در كوچه های كودكی به دنبال پسركی گشتم كه همیشه نخ بادبادكش را به دستم می داد و به این بهانه انگشتانم را نوازش می كرد. در كوچه های جوانی به دنبال مردی گشتم كه به هنگام باران كتش را روی شانه ام می انداخت تا عطرم را با خود به خانه برد. بادبادك و عطر مرا باد با خود برد تا فراموشی اكنون چه می توانم كرد با مردانی بی حوصله پشت میزها كه ضربان قلب شان فقط با حقوق اخر ماه تند می شود ؟
سراسرت نوری و نیرویی وجود مقدست را در بر گرفته است جنس تو ، جنس نان نانی که آتش او را می پرستد عشقم خاکستری زیر خاک بود من با تو گر گرفتم عشق من عزیزم پیشانی ات . پاهایت و دهانت نانی است مقدس که زنده ام می دارد آتش به تو درس خون داد از آرد تقدس را فرا بگیر و از نان بوی خوش را پابلو نرودا
خبرگزاری فارس محمدحسین جعفریان در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری شعری را خواند که رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهید این شعر را خوشنویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آنجا آویزان کنند. به گزارش خبرنگار فارس، جعفریان که خود جانباز است، این شعر را به جانبازان تحت درمان در «کلینیک درد» بیمارستان خاتم الانبیاء تقدیم کرده است. شعر محمدحسین جعفریان که در قالب نو سروده شده است، «عاشقانههای یک کلمن!» نام دارد. وی این شعر را اختصاصاً در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است: دیگر نمیگویم؛ پیشتر نرو! اینجا باتلاق است! حالا میگردم به کشف باتلاقی تواناتر در اینهمه خردی که حتی باتلاقهایش وظیفهشناس و عالی نیستند. همه چیز در معطلی است میوهای که گل پولی که کتاب مقدس و مسجدی که بنگاه املاک. ما را چه شده است؟ این یک معمای پیچیده است همه در آرزوی کسب چیزی هستند که من با آن جنگیدهام و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم در حالیکه دست و پا ندارم گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور! من بیدست، بیپا، زبان، گاهی چشم و به گمان آنها حتی شعور در دورافتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم که تمام روزنامهها و شبکههای تلویزیونی حتی رفقای دیروزم - قربتاً الیالله - با تلاش تحسینبرانگیز سرگرم تجاوز به آنند. جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی با نخاع قطع شدهام باید در صف اول باشم و همیشه باید باشم چون تریبون، گلدان و صندلی باشم تا رسیدن نمایندگان بانکها سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم. من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیونهای درجه چهار باشم بیدست و پا بدوم، شنا کنم و ... دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین چون گذشته که با یازده تیر و ترکش در تنم نگذاشتم آنها از پل «مارد» بگذرند حالا یک پیمانکار آن پل را بازسازی کرده است مرا هم بردند خوشبختانه دستی ندارم. اگر نه یابد نوار را من میبریدم نشد. وزیر این زحمت را کشید تلویزیون هم نشان داد سپس همه برگشتند وزیر به وزارتخانهاش پیمانکاران به ویلاهایشان و من به تختم. من نمیدانم چه هستم نه کیفی و نه کمی بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتی ... به قول مرتضی؛ کلمنم! اما این کلمن یک رأی دارد که دست بر قضا خیلی مهم است و همواره تلویزیون از دادنش فیلم میگیرد خیلی جای تقدیر و تشکر دارد اما هرگز ضمانتی نیست شاید تغییر کنم اینجاست که حال من مهم میشود. شاید حالا پیمانکاران، فرشتگان شبهای شلمچه پاسداران پل مارد و ترکش خوردگان خرمشهرند شاید من حال یک اختلاسپیشه خودفروخته جاسوسم که خودم خرمشهر را خراب کردهام و لابد اسناد آن در یک وزارتخانه مهم موجود است برای همین باید، همینطور باید در دور افتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان زمان بگذرد من پیرتر شوم تا معلوم شود چه کارهام. سرمایه من کلمات است گردانم مجنون را حفظ کرد یکصد و شصت کیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت اما بعید میدانم تختم یکصد و شصت سانتیمتر مربع مساحت داشته باشد چند بار از روی آن افتادهام یکبار هم خودم را انداختم بنا بود برای افتتاح یک رستوران ببرندم! من یک نام باشکوهم اما فرزندانم از نسبتشان با من میگریزند با بهره هوشی یکصد و چهل آنها متهمند از نخاع شکسته من بالا رفتهاند زنم در خانه یک دلال باغبانی میکند و پسرم میگوید: ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم. فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ! گمانم در این تاریکی گم شدهام و بین خطوط دشمن سرگردان، آه! پس چرا دیگر اسیرم نمیکنند آه! چه کسی یک قطع نخاعی بیمصرف را اسیر میکند و باز آه! چه کسی یک اسیر را اسیر میکند آه و آه که از یاد بردم، من اسیرم زندانی با اعمال شاقه آماده برای هر افتتاح، اعلام رای و رقصیدن به سازها و مناسبتهای گوناگون و بیاختیار در انتخاب غذا انتخاب رؤیاها حتی در انشای اعترافاتم. و شهید، شهید که چه دور است و بزرگ با تمام داراییش؛ یک شیشه شکسته یک قاب آلومینیومی و سکوت گورستان خدا را شکر، لااقل او غمی ندارد و همیشه میخندد و شهید که بسیار دور است از این خطوط ناخوانا از این زبان بیسابقه نامفهوم و این تصاویر تازه و هولناک، خدا را شکر! لااقل او غمی ندارد و همیشه میخندد و بسیار خوشبخت است زیرا او مرده است. و من اما هر صبح آماده میشوم برای شکنجهای تازه در دور افتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان در باغ وحشی به نام کلینیک درد تا مواد اولیه شکنجهای تازه باشم برای جانم تنم وطنم تا باز خودم را از تخت یک مترو شصت سانتیام به خاک بیندازم اما نمیرم درد این ستون فقرات کج و فراق لهم کند اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم.
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif].[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif].[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]اين روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]در انتظارم بشنوم ، فرماني از آتش [/FONT]
آدم از تلخي اين تجربه ها مي فهمد كه به زيبايي آيينه نبايد دل بست ناگزيرم كه به اين فاجعه اقرار كنم: خوابهايي كه نديدم، به حقيقت پيوست كاري از دستِ دلِ سوخته ام ساخته نيست قسمتم در به دري بود- همين است كه هست- در دلم هرچه در و پنجره ديدم، بستم راه را بر همه چيز و همه كس بايد بست
طی شد این عمر تو دانی به چه سان پوچ و بس تند چنان باد خزان همه تقصیر من است این که خود می دانم که نکردم فکری که تامل ننمودم روزی ساعتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رو نتوان خندیدن نتوان فارغ و وارسته زغم همه شادی دیدن همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رو بایدم نالیدن هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست ؟ چرا می آییم؟ بعد از این چند صباح به چه سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟ من نپرسیدم هیچ هیچ کس نیز نگفت نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ وحیات بعداز آن باز نفهمیدم من که چه سان عمر گذشت لیک گفتند همه که جوان است هنوز بگذارید جوانی بکند بهره از عمر برد کامروایی بکند بگذارید که خوش باشد و مست بعداز این باز، ورا عمری هست یک نفر بانگ بر آورد که او از هم اکنون باید فکر فردا بکند دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند سومی گفت: همان گونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش، همچنین فردایش با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده و مرا می گفتند که چون آنها باشم که چو آنان دائم فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم ,فکر تامین معاش ,فکر همسر باشم کس مرا هیچ نگفت : زندگی ثروت نیست زندگی داشتن همسر نیست زندگانی کردن ,فکرخوردن و غافل زجهان بودن نیست من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هوا ها گسلم پای در راه حقایق بنهم با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل مملو از عشق و جوان مردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم شربت جرئت و امید و شهامت نوشم زره جنگ برای بد و ناحق پوشم ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم آن چه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم شمع راه دگران گردم و باشعله ی خویش ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش عمر برباد و به حسرت خاموش ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت کودکی در غفلت , در جوانی شهوت, وقت پیری حسرت
پاسخ : تک بیتی ناب باور مکن که ابر ... باور مکن که باد... باور مکن که خندهی خورشید بامداد... من میشناسم این همه نیرنگ و رنگ را!
پاسخ : تک بیتی ناب آه ٬ می بینم ٬ می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو عمگینم
پاسخ : تک بیتی ناب آرزویم این است: نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آن که تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.