پرنده ای بر دامی نشسته، پرپر می زند، به خانه برگشتنی نیست. گربه ی سیاهی به آن سو می خزد، چنگ هایش تیز، چشمانش گداخته. روی درخت پریده، از آن بالا می رود. به پرنده ی زبون نزدیک می شود. پرنده می اندیشد: حال که چنین است و گربه دیگر مرا خواهد درید، پس وقتی تلف نکنم، هنوز دوست دارم کمی چهچه بزنم و همچون گذشته شادمان آواز سر دهم. پرنده به گمانم اهل شوخی ست.
یکی بود یکی نبود زمانی بومرنگی بود که اندکی بلند بود. بومرنگ کمی پرواز کرد ولی دیگر بازنگشت. مردم ساعت ها همچنان منتظر بومرنگ ماندند. یواخیم رینگل ناتس Joachim Ringelnatz
خانه ی کوچک زیر درختان کنار دریاچه از سقفش دودی بلند است. چه غمگین و افسرده اند خانه و درختان و دریاچه اگر دود نبود. برتولت برشت Bertolt Brecht
چقدر آسون می رن امّا لحظه هایی که تو رو دارم ساعت انگار حتّی نداره چشم دیدن تو رو کنارم تا میام با تو جون بگیرم تا می خوام باز آروم بگیرم می رسه وقت تلخ رفتن و می بری قلبمو جونمو می میرم مستیم از عشق هر جا هر دم حتّی وقتی دوریم از هم آخه نفسی که عطر تو داره آخه اون دلی که برات بی قراره آخه چشمی که چشم انتظاره مگه می شه بی تو نگیره بهونه وقتی که با منی گرچه می دونم نمی شه همیشه با تو بمونم همه وجودمو نفسمو جونم پُر می شه از تو و شعرای عاشقونه چقدر آروم می رن امّا لحظه هایی که از تو دورم وقتی که یادت توی ذهنم می شه دیگه تنها سنگ صبورم واسه این دل تو بهاری، پر شادابی و قشنگی تا که می ری از پیش من امّا، می گیره قلبم از پاییز دلتنگی مستیم از عشق هر جا هر دم حتّی وقتی دوریم از هم
باد خوابش نمیبُرد: درها را به هم کوبید شیشه ها را شکست خاک را رُفت ... باد خوابش نمیبُرد: درختها را انداخت دیوارها را ریخت و لباس از تن دختران باکره ربود باد خوابش نمیبُرد: به بستر رفت و با انسان هم بستر شد: چیزی درون انسان نطفه بست بالا آمد تا قلبش تا گلویش ... درد، زاده شد. باد همچنان خوابش نمیبُرد ...
لیوان به سادگی افتاد به سادگی شکست موزاییک ها گفتند ای وای، دوباره حالش غریب شد! کاسه بلور لبه آبی از روی میز خم شد: نوبت من همین روز هاست دوستان! دستش را ناخودآگاه کشید روی خرده شیشه ها باز ساده نبود جمع کردنشان اما پایه میز به تمسخر گفت: دوباره می برد دستش را بس که خام است! گل سرخ خشکیده داخل تنگ شانه بالا انداخت: جسارت آنچه بر سرش می آورد باید داشته باشد! دختر زیر لب آواز می خواند: جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت
گاهی احساس چنان بدبختی ای می کنم که تقريبا مثله ام می کند و در عين حال معتقد به ضرورت و وجود هدفی هستم که آدم با تحمل انواع بدبختی راه خود را به سوی آن پيدا می کند. بر من ترحم کن٬ من در هر گوشه و کنار زندگی ام گناهکار هستم. اما استعدادهای من سرزنش انگيز نيست؛ من خرده استعدادهايی داشتم٬ از آنجا که موجودی حرف ناشنو بودم٬ آن ها را هدر دادم٬ حالا در پايان کار در موقعيتی هستم که ظاهرا همه چيز ممکن است دست آخر برايم خوب از آب درآيد. مرا در ميان گم گشتگی نينداز. می دانم که اين حرف ها از خودپرستی مضحک است٬ چه از دور به آن نگاه شود يا از نزديک؛ اما٬ مادام که زنده ام٬ زندگی ام با خودپرستی همراه است٬ و اگر من محکوم شده ام٬ پس فقط محکوم به مرگ نيستم٬ بلکه محکوم به تلاش تا هنگامه ی مرگ...
باردیگر تمام خستگی ام را در کوچه پس کوچه های یادت فریاد می زنم همه نبودن هایت را با خودم تکرار کنان زمزمه می کنم و شکوه صمیمی لبخندت را بر آستان دلتنگی هایم می آویزم هرروز بارها و بارها بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم با ساده ترین واژه عاشقانه تورا به نام می خوانم وتو تمام حسرت نگاه صادقم را به غربت واژه ها پیوند می زنی و مرا در اندوه رخوتناک لحظه های نداشتنت جا می گذاري.....
هست شب، يك شب دم كرده و خاك رنگ رخ باخته است . باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه سوي من تاخته است . *** هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را . با تنش گرم،بيابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ - به دل سوخته من ماند . به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ، هست شب . آري شب
مهربانی ممنوع ! دستسوزنده مشتاقت را در نهانخانه جیبت بگذار تا که پابندنباشی به کسی دست بدهی خارهایی هستندکه ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند دوستی مسخره است مهربانی ممنوع ! و تو ای دوستترین در نهانخانهجیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را من و تو باید از سلسلهبایدها, دستهامان رازنجیر کنیم با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم و نگوئیم کهبازیگر یکقصه معتبریم کاش میدانستی که نباید حس کرد,که نباید دل بست در فضایی کهپراز همهمه آدمهاست من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین دل ما بستهوابستگیاست قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟