا نمیتواند در برابر حسن یوسف پرهیز و خودداری کند و رازش از پرده بیرون خواهد افتاد. هرچه حسن بیشتر باشد، شیفتگی و بیقراری عاشق افزونتر است. ... بیت ششم اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را چه ناسزا گویی و چه لعنت فرستی، من برای تو دعای خیر میکنم. جواب تلخ بر لب شکرین شیرین (تو)، زیبا و زیبنده است. دوست داشتن دشنام و نفرین معشوق از سنت شاعران قدیم ایران است و این از شدت عشق است. ... بیت هفتم نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را ای عزیز من، پند و اندرز را در زندگی به کار بگیر چرا که جوانان خوشبخت پند و نصیحت فرد آگاه را از جان خود نیز بیشتر دوست دارند و آن را با جان و دل میشنوند. ... بیت هشتم حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را از مطرب و شراب سخن بگو و راز روزگاران را هرگز جستجو مکن؛ چراکه تاکنون کسی با حکمت و دانش از این سخن پوشیده پرده برنداشته است و در آینده نیز کسی نمیتواند این راز را بفهمد. ... بیت نهم غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را ای حافظ، ترانه عاشقی سرودی و مروارید سورخ کردی و به رشته کشیدی. بیا به شادی بخوان که فلک گردنبند پروین را به صله نثار سخن منظوم تو میکند. دُر سفتن در حقیقت سوراخ کردن مروارید و به رشته کشیدن است و در اینجا کنایه از سخن نیک سرودن است. عِقد ثریا اضافه تشبیهی است چون شکل ثریا یا همان پروین با هفت ستاره روشن خود به عِقد یا گردنبند تشبیه شده است. گوهر افشاندن و نثار دُر و گوهر در شعر حافظ از جمله «گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد / عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند» در غزل با مطلع «در نظربازی ما بیخبران حیرانند» تکرار میشود.
◇ غزل شماره چهار : صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را شکرفروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکرخا را غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست سهی قدان سیه چشم ماه سیما را چو با حبیب نشینی و باده پیمایی به یاد دار محبان بادپیما را جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ سرود زهره به رقص آورد مسیحا را به خوانش علی موسوی گرمارودی
◇ معنی وتفسیر غزل شماره چهار : بیت اول صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را ای باد صبا، به آن آهوی دلفریب و زیبا بگو که تو باعث شدی، ما سر به کوه و بیابان بگذاریم. صبا بادی است که صبح در وقت طلوع آفتاب از مشرق میوزد. بادی لطیف و خنک است، نسیمی خوش دارد و عاشقان رازشان را با او میگویند. در دیوان هیچیک از شاعران فارسی به اندازه دیوان حافظ باد صبا حضور ندارد. بسیاری از غزلهای حافظ با خطاب به صبا یا با ذکر خیر او افتتاح میشود و صبا در آنها نقشهای متنوعی دارد که مطلع برخی از آنها را در ادامه میخوانید: «صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست»، «ای هدهد صبا به سبا میفرستمت»، «سحر بلبل حکایت با صبا کرد»، «نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»، «ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر» و «ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار»، «بوی خوش تو هرکه ز باد صبا شنید»، «صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار» و… غزال رعنا استعاره از محبوب دلخواه است. ... بیت دوم شکرفروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکرخا را دلبر نوشینلب شِکردهان که زندگانیاش دراز باد، چرا از طوطی گویای خود، این شاعر شیرینسخن، دلجویی نمیکند و به مهر از حال وی نمیپرسد. شکرفروش استعاره از یار نوشین لب و طوطی شکرخا (طوطی که به دندان شکر را میشکند و نرم میکند) استعاره از شاعر شیرینسخن است. به این دلیل از طوطی نام برده که یکی از خوراکیهای مورد علاقه طوطی شکر است. حافظ در اشعار دیگری ازجمله: «الا ای طوطی گویای اسرار / مبادا خالیات شکر ز منقار» مجددا به این مورد اشاره میکند. ... بیت سوم غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را غرورت از داشتن این همه زیبایی به تو اجازه نمیدهد که از حال و روز بلبل شیفتهصفت (عاشق شیدا) سراغ بگیری و جویای حالش شوی؟ «مگر» در این بیت به معنی «آیا» نیست و برای قطع و یقین بکار رفته است و یا به اصطلاح این است و جز این نیست که تو به خاطر غرور حسن سراغی از عاشقت نمیگیری. عشق گل و بلبل از مضامین شایع غزل فارسی بخصوص غزلیات حافظ و سعدی است. ... بیت چهارم به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را دل صاحبنظران را به خوی نیک و مهربانی میتوان بُرد، چنانکه پرنده زیرک را هم با کمند و تله صید نتوان کرد و به نرمی و لطف باید کوشید تا به دام افتد. ... بیت پنجم ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست سهی قدان سیه چشم ماه سیما را نمیدانم چرا یارانی که قامت راست و موزون دارند، چشمانشان سیاه است و رخسارشان چونان ماه است، روش و شیوه انس و الفت و دوستی ندارند. ... بیت ششم چو با حبیب نشینی و باده پیمایی به یاد دار محبان بادپیما را وقتی که با محبوب همنشین میشوی و باده مینوشی، از عاشقانی که در راه وصل رنج بیهوده بردند و کامی نیافتند، یادی کن. «بادپیما» در مصراع دوم یعنی باد به دست و «بادپیمودن» همچون آب با غربال بردن کنایه از عمل عبث و بیهوده است. کنایه از محروم و برکنار و حسرتزده است. حافظ در جای دیگر و در غزل با مطلع «ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی» میگوید:«صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند / اینست حریف ای دل تا باد نپیمایی» ... بیت هفتم جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را تنها خردهای که بر حسن و نیکویی تو میتوان گرفت، آن است که شیوه مهربانی و وفای به عهد را نمیشناسی. وضع مهر و وفا نیست یعنی مهر و وفا برای زیبارویان وضع نشده است و در آفرینش و سرشت زیبا، وفاداری قرار ندادهاند. ... بیت هشتم در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ سرود زهره به رقص آورد مسیحا را شگفت نیست که ناهید رامشگرِ آسمان با سرودی از سخن حافظ حضرت مسیح را در فلک چهارم به وجد و نشاط آورد و برسماع برانگیزد. زهره یکی از ستارگان آسمان و رب النوع طرب در زبان عرب است. این ستاره در فارسی به ناهید و آناهید و بیدخت مشهور است. اما تفاوت این دو در آن است که آناهید پاکی و معصومیت داشته و از فرشتگان نگهبان آب بوده است. شاعران فارسی زهره را خنیاگر، بربطزن، ارغنونزن و زن چنگی لقب دادهاند. حضرت مسیح مظهر متانت و پارسایی است و حافظ با این سخن ارج و مقام بالای شعر خود را یادآور شده است که اصلا عجیب نیست اگر شعر حافظ زهره را چنان مستانه به سرود وادارد که مسیحا به رقص و پایکوبی بپردازد. نکته قابل ذکر اینکه جایگاه حضرت مسیح را برخی افراد آسمان چهارم و برخی آسمان سوم میدانند. دکتر خطیب رهبر «آسمان چهارم» را صحیح میداند و خرمشاهی با توجه به اینکه زهره در آسمان سوم است، میگوید حافظ جایگاه مسیحا را در آسمان سوم میدانسته است.
◇ غزل شماره پنج : دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذارا هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را به خوانش علی موسوی گرمارودی